خاطرات/ ستاره ها به زمين مي ريزند

کد خبر: ۱۲۴۷۴۱
تاریخ انتشار: ۱۴ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۶:۵۹ - 05September 2009
فريادي از ترس کشيدم و از خواب پريدم. خيس عرق بودم. کسي در خانه نبود. برخاستم و در جايم نشستم آن وقت به ياد آن روز افتادم.
سال 65 بود. دو ماه آموزش ديده بوديم و خودمان را براي انجام عمليات آماده کرده بوديم. اما درست حول و حوش عمليات فرماندهان گفتند که  عمليات لو رفته و ديگر نمي توانيم اين عمليات را به مرحله اجرا در آوريم.
اوقات همه تلخ شد. فرماندهان به همه بچه ها يک مرخصي پانزده روزه دادند به شرطي که در بازگشت از مرخصي، افراد تازه اي را جذب کرده و به جبهه بياوريم. روزهاي مرخصي مثل برق و باد گذشت. روز آخر مرخصي رفتم به مغازه مشهدي اسماعيل.
ـ «چطوري پيرمرد؟»
ـ «پيرمرد جد آباداته».
کمي شوخي کرديم و سر به سرش گذاشتم.
ـ «خب! حالا کجا کار مي کني؟»
گفتم که توي يک شرکت کار مي کنم. پشت ترازو و در زير نور کم رمق لامپ خسته به نظر مي رسيد.
ـ «مرا هم ببر شرکت خودتان توي آبدارخانه کار کنم!»
گفتم که مدت هاست از شرکت در آمده ام و حالا توي جبهه به عنوان يک بسيجي کار مي کنم. گفت که مرا هم ببر جبهه. توي آشپزخانه که مي توانم کار کنم. با هم قرار گذاشتيم فردا صبح به ثبت نام و پذيرش اعزام نيرو برويم.
فرداي آن روز با موتور رفتم دم در خانه شان!
ـ «سلام مشدي!»
ـ «عليک سلام!»
ـ «بيا سوار شو برويم!»
ـ «مرحوم پدرم وصيت کرده ترک موتور سوار نشوم!»
ـ «پدر آمرزيده! هشتاد سال پيش موتور سيکلت کجا بود؟»
بالاخره راضي اش کردم تا سوار شد کسي بدرقه اش نکرد و از اين بابت تعجب کردم اما چيزي به خودش نگفتم. رفتيم تا رسيديم به سپاه. موقع بازرسي بدني کلي خنديد و همه را به خنده واداشت. دو فرم براي ثبت نام دادند. يکي از فرم ها را بايد يکي از بچه هاي پايگاه پر مي کرد و يکي را هم يک پاسدار رسمي.
ـ « آقا مشهدي اسماعيل! بايد چهار قطعه هم عکس بدي!»
رو به من کرد و گفت:
ـ « تو ازعکس هايت چهار قطعه قرض بده بعداً بهت مي دم!»
سر اين حرف باز کلي خنديديم. وقت زيادي نداشتيم براي همين عکس فوري انداختيم و انصافاً عکس هاي خيلي بدي شدند!
براي آموزش به يکي از استخرهاي شهر بردند. مشهدي اسماعيل در قسمت کم  عمق آب داشت بازي مي کرد درست مثل بچه هاي قبل از دبستان.
ـ «مشهدي! اينجا که من هستم آبش خيلي گرمه!»
مشهدي اسماعيل جلوتر آمد و يکهو زير پايش خالي شد! نجات غريق از آب بيرون کشيد و کلي به من بد و بيراه گفت.
ـ «حسابت را مي رسم مشهدي هاشم!»
کمي سر به سرش گذاشتم و دلداريش دادم.
به هرحال روز اعزام فرا رسيد. از جلوي مصلاي امام (ره) ما را سوار اتوبوس ها کردند. مردم با شعارهاي روحيه بخش ما را بدرقه کردند. اتوبوس ها راه افتادند و ما را به پادگان «شهيد باکري» قزوين بردند. در آنجا ما را سازماندهي کردند و به جبهه فرستادند. آن جا يکي از دوستان ما را به گردان عملياتي «امام حسين (ع)» برد.
روزي که به سمت خط مقدم رفتيم هراز چند گاه گلوله توپ يا خمپاره اي به اطراف اتوبوس اصابت مي کرد مشهدي اسماعيل مرتب زير لب شهادتين مي گفت.
ـ «پس اين آشپزخانه کجاست؟»
ـ «مي رسيم مشهدي، يه کم صبر کن!»
رسيديم به منطقه عملياتي. پانزده روز آموزش ويژه ديديم. هر بار که سر به سر او مي گذاشتيم رو به من مي کرد و مي گفت:
ـ « بالاخره روزي حسابت را مي رسم!»
فرماندهان ما را در سنگرهايي که هشت نفر گنجايش داشت، 24 نفري جاي دادند. مشهدي اسماعيل گفت:
ـ «اگر مرا بکشي با تو نميام!»
از قضا تيري بي هدف از بغل گوشش گذشت. مشهدي اسماعيل به زور خودش را داخل سنگر چپاند. اندکي بعد گلوله توپي به نزديکي سنگر افتاد. همه ريختيم بيرون. ديديم که آسمان شب پر از گلوله هاي منور است. مشهدي اسماعيل گفت:
ـ « نگاه کن آسمان پاره شده و ستاره ها روي زمين مي ريزند!»
به او گفتم:
ـ «مشدي! اينا منورهاي عراقي هستند!»
شب عمليات اسلحه و تجهيزات همه را دادند. مشهدي اسماعيل گفت که من اينها را نمي بندم. پرسيدم چرا؟ گفت که منفجر مي شوم.
به هر حال وسايلش را گرفتم و به ستون يک رفتيم تا کنار رودخانه و سوار قايق ها شديم. نيروهاي عمل کننده قبل از ما با موفقيت، عمليات را انجام داده بودند و ما براي پشتيباني مي رفتيم. وقتي رسيديم به خشکي باز به ستون يک حرکت کرديم. ناگهان گلوله اي دورتر از ستون فرود آمد و ترکشي بازوي مشهدي اسماعيل را خراش داد. فوري با چفيه ام بستم و گفتم:
ـ « نگران نباش آ مشدي ! عقب که برگشتيم مي دهم خوب پانسمان کنند!»
در حالي که دندان هايش را روي هم فشار مي داد، گفت:
ـ «روزي حسابت را مي رسم مشهدي هاشم!»
قدري که جلو رفتيم گلوله توپ ديگري نزديکي ستون به زمين خورد. عده اي از دوستان مثل برگ خزان روي زمين ريختند. ناگهان مشهدي اسماعيل را هم ديدم که بر زمين افتاده بود. فوري خودم را به او رساندم. ديدم که زير لب دارد شهادتين خود را مي گويد.
ـ «حلالم کن مشهدي!»
لبخندي زد و سرش به يک سو افتاد. خون تمام سينه اش را سرخ کرده بود. پيرترين و شوخ ترين رزمنده گردان ما به شهادت رسيده بود. هنوز هم قيافه خندانش را به ياد مي آورم.
ـ «خيال کردي هرچي هست در آن دنياست. در اين دنيا حسابت را مي رسم!»
پيرمرد بعد از شهادت نيز دست از شوخي برنمي داشت.

منبع: خاطرات شهداي آذربايجان شرقي سايت ساجد
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین