خاطرات/ فرزندان دريا
«ايستگاه دريايي» به خاطر آن که از ديد دشمن در امان باشد در نزديکي جزيره اي مسکوني برپا شده بود. کشتي ها و ناوچه هاي بزرگ به دليل کم عمق بودن آن در آن قسمت نمي توانستند تا کنار ايستگاه بيايند. ناوچه هايي که مايحتاج ايستگاه را حمل مي کردند در ده کيلومتري ايستگاه لنگر مي انداختند و قايق هاي کوچک تند رو بار و مهمات و مواد غذايي را تحويل گرفته و به سوي ايستگاه مي بردند.
بعد از تصرف شهر «فاو» عراق به دست رزمندگان اسلام، دشمن بعثي مسير هواپيماهاي خود را از روي همان ايستگاه انتخاب کرد تا بندر فاو را بمباران کنند. رزمندگان مستقر در ايستگاه، مسير عبور جنگنده هاي دشمن را تا اجراي آتش پي گير سد کردند به همين خاطر مهمات موجود در ايستگاه ته کشيد. موضوع به رده هاي بالاتر اطلاع داده شد و در اين رابطه شناوري حمل مهمات و مواد غذايي را به عهده گرفت. و در آن شب تاريکي و ظلماني به ده کيلومتري ايستگاه رسيد. حرکت قايق هاي تندرو در آن هواي نامساعد غيرممکن به نظر مي رسيد. اما دو نفر از دلاوران اين مسئوليت را برعهده گرفتند.
آن دو، ساعتي پس از آن که مهمات و مايحتاج را تحويل گرفتند، متوجه شدند حرکت به سمت ايستگاه غير ممکن است.
ـ «حالا بايد چکار کنيم؟»
ـ « نمي دانم! اما نبايد قايق برگرده. مهمات اگه تو آب بيفته...!»
از اين فکر وحشت کردند. چون به خوبي مي دانستند فردا صبح عراقي ها حملات هوايي خود را با هواپيما و هلي کوپتر به سوي بندر فاو آغاز خواهند کرد.
ـ «موتور قايق از کار افتاد!»
ـ «و حالا.... مواظب باش!»
فرياد رزمنده در ميان باد و خروش امواج ناپديد شد. لحظه هاي دشواري بود. بايد هرچه زودتر تصميم مي گرفتند.
ـ «بايد بپريم تو آب. بايد قايق را هل بدهيم به سوي ساحل!»
ـ «خب!»
ـ «خب نداره ديگه. از کناره ساحل مي توانيم هل بدهيم تا ايستگاه! فکر بدي نبود. پريدن به درون آب سرد که تا بالاي زانو آب مي رسيد، کار آساني نبود.»
هر دو لبه هاي قايق را گرفتند و پريدند به آب. آن وقت شروع به هل دادن کردند. موج ها يکي پس از ديگري هجوم مي آورد و سر تا پايشان را خيس مي کرد. باد سرد همچون شلاقي فرود مي آمد. اما آنها تنها به يک چيز فکر مي کردند. رساندن مهمات به ايستگاه.
ـ « من ديگه پاهام چيزي حس نمي کنه!»
ـ «بيا کمکت کنم برو تو قايق!»
به تنهايي شروع به هل دادن کرد. مهره هاي کمرش داشت از هم جدا مي شد. حس مي کرد بند از بن وجودش گسسته مي شود. به ياد داستاني افتاد که سال ها پيش خوانده بود.
پيرمرد نمي دانست او کوسه را شکار کرده يا کوسه او را شکار کرده است. کوسه ها بوي خون را چشيده بودند. آنها با حرص و ولع بي پايان پيش مي آمدند و پيرمرد با چماق بي وقفه بر سر آنها مي کوبيد اما با همه تلاشي که مي کرد، تکه اي از گوشت بدن کوسه عظيم الجثه به غارت مي رفت. بايد پارو مي زد. بايد به هر ترتيب ممکن قايق را با شکار بزرگي که کرده بود، به سمت روستا مي برد.
بايد پارو مي زد. درد در تمام وجودش مي پيچيد اما او قايق و رفيق نيمه جان و مهمات را همچنان هل مي داد.
وقتي از ايستگاه متوجه تاخير آنها شدند بلافاصله پنج نفر در صدد برآمدند تا به سراغ دوستان خود بروند که بي باکانه در دل شب تاريک دل به دريا زده بودند.
نفس اش داشت بند مي آمد. ديگر هيچ تواني براي هل دادن قايق نداشت. پاهايش از زانو به پايين توي آب بود. ناگهان فکري به خاطرش رسيد. چراغ قوه را با زحمت هرچه تمام از جيب اورکتش بيرون آورد. با يک دست محکم قايق را نگه داشته بود. شروع کرد به فشار دادن متناوب شستي چراغ قوه. صداي ناله هاي دوستش ضعيف و ضعيف تر مي شد.
ـ «اگر متوجه نشوند!»
حدس مي زد که به حوالي ايستگاه رسيده است. از آن سو يکي از رزمنده ها متوجه نور چراغ قوه شد. شتابان به آن سو راندند و قايق و رزمنده ها را در حالي که هر دو از هوش رفته بودند، پيدا کردند.
فرداي آن روز دو هلي کوپتر و يک هواپيماي دشمن مورد هدف قرار گرفت. لبخند رضايت بر لبان دو رزمنده نشست. دشمن بعثي مجبور شد مسير عبور هواپيماهايش را تغيير دهد و اين يک روز تمام وقت گرفت. در اين مدت رزمندگان اسلام مواضع خود را در شهر بندري فاو محکم کردند.
... پيرمرد ماهيگير به ساحل رسيد. چيزي غير از اسکلتي غول آسا از کوسه اي که او شکار کرده بود، در دنباله قايق ديده نمي شد. پسرک پيرمرد را ديد که به سوي کلبه اش رفت تا از زور خستگي بيهوش شد. اهالي دهکده با شگفتي اسکلت غول آسا را نگاه کردند و در دل به شجاعت پيرمرد ماهيگير آفرين مي گفتند.
منبع: خاطرات شهداي آذربايجان شرقي سايت ساجد
بعد از تصرف شهر «فاو» عراق به دست رزمندگان اسلام، دشمن بعثي مسير هواپيماهاي خود را از روي همان ايستگاه انتخاب کرد تا بندر فاو را بمباران کنند. رزمندگان مستقر در ايستگاه، مسير عبور جنگنده هاي دشمن را تا اجراي آتش پي گير سد کردند به همين خاطر مهمات موجود در ايستگاه ته کشيد. موضوع به رده هاي بالاتر اطلاع داده شد و در اين رابطه شناوري حمل مهمات و مواد غذايي را به عهده گرفت. و در آن شب تاريکي و ظلماني به ده کيلومتري ايستگاه رسيد. حرکت قايق هاي تندرو در آن هواي نامساعد غيرممکن به نظر مي رسيد. اما دو نفر از دلاوران اين مسئوليت را برعهده گرفتند.
آن دو، ساعتي پس از آن که مهمات و مايحتاج را تحويل گرفتند، متوجه شدند حرکت به سمت ايستگاه غير ممکن است.
ـ «حالا بايد چکار کنيم؟»
ـ « نمي دانم! اما نبايد قايق برگرده. مهمات اگه تو آب بيفته...!»
از اين فکر وحشت کردند. چون به خوبي مي دانستند فردا صبح عراقي ها حملات هوايي خود را با هواپيما و هلي کوپتر به سوي بندر فاو آغاز خواهند کرد.
ـ «موتور قايق از کار افتاد!»
ـ «و حالا.... مواظب باش!»
فرياد رزمنده در ميان باد و خروش امواج ناپديد شد. لحظه هاي دشواري بود. بايد هرچه زودتر تصميم مي گرفتند.
ـ «بايد بپريم تو آب. بايد قايق را هل بدهيم به سوي ساحل!»
ـ «خب!»
ـ «خب نداره ديگه. از کناره ساحل مي توانيم هل بدهيم تا ايستگاه! فکر بدي نبود. پريدن به درون آب سرد که تا بالاي زانو آب مي رسيد، کار آساني نبود.»
هر دو لبه هاي قايق را گرفتند و پريدند به آب. آن وقت شروع به هل دادن کردند. موج ها يکي پس از ديگري هجوم مي آورد و سر تا پايشان را خيس مي کرد. باد سرد همچون شلاقي فرود مي آمد. اما آنها تنها به يک چيز فکر مي کردند. رساندن مهمات به ايستگاه.
ـ « من ديگه پاهام چيزي حس نمي کنه!»
ـ «بيا کمکت کنم برو تو قايق!»
به تنهايي شروع به هل دادن کرد. مهره هاي کمرش داشت از هم جدا مي شد. حس مي کرد بند از بن وجودش گسسته مي شود. به ياد داستاني افتاد که سال ها پيش خوانده بود.
پيرمرد نمي دانست او کوسه را شکار کرده يا کوسه او را شکار کرده است. کوسه ها بوي خون را چشيده بودند. آنها با حرص و ولع بي پايان پيش مي آمدند و پيرمرد با چماق بي وقفه بر سر آنها مي کوبيد اما با همه تلاشي که مي کرد، تکه اي از گوشت بدن کوسه عظيم الجثه به غارت مي رفت. بايد پارو مي زد. بايد به هر ترتيب ممکن قايق را با شکار بزرگي که کرده بود، به سمت روستا مي برد.
بايد پارو مي زد. درد در تمام وجودش مي پيچيد اما او قايق و رفيق نيمه جان و مهمات را همچنان هل مي داد.
وقتي از ايستگاه متوجه تاخير آنها شدند بلافاصله پنج نفر در صدد برآمدند تا به سراغ دوستان خود بروند که بي باکانه در دل شب تاريک دل به دريا زده بودند.
نفس اش داشت بند مي آمد. ديگر هيچ تواني براي هل دادن قايق نداشت. پاهايش از زانو به پايين توي آب بود. ناگهان فکري به خاطرش رسيد. چراغ قوه را با زحمت هرچه تمام از جيب اورکتش بيرون آورد. با يک دست محکم قايق را نگه داشته بود. شروع کرد به فشار دادن متناوب شستي چراغ قوه. صداي ناله هاي دوستش ضعيف و ضعيف تر مي شد.
ـ «اگر متوجه نشوند!»
حدس مي زد که به حوالي ايستگاه رسيده است. از آن سو يکي از رزمنده ها متوجه نور چراغ قوه شد. شتابان به آن سو راندند و قايق و رزمنده ها را در حالي که هر دو از هوش رفته بودند، پيدا کردند.
فرداي آن روز دو هلي کوپتر و يک هواپيماي دشمن مورد هدف قرار گرفت. لبخند رضايت بر لبان دو رزمنده نشست. دشمن بعثي مجبور شد مسير عبور هواپيماهايش را تغيير دهد و اين يک روز تمام وقت گرفت. در اين مدت رزمندگان اسلام مواضع خود را در شهر بندري فاو محکم کردند.
... پيرمرد ماهيگير به ساحل رسيد. چيزي غير از اسکلتي غول آسا از کوسه اي که او شکار کرده بود، در دنباله قايق ديده نمي شد. پسرک پيرمرد را ديد که به سوي کلبه اش رفت تا از زور خستگي بيهوش شد. اهالي دهکده با شگفتي اسکلت غول آسا را نگاه کردند و در دل به شجاعت پيرمرد ماهيگير آفرين مي گفتند.
منبع: خاطرات شهداي آذربايجان شرقي سايت ساجد
لینک کپی شد
نظر شما
