خاطرات/ سه يار غار
جعفر بدجوري پيله کرده است. من!؟ به من مي گويند اوستا عباس. قبل از جنگ معمار بودم. حالا در قله سياه کوه جانشين فرمانده واحد نيروهاي عملياتي هستم. از زمين و هوا در محاصره کامل هستيم. نيروهاي خودي به هيچ وجه نمي توانند آب و آذوقه به ما برسانند.
جعفر حاج محسن و عبدالهي سه يار غار هستند. آنها را کسي تا حال بيکار نديده است. يا جاي ديده بان خسته کشيک داده اند يا به کمين هاي خطرناک رفته اند يا اسحله تميز کرده اند. اگر هيچ کاري هم نبوده آنها قرآن خوانده اند. عبدالهي زيارت عاشورا را خوش مي خواند. حاج محسن هم مناجات اش حرف ندارد. در اين چند روز که در محاصره هستيم هر کدام از آنها به نوبت به سنگر آمده اند و خواسته اند که بروند پايين دره تا از چشمه آب بياورند. من نمي توانم به آنها اجازه بدهم. بعثي ها مثل لشکر «عمر سعد» روي چشمه ديد کامل دارند. آنها هر کس را که نزديک آب ببيند با تير مي زنند. نه، من نمي توانم. اما نگاه جعفر طور ديگري بود. انگار بر سرم داد مي زد.
ـ «مرد! حالا که ما مي خواهيم مثل «ابوالفضل» علمدار بميريم چرا اجازه شهادت را از ما دريغ مي کني!»
جعفر با چشم هاي به اشک نشسته اش اين جوري مي گفت.
خدايا! چه بايد بکنم؟
ـ «آهاي برادر! نخور از اين علف ها!»
ـ «آب!»
ـ «آب»، يه قمقمه آب مي خوام!»
صداي ناله ها کلافه ام کرده است. «السلام عليک يا بنت ولي الله!»
سه يار غار در تب و تاب هستند. آنها بيشتر از آب براي شهادت بال بال مي زنند. آنها نه تشنه آب که تشنه شهادت اند.
حالا باز خواهند آمد. باز التماس خواهند کرد. نه، ديگه نمي توانم بيشتر از اين نگه شان دارم!
هر کدام از آنها پانزده قمقمه در کوله پشتي مي گذارند. تفنگ در يک دست و گالن بيست ليتري در دست ديگر از تپه سرازير مي شوند. اگر اين بي سيم از کار نيفتاده بود....
ـ «اوستا! بيا بي سيم داره کار مي کنه!»
خداي بزرگ! ديگه اين چه حکمتي است؟ بي سيم انگار منتظر بود سه يار غار تپه را رها کنند تا به کار بيفتد! فوري با قرارگاه تماس مي گيرم و با رمز وضعيت را گزارش مي کنم. از قرار گاه اطلاع مي دهند که کار بعثي ها را در آن منطقه ساخته اند و به زودي به قله خواهند رسيد. خبر را به بچه ها مي دهم. با آن قيافه هاي تکيده و با آن لب هاي ترک خورده لبخند مي زنند.
ـ «بچه ها! نيرو داره مي رسه!»
ـ «تا يه ساعت ديگه مي رسن!»
بغض گلويم را مي فشارد. لحظه اي نمي توانم از فکر سه يار غار بيرون بيايم. تلاش مي کنم موقعيت آنها را در ذهنم مجسم کنم.
ـ «آيا به آب رسيده اند؟»
ـ «خدا کنه دشمن آنها را نبيند....!»
ـ «حالا دارند لابد آيه وجعلنا را مي خوانند!»
ناگهان از ديده باني اطلاع مي دهند که پرنده هاي عشق با بال و پر گسترده به آشيانه برمي گردند. دلم مي خواهد زار زار گريه کنم. جعفر، حاج محسن و عبدالهي دارند برمي گردند. باور نکردني است.
يک دفعه خبري مثل طوفان نابودم مي کند.
ـ « اوستا! پرنده ها را به آتش کشيدند!»
مي روم. مي دوم. حال خودم را نمي فهمم. وقتي بالاي سرشان مي رسم مي بينم بيست متري بيشتر با ما فاصله نداشته اند. قمقمه ها و گالن ها سالم هستند. آنها را از پشت به رگبار بسته اند. لب هايشان را نگاه مي کنم. لب هاي هر سه درست مثل لحظه ترک قله ترک خورده باقي مانده است.
سه يار غار مانند مولايشان حضرت باب الحوائج، با لبان تشنه جان داده اند.
نيروهاي کمکي سر مي رسند. آنها دشمن را پراکنده کرده و حلقه محاصره را شکسته اند به پشت سنگري مي روم تا يک دل سير گريه کنم.
منبع: خاطرات شهداي آذربايجان شرقي سايت ساجد
جعفر حاج محسن و عبدالهي سه يار غار هستند. آنها را کسي تا حال بيکار نديده است. يا جاي ديده بان خسته کشيک داده اند يا به کمين هاي خطرناک رفته اند يا اسحله تميز کرده اند. اگر هيچ کاري هم نبوده آنها قرآن خوانده اند. عبدالهي زيارت عاشورا را خوش مي خواند. حاج محسن هم مناجات اش حرف ندارد. در اين چند روز که در محاصره هستيم هر کدام از آنها به نوبت به سنگر آمده اند و خواسته اند که بروند پايين دره تا از چشمه آب بياورند. من نمي توانم به آنها اجازه بدهم. بعثي ها مثل لشکر «عمر سعد» روي چشمه ديد کامل دارند. آنها هر کس را که نزديک آب ببيند با تير مي زنند. نه، من نمي توانم. اما نگاه جعفر طور ديگري بود. انگار بر سرم داد مي زد.
ـ «مرد! حالا که ما مي خواهيم مثل «ابوالفضل» علمدار بميريم چرا اجازه شهادت را از ما دريغ مي کني!»
جعفر با چشم هاي به اشک نشسته اش اين جوري مي گفت.
خدايا! چه بايد بکنم؟
ـ «آهاي برادر! نخور از اين علف ها!»
ـ «آب!»
ـ «آب»، يه قمقمه آب مي خوام!»
صداي ناله ها کلافه ام کرده است. «السلام عليک يا بنت ولي الله!»
سه يار غار در تب و تاب هستند. آنها بيشتر از آب براي شهادت بال بال مي زنند. آنها نه تشنه آب که تشنه شهادت اند.
حالا باز خواهند آمد. باز التماس خواهند کرد. نه، ديگه نمي توانم بيشتر از اين نگه شان دارم!
هر کدام از آنها پانزده قمقمه در کوله پشتي مي گذارند. تفنگ در يک دست و گالن بيست ليتري در دست ديگر از تپه سرازير مي شوند. اگر اين بي سيم از کار نيفتاده بود....
ـ «اوستا! بيا بي سيم داره کار مي کنه!»
خداي بزرگ! ديگه اين چه حکمتي است؟ بي سيم انگار منتظر بود سه يار غار تپه را رها کنند تا به کار بيفتد! فوري با قرارگاه تماس مي گيرم و با رمز وضعيت را گزارش مي کنم. از قرار گاه اطلاع مي دهند که کار بعثي ها را در آن منطقه ساخته اند و به زودي به قله خواهند رسيد. خبر را به بچه ها مي دهم. با آن قيافه هاي تکيده و با آن لب هاي ترک خورده لبخند مي زنند.
ـ «بچه ها! نيرو داره مي رسه!»
ـ «تا يه ساعت ديگه مي رسن!»
بغض گلويم را مي فشارد. لحظه اي نمي توانم از فکر سه يار غار بيرون بيايم. تلاش مي کنم موقعيت آنها را در ذهنم مجسم کنم.
ـ «آيا به آب رسيده اند؟»
ـ «خدا کنه دشمن آنها را نبيند....!»
ـ «حالا دارند لابد آيه وجعلنا را مي خوانند!»
ناگهان از ديده باني اطلاع مي دهند که پرنده هاي عشق با بال و پر گسترده به آشيانه برمي گردند. دلم مي خواهد زار زار گريه کنم. جعفر، حاج محسن و عبدالهي دارند برمي گردند. باور نکردني است.
يک دفعه خبري مثل طوفان نابودم مي کند.
ـ « اوستا! پرنده ها را به آتش کشيدند!»
مي روم. مي دوم. حال خودم را نمي فهمم. وقتي بالاي سرشان مي رسم مي بينم بيست متري بيشتر با ما فاصله نداشته اند. قمقمه ها و گالن ها سالم هستند. آنها را از پشت به رگبار بسته اند. لب هايشان را نگاه مي کنم. لب هاي هر سه درست مثل لحظه ترک قله ترک خورده باقي مانده است.
سه يار غار مانند مولايشان حضرت باب الحوائج، با لبان تشنه جان داده اند.
نيروهاي کمکي سر مي رسند. آنها دشمن را پراکنده کرده و حلقه محاصره را شکسته اند به پشت سنگري مي روم تا يک دل سير گريه کنم.
منبع: خاطرات شهداي آذربايجان شرقي سايت ساجد
لینک کپی شد
نظر شما
