داستان/ "نخل هاي بي سر"روايت ماندگار از دفاع مقدس
فصل چهارم
ناصر، چشم ها را روي در حياط دايي اش ريز کرده است و دنبال زنگ مي گردد که يک دفعه يادش مي آيد چند روز است برق شهر قطع است. تفنگش را بر شانه مي اندازد و با مشت به در مي کوبد. صداي نگران و منتظر مادرش را از وسط حياط مي شنود:
ـ کيه؟
ـ منم ننه، ناصر!
لنگه در به تندي باز مي شود و از لاي آن، هيکل ريز و تکيده مادر، ناصر را به آغوش مي کشد. مادر، لحظاتي هيچ نمي گويد و فقط ناصرش را در آغوش مي فشارد و مي بويد. ناصر هنوز ميان دست هاي او فشرده مي شود که پدر و دايي و زن دايي اش به طرف در مي پرند:
ـ ناصر اومدي؟ چه خبر؟
ـ تا کجا اومدن، دايي؟
مادر، ناصر را رها مي کند و انگار که چيزي يادش آمده، سراپاي او را ورانداز مي کند و دنبال چيزي مي گردد:
ـ ننه، ناصرجون، طوريت نيس؟
باز نگران قد و بالايش را نظاره مي کند، اما چيزي نمي يابد. پدر مي پرسد:
ـ بابا ناصر، از داداشت چه خبر؟ ديديش يا نه؟
ـ والا چند روزه نديدمش. مي گم انگار بيدار بودين، نه؟
همه قد و بالاي ناصر را تماشا مي کنند و چيزي نمي گويند. همين که ناصر به کنار رختخواب هاي ولو شده در پاي درخت کنار مي رسد و سلاحش را روي زمين مي اندازد، مادر متوجه تفنگ مي شود:
ـ ننه، اين چيه؟
ـ قاتل دشمن!
ـ چرا آورديش اينجا؟ اقلاً بگذارش اون ورتر!
ـ نترس مادر، غريبه س، اما از اين به بعد پاش به خونه همه مون وا مي شه.
ناصر، روي رختخواب هاي وسط حياط مي نشيند و پاهايش را دراز مي کند و مي گويد:
ـ خب ننه، اينجا چه خبر؟
ـ هيچي ننه، اينجارم چند روزه دارن مي زنن. يه وقت ديدي ما هم از اينجا رفتيم. اما مي گن تو راه آهن، بليط گير نمي آيد. مي گن روزي چند نفر زير دست و پا له مي شن و آخرشم بيشترشان دست خالي برمي گردن. دو روز بايد اونجا بخوابي تا دو تا بليط بگيري. برق شهرم که چند روز قطع شده. صداي «گرومب» انفجاري، حرف هاي مادر را مي برد و بر در و ديوار شهر لرزه مي اندازد. مادر، وحشت زده مي گويد:
ـ يا فاطمه زهرا، دستم به دومنت!
گوش هاي همه تيز مي شود و بقيه صدا را در هوا مي جويند. ناصر مي گويد:
ـ زير اين همه ترکش خمپاره، بيرون مي خوابين؟!
مادر، با درماندگي مي گويد:
ـ پس چه کنيم ننه؟ بريم توي اتاق تا با بمب، سقف رو سرمون خراب کنن؟!
دل ناصر مي گيرد و کينه اش به دشمن بيشتر مي شود. دستش ناخودآگاه به طرف کلاشي مي رود که کنارش آرام خوابيده است. مي خواهد تن کوفته اش را از زمين بکند و به طرف خط راه بيفتد که مادر مي پرسد:
ـ بميرم ننه! اون جا خيلي گشنگي و تشنگي مي کشين، نه؟
ـ حالا ديگه نه. تا چند روز پيش، بچه ها از گشنگي علف بيابون مي خوردن و از تشنگي آب راديات ماشين، اما حالا روز به روز داره بهتر مي شه.
همه در تاريکي نشسته اند و تنها روشنايي حياط، سرخي آتش سيگار پدر ناصر است که خاموشي ندارد. پدر سرش را پايين انداخته و گوشش را به ناصر داده است. دايي و زن دايي هم گوش به او سپرده اند. چشم مادر از تن کوفته ناصرش جدا نمي شود:
ـ ننه، ناصر، چشمات پر از خوابه، بيا يه چرت بخواب.
ناصر در مي ماند، مي خواهد چيزي بگويد، اما نمي تونه، مادر، دوباره اصرار مي کند:
ـ بيا ننه، يه دقيقه چشمهاتو رو هم بذار.
ـ ننه جون اصرار نکن. روي اين زمين دشمن خوابيده، من چطور مي تونم بخوابم؟
زن سکوت مي کند بلند و حسرت بار آه مي کشد و مي گويد:
ـ خدا نابودشون کنه
شليک، از دور شنيده مي شود. مادر، دوباره مي گويد:
ـ پسردايي ات، سرشب راديو عراقو گرفت.
چشم ناصر ناگهان به طرف پسر دايي مي رود و او را که کنار رختخواب ها لميده است مي يابد. مادر ادامه مي دهد:
ـ رجزخوني مي کرد. مي گفت ما مي خوايم تا اهواز بريم و عرب هاي خوزستان رو آزاد کنيم.
ناصر برمي آشوبد:
ـ مگه از روي جنازه ما رد بشن!
مادر هول مي شود:
ـ خدا نکنه... مي گم ننه، ناصر، تو که مريضي، دست هات مي لرزه، کاري از پيش نمي بري. تو ديگه نرو!
ـ نه ننه، من همون روز اولم بهت گفتم: بگو جون مي خوام تا هم من نثارت کنم و هم داداش حسين، اما دم از نرفتن نزن. تو که نمي دوني بچه ها چقدر تنهان، نمي دوني که با چي دارن مي جنگن.
مادر سر تکان مي دهد و مي گويد:
ـ بميرم الهي، ولي حسينم که رفته، شهنازم که رفته، اقلاً يکي تون بمونيد.
ناصر آرام تر مي شود.
ـ اونا برا خودشون رفتن، عوض من و شما که نرفتن. تو و بابا هم پيرين و کاري ازتون ساخته نيست، اگه نه، شما هم بايد مي اومدين ننه.
پدر، هنوز به سيگارش پک مي زند، در خود است و مثل هميشه چيزي نمي گويد. ناصر به دلداري مادر است که دست پسردايي روي راديو مي رود و صداي آن را بلند مي کند:
ـ ....فرماييد، توجه فرماييد! خلق هاي تحت ستم عرب، توجه فرماييد!
گوش ها همه متوجه راديو مي شود و در انتظار دريافت خبر مي ماند، اما تير نگاه ناصر به تن پسردايي نشسته است.
ـ هم اکنون ارتش آزادي بخش عراق، از پل نو گذشته است و مي رود تا همه شما اعراب در بند را از يوغ مجوس....
ناصر استکان نيمه تمام چاي را بر زمين مي گذارد و از جا مي پرد:
ـ اي بي شرف ها!
تفنگش را بر شانه مي اندازد و با عجله مي خواهد از حياط بيرون برود که مادر به آغوشش مي کشد و با صداي بلند گريه مي کند:
ـ ننه، ناصرجون!
پدر و دايي و زن دايي هم بلند شده اند، اما پسردايي نشسته و آنها را مي پايد. پدر، دست به زير چشمهايش مي کشد و اشکش را پاک مي کند. ناصر خودش را تند از لاي دست هاي مادر بيرون مي کشد و عازم رفتن است که اين بار، پدر او را در آغوش مي گيرد. پدر را مي بوسد، دعايي زير لب زمزمه مي کند و به طرف در مي دود.
5
بوي تند باروت در فضاي دشت پيچيده و گلوله هاي قرمز و آتشين تفنگ و توپ و آر پي جي، دنبال هم کرده اند که يا بر در و ديوار شهر بنشينند و يا بر تن بچه ها. زمين زير پاي ناصر به لرزه افتاده و هربار که شهر گلوله اي را در شکم زخم دار خود جا مي دهد، لرزشش بيشتر مي شود.
دشمن پيش تر آمده و ناصر مقر جديد دوست هايش را نمي داند. سراغ آنها را مي گيرد اما همه جابه جا شده اند و هيچ کس جاي جديدش را نمي داند. ميان صداهايي که مي شنود، صداي عبدالله نوراني را مي شناسد. رو به صدا مي رود و سراغ مقر بچه ها را مي گيرد عبدالله تازه آنها را ديده و ردشان را مي داند. ناصر مقر جديدشان را پيدا مي کند. پيشروي دشمن بر دلش چنگ انداخته و نفرتش نسبت به کساني که هنوز به قدر کافي برايشان سلاح سنگين نفرستاده اند، بيشتر مي شود. بچه ها وقتي او را مي بينند، به آغوشش مي کشند و ناصر، خيسي اشک آنها را روي شانه هايش احساس مي کند. مي خواهند با هم گريه سر دهند و بغضي را که راه بر گلويشان بسته بترکاند و راحت شوند که رضا دشتي فرياد مي کشد:
ـ چتونه؟ چرا ماتم گرفتين؟ به همين زودي از کمک خدا غافل شدين؟
بچه ها بغضشان را فرو مي دهند و احساس شرم مي کنند. از خودشان بدشان مي آيد، اما محبتشان نسبت به رضا، بيشتر مي شود.
ناصر، ميان بچه ها، جاي «احمد شوش» را خالي مي بيند. دستپاچه مي پرسد:
ـ احمد کو؟
جواب ناصر، سکوت است و پس از سکوت، ناگهان صالح با صداي بلند گريه سر مي دهد و در حالي که صداي سوت خمپاره همه شان را بر زمين خوابانده مي گويد:
ـ احمدم رفت ناصر، احمدم رفت! به خونشم قسم به وعده هايي که بهش داديم عمل مي کنيم، دشمنو بيرون مي کنيم!
خمپاره نزديک سنگرشان منفجر مي شود. بچه ها بلند مي شوند. صداي هق هق آرامشان در هم آميخته است. رضا مي گويد:
ـ خدايا خودت کمکمون کن، نگذار اين خون هاي پاک به هدر بره! خدايا فقط از خودت کمک مي خواييم.
درد بچه ها، زبان ناصر را باز مي کند و ترس هميشگي اش را تکرار مي کند:
ـ من هنوز مي ترسم، مي ترسم بخواد به خون شهدامون خيانت بشه. آخه بگو نامسلمون، ديگه توپ و تانکو براي کي گذاشتي؟ چه وقتي از حالا واجب تر سراغ داري؟
ناصر، چنان قنداق تفنگش را بر زمين مي کوبد که انگار آنجا سينه دشمن است. آرام و قرار از کفش رفته است. ناگهان از جا کنده مي شود، چند پاي محکم بر زمين مي کوبد و مي گويد:
ـ مي ترسم، من مي ترسم بچه ها! باز هم مي گم: من مي ترسم!
رضا مي گويد:
ـ بشين ناصر! هوا مهتابه، مي بيننت.
ناصر مي نشيند، اما نمي تواند يک جا بماند. دست هايش دوباره به لرزش افتاده است. صدايش خروش دارد و بچه ها در نور مهتاب رگ هاي گردنش را که بيرون زده مي بينند.
رضا گوشش را به ناصر داده است و چشم هايش را از بالاي خاکريز به دشمن. صداي ناصر که مي افتد، آرام مي گويد:
ـ امروز که جهان آرا با تهران تماس گرفته و سلاح سنگين خواسته، دوباره فقط برامون نفر فرستادن.
ناصر بغض آلود مي گويد:
ـ رضا يعني ممکنه به خون احمد شوش خيانت کنن؟ يعني ممکنه به اقبال پور و خياط زاده و کاظمي و اون همه شهداي شهرف خيانت کنن؟
رضا، سرش را از سمت دشمن برمي گرداند. چهره کوچک و سوخته اش را مقابل چهره گوشتي و درشت ناصر مي آورد و مي گويد:
ـ ناصر، ما حقيم! اينو يقين داريم! پس چرا بترسيم؟ راستش منم مي دونم که داره در حق ما کوتاهي مي شه، اما چه کار کنيم؟ بگذاريم و برويم تهران براي اعتراض؟ من اينو نمي خواستم بگم، اما جهان آرا اين دفعه با دفتر رئيس جمهورم تماس گرفته، اما... اما خوب ديگه جوابش همينه که گفتم: فقط نفر فرستادن
صداي گريه ناصر بلند مي شود. پر چپيه اش را بر گونه هايش مي کشد و مي خواهد بلند گريه کند، اما واهمه دارد. رضا ادامه مي دهد:
ـ ناصر ما اسلحه نداريم. اينو همه مون مي دونيم، اما يه چيز داريم که اونا ندارن. از اون گذشته، فرمانده مونم اين بابا نيست، امامه. اينو تو خوب مي دوني.... امام مي گه بجنگين، ما هم وظيفه داريم بگيم «چشم»، خلاص!
صالح و فرهاد، نوبت ديده باني را به رضا داده اند و به تفنگ هايشان ور مي روند. صالح، در حالي که تفنگش را آماده مي کند، مي گويد:
ـ رضا، جريان تقسيم بندي گروه ها و انتقال شهدا رو هم به ناصر بگو
رضا، چشمش را دوباره به خاکريز مي دوزد و مي گويد:
ـ راستي ناصر، جهان آرا بچه هاي سياه را به سه گروه تقسيم کرده: گروه «علي هاشميان» گروه «محمد نوراني و گروه ما. ضمناً همين الان يه وانت، با چند تا شهيد مي آد اين جا. جنازه احمد شوش و چند تا از بچه هاي اهواز رو که اين جاست ور مي داري و مي بري. احمد شوش رو مي بري مسجد جامع و بقيه رو هم مي بري سپاه اهواز.
ـ ناصر، سر تکان مي دهد و زير لب مي گويد:
ـ هوم، با وانت!!
6
وانت، ناله کنان سينه جاده را مي شکافد و به طرف اهواز پرواز مي کند. سکوت جاده را با آمبولانس ها مي شکنند يا خودروهايي که ـ تک و توک ـ از طرف اهواز مي آيند. گاه گاهي هم وانتي به چشم مي خورد که در زير اثاث سنگين خرمشهري ها، به ناله و التماس افتاده است و رو به سوي اهواز دارد.
خورشيد، نفس هاي آخرش را مي کشد و نزديک است که روشني را از جاده و شهر بگيرد و تا فردا ـ که دوباره مي آيد ـ شهر و بيابان را در تاريکي فرو برد. اشعه نارنجي رنگ آفتاب، از کف زمين برچيده شده و روي بلنداي ديوارها و نخل ها جمع شده است.
ناصر، همين که سوار شد کنار دست راننده به خواب رفت و هنوز هم که وانت به ورودي اهواز رسيده، سرش روي شانه راننده است. راننده وقتي از خرمشهر بيرون زد، بنا کرد با ناصر صبحت کردن، اما هنوز به فرودگاه نرسيده بودند که ديد ناصر، مست خواب روي شانه اش افتاد و ديگر جواب او را نداد. هرجا که راه وانت بسته مي شود فرياد بوقش به آسمان کشيده مي شود، اما ناصر را نمي تواند بيدار کند.
شهر، در تب و تاب است و مردمش در جنب و جوش، روح جديدي به کالبد شهر دميده شده و با خودش اضطراب و شتاب آورده است. صداي بوق ممتد، چشم و گوش مردم اهواز را به طرف وانت مي کشد. آنهايي که به وانت نزديکند و جنازه ها را عقب آن مي بينند، به ماشين اشاره مي کنند و با حسرت سر مي جنبانند و چيزهايي مي گويند. عده اي هم خود را از لابه لاي جمعيت خيابان بيرون مي کشند و سراسيمه دنبال وانت به طرف مقر سپاه اهواز مي دوند تا شهدا را تشييع کنند.
وانت وسط محوطه سپاه از ناله مي افتد و به جايش ناله و فرياد جمعيت به هوا مي رود.
ـ شهيدان زنده اند، الله اکبر!
ـ به خون آغشته اند، الله اکبر!
ناصر بيدار مي شود و با صداي جمعيت جا مي خورد. چشم هايش را مي مالد و متوجه جمعيتي مي شود که وانت را محاصره کرده اند و شهدا را از دست هم مي قاپند. صدايشان طنين دارد و طنينش با زياد شدن جمعيت بالاتر مي رود.
ـ اين گل پرپر از کجا آمده؟
ـ از سفر کرببلا آمده؟
ـ عزيز رهبر از کجا آمده؟
ـ از سفر...
دست ها براي قاپيدن تابوت ها همديگر را کنار مي زنند و تابوت ها، روي بلندترين آنها جاگير مي شوند و بالا و پايين مي پرند. محوطه سپاه هر لحظه خالي تر مي شود. ناصر ناگهان خودش را با راننده تنها مي بيند. او مانده است و راننده و وانت و کمي آن طرف تر، نگهبان دم در که هنوز غرق تماشاي جمعيت و جنازه هاست.
راننده رو به ناصر مي کند:
ـ خب ناصر، من مي رم سراغ پرونده شهدا، هوا هم ديگه تاريک شده و نمي شه برگشت. مجبوريم شبو بمونيم و فردا صبح...
چشم هاي ناصر ناگهان به قد و بالاي برادرش حسين، مي دود و بقيه حرف هاي راننده را نمي شنود اول شک مي کند و بعد از اين که چشم هايش را تيزتر مي کند که او را مي بيند که با بي ميلي به طرفش مي آيد. ناصر صدايش مي زند:
ـ حسين!
هاله اي از غم و نگراني، گرداگرد چهره حسين را پوشانده است. ناصر مي پرسد:
ـ اينجا چه کار مي کني؟
ـ هيچي ... اومدم .... اومدم ماموريت.
حسين خودش را باخته و دست و پايش را گم کرده است. نگراني ناصر بيشتر مي شود.
ـ ماموريت چي؟ تو همي؟
ـ نه، چيزيم نيس.
ناگهان دردي در وجود ناصر مي دود و تنش را سست مي کند. مي خواهد در خود فرو رود و فکر کند و علت نگراني برادر را حدس بزند اما صبرش طاق مي شود و بي قرار، به برادر نهيب مي زند:
ـ دِ بگو ديگه، چي شده؟ چرا اومدي اينجا؟
ـ اومدم ... اومدم دنبال بابا! خيال مي کردم اومده اهواز خونه عمو، اما اينجا نبود.
ناصر چشم از چهره گرفته برادر برنمي دارد. حسين سرش را پايين انداخته و به ناصر نگاه نمي کند، مثل وقتي که اشتباهي مي کرد و ناصر اشتباهش را به او گوش زد مي کرد و او سکوت مي کرد سکوت و شرم.
ناصر دلش براي درماندگي برادر مي سوزد. آرام تر مي شود و التماس آميز مي پرسد:
ـ حسين جون! من برادر بزرگتر توام، طاقتشو دارم، تو رو امام حسين، هرچي شده بگو. ما سه نفريم که از بابا اينا دوريم، من و تو که اينجايم، شهناز طوريش شده؟
کمي صبر مي کند و دوباره ادامه مي دهد:
ـ يا بابا اينا بلايي سرشون اومده؟
حسين سر سنگينش را به زور از زمين مي کند. قد و بالاي درشت و تنومند برادر را ورانداز مي کند و چيزي را که درصدد پنهان کردنش بود، آشکار مي کند:
ـ شهناز!
دوباره سرش پايين مي افتد. لب هايش را ور مي چيند و به خود فشار مي آورد تا ناصر گريه اش را نبيند، اما نمي تواند. ناگهان بغضش مي ترکد. دستش را به جيب مي برد و دستمالش را بيرون مي کشد.
ناصر هنوز چشم به صورت برادر دوخته است و وامانده. سردرگم است و نمي داند چه بايد بکند. مثل برادر بگويد، يا دلداري اش دهد و يا هيچ نگويد. اشک هاي حسين دل ناصر را آتش مي زند و عزادارش مي کند، صداي هق هق حسين را، سوال ناصر بلندتر مي کند:
ـ حالا کجاست؟
ـ خرمشهر.
گلوي ناصر را بغض مي گيرد. مي خواهد مثل حسين زير گريه بزند و راحت گريه کند، اما برادر را کنار خود حس مي کند و خود را نگه مي دارد.
ـ ننه اينا مي دونن؟
ـ نه!
ناصر هنوز صورت تکيده و چشم هاي گريان حسين را نظاره مي کند. چند بار لب هايش را ور مي چيند و سرانجام بغضي را که در گلويش مانده مي ترکاند. حسين همين که صداي گريه برادر را مي شنود، خودش را در بغل او مي اندازد و بلندتر گريه مي کند. ناصر به بغلش مي گيرد و او را ميان دست هاي بزرگ و سينه پهنش جاي مي دهد. حسين سر به سينه برادر مي خواباند و حالا راحت مي گريد. سر بزرگ ناصر روي سر حسين قرار مي گيرد و او را بيشتر فشار مي دهد.
حسين مي گويد:
ـ بريم داداش، بريم خرمشهر.
و بلندتر مي گويد:
ناصر گريه اش را مي خورد و مي گويد:
ـ الان که ديگه نمي شه رفت. بايد بمونيم و صبح علي الطلوع راه بيفتيم.
ـ آخه ممکنه ننه اينها بهفمن و تا ما بريم، خودشونو هلاک کنن.
نمي تونيم بريم حسين. پياده که نمي شه، با ماشينم چراغ لازمه روشن کنيم، رفتيم رو هوا.
حسين کوتاه مي آيد. دستمالش را دوباره بر چشم هاي خيسش مي کشد و ديگر در اين باره چيزي نمي گويد.
حسين را به زور خواباند. نمي خوابيد و ناصر وادارش کردف اما همين که راضي شد و سرش به متکا رسيد، خوابش برد. هم کوفتگي راه بر تنش سوار بود و هم خستگي چند روزه عمليات. و حالا خودش نشسته است و سيگارهايش را يکي پس از ديگري به آتش مي کشد و دودش را هوا مي دهد.
اگر هوا خنک بود و تا به حال در اتاق بسته بود، فضا را دود پر کرده بود، اما هوا گرم است و درها باز. از ميان دودهاي غليظي که تنوره مي کشد و بالا مي رود، خواهرش را مي بيند که به خانه آمده و مثل هميشه عجله دارد. نيم خيز، چند لقمه برمي دارد و تند تند به ساعتش نگاه مي کند که کلاسش دير نشود و شاگردهايش، در حسينيه اصفهاني ها، منتظر نمانند. شهناز را مي بيند که گوشه اتاق روي کتاب هايي که کوه کرده، ولو شده، يا مي خواند و يا مي نويسد و هربار که از او مي خواهند بخوابد، مي خندد و باز به کارش ادامه مي دهد.
ناصر آخرين سيگارش را خاموش مي کند و به پاکت خالي آن نگاه مي کند و چشمش را همان جا مي کارد. مجسمه اي را مي ماند که به جاي چوب و سنگ از گوشت ساخته اند، از گوشت و استخوان.
صداي شليکي از همان نزديکي ها شنيده مي شود و لرزش زمين، چرت ناصر را پاره مي کند. به دنبال صدا بيرون مي رود و در مسير آن به جست و جو مي پردازد. طولي نمي کشد که شعله اي از شکم زمين بيرون مي آيد و تنوره کشان، بالا و بالاتر مي رود. شعله انگار از دل ناصر بلند است و آتش، انگار روي قلب او روشن.
مدتي را همان جا مي ماند و از ميان شعله ها و دودهايي که درهم پيچيده اند و بالا مي روند، روزي را مي بيند که مردم شهرش، جاده اهواز را پر کرده بودند و با زبان تشنه و بدن کوفته، خرمشهر را خالي مي کردند و مثل شهر وبازده از آن فرار مي کردند. خاطره بچه هاي کوچکي که دست هايشان ميان دست هاي مادرشان بود و از تشنگي له له مي زدند، جگرش را مي سوزاند و کينه اش نسبت به آنهايي که سر راهشان آب آورده بودند و ليواني بيست تومان مي فروختند بيشتر مي شود.
صداي شليک ها فروکش مي کند و زبانه آتش هم پايين تر مي آيد، اما فريادهايي که از آن سمت مي شنيد، بلند و بلندتر شده است. تصوير خواهرش شهناز دوباره گرداگرد چشم هايش را پر مي کند. ياد روزي مي افتد که او را در مسجد جامع ديد. با چه شوري کار مي کرد. وقتي از او پرسيد: «چرا با بابا اينا نرفتي؟» گفت: «داداش، تو ديگه چرا اين حرفو مي زني؟» اين جا رو ترک کردن، يعني پشت به امام کردن.»
ياد جواب خواهر به دل ناصر زخم مي زند و چشم هايش را به اشک مي نشاند. چشم از دود و آتش مي کند و سرش را روي نرده ايواني که به آن تکيه داده مي کارد و قد و بالاي خواهر را تماشا مي کند. نمي داند چقدر به صبح مانده، اما خوشحال است که حسين خوابيده و بي قراري هاي او را نمي بيند. سرش را چنان روي نرده گذاشته که مست خواب به نظر مي آيدف اما همين که صداي اذان از مناره هاي خاموش شهر شنيده مي شود، سر راست مي کند. سياهي شب رنگ باخته و سپيده صبح رگه هايي خاکستري در آن دوانده. ناصر با عجله به اتاق مي رود تا برادر را بيدار کند.
8
مادر باخبر شده است و خودش را روي جنازه پهن کرده است. چشم هايش، سرخ سرخ شده است. همين که ناصر و حسينش را مي بيند، در آغوششان مي کشد و بوسه بارانشان مي کند. با هر بوسه اي که از آنها مي گيرد و هر تکاني که به سر مي دهد، قطره هاي اشکش از گونه کنده مي شود و به سر و روي ناصر و حسينش مي ريزد. ناصر و حسين هم گريه سر مي دهند و فضاي مسجد جامع را پر از سوگ مي کنند، اما ناصر ناگهان آرام تر مي شود و در گوش برادر نجوا مي کند:
ـ حسين، پيش ننه، خودتو کنترل کن.
حسين هم آرام تر مي شود، اما صداي بي قراري مادر، همچنان بلند است:
ـ ننه، بلند شو، داداشات اومدن ديدنت. شهناز، ننه جون ديگه عجله نمي کني ننه؟ ننه، ديگه نمي گي ديرم شده؟ ننه، عروس خانومم بلند شو. ننه، حبه نباتم، بلند شو. ننه حالا ديگه راحت شدي؟ ديگه نمي گي از قافله عقب افتادم؟ خودتو رسوندي به قافله عروس نازنيم؟
دو برادر، مادر را کنار مي کشند و مي خواهند جنازه را به جنت آباد ببرند، اما مادر نمي گذارد. خودش را روي تابوت انداخته و با دخترش درد دل مي کند:
ـ ننه کجا مي خواين خواهرتونو بيرين؟ بذارين باباشم بياد بينندش. ننه دختر من که بي معرفت نيس که بي اجازه باباش بره خونه بخت. دخترم بابا بالا سرشه، بذارين چادر عروسمو باباش سرش کنه.
يخ روي جنازه آب شده و از زير تابوت آب بيرون زده است. مسجد پر از جمعيت شده و هرکس به کاري مشغول است. چند نفري دور و بر مادر را گرفته اند تا ساکتش کنند، اما خودشان هم به گريه افتاده اند. ناصر مادر را به حسين مي سپارد و براي پيدا کردن يخ مسجد را پشت سر مي گذارد. يک راست به سراغ عمو عباس مي رود ـ که مغازه پارچه فروشي اش را از اول جنگ بست و الان مسئول جمع آوري يخ و مواد غذايي شده است.
ـ عمو عباس، يه قالب يخ مي خوام.
ـ براي کدوم مقر؟
ـ هيچ کدوم، براي جنازه خواهرم.
ـ خدا پدرتو بيامرزه. يخ برا زنده هامون نمي رسه، تو برا جنازه مي خواي؟
عموعباس به چهره غم زده ناصر نگاهي مي اندازد و مي پرسد:
ـ براي کي مي خواي؟
ـ براي خواهرم شهناز؟
ـ شهناز شهيد شده؟!
عمو عباس قدري حيرت زده مي ماند و چشم هاي بي رمق ناصر را مي نگرد، شهناز را از حسينيه اصفهاني ها مي شناسد.
چنگک را از روي يخ ها برمي دارد و يک قالب يخ توي بغل ناصر مي کارد. ناصر آن را مي قاپد و تند به طرف مسجد مي دود. همين که پايش را به مسجد مي گذارد، دنبال پدر مي گردد، اما هنوز از او خبري نيست. مردم، دور و بر مادرش را گرفته اند و او هنوز شيون مي کند.
ناصر يخ را مي شکند و گله گله، روي جنازه خواهر مي نشناند. مي خواهد جنازه را از زمين بلند کند که دوباره مادر روي آن مي افتد و فريادش را به سقف شکاف خورده مسجد مي کوبد.
جنازه ها يا خارج مي شوند و يا داخل. فرياد «لااله الاالله» همه فضاي مسجد و کوچه هاي اطراف را تا جنت آباد پر کرده است. چشم هاي حسين و ناصر هم اشک آلود است و هم منتظر، و هنوز از پدرشان خبري نيست. لب هاي خشک و عطشناک هوا، يخ ها را لحظه به لحظه مي مکد و در شکم داغ خود فرو مي برد. ناصر دوباره براي آرام کردن مادر تلاش مي کند.
ـ ننه جون مي بيني که صبر کرديم ولي بابا نيومد. جنازه اين همه مونده روي زمين، ديگه گناه داره. بداز ببريمش جنت آباد، يه وقت ديدي تا اومديم بسپاريمش بابا هم اومد.
مادر از جنازه دل نمي کند و ناصر همچنان اصرار مي کند:
ـ هوا گرمه، اگه اين يخم تموم بشه، جنازه بو مي گيره. تو که خودت اين همه شهيد رو مي بيني، مگه اونا ننه بابا ندارن؟
ناصر مادر را آرام تر مي بيند. به حسين اشاره مي کند و خواهر را «لااله الاالله» گويان از مسجد بيرون مي برند. شهناز روي دوش دو برادر و دو غير بومي، تند به طرف جنت آباد مي رود. چند دست ديگر هم از طرف تابوت بالا مي رود تا براي بر دوش کشيدن آن نوبت بگيرند:
« شهيدان زنده اند الله اکبر!
ـ به خون آغشته اند الله اکبر!
ـ شهيدان ....
?
تابوت که روي زمين سوخته جنت آباد پايين مي آيد، نگاه ناصر به قبرهاي لخت و پا نگرفته اي مي رود که به اندازه همه قبرهاي قبل از جنگ جنت آباد را پر کرده اند. چند شکاف هم دور و برش بغل باز کرده اند تا شهداي از راه رسيده را به آغوش کشند. ناصر نگاهي به شکاف قبر مي اندازد و نگاهي به تابوت خواهر که دور تا دور، محاصره مردمي شده که برايش اشک مي ريزند.
ناصر در ميان جمعيت مادر را مي جويد. هر دست مادر به گردن زني است و بي قرار، به طرف تابوت مي رود.
صداي شيون و فرياد با صداي شليک گاه به گاه، در هم پيچيده و شهر را از آرام و قرار انداخته است. قبرهاي پا نگرفته شهدا، گله به گله در محاصره جمعيت قرار گرفته است. حسين بر زمين نشسته است. پيشاني اش را ميان دست ها نهاده و آرام آرام گريه مي کند. ناصر تازه يادش مي آيد که هنوز خواهر را نديده است. مي خواهد کفن را از روي سر و صورت شهناز کنار بزند و او را به اندازه تمام سال هاي آينده فراق ببوسد، اما مادر را در نزديک مي بيند. واهمه دارد همين که کفن کنار رفت و چهره خون آلود خواهر نمايان شد، توان مادر طاق شود و دوباره از حال برود، مي خواهد به حسين بگويد که مادر را به کناري ببرد، اما يادش مي آيد که او هم برادر است و مشتاق ديدن خواهر.
پدر هنوز نيامده و الان است که مادر دوباره بي قراري اش را از سر بگيرد. ناصر مانده و کلاف سر درگم شده است. يک بار ديگر چشم هايش دشت پهن جنت آباد را دور مي زند. قطعه شهيدان هر لحظه شلوغ تر مي شود. گل لاله و گلاب است که تند تند به طرف قبر شهدا مي آيد. مردم دم گرفته اند و با شهدايشان در دل مي کنند. کساني که جنازه شهيدشان را پيدا نکرده اند، قبرهاي شهداي گمنام را به آغوش گرفته اند و مي نالند. چشم ناصر روي قبرهاي شهداي گمنام مي ماند. قبر کوچکي مي بيند که يک تکه مقوا بالايش گذاشته اند و روي مقوا نوشته اند: «دختر بچه اي سه ـ چهار ساله، با کفش قرمز». کنار آن روي حلبي بزرگي نوشته اند: «پسري هفت ـ هشت ساله، با دمپايي آبي و موي بلند.
جويبار اشک ناصر، پهن تر مي شود و سوزش قلبش بيشتر. بغض بر گلويش فشار مي آورد، اما او گريه اش را مي خورد تا مادر و برادر، پي به بي تابي اش نبرند.
روي چند قبر، لباس و کفش شهدا را ولو کرده اند تا شايد کس و کارشان پيدا شوند و اسم و رسمشان را بگويند. دل ناصر مي گيرد و مي خواهد بزند زير گريه تا راحت شود، اما از اينکه مي بيند شهداي گمنام تنها و غريب نخوابيده اند، قوت قلب مي گيرد. به خودش که مي آيد دوباره مادر را نجوا کنان مي بيند، مردم دور و برش را گرفته اند و دلداري اش مي دهند. حسين هم به مادر التماس مي کند، اما مادر گفتگويش را با شهناز نمي برد:
ـ ننه شهناز، ديدار به قيومت افتاد؟ ننه قربون پرهاي خونيت بشم کبوتر سفيدم. ننه کاشکي گلوله به قلب ننه ت خورده بود عزيز مادر...
چشم ناصر به صف بچه هايي مي افتد که عازم خط اند و براي بيعت با شهدا به جنت آباد مي آيند. صدايشان که نزديک تر مي شود، حسين هم چشم و گوشش را به آنها مي دهد. ناصر سر به گوش مادر مي گذارد و التماسش مي کند:
ـ ننه جون بچه ها دارن مي رن خط، ديگه بس کن، بذار با روحيه برن!
سر ناصر که از بناگوش مادر بالا مي آيد، صداي زن پايين مي رود، گريه اش را در گلو خفه مي کند و پر چادرش را بر گونه هاي خيس و استخواني اش مي کشد. بچه ها پا بر زمين مي کوبند و فرياد مي زنند:
ـ شهيد سلام عليک، شهيد سلام عليک، شهيد ....
باز هم نزديکتر مي آيند. همگي به پيشاني شان روبان بسته اند. بچه ها قبر شهدا را دور مي زنند. صدايشان همه جنت آباد را پر کرده است. صدايشان را بالاتر مي برند:
ـ لبيک، اي شهيدان!
ـ لبيک، اي عزيزان!
ـ لبيک، اي شهيدان!
ـ لبيک، اي عزيزان!
دور زدن قبر شهدا که تمام مي شود با شتاب به طرف شلمچه مي روند و به دنبال آن، صداي شيون و فرياد مردم بيشتر مي شود.
بغضي که تاکنون در گلوي ناصر اسير شده با ديدن آنها رها مي شود و صداي او را با گريه بلند مي کند. صداي «ياحسين» زن ها، دم بچه ها را در فضا گم مي کند. زني روي قبر شهيدش از حال مي رود و مردم دورش حلقه مي زنند. بچه ها در جنت آباد ولوله مي اندازند و مي روند. مادر دوباره زاري مي کند، چشم به بچه ها مي دوزد و دست به آسمان بر مي دارد:
ـ يا فاطمه زهرا خودت کمکشون کن!
حسين هنوز ايستاده است و از ميان گرد و غباري که رزمنده ها به راه انداخته اند، آنها را نظاره مي کند. ناصر دنبال پدر مي گردد اما باز هم از او اثري نمي بيند. خم مي شود تا خواهر را از تابوت بيرون بکشد و به خاک بسپارد. همين که دست جلو مي برد، چند زن هم کمک مي کنند و شهناز را از تابوت چوبي بيرون مي آورند. حسين هنوز چشم و دلش پيش بچه هاست. مادر مي خواهد خودش را به داخل قبر بيندازد و شهنازش را دوباره ببيند، اما چند زن او را به بغل مي کشند و از آنجا دور مي کنند.
ناصر وقتي خواهر را در گودال قبر مي خواباند، مي خواهد او را ببوسد اما لرزش دست هايش نمي گذارد. هر چه زور مي زند تا کفن را باز کند نمي تواند دست هايش دوباره به لرزه افتاده و نمي تواند کفن را باز کند.
حسين چشم از بچه ها برنداشته است، خودش در جنت آباد است و دلش پيش بچه ها. همين طور که مسير آنها را دنبال مي کند، از جا کنده مي شود و به ناصر مي گويد:
ـ ناصر، من رفتم.
ناصر صداي برادر را نمي شنود. کفن را به زور باز کرده و مي خواهد سر خواهر را بلند کند و صورت او را ببوسد اما نمي تواند سر ميان دست هايش مي لرزد. به سختي خودش را خم مي کند و صورت خواهر را مي بوسد. صداي شيون زن هايي که بالاي سر قبر ايستاده اند به هوا مي رود و کم کم از آن جا دور مي شوند.
ناصر بالا مي آيد و خاک هاي کنار گودال را روي خواهر مي ريزد. آن طرف تر برادر را مي بيند که با مادر خداحافظي مي کند. ناصر با کمک آنهايي که بيل به دست به ياري اش آمده اند، گودال قبر خواهر را پر مي کند. در همان حال صداي مادر را مي شنود مادر حسينش را به آغوش کشيده و سر و رويش را نوازش مي کند:
ـ تو هم مي خواي بري مادر؟ برو سرباز امام زمانم، برو خدا به همراهت عزيز دلم. تو به اشک هاي من نگا نکن مادر، من نمي تونم گريه نکنم، من مي دونم حفظ اسلام خون مي خواد اما چه کنم مادرم؟!
حسين، از بغل مادر بيرون مي آيد. تفنگش را بر دوش حمايل مي کند و به طرف شلمچه مي شتابد. مادر، دارد قد و بالاي حسينش را ورانداز مي کند که چند زن او را از زمين بلند مي کنند.
ناصر سطل آبي روي قبر خواهر مي پاشد. دهان خشک و تفتيده خاک آب را در خود فرو مي کشد و بوي خاک مرطوب به هوا بلند مي شود.
ناصر به طرف مادر مي آيد دست او را مي گيرد و به سمت حسينيه اصفهاني ها راه مي افتد. در کوچه ها رفت و آمدي نيست، اما خيابان اصلي شهر در تب و تاب رفت و آمدها مي سوزد. همه دستپاچه مي دوند. صداي گاه به گاه شليک، دل و حواس ناصر را به جايي ديگر مي برد. دلش براي بچه ها تنگ شده، اما دلداري هايش را به مادر تمام نکرده است.
هنوز به حسينيه نرسيده اند که صداي انفجاري در هوا مي پيچد و زمين را زير پايشان مي لرزاند. زن هايي که دور و برشان در رفت و آمدند، بلند مي غرند:
ـ خدا نابودت کنه، ايشاالله، ذليل مرده!
ـ الهي همين جوري که خونه مردمو خراب مي کني، خدا خونه تو خراب کنه!
ـ به زمين گرم بخوري و بلند نشي، باطن پنج تن، اي رذل خدانشناس!
ناصر نگران حال مادر است و براي تسکين درد او پا به پا همراهي اش مي کند:
ـ ننه جون ما که جنگو شروع نکرديم، اينو خودت خوب مي دوني. اونا از موقعيت بعد از انقلاب ما سوءاستفاده کردن، بي خبر ريختن تو خونه ما، تا ريشه انقلابو بخشکونن. وظيفه من و حسين و بقيه است که جلوشون بايستيم. امروز، پشت کردن به جنگ، پشت کردن به امام حسينه.
مادر آهي از ته دل مي کشد و مي گويد:
ـ متوسليم به خودش و خون پاکش که تو همين گرما، به شدت کربلا ريخته شد. ننه من که چيز ديگه اي غير از شما ندارم، شما هم فداي سر اون.
ناصر با شنيدن رضايت مادر، خوشحال مي شود و احساس سبکي مي کند. به سر پيچ حسينينه که مي رسند، عده اي را مي بيند که سر جدا شده اي را دست گرفته اند و شعار مي دهند:
ـ اين سند جنايت صدام است! اين سند جنايت....
زن ها با ديدن سر جدا شده به آن زل مي زنند و بلند بلند گريه مي کنند. چند بچه همين که سر را مي بينند جيغ مي زنند و پا به فرار مي گذارند. همين که ناصر و مادرش پا به محوطه حسينيه مي گذارند، وانتي «غيژ» کنان ترمز مي کند و گرد و غباري که تا آنجا تعقيبش مي کرد، از آن جلو مي زند و در هوا معلق مي شود و بر سر و روي مردم مي نشيند. عاقله مردي از ماشين بيرون مي پرد و صدايش را در صحن حسينيه رها مي کند:
ـ اين برادري که خواهرشو خاک کرد، کيه؟
دل ناصر فرو مي ريزد. ياد حسين مي افتد و احساس مي کند سقف حسينيه بر سرش هوار مي شود. زير چشمي مادر را مي پايد و نگاه پرسشگر او را بر چهره خود مي بيند:
ـ منم، اتفاقي افتاده؟
مرد تند جلو مي آيد و روبروي ناصر مي ايستد:
ـ نترس مي خوايم تا جنت آباد با ما بياي.
ناصر مادرش را نگاه مي کند و با عجله مرد را کنار مي کشد و آرام مي پرسد:
ـ داداشم شهيد شده؟
ـ نه آقا! چند تا شهيد آوردن که جزغاله شدن، گوشت پخته ن، مي خوايم تو که دل و جرات خاک کردن خواهر تو داشتي، به خاکشون بسپاري. به هر کجاشون دست مي زني کنده مي شه.
ناصر هنوز مردد است. مي خواهد چيزي بپرسد که مادر، نگران جلو مي آيد:
ـ ننه خبري شده ناصر؟
ـ نه! يه چند تا شهيد آوردن، مي خوان من به خاک بسپارمشون.
ـ اگه طوري شده به من بگو ننه.
ـ خود اين برادر که اينجاست، ازش بپرس!
ناصر که با دست به طرف مرد اشاره مي کند، مرد زن را مخاطب قرار مي دهد:
ـ نه مادر همينه که گفتم، يه چند تا شهيده که سوخته ن....
مادر از نگراني بيرون مي آيد و ناصر را با مرد به جنت آباد مي فرستد.
9
وانت به کوچه دايي که مي رسد، ناصر با دست بر سقف آن مي زند و بلند مي گويد:
ـ من اينجا پياده مي شم!
وانت از ناله مي افتد و گرد و غبارش را بر سر ناصر و چند تاي ديگري که عقب آن تلنبار شده اند مي پاشد. ناصر بدن کرخش را به زور از کف وانت مي کند و پايين مي آيد. بعد دو دستش را بالا مي گيرد. دخترکي را که از گريه نمي افتد بغل مي کند. دخترک يک ريز گريه مي کند. و «مامان» مي گويد.
خستگي و سستي تمام بدن ناصر را پر کرده است. پاهاي خواب رفته اش به دنبال او کشيده نمي شوند. انگار که بدن روي آنها سنگيني کند، هر آن مي خواهند تا شوند و سنگيني هيکل درشت ناصر را تحمل نمي کنند. صداي گريه دخترک دل ناصر را چنگ مي زند و بي تاب خود مي کند.
ـ مامان جونم... مامان... بابا جوني...
گرد و خاک ناشي از بمباران خانه شان، سر و صورتش را پوشانده است. خاک موهاي بلند و بورش را پر کرده و به سوراخ هاي گوشش هم دويده است. بي امان اشک مي ريزد و اشک وسط گونه هاي خاک آلودش باريکه راهي باز کرده و پايين مي رود. پاهاي برهنه اش را که روي آسفالت داغ مي گذارد، صداي گريه اش بلندتر مي شود. از وقتي که جسد افراد خانواده اش را به جنت آباد بردند از گريه نيفتاده است.
ناصر قربان صدقه اش مي رود.
ـ گريه نکن عموجون، الان مي ريم پيش مامانت، اَ ... بارک الله دختر خوب. اما دخترک همچنان بي قراري مي کند:
ـ من مامانمو مي خوام، بابامو مي خوام، مامان جوني....
ناصر نه ديگر حرفي براي ساکت کردنش دارد و نه توانش را. مي خواهد وارد حياط دايي اش شود و پيش پدر و مادرش برود که صداي چند انفجار پشت سر هم او و زمين زير پايش را مي لرزاند. ديگر دارد به صدا و انفجار خو مي گيرد، اما دخترک وحشت کرده است. ناصر خودش را با دخترک به داخل حياط مي کشاند و همزمان «ياالله» از درز لب هاي خشک و داغمه بسته اش بيرون مي آيد. صداي گريه دخترک، زن دايي ناصر را بيرون مي کشد. زن دايي حيرت زده مي پرسد:
ـ اين کيه ناصر؟
ـ طفلک خونواده اش موندن زير آوار، تنها مونده، آوردمش اينجا، تا فاميلاش پيدا شن و بيان سراغش.
زن قد و بالاي دخترک را ورانداز مي کند. کاسه چشم هايش پر از اشک مي شود، خودش را به داخل اتاق، عقب مي کشد و صداي هق هقش، فضاي غم بار حياط را پر مي کند.
ناصر وارد اتاق که مي شود از پدر و مادرش اثري نمي بيند. مي خواهد از زن دايي اش سراغ آنها را بگيرد اما او را به گريه مي بيند. مي خواهد صبر کند تا گريه زن دايي تمام شود اما نمي تواند:
ـ ننه اينا کجان؟
زن گريه اش را مي برد و مي گويد:
ـ بابات که اومد، با هم رفتن سر قبر شهناز
ياد شهناز دوباره تمام ذهن برادر را پر مي کند و داغش تازه مي شود. هيکل خسته اش را بار ديوار مي کند تا خاطرات شهناز را يک يک مرور کند، اما صداي گريه دخترک نمي گذارد. انگار راه رسيدن به پدر و مادرش را گريه مي داند و همه توانش را روي اين کار گذاشته است.
ـ مامان جونم .... ماماني....
ناصر اين بار مي غرد:
ـ دِ آخه زبون بسته تو که خودتو هلاک کردي!
دخترک چشم به چشم ناصر مي دوزد و او را ملتمس نگاه مي کند. دل ناصر مي سود و اين بار با لحني ملايم تر مي گويد:
ـ عمو دوستت داره .... الان مامان مي آد، برات بستني مي خره، پفک مي خره، سموسه مي خره، همه چيز م
ناصر، چشم ها را روي در حياط دايي اش ريز کرده است و دنبال زنگ مي گردد که يک دفعه يادش مي آيد چند روز است برق شهر قطع است. تفنگش را بر شانه مي اندازد و با مشت به در مي کوبد. صداي نگران و منتظر مادرش را از وسط حياط مي شنود:
ـ کيه؟
ـ منم ننه، ناصر!
لنگه در به تندي باز مي شود و از لاي آن، هيکل ريز و تکيده مادر، ناصر را به آغوش مي کشد. مادر، لحظاتي هيچ نمي گويد و فقط ناصرش را در آغوش مي فشارد و مي بويد. ناصر هنوز ميان دست هاي او فشرده مي شود که پدر و دايي و زن دايي اش به طرف در مي پرند:
ـ ناصر اومدي؟ چه خبر؟
ـ تا کجا اومدن، دايي؟
مادر، ناصر را رها مي کند و انگار که چيزي يادش آمده، سراپاي او را ورانداز مي کند و دنبال چيزي مي گردد:
ـ ننه، ناصرجون، طوريت نيس؟
باز نگران قد و بالايش را نظاره مي کند، اما چيزي نمي يابد. پدر مي پرسد:
ـ بابا ناصر، از داداشت چه خبر؟ ديديش يا نه؟
ـ والا چند روزه نديدمش. مي گم انگار بيدار بودين، نه؟
همه قد و بالاي ناصر را تماشا مي کنند و چيزي نمي گويند. همين که ناصر به کنار رختخواب هاي ولو شده در پاي درخت کنار مي رسد و سلاحش را روي زمين مي اندازد، مادر متوجه تفنگ مي شود:
ـ ننه، اين چيه؟
ـ قاتل دشمن!
ـ چرا آورديش اينجا؟ اقلاً بگذارش اون ورتر!
ـ نترس مادر، غريبه س، اما از اين به بعد پاش به خونه همه مون وا مي شه.
ناصر، روي رختخواب هاي وسط حياط مي نشيند و پاهايش را دراز مي کند و مي گويد:
ـ خب ننه، اينجا چه خبر؟
ـ هيچي ننه، اينجارم چند روزه دارن مي زنن. يه وقت ديدي ما هم از اينجا رفتيم. اما مي گن تو راه آهن، بليط گير نمي آيد. مي گن روزي چند نفر زير دست و پا له مي شن و آخرشم بيشترشان دست خالي برمي گردن. دو روز بايد اونجا بخوابي تا دو تا بليط بگيري. برق شهرم که چند روز قطع شده. صداي «گرومب» انفجاري، حرف هاي مادر را مي برد و بر در و ديوار شهر لرزه مي اندازد. مادر، وحشت زده مي گويد:
ـ يا فاطمه زهرا، دستم به دومنت!
گوش هاي همه تيز مي شود و بقيه صدا را در هوا مي جويند. ناصر مي گويد:
ـ زير اين همه ترکش خمپاره، بيرون مي خوابين؟!
مادر، با درماندگي مي گويد:
ـ پس چه کنيم ننه؟ بريم توي اتاق تا با بمب، سقف رو سرمون خراب کنن؟!
دل ناصر مي گيرد و کينه اش به دشمن بيشتر مي شود. دستش ناخودآگاه به طرف کلاشي مي رود که کنارش آرام خوابيده است. مي خواهد تن کوفته اش را از زمين بکند و به طرف خط راه بيفتد که مادر مي پرسد:
ـ بميرم ننه! اون جا خيلي گشنگي و تشنگي مي کشين، نه؟
ـ حالا ديگه نه. تا چند روز پيش، بچه ها از گشنگي علف بيابون مي خوردن و از تشنگي آب راديات ماشين، اما حالا روز به روز داره بهتر مي شه.
همه در تاريکي نشسته اند و تنها روشنايي حياط، سرخي آتش سيگار پدر ناصر است که خاموشي ندارد. پدر سرش را پايين انداخته و گوشش را به ناصر داده است. دايي و زن دايي هم گوش به او سپرده اند. چشم مادر از تن کوفته ناصرش جدا نمي شود:
ـ ننه، ناصر، چشمات پر از خوابه، بيا يه چرت بخواب.
ناصر در مي ماند، مي خواهد چيزي بگويد، اما نمي تونه، مادر، دوباره اصرار مي کند:
ـ بيا ننه، يه دقيقه چشمهاتو رو هم بذار.
ـ ننه جون اصرار نکن. روي اين زمين دشمن خوابيده، من چطور مي تونم بخوابم؟
زن سکوت مي کند بلند و حسرت بار آه مي کشد و مي گويد:
ـ خدا نابودشون کنه
شليک، از دور شنيده مي شود. مادر، دوباره مي گويد:
ـ پسردايي ات، سرشب راديو عراقو گرفت.
چشم ناصر ناگهان به طرف پسر دايي مي رود و او را که کنار رختخواب ها لميده است مي يابد. مادر ادامه مي دهد:
ـ رجزخوني مي کرد. مي گفت ما مي خوايم تا اهواز بريم و عرب هاي خوزستان رو آزاد کنيم.
ناصر برمي آشوبد:
ـ مگه از روي جنازه ما رد بشن!
مادر هول مي شود:
ـ خدا نکنه... مي گم ننه، ناصر، تو که مريضي، دست هات مي لرزه، کاري از پيش نمي بري. تو ديگه نرو!
ـ نه ننه، من همون روز اولم بهت گفتم: بگو جون مي خوام تا هم من نثارت کنم و هم داداش حسين، اما دم از نرفتن نزن. تو که نمي دوني بچه ها چقدر تنهان، نمي دوني که با چي دارن مي جنگن.
مادر سر تکان مي دهد و مي گويد:
ـ بميرم الهي، ولي حسينم که رفته، شهنازم که رفته، اقلاً يکي تون بمونيد.
ناصر آرام تر مي شود.
ـ اونا برا خودشون رفتن، عوض من و شما که نرفتن. تو و بابا هم پيرين و کاري ازتون ساخته نيست، اگه نه، شما هم بايد مي اومدين ننه.
پدر، هنوز به سيگارش پک مي زند، در خود است و مثل هميشه چيزي نمي گويد. ناصر به دلداري مادر است که دست پسردايي روي راديو مي رود و صداي آن را بلند مي کند:
ـ ....فرماييد، توجه فرماييد! خلق هاي تحت ستم عرب، توجه فرماييد!
گوش ها همه متوجه راديو مي شود و در انتظار دريافت خبر مي ماند، اما تير نگاه ناصر به تن پسردايي نشسته است.
ـ هم اکنون ارتش آزادي بخش عراق، از پل نو گذشته است و مي رود تا همه شما اعراب در بند را از يوغ مجوس....
ناصر استکان نيمه تمام چاي را بر زمين مي گذارد و از جا مي پرد:
ـ اي بي شرف ها!
تفنگش را بر شانه مي اندازد و با عجله مي خواهد از حياط بيرون برود که مادر به آغوشش مي کشد و با صداي بلند گريه مي کند:
ـ ننه، ناصرجون!
پدر و دايي و زن دايي هم بلند شده اند، اما پسردايي نشسته و آنها را مي پايد. پدر، دست به زير چشمهايش مي کشد و اشکش را پاک مي کند. ناصر خودش را تند از لاي دست هاي مادر بيرون مي کشد و عازم رفتن است که اين بار، پدر او را در آغوش مي گيرد. پدر را مي بوسد، دعايي زير لب زمزمه مي کند و به طرف در مي دود.
5
بوي تند باروت در فضاي دشت پيچيده و گلوله هاي قرمز و آتشين تفنگ و توپ و آر پي جي، دنبال هم کرده اند که يا بر در و ديوار شهر بنشينند و يا بر تن بچه ها. زمين زير پاي ناصر به لرزه افتاده و هربار که شهر گلوله اي را در شکم زخم دار خود جا مي دهد، لرزشش بيشتر مي شود.
دشمن پيش تر آمده و ناصر مقر جديد دوست هايش را نمي داند. سراغ آنها را مي گيرد اما همه جابه جا شده اند و هيچ کس جاي جديدش را نمي داند. ميان صداهايي که مي شنود، صداي عبدالله نوراني را مي شناسد. رو به صدا مي رود و سراغ مقر بچه ها را مي گيرد عبدالله تازه آنها را ديده و ردشان را مي داند. ناصر مقر جديدشان را پيدا مي کند. پيشروي دشمن بر دلش چنگ انداخته و نفرتش نسبت به کساني که هنوز به قدر کافي برايشان سلاح سنگين نفرستاده اند، بيشتر مي شود. بچه ها وقتي او را مي بينند، به آغوشش مي کشند و ناصر، خيسي اشک آنها را روي شانه هايش احساس مي کند. مي خواهند با هم گريه سر دهند و بغضي را که راه بر گلويشان بسته بترکاند و راحت شوند که رضا دشتي فرياد مي کشد:
ـ چتونه؟ چرا ماتم گرفتين؟ به همين زودي از کمک خدا غافل شدين؟
بچه ها بغضشان را فرو مي دهند و احساس شرم مي کنند. از خودشان بدشان مي آيد، اما محبتشان نسبت به رضا، بيشتر مي شود.
ناصر، ميان بچه ها، جاي «احمد شوش» را خالي مي بيند. دستپاچه مي پرسد:
ـ احمد کو؟
جواب ناصر، سکوت است و پس از سکوت، ناگهان صالح با صداي بلند گريه سر مي دهد و در حالي که صداي سوت خمپاره همه شان را بر زمين خوابانده مي گويد:
ـ احمدم رفت ناصر، احمدم رفت! به خونشم قسم به وعده هايي که بهش داديم عمل مي کنيم، دشمنو بيرون مي کنيم!
خمپاره نزديک سنگرشان منفجر مي شود. بچه ها بلند مي شوند. صداي هق هق آرامشان در هم آميخته است. رضا مي گويد:
ـ خدايا خودت کمکمون کن، نگذار اين خون هاي پاک به هدر بره! خدايا فقط از خودت کمک مي خواييم.
درد بچه ها، زبان ناصر را باز مي کند و ترس هميشگي اش را تکرار مي کند:
ـ من هنوز مي ترسم، مي ترسم بخواد به خون شهدامون خيانت بشه. آخه بگو نامسلمون، ديگه توپ و تانکو براي کي گذاشتي؟ چه وقتي از حالا واجب تر سراغ داري؟
ناصر، چنان قنداق تفنگش را بر زمين مي کوبد که انگار آنجا سينه دشمن است. آرام و قرار از کفش رفته است. ناگهان از جا کنده مي شود، چند پاي محکم بر زمين مي کوبد و مي گويد:
ـ مي ترسم، من مي ترسم بچه ها! باز هم مي گم: من مي ترسم!
رضا مي گويد:
ـ بشين ناصر! هوا مهتابه، مي بيننت.
ناصر مي نشيند، اما نمي تواند يک جا بماند. دست هايش دوباره به لرزش افتاده است. صدايش خروش دارد و بچه ها در نور مهتاب رگ هاي گردنش را که بيرون زده مي بينند.
رضا گوشش را به ناصر داده است و چشم هايش را از بالاي خاکريز به دشمن. صداي ناصر که مي افتد، آرام مي گويد:
ـ امروز که جهان آرا با تهران تماس گرفته و سلاح سنگين خواسته، دوباره فقط برامون نفر فرستادن.
ناصر بغض آلود مي گويد:
ـ رضا يعني ممکنه به خون احمد شوش خيانت کنن؟ يعني ممکنه به اقبال پور و خياط زاده و کاظمي و اون همه شهداي شهرف خيانت کنن؟
رضا، سرش را از سمت دشمن برمي گرداند. چهره کوچک و سوخته اش را مقابل چهره گوشتي و درشت ناصر مي آورد و مي گويد:
ـ ناصر، ما حقيم! اينو يقين داريم! پس چرا بترسيم؟ راستش منم مي دونم که داره در حق ما کوتاهي مي شه، اما چه کار کنيم؟ بگذاريم و برويم تهران براي اعتراض؟ من اينو نمي خواستم بگم، اما جهان آرا اين دفعه با دفتر رئيس جمهورم تماس گرفته، اما... اما خوب ديگه جوابش همينه که گفتم: فقط نفر فرستادن
صداي گريه ناصر بلند مي شود. پر چپيه اش را بر گونه هايش مي کشد و مي خواهد بلند گريه کند، اما واهمه دارد. رضا ادامه مي دهد:
ـ ناصر ما اسلحه نداريم. اينو همه مون مي دونيم، اما يه چيز داريم که اونا ندارن. از اون گذشته، فرمانده مونم اين بابا نيست، امامه. اينو تو خوب مي دوني.... امام مي گه بجنگين، ما هم وظيفه داريم بگيم «چشم»، خلاص!
صالح و فرهاد، نوبت ديده باني را به رضا داده اند و به تفنگ هايشان ور مي روند. صالح، در حالي که تفنگش را آماده مي کند، مي گويد:
ـ رضا، جريان تقسيم بندي گروه ها و انتقال شهدا رو هم به ناصر بگو
رضا، چشمش را دوباره به خاکريز مي دوزد و مي گويد:
ـ راستي ناصر، جهان آرا بچه هاي سياه را به سه گروه تقسيم کرده: گروه «علي هاشميان» گروه «محمد نوراني و گروه ما. ضمناً همين الان يه وانت، با چند تا شهيد مي آد اين جا. جنازه احمد شوش و چند تا از بچه هاي اهواز رو که اين جاست ور مي داري و مي بري. احمد شوش رو مي بري مسجد جامع و بقيه رو هم مي بري سپاه اهواز.
ـ ناصر، سر تکان مي دهد و زير لب مي گويد:
ـ هوم، با وانت!!
6
وانت، ناله کنان سينه جاده را مي شکافد و به طرف اهواز پرواز مي کند. سکوت جاده را با آمبولانس ها مي شکنند يا خودروهايي که ـ تک و توک ـ از طرف اهواز مي آيند. گاه گاهي هم وانتي به چشم مي خورد که در زير اثاث سنگين خرمشهري ها، به ناله و التماس افتاده است و رو به سوي اهواز دارد.
خورشيد، نفس هاي آخرش را مي کشد و نزديک است که روشني را از جاده و شهر بگيرد و تا فردا ـ که دوباره مي آيد ـ شهر و بيابان را در تاريکي فرو برد. اشعه نارنجي رنگ آفتاب، از کف زمين برچيده شده و روي بلنداي ديوارها و نخل ها جمع شده است.
ناصر، همين که سوار شد کنار دست راننده به خواب رفت و هنوز هم که وانت به ورودي اهواز رسيده، سرش روي شانه راننده است. راننده وقتي از خرمشهر بيرون زد، بنا کرد با ناصر صبحت کردن، اما هنوز به فرودگاه نرسيده بودند که ديد ناصر، مست خواب روي شانه اش افتاد و ديگر جواب او را نداد. هرجا که راه وانت بسته مي شود فرياد بوقش به آسمان کشيده مي شود، اما ناصر را نمي تواند بيدار کند.
شهر، در تب و تاب است و مردمش در جنب و جوش، روح جديدي به کالبد شهر دميده شده و با خودش اضطراب و شتاب آورده است. صداي بوق ممتد، چشم و گوش مردم اهواز را به طرف وانت مي کشد. آنهايي که به وانت نزديکند و جنازه ها را عقب آن مي بينند، به ماشين اشاره مي کنند و با حسرت سر مي جنبانند و چيزهايي مي گويند. عده اي هم خود را از لابه لاي جمعيت خيابان بيرون مي کشند و سراسيمه دنبال وانت به طرف مقر سپاه اهواز مي دوند تا شهدا را تشييع کنند.
وانت وسط محوطه سپاه از ناله مي افتد و به جايش ناله و فرياد جمعيت به هوا مي رود.
ـ شهيدان زنده اند، الله اکبر!
ـ به خون آغشته اند، الله اکبر!
ناصر بيدار مي شود و با صداي جمعيت جا مي خورد. چشم هايش را مي مالد و متوجه جمعيتي مي شود که وانت را محاصره کرده اند و شهدا را از دست هم مي قاپند. صدايشان طنين دارد و طنينش با زياد شدن جمعيت بالاتر مي رود.
ـ اين گل پرپر از کجا آمده؟
ـ از سفر کرببلا آمده؟
ـ عزيز رهبر از کجا آمده؟
ـ از سفر...
دست ها براي قاپيدن تابوت ها همديگر را کنار مي زنند و تابوت ها، روي بلندترين آنها جاگير مي شوند و بالا و پايين مي پرند. محوطه سپاه هر لحظه خالي تر مي شود. ناصر ناگهان خودش را با راننده تنها مي بيند. او مانده است و راننده و وانت و کمي آن طرف تر، نگهبان دم در که هنوز غرق تماشاي جمعيت و جنازه هاست.
راننده رو به ناصر مي کند:
ـ خب ناصر، من مي رم سراغ پرونده شهدا، هوا هم ديگه تاريک شده و نمي شه برگشت. مجبوريم شبو بمونيم و فردا صبح...
چشم هاي ناصر ناگهان به قد و بالاي برادرش حسين، مي دود و بقيه حرف هاي راننده را نمي شنود اول شک مي کند و بعد از اين که چشم هايش را تيزتر مي کند که او را مي بيند که با بي ميلي به طرفش مي آيد. ناصر صدايش مي زند:
ـ حسين!
هاله اي از غم و نگراني، گرداگرد چهره حسين را پوشانده است. ناصر مي پرسد:
ـ اينجا چه کار مي کني؟
ـ هيچي ... اومدم .... اومدم ماموريت.
حسين خودش را باخته و دست و پايش را گم کرده است. نگراني ناصر بيشتر مي شود.
ـ ماموريت چي؟ تو همي؟
ـ نه، چيزيم نيس.
ناگهان دردي در وجود ناصر مي دود و تنش را سست مي کند. مي خواهد در خود فرو رود و فکر کند و علت نگراني برادر را حدس بزند اما صبرش طاق مي شود و بي قرار، به برادر نهيب مي زند:
ـ دِ بگو ديگه، چي شده؟ چرا اومدي اينجا؟
ـ اومدم ... اومدم دنبال بابا! خيال مي کردم اومده اهواز خونه عمو، اما اينجا نبود.
ناصر چشم از چهره گرفته برادر برنمي دارد. حسين سرش را پايين انداخته و به ناصر نگاه نمي کند، مثل وقتي که اشتباهي مي کرد و ناصر اشتباهش را به او گوش زد مي کرد و او سکوت مي کرد سکوت و شرم.
ناصر دلش براي درماندگي برادر مي سوزد. آرام تر مي شود و التماس آميز مي پرسد:
ـ حسين جون! من برادر بزرگتر توام، طاقتشو دارم، تو رو امام حسين، هرچي شده بگو. ما سه نفريم که از بابا اينا دوريم، من و تو که اينجايم، شهناز طوريش شده؟
کمي صبر مي کند و دوباره ادامه مي دهد:
ـ يا بابا اينا بلايي سرشون اومده؟
حسين سر سنگينش را به زور از زمين مي کند. قد و بالاي درشت و تنومند برادر را ورانداز مي کند و چيزي را که درصدد پنهان کردنش بود، آشکار مي کند:
ـ شهناز!
دوباره سرش پايين مي افتد. لب هايش را ور مي چيند و به خود فشار مي آورد تا ناصر گريه اش را نبيند، اما نمي تواند. ناگهان بغضش مي ترکد. دستش را به جيب مي برد و دستمالش را بيرون مي کشد.
ناصر هنوز چشم به صورت برادر دوخته است و وامانده. سردرگم است و نمي داند چه بايد بکند. مثل برادر بگويد، يا دلداري اش دهد و يا هيچ نگويد. اشک هاي حسين دل ناصر را آتش مي زند و عزادارش مي کند، صداي هق هق حسين را، سوال ناصر بلندتر مي کند:
ـ حالا کجاست؟
ـ خرمشهر.
گلوي ناصر را بغض مي گيرد. مي خواهد مثل حسين زير گريه بزند و راحت گريه کند، اما برادر را کنار خود حس مي کند و خود را نگه مي دارد.
ـ ننه اينا مي دونن؟
ـ نه!
ناصر هنوز صورت تکيده و چشم هاي گريان حسين را نظاره مي کند. چند بار لب هايش را ور مي چيند و سرانجام بغضي را که در گلويش مانده مي ترکاند. حسين همين که صداي گريه برادر را مي شنود، خودش را در بغل او مي اندازد و بلندتر گريه مي کند. ناصر به بغلش مي گيرد و او را ميان دست هاي بزرگ و سينه پهنش جاي مي دهد. حسين سر به سينه برادر مي خواباند و حالا راحت مي گريد. سر بزرگ ناصر روي سر حسين قرار مي گيرد و او را بيشتر فشار مي دهد.
حسين مي گويد:
ـ بريم داداش، بريم خرمشهر.
و بلندتر مي گويد:
ناصر گريه اش را مي خورد و مي گويد:
ـ الان که ديگه نمي شه رفت. بايد بمونيم و صبح علي الطلوع راه بيفتيم.
ـ آخه ممکنه ننه اينها بهفمن و تا ما بريم، خودشونو هلاک کنن.
نمي تونيم بريم حسين. پياده که نمي شه، با ماشينم چراغ لازمه روشن کنيم، رفتيم رو هوا.
حسين کوتاه مي آيد. دستمالش را دوباره بر چشم هاي خيسش مي کشد و ديگر در اين باره چيزي نمي گويد.
حسين را به زور خواباند. نمي خوابيد و ناصر وادارش کردف اما همين که راضي شد و سرش به متکا رسيد، خوابش برد. هم کوفتگي راه بر تنش سوار بود و هم خستگي چند روزه عمليات. و حالا خودش نشسته است و سيگارهايش را يکي پس از ديگري به آتش مي کشد و دودش را هوا مي دهد.
اگر هوا خنک بود و تا به حال در اتاق بسته بود، فضا را دود پر کرده بود، اما هوا گرم است و درها باز. از ميان دودهاي غليظي که تنوره مي کشد و بالا مي رود، خواهرش را مي بيند که به خانه آمده و مثل هميشه عجله دارد. نيم خيز، چند لقمه برمي دارد و تند تند به ساعتش نگاه مي کند که کلاسش دير نشود و شاگردهايش، در حسينيه اصفهاني ها، منتظر نمانند. شهناز را مي بيند که گوشه اتاق روي کتاب هايي که کوه کرده، ولو شده، يا مي خواند و يا مي نويسد و هربار که از او مي خواهند بخوابد، مي خندد و باز به کارش ادامه مي دهد.
ناصر آخرين سيگارش را خاموش مي کند و به پاکت خالي آن نگاه مي کند و چشمش را همان جا مي کارد. مجسمه اي را مي ماند که به جاي چوب و سنگ از گوشت ساخته اند، از گوشت و استخوان.
صداي شليکي از همان نزديکي ها شنيده مي شود و لرزش زمين، چرت ناصر را پاره مي کند. به دنبال صدا بيرون مي رود و در مسير آن به جست و جو مي پردازد. طولي نمي کشد که شعله اي از شکم زمين بيرون مي آيد و تنوره کشان، بالا و بالاتر مي رود. شعله انگار از دل ناصر بلند است و آتش، انگار روي قلب او روشن.
مدتي را همان جا مي ماند و از ميان شعله ها و دودهايي که درهم پيچيده اند و بالا مي روند، روزي را مي بيند که مردم شهرش، جاده اهواز را پر کرده بودند و با زبان تشنه و بدن کوفته، خرمشهر را خالي مي کردند و مثل شهر وبازده از آن فرار مي کردند. خاطره بچه هاي کوچکي که دست هايشان ميان دست هاي مادرشان بود و از تشنگي له له مي زدند، جگرش را مي سوزاند و کينه اش نسبت به آنهايي که سر راهشان آب آورده بودند و ليواني بيست تومان مي فروختند بيشتر مي شود.
صداي شليک ها فروکش مي کند و زبانه آتش هم پايين تر مي آيد، اما فريادهايي که از آن سمت مي شنيد، بلند و بلندتر شده است. تصوير خواهرش شهناز دوباره گرداگرد چشم هايش را پر مي کند. ياد روزي مي افتد که او را در مسجد جامع ديد. با چه شوري کار مي کرد. وقتي از او پرسيد: «چرا با بابا اينا نرفتي؟» گفت: «داداش، تو ديگه چرا اين حرفو مي زني؟» اين جا رو ترک کردن، يعني پشت به امام کردن.»
ياد جواب خواهر به دل ناصر زخم مي زند و چشم هايش را به اشک مي نشاند. چشم از دود و آتش مي کند و سرش را روي نرده ايواني که به آن تکيه داده مي کارد و قد و بالاي خواهر را تماشا مي کند. نمي داند چقدر به صبح مانده، اما خوشحال است که حسين خوابيده و بي قراري هاي او را نمي بيند. سرش را چنان روي نرده گذاشته که مست خواب به نظر مي آيدف اما همين که صداي اذان از مناره هاي خاموش شهر شنيده مي شود، سر راست مي کند. سياهي شب رنگ باخته و سپيده صبح رگه هايي خاکستري در آن دوانده. ناصر با عجله به اتاق مي رود تا برادر را بيدار کند.
8
مادر باخبر شده است و خودش را روي جنازه پهن کرده است. چشم هايش، سرخ سرخ شده است. همين که ناصر و حسينش را مي بيند، در آغوششان مي کشد و بوسه بارانشان مي کند. با هر بوسه اي که از آنها مي گيرد و هر تکاني که به سر مي دهد، قطره هاي اشکش از گونه کنده مي شود و به سر و روي ناصر و حسينش مي ريزد. ناصر و حسين هم گريه سر مي دهند و فضاي مسجد جامع را پر از سوگ مي کنند، اما ناصر ناگهان آرام تر مي شود و در گوش برادر نجوا مي کند:
ـ حسين، پيش ننه، خودتو کنترل کن.
حسين هم آرام تر مي شود، اما صداي بي قراري مادر، همچنان بلند است:
ـ ننه، بلند شو، داداشات اومدن ديدنت. شهناز، ننه جون ديگه عجله نمي کني ننه؟ ننه، ديگه نمي گي ديرم شده؟ ننه، عروس خانومم بلند شو. ننه، حبه نباتم، بلند شو. ننه حالا ديگه راحت شدي؟ ديگه نمي گي از قافله عقب افتادم؟ خودتو رسوندي به قافله عروس نازنيم؟
دو برادر، مادر را کنار مي کشند و مي خواهند جنازه را به جنت آباد ببرند، اما مادر نمي گذارد. خودش را روي تابوت انداخته و با دخترش درد دل مي کند:
ـ ننه کجا مي خواين خواهرتونو بيرين؟ بذارين باباشم بياد بينندش. ننه دختر من که بي معرفت نيس که بي اجازه باباش بره خونه بخت. دخترم بابا بالا سرشه، بذارين چادر عروسمو باباش سرش کنه.
يخ روي جنازه آب شده و از زير تابوت آب بيرون زده است. مسجد پر از جمعيت شده و هرکس به کاري مشغول است. چند نفري دور و بر مادر را گرفته اند تا ساکتش کنند، اما خودشان هم به گريه افتاده اند. ناصر مادر را به حسين مي سپارد و براي پيدا کردن يخ مسجد را پشت سر مي گذارد. يک راست به سراغ عمو عباس مي رود ـ که مغازه پارچه فروشي اش را از اول جنگ بست و الان مسئول جمع آوري يخ و مواد غذايي شده است.
ـ عمو عباس، يه قالب يخ مي خوام.
ـ براي کدوم مقر؟
ـ هيچ کدوم، براي جنازه خواهرم.
ـ خدا پدرتو بيامرزه. يخ برا زنده هامون نمي رسه، تو برا جنازه مي خواي؟
عموعباس به چهره غم زده ناصر نگاهي مي اندازد و مي پرسد:
ـ براي کي مي خواي؟
ـ براي خواهرم شهناز؟
ـ شهناز شهيد شده؟!
عمو عباس قدري حيرت زده مي ماند و چشم هاي بي رمق ناصر را مي نگرد، شهناز را از حسينيه اصفهاني ها مي شناسد.
چنگک را از روي يخ ها برمي دارد و يک قالب يخ توي بغل ناصر مي کارد. ناصر آن را مي قاپد و تند به طرف مسجد مي دود. همين که پايش را به مسجد مي گذارد، دنبال پدر مي گردد، اما هنوز از او خبري نيست. مردم، دور و بر مادرش را گرفته اند و او هنوز شيون مي کند.
ناصر يخ را مي شکند و گله گله، روي جنازه خواهر مي نشناند. مي خواهد جنازه را از زمين بلند کند که دوباره مادر روي آن مي افتد و فريادش را به سقف شکاف خورده مسجد مي کوبد.
جنازه ها يا خارج مي شوند و يا داخل. فرياد «لااله الاالله» همه فضاي مسجد و کوچه هاي اطراف را تا جنت آباد پر کرده است. چشم هاي حسين و ناصر هم اشک آلود است و هم منتظر، و هنوز از پدرشان خبري نيست. لب هاي خشک و عطشناک هوا، يخ ها را لحظه به لحظه مي مکد و در شکم داغ خود فرو مي برد. ناصر دوباره براي آرام کردن مادر تلاش مي کند.
ـ ننه جون مي بيني که صبر کرديم ولي بابا نيومد. جنازه اين همه مونده روي زمين، ديگه گناه داره. بداز ببريمش جنت آباد، يه وقت ديدي تا اومديم بسپاريمش بابا هم اومد.
مادر از جنازه دل نمي کند و ناصر همچنان اصرار مي کند:
ـ هوا گرمه، اگه اين يخم تموم بشه، جنازه بو مي گيره. تو که خودت اين همه شهيد رو مي بيني، مگه اونا ننه بابا ندارن؟
ناصر مادر را آرام تر مي بيند. به حسين اشاره مي کند و خواهر را «لااله الاالله» گويان از مسجد بيرون مي برند. شهناز روي دوش دو برادر و دو غير بومي، تند به طرف جنت آباد مي رود. چند دست ديگر هم از طرف تابوت بالا مي رود تا براي بر دوش کشيدن آن نوبت بگيرند:
« شهيدان زنده اند الله اکبر!
ـ به خون آغشته اند الله اکبر!
ـ شهيدان ....
?
تابوت که روي زمين سوخته جنت آباد پايين مي آيد، نگاه ناصر به قبرهاي لخت و پا نگرفته اي مي رود که به اندازه همه قبرهاي قبل از جنگ جنت آباد را پر کرده اند. چند شکاف هم دور و برش بغل باز کرده اند تا شهداي از راه رسيده را به آغوش کشند. ناصر نگاهي به شکاف قبر مي اندازد و نگاهي به تابوت خواهر که دور تا دور، محاصره مردمي شده که برايش اشک مي ريزند.
ناصر در ميان جمعيت مادر را مي جويد. هر دست مادر به گردن زني است و بي قرار، به طرف تابوت مي رود.
صداي شيون و فرياد با صداي شليک گاه به گاه، در هم پيچيده و شهر را از آرام و قرار انداخته است. قبرهاي پا نگرفته شهدا، گله به گله در محاصره جمعيت قرار گرفته است. حسين بر زمين نشسته است. پيشاني اش را ميان دست ها نهاده و آرام آرام گريه مي کند. ناصر تازه يادش مي آيد که هنوز خواهر را نديده است. مي خواهد کفن را از روي سر و صورت شهناز کنار بزند و او را به اندازه تمام سال هاي آينده فراق ببوسد، اما مادر را در نزديک مي بيند. واهمه دارد همين که کفن کنار رفت و چهره خون آلود خواهر نمايان شد، توان مادر طاق شود و دوباره از حال برود، مي خواهد به حسين بگويد که مادر را به کناري ببرد، اما يادش مي آيد که او هم برادر است و مشتاق ديدن خواهر.
پدر هنوز نيامده و الان است که مادر دوباره بي قراري اش را از سر بگيرد. ناصر مانده و کلاف سر درگم شده است. يک بار ديگر چشم هايش دشت پهن جنت آباد را دور مي زند. قطعه شهيدان هر لحظه شلوغ تر مي شود. گل لاله و گلاب است که تند تند به طرف قبر شهدا مي آيد. مردم دم گرفته اند و با شهدايشان در دل مي کنند. کساني که جنازه شهيدشان را پيدا نکرده اند، قبرهاي شهداي گمنام را به آغوش گرفته اند و مي نالند. چشم ناصر روي قبرهاي شهداي گمنام مي ماند. قبر کوچکي مي بيند که يک تکه مقوا بالايش گذاشته اند و روي مقوا نوشته اند: «دختر بچه اي سه ـ چهار ساله، با کفش قرمز». کنار آن روي حلبي بزرگي نوشته اند: «پسري هفت ـ هشت ساله، با دمپايي آبي و موي بلند.
جويبار اشک ناصر، پهن تر مي شود و سوزش قلبش بيشتر. بغض بر گلويش فشار مي آورد، اما او گريه اش را مي خورد تا مادر و برادر، پي به بي تابي اش نبرند.
روي چند قبر، لباس و کفش شهدا را ولو کرده اند تا شايد کس و کارشان پيدا شوند و اسم و رسمشان را بگويند. دل ناصر مي گيرد و مي خواهد بزند زير گريه تا راحت شود، اما از اينکه مي بيند شهداي گمنام تنها و غريب نخوابيده اند، قوت قلب مي گيرد. به خودش که مي آيد دوباره مادر را نجوا کنان مي بيند، مردم دور و برش را گرفته اند و دلداري اش مي دهند. حسين هم به مادر التماس مي کند، اما مادر گفتگويش را با شهناز نمي برد:
ـ ننه شهناز، ديدار به قيومت افتاد؟ ننه قربون پرهاي خونيت بشم کبوتر سفيدم. ننه کاشکي گلوله به قلب ننه ت خورده بود عزيز مادر...
چشم ناصر به صف بچه هايي مي افتد که عازم خط اند و براي بيعت با شهدا به جنت آباد مي آيند. صدايشان که نزديک تر مي شود، حسين هم چشم و گوشش را به آنها مي دهد. ناصر سر به گوش مادر مي گذارد و التماسش مي کند:
ـ ننه جون بچه ها دارن مي رن خط، ديگه بس کن، بذار با روحيه برن!
سر ناصر که از بناگوش مادر بالا مي آيد، صداي زن پايين مي رود، گريه اش را در گلو خفه مي کند و پر چادرش را بر گونه هاي خيس و استخواني اش مي کشد. بچه ها پا بر زمين مي کوبند و فرياد مي زنند:
ـ شهيد سلام عليک، شهيد سلام عليک، شهيد ....
باز هم نزديکتر مي آيند. همگي به پيشاني شان روبان بسته اند. بچه ها قبر شهدا را دور مي زنند. صدايشان همه جنت آباد را پر کرده است. صدايشان را بالاتر مي برند:
ـ لبيک، اي شهيدان!
ـ لبيک، اي عزيزان!
ـ لبيک، اي شهيدان!
ـ لبيک، اي عزيزان!
دور زدن قبر شهدا که تمام مي شود با شتاب به طرف شلمچه مي روند و به دنبال آن، صداي شيون و فرياد مردم بيشتر مي شود.
بغضي که تاکنون در گلوي ناصر اسير شده با ديدن آنها رها مي شود و صداي او را با گريه بلند مي کند. صداي «ياحسين» زن ها، دم بچه ها را در فضا گم مي کند. زني روي قبر شهيدش از حال مي رود و مردم دورش حلقه مي زنند. بچه ها در جنت آباد ولوله مي اندازند و مي روند. مادر دوباره زاري مي کند، چشم به بچه ها مي دوزد و دست به آسمان بر مي دارد:
ـ يا فاطمه زهرا خودت کمکشون کن!
حسين هنوز ايستاده است و از ميان گرد و غباري که رزمنده ها به راه انداخته اند، آنها را نظاره مي کند. ناصر دنبال پدر مي گردد اما باز هم از او اثري نمي بيند. خم مي شود تا خواهر را از تابوت بيرون بکشد و به خاک بسپارد. همين که دست جلو مي برد، چند زن هم کمک مي کنند و شهناز را از تابوت چوبي بيرون مي آورند. حسين هنوز چشم و دلش پيش بچه هاست. مادر مي خواهد خودش را به داخل قبر بيندازد و شهنازش را دوباره ببيند، اما چند زن او را به بغل مي کشند و از آنجا دور مي کنند.
ناصر وقتي خواهر را در گودال قبر مي خواباند، مي خواهد او را ببوسد اما لرزش دست هايش نمي گذارد. هر چه زور مي زند تا کفن را باز کند نمي تواند دست هايش دوباره به لرزه افتاده و نمي تواند کفن را باز کند.
حسين چشم از بچه ها برنداشته است، خودش در جنت آباد است و دلش پيش بچه ها. همين طور که مسير آنها را دنبال مي کند، از جا کنده مي شود و به ناصر مي گويد:
ـ ناصر، من رفتم.
ناصر صداي برادر را نمي شنود. کفن را به زور باز کرده و مي خواهد سر خواهر را بلند کند و صورت او را ببوسد اما نمي تواند سر ميان دست هايش مي لرزد. به سختي خودش را خم مي کند و صورت خواهر را مي بوسد. صداي شيون زن هايي که بالاي سر قبر ايستاده اند به هوا مي رود و کم کم از آن جا دور مي شوند.
ناصر بالا مي آيد و خاک هاي کنار گودال را روي خواهر مي ريزد. آن طرف تر برادر را مي بيند که با مادر خداحافظي مي کند. ناصر با کمک آنهايي که بيل به دست به ياري اش آمده اند، گودال قبر خواهر را پر مي کند. در همان حال صداي مادر را مي شنود مادر حسينش را به آغوش کشيده و سر و رويش را نوازش مي کند:
ـ تو هم مي خواي بري مادر؟ برو سرباز امام زمانم، برو خدا به همراهت عزيز دلم. تو به اشک هاي من نگا نکن مادر، من نمي تونم گريه نکنم، من مي دونم حفظ اسلام خون مي خواد اما چه کنم مادرم؟!
حسين، از بغل مادر بيرون مي آيد. تفنگش را بر دوش حمايل مي کند و به طرف شلمچه مي شتابد. مادر، دارد قد و بالاي حسينش را ورانداز مي کند که چند زن او را از زمين بلند مي کنند.
ناصر سطل آبي روي قبر خواهر مي پاشد. دهان خشک و تفتيده خاک آب را در خود فرو مي کشد و بوي خاک مرطوب به هوا بلند مي شود.
ناصر به طرف مادر مي آيد دست او را مي گيرد و به سمت حسينيه اصفهاني ها راه مي افتد. در کوچه ها رفت و آمدي نيست، اما خيابان اصلي شهر در تب و تاب رفت و آمدها مي سوزد. همه دستپاچه مي دوند. صداي گاه به گاه شليک، دل و حواس ناصر را به جايي ديگر مي برد. دلش براي بچه ها تنگ شده، اما دلداري هايش را به مادر تمام نکرده است.
هنوز به حسينيه نرسيده اند که صداي انفجاري در هوا مي پيچد و زمين را زير پايشان مي لرزاند. زن هايي که دور و برشان در رفت و آمدند، بلند مي غرند:
ـ خدا نابودت کنه، ايشاالله، ذليل مرده!
ـ الهي همين جوري که خونه مردمو خراب مي کني، خدا خونه تو خراب کنه!
ـ به زمين گرم بخوري و بلند نشي، باطن پنج تن، اي رذل خدانشناس!
ناصر نگران حال مادر است و براي تسکين درد او پا به پا همراهي اش مي کند:
ـ ننه جون ما که جنگو شروع نکرديم، اينو خودت خوب مي دوني. اونا از موقعيت بعد از انقلاب ما سوءاستفاده کردن، بي خبر ريختن تو خونه ما، تا ريشه انقلابو بخشکونن. وظيفه من و حسين و بقيه است که جلوشون بايستيم. امروز، پشت کردن به جنگ، پشت کردن به امام حسينه.
مادر آهي از ته دل مي کشد و مي گويد:
ـ متوسليم به خودش و خون پاکش که تو همين گرما، به شدت کربلا ريخته شد. ننه من که چيز ديگه اي غير از شما ندارم، شما هم فداي سر اون.
ناصر با شنيدن رضايت مادر، خوشحال مي شود و احساس سبکي مي کند. به سر پيچ حسينينه که مي رسند، عده اي را مي بيند که سر جدا شده اي را دست گرفته اند و شعار مي دهند:
ـ اين سند جنايت صدام است! اين سند جنايت....
زن ها با ديدن سر جدا شده به آن زل مي زنند و بلند بلند گريه مي کنند. چند بچه همين که سر را مي بينند جيغ مي زنند و پا به فرار مي گذارند. همين که ناصر و مادرش پا به محوطه حسينيه مي گذارند، وانتي «غيژ» کنان ترمز مي کند و گرد و غباري که تا آنجا تعقيبش مي کرد، از آن جلو مي زند و در هوا معلق مي شود و بر سر و روي مردم مي نشيند. عاقله مردي از ماشين بيرون مي پرد و صدايش را در صحن حسينيه رها مي کند:
ـ اين برادري که خواهرشو خاک کرد، کيه؟
دل ناصر فرو مي ريزد. ياد حسين مي افتد و احساس مي کند سقف حسينيه بر سرش هوار مي شود. زير چشمي مادر را مي پايد و نگاه پرسشگر او را بر چهره خود مي بيند:
ـ منم، اتفاقي افتاده؟
مرد تند جلو مي آيد و روبروي ناصر مي ايستد:
ـ نترس مي خوايم تا جنت آباد با ما بياي.
ناصر مادرش را نگاه مي کند و با عجله مرد را کنار مي کشد و آرام مي پرسد:
ـ داداشم شهيد شده؟
ـ نه آقا! چند تا شهيد آوردن که جزغاله شدن، گوشت پخته ن، مي خوايم تو که دل و جرات خاک کردن خواهر تو داشتي، به خاکشون بسپاري. به هر کجاشون دست مي زني کنده مي شه.
ناصر هنوز مردد است. مي خواهد چيزي بپرسد که مادر، نگران جلو مي آيد:
ـ ننه خبري شده ناصر؟
ـ نه! يه چند تا شهيد آوردن، مي خوان من به خاک بسپارمشون.
ـ اگه طوري شده به من بگو ننه.
ـ خود اين برادر که اينجاست، ازش بپرس!
ناصر که با دست به طرف مرد اشاره مي کند، مرد زن را مخاطب قرار مي دهد:
ـ نه مادر همينه که گفتم، يه چند تا شهيده که سوخته ن....
مادر از نگراني بيرون مي آيد و ناصر را با مرد به جنت آباد مي فرستد.
9
وانت به کوچه دايي که مي رسد، ناصر با دست بر سقف آن مي زند و بلند مي گويد:
ـ من اينجا پياده مي شم!
وانت از ناله مي افتد و گرد و غبارش را بر سر ناصر و چند تاي ديگري که عقب آن تلنبار شده اند مي پاشد. ناصر بدن کرخش را به زور از کف وانت مي کند و پايين مي آيد. بعد دو دستش را بالا مي گيرد. دخترکي را که از گريه نمي افتد بغل مي کند. دخترک يک ريز گريه مي کند. و «مامان» مي گويد.
خستگي و سستي تمام بدن ناصر را پر کرده است. پاهاي خواب رفته اش به دنبال او کشيده نمي شوند. انگار که بدن روي آنها سنگيني کند، هر آن مي خواهند تا شوند و سنگيني هيکل درشت ناصر را تحمل نمي کنند. صداي گريه دخترک دل ناصر را چنگ مي زند و بي تاب خود مي کند.
ـ مامان جونم... مامان... بابا جوني...
گرد و خاک ناشي از بمباران خانه شان، سر و صورتش را پوشانده است. خاک موهاي بلند و بورش را پر کرده و به سوراخ هاي گوشش هم دويده است. بي امان اشک مي ريزد و اشک وسط گونه هاي خاک آلودش باريکه راهي باز کرده و پايين مي رود. پاهاي برهنه اش را که روي آسفالت داغ مي گذارد، صداي گريه اش بلندتر مي شود. از وقتي که جسد افراد خانواده اش را به جنت آباد بردند از گريه نيفتاده است.
ناصر قربان صدقه اش مي رود.
ـ گريه نکن عموجون، الان مي ريم پيش مامانت، اَ ... بارک الله دختر خوب. اما دخترک همچنان بي قراري مي کند:
ـ من مامانمو مي خوام، بابامو مي خوام، مامان جوني....
ناصر نه ديگر حرفي براي ساکت کردنش دارد و نه توانش را. مي خواهد وارد حياط دايي اش شود و پيش پدر و مادرش برود که صداي چند انفجار پشت سر هم او و زمين زير پايش را مي لرزاند. ديگر دارد به صدا و انفجار خو مي گيرد، اما دخترک وحشت کرده است. ناصر خودش را با دخترک به داخل حياط مي کشاند و همزمان «ياالله» از درز لب هاي خشک و داغمه بسته اش بيرون مي آيد. صداي گريه دخترک، زن دايي ناصر را بيرون مي کشد. زن دايي حيرت زده مي پرسد:
ـ اين کيه ناصر؟
ـ طفلک خونواده اش موندن زير آوار، تنها مونده، آوردمش اينجا، تا فاميلاش پيدا شن و بيان سراغش.
زن قد و بالاي دخترک را ورانداز مي کند. کاسه چشم هايش پر از اشک مي شود، خودش را به داخل اتاق، عقب مي کشد و صداي هق هقش، فضاي غم بار حياط را پر مي کند.
ناصر وارد اتاق که مي شود از پدر و مادرش اثري نمي بيند. مي خواهد از زن دايي اش سراغ آنها را بگيرد اما او را به گريه مي بيند. مي خواهد صبر کند تا گريه زن دايي تمام شود اما نمي تواند:
ـ ننه اينا کجان؟
زن گريه اش را مي برد و مي گويد:
ـ بابات که اومد، با هم رفتن سر قبر شهناز
ياد شهناز دوباره تمام ذهن برادر را پر مي کند و داغش تازه مي شود. هيکل خسته اش را بار ديوار مي کند تا خاطرات شهناز را يک يک مرور کند، اما صداي گريه دخترک نمي گذارد. انگار راه رسيدن به پدر و مادرش را گريه مي داند و همه توانش را روي اين کار گذاشته است.
ـ مامان جونم .... ماماني....
ناصر اين بار مي غرد:
ـ دِ آخه زبون بسته تو که خودتو هلاک کردي!
دخترک چشم به چشم ناصر مي دوزد و او را ملتمس نگاه مي کند. دل ناصر مي سود و اين بار با لحني ملايم تر مي گويد:
ـ عمو دوستت داره .... الان مامان مي آد، برات بستني مي خره، پفک مي خره، سموسه مي خره، همه چيز م
لینک کپی شد
نظر شما
