خاطرات/ شناسايي

کد خبر: ۱۲۴۷۶۴
تاریخ انتشار: ۱۴ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۷:۴۰ - 05September 2009
وقتي داشتيم از کنار يالي عبور مي کرديم ناگهان عده اي از عراقي ها ما را ديدند و زير آتش گرفتند. فاصله مان نزديک بود و چاره اي جز درگيري نبود. عراقي ها به نظر گشت رزمي بودند و نسبت به ما مهمات بيشتري داشتند.
مدتي به طرف ما تيراندازي کردند ما هم پاسخ آنها را داديم اما ناگهان صداي انفجار مهيبي برخاست. عراقي ها با نارنجک انداز به سوي ما نارنجک پرتاب کرده بودند. دو نفر از بچه ها زخمي شد. تصميم گرفتيم عراقي ها را هر طور که شده دور بزنيم. دوستان زخمي با يک نفر ديگر باقي ماندند تا سر عراقي ها را گرم کنند. من و يکي از بچه هاي اطلاعات حرکت کرديم. تقريباً پس از نيم ساعت درست پشت سر عراقي ها بوديم بايد آنها را غافلگير مي کرديم. جلوتر خزيديم. پشت تخته سنگي بزرگ هيکل درشتي را مثل سايه هيولايي ديدم و به آن طرف رفتم. درست به چند قدمي او رسيده بودم. وقتي ماشه را کشيدم تيري شليک نشد! تمام فشنگ هايم را شليک کرده بودم. عراقي به طرف من برگشت و مرا ديد که اسلحه به دست رو به او ايستاده ام. از ترس زبانش بند آمد. آهسته طوري که صدايش را کس ديگري غير از من و خودش نشنويم، با صداي خفه اي گفت:
ـ «دخيل! دخيل الخميني!»
با اشاره اسلحه حاليش کردم تا دست هايش را بيشتر بالا ببرد...

افسر عراقي که به اسارت من در آمده بود، سروان بود و فرمانده گروه گشت رزمي او در مصاحبه اش گفت که مرا يک لشکر محاصره کرده بود و از تانک و نفربر صحبت مي کرد! و من به اين آيه شريفه از دل و جان يقين کردم که:
«زماني که تير مي اندازي، تو تيراندازي نمي کني و اين خداست که تير مي اندازد. آن شب، بي آن که حتي يک گلوله در تفنگ من باشد، من به تنهايي و با اراده خدا يک لشکر شده بودم.

منبع: خاطرات رزمندگان آذربايجان شرقي در سايت ساجد
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین