خاطرات/ اولين شکار

کد خبر: ۱۲۴۷۴۰
تاریخ انتشار: ۱۴ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۶:۵۴ - 05September 2009
ما 41 فروند هواپيما را به مقصد «موصل عراق» به پرواز درآورديم.
در بازگشت سه نفر از دوستان خلبان ما به ديدار يار شتافته بودند. يادشان گرامي باد. ساعت هشت صبح همان روز به من و سه نفر از دوستانم ماموريت دادند تا به «کرکوک عراق» نيز حمله کنيم. من آخرين خلبان بودم. درست وقتي داشتيم به طرف باند مي رفتيم، طنين آژير قرمز  در محوطه به صدا درآمد. با عجله سوار هواپيماهايمان شديم و شروع به بلند شدن کرديم. درست لحظه اي که من برخاستم پشت سرم باند پروازي مورد هدف هواپيماهاي عراقي قرار گرفت. وقتي هواپيما سرعت گرفت، برگشتم تا ببينم کجا را زده اند. ديدم دو هوايپماي عراقي پشت سر من قرار دارند و تيراندازي مي کنند. لحظه دشواري بود. يا بايد هر چهار بمب خود را رها مي کردم. تا هواپيمايم سبک تر شود و يا بگريزم يا اين که درگير شوم. درگيري روي شهر بسيار خطرناک بود.
با توکل به خدا خود را به سمت غرب تبريز کشيدم. با يک مانور فهميدم هواپيماي عراقي خلبان کم دانشي دارد. بنابراين با يک حرکت سريع هواپيماي او درست در جلوي من قرار گرفت. شروع به تيراندازي کردم. ناگهان ديدم که هواپيماي عراقي آتش گرفت و آسمان آبي يکپارچه شعله ور شد. خلبان عراقي با چتر نجات پايين پريد و در حوالي دهکده «خاصيان» فرود آمد. هواپيماي دوم مرا هدف گرفته بود که باز با مانوري سريع روي درياچه جزيره اسلامي قرار گرفتم. آن وقت با آخرين توان هواپيما را بالا کشيدم. هواپيماي عراقي با آب برخورد کرد. يک لحظه آب سياه شد و ديگر چيزي ديده نشد. خواستم بمب ها را اطراف درياچه اروميه رها کنم. اما با خودم گفتم که اينها از پول مردم خريداري شده است. رفتم به سوي پايگاه. نشستن هواپيماي مسلح به بمب از نظر اصول و فنون پرواز، اشتباه بود و من مجاز به اين کار نبودم.
اما دل به دريا زدم و توکل بر خدا کردم. با چهار بمب و در حالي که باند توسط عراقي ها مورد هدف قرار گرفته بود، روي باند نشستم و در چاله اي که بر اثر بمباران به وجود آمده بود، افتادم. هواپيما حدود دومتر به هوا بلند شد و هر سه لاستيکش ترکيد. به هر ترتيب ممکن هواپيما را خارج از باند نگه داشتم و از هوش رفتم. نيم ساعت بعد وقتي به هوش آمدم به فرمانده پايگاه گفتم که دو تا از هواپيماهاي دشمن را زده ام و يکي از خلبانان زنده است. فوري با هلي کوپتر به محل درگيري رفتم و ديدم جمعي از مردم خلبان عراقي را مي برند. با ديدن من خواستند حمله کنند که به ترکي حاليشان کردم که خودي هستم. از يکي از فرماندهان سپاهي خواستم دستور دهند که دست هاي خلبان را باز کنند. خلبان با ديدن من انگار دنيا را به او داده اند. از من سيگار خواست به او دادم. شروع کرد به  انگليسي با او حرف زدم. اسمش «هاشم فزع» بود. قامت بلندي داشت و تقريباً دو برابر من هيکل داشت.
ـ « تو مرا زدي؟»
گفتم که «بله». به سختي باور کرد. همان شب تلويزيون تبريز خلبان عراقي را نشان داد و با من مصاحبه کرد. از طرف امام (ره) تشويق شدم. و از اين که در دومين روز جنگ و نخستين روز حمله ايران توانسته بودم اولين هواپيماهاي عراقي را سرنگون کنم، خداي متعال را شکر کردم.

منبع: خاطرات شهداي آذربايجان شرقي سايت ساجد
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین