خاطرات/ دعاي فرج

کد خبر: ۱۲۴۷۴۷
تاریخ انتشار: ۱۴ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۷:۱۱ - 05September 2009
راستش تکان نمي توانستيم بخوريم. راستي که فرمانده بودن چقدر سخت است. وقتي فرمانده نيستي، اضطراب کمتري داري. تلاش مي کني پيش بروي يا جان سالم خويش را در ببري. اما هنگامي که مسئوليت عده اي را به عهده گرفتي به جاي تک تک آنها دلشوره داري. به جاي هريک از آنها زخمي مي شوي و بار اندوه شهادت شان را بر دوش مي کشي.
ناگهان بي سيم چي را ديدم که با زحمت خودش را به من رساند.
ـ «آقا مهدي يه!»
« آقا مهدي باکري» وضعيت گردان را از من پرسيد. گفتم که بچه ها زير آتش شديد دشمن يکي بعد از ديگري دارند شهيد مي شوند. «آقا مهدي» گفت که يک جوري تحمل کنيد تا نيروي کمکي برسد.
تماس ما قطع شد. بچه ها گاهي تفنگ هايشان را بي آن که سرشان را بالا بياورند، روي سرشان مي بردند و شليک مي کردند. يک دفعه ديدم زمزمه اي در حال اوج گرفتن است.
« اللهم کن لوليک الحجه بن الحسن....»
لب هايم تکان خورد و من نيز به موج دعا پيوستم. هنوز دعاي بچه ها براي چندمين بار ادامه داشت که ديدم آتش دشمن قطع شد. سرم را کمي بالا آوردم و نگاه کردم. ديدم تمامي نيروهاي دشمن در حال عقب نشيني هستند.
ـ «آقا مهدي با شما کار دارند!»
در حالي که بغض گلويم را فشار مي داد، با صداي لرزاني گفتم:
ـ «آقا مهدي! تمامي بعثي ها پا به فرار گذاشتند....!»
آقا مهدي با تعجب پرسيد: «جريان چيه!؟»
گفتيم: بچه ها فرمانده و شفا دهنده اصلي را صدا زدند. آقا امام زمان (عج) همه ما را نجات داد...!»
شنيدم که آقا مهدي پشت بي سيم گريه کنان گفت:
ـ «خوشا به سعادت و لياقت تان که سرباز فرمانده اصلي بوديد!»

منبع: خاطرات رزمندگان آذربايجان شرقي سايت ساجد
 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار