خاطرات/ سربازان جمع ما

کد خبر: ۱۲۴۹۴۰
تاریخ انتشار: ۲۳ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۷:۴۵ - 14September 2009
خداورد سادين بعد از ترخيص نامه اي نوشته بود و گفته بود «هنگامي که نامه را مي نويسد در مشهد و کنار حرم امام رضا (ع) است و دارد قرآني را که در جبهه ياد گرفته مي خواند و براي ما هم دعا مي کند.» چند تا تسبيح نيز برايمان فرستاده بود که بين بچه ها تقسيم شد و آنها راخيلي خوشحال کرد.
در ميان سربازاني که دوره احتياط را مي گذراندند، سرباز ايزدي که اهل خرامه فارس بود، همراه بقيه تصفيه حساب نکرد و گفت که مي خواهد سه ماه ديگر در جبهه بماند ـ هرکجا هست خداوند توفيقش دهد. بسيار متدين و با ايمان بود و خيلي به ما کمک مي کرد. عصاي دستم بود و خيلي با او مانوس شده بودم. به دليل جديت در انجام وظايف از مسئولان رده بالا برايش درجه تشويقي درخواست کردم. موافقت شد و به درجه گروهبان سومي مفتخر شد بعد از آن او را سرگروهبان ايزدي صدا مي زديم که خيلي خوشحال مي شد.
همان شب داخل سنگر درجه اش را برايش دوختيم. سر به سرش مي گذاشتيم و مي خنديديم. بعداً در عمليات فتح کوه هاي الله اکبر رشادت و فداکاري بسياري کرد، از اين رو درجه ديگري برايش درخواست کردم که موافقت شد و ايزدي گروهبان دوم شد با سربلندي خدمت وظيفه را به پايان رساند و به آغوش خانواده اش برگشت. بعد از آن مرتب با من مکاتبه داشت.
روزهاي زمستان مي آمد و مي گذشت و خاطرات زيادي براي ما به يادگار مي گذاشت. تعدادي افسر وظيفه با مدرک کارشناسي و با درجه ستوان دومي نيز به جمع ما اضافه شدند. محمد سلطاني اهل محمديه نايين، يکي از آنها بود. او مدرک کارشناسي روان شناسي داشت و بسيار متدين و محجوب بود. اوايل کم حرف مي زد، اما بعدها کسي در حرف زدن حريفش نمي شد. جوان خونگرم، با احساس و مهرباني بود. همه دوستش داشتند. يکي ديگر از بچه هاي نيروي هوايي که به جمع ما پيوسته بود، ستوان نعمت ابراهيمي اهل نظام آباد تهران بود. افسري مومن و حزب اللهي بود و من با او خيلي دوست شده بودم. بعدها او، محمد سلطاني و من سه نفري همه جا با هم بوديم.
پشت پاي سلطاني کورک بزرگي زده بود که مجبور بودم هر روز پانسمانش کنم. براي درمان سر ظهر، هنگام ناهار سر و کله اش پيدا مي شد. تا از دور بچه ها مي ديدنش، مي خنديدند و مي گفتند باز هم سر ظهر و ناهار آمد. محل کورک خيلي درد داشت او هم در راه رفتن به عمد تکاني به خود مي داد و دست به کمر مي گرفت و راه مي رفت. با ديدن او همه از ته دل مي خنديدند. تا مدت ها اسباب شادي بچه ها را فراهم مي کرد. گاهي هم که يکي از بچه ها مي خواست از پشت سرش رد شود آهسته محل کورک را فشار مي داد. او هم خيلي سريع عکس العمل نشان مي داد و فرياد بلندي مي کشيد و تکاني خاصي به اندام چاقش مي داد. در آن لحظه همه مي خنديدند و دوست داشتند سر به سرش بگذارند.
کم کم ستوان سلطاني کارها را ياد گرفته بود و در آموزش کمک هاي اوليه شرکت مي کرد. او کمک هاي اوليه، زخم بندي، تزريقات و کار در بهداري را به خوبي آموخته بود و در کارها بسيار به من کمک مي کرد. هر وقت مي خواستم به مرخصي بروم، او را به جاي خودم مي گذاشتم. منزل پدر همسرش در نظام آباد بود. يک بار که در مرخصي بودم به منزلشان رفتم، و از او تعريف ها کردم. هنگام خداحافظي مقدار زيادي مغز گردو، بادام و پسته دادند که برايش سوغات ببرم. جاي شما خالي در برگشت که با هواپيماي سي ـ 130 از تهران به سمت اهواز مي رفتم که با همراهان، حسابي دلي از عزا درآورديم و تنها کمي از آن سوغات به دست سلطاني رسيد. آن جا هم بچه ها نگذاشتند چيزي به او برسد. سلطاني گفت: «باشد من هم به مرخصي مي روم و طوري دل خانواده ات را مي سوزانم که کلي سوغاتي براي تو به همراهم بفرستند.» از قضا به منزل ما هم رفته بود و سري زده بود، و وقتي موقع خداحافظي گفته بود کاري نداريد، همسر زرنگ من گفته بود «فقط سلام مخصوص برسانيد و بگوييد دعايش مي کنم.»

دربندي، غلامحسين
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین