گفتگو/ سردار سرتيپ پاسدار حسين همداني از فرماندهان دفاع مقدس (بخش دوم)
شما در آن لحظات از وضعيت آقاي طايفه نوروزي و همراهان او در تيله کوه اطلاع دقيقي داشتيد؟
? نه، اصلاً نمي دانستيم بر سر آنها چه آمده. بعد آقاي رضايي پرسيد: آيا راه به سمت کرمانشاه باز است؟ گفتم: بله. گفت: پس بهتر است من هرچه زودتر بروم و مسئولين رده هاي بالا را خبر کنم، چون الان هيچ کدام شان از وضعيت اين منطقه مطلع نيستند.
خداحافظي کرديم و ايشان سوار بر همان ماشين، به سرعت عازم کرمانشاه شد. بعد از رفتن برادر رضايي، ما هم حرکت کرديم و آمديم تا نزديکي شهر سرپل ذهاب. آخر در آنجا يک تعداد از بچه هاي ارتش، ما را از دوران حضور در پادگان ابوذر مي شناختند. چون براي نيروهاي مستقر در مرز خودمان، مقر جمع و جوري را به عنوان عقبه در آن پادگان داشتيم. نزديکي سر پل ذهاب به آن بچه هاي ارتشي برخورديم.
چهره هاي شاخص آن نيروهاي ارتشي را به خاطر داريد؟
? البته! مثلاً ستوان رستمي که از افسران انقلابي و زحمت کش منطقه بود. ايشان و همرزمان شان جمعي تيپ يکم لشکر 81 زرهي کرمانشاه بودند و مقر اصلي شان پادگان ابوذر بود. چهره شاخص آنها، يک افسر انقلابي با حال و شجاعي بود به اسم سروان حسين ادبيان فرمانده گردان مالک اشتر تيپ يکم لشکر 81 زرهي. سروان ادبيان از حاکميت افسران بدسابقه و ضد انقلابي پيرامون بني صدر بر رده هاي مختلف ارتش خيلي کلافه بود و به همين علت، خرج خودش را از سلسله مراتب آلوده آن زمان ارتش جدا کرد. خودش مي گفت: با اين وضع فعلي ارتش، من قادر به خدمت در آن نيستم. حدود هفتاد نفر از افسران و درجه داران حزب اللهي لشکر 81 زرهي را هم با خودش همراه کرده و به منطقه آورده بود. طوري که در آنجا براي خودش يک يگان مستقل داشت.
در آن سه ـ چهار روز اول شروع جنگ، سروان حسين ادبيان به همراه مجموعه نيروهاي سپاهي تحت فرمان آقاي حسين الله کرم ـ جانشين وقت واحد عمليات سپاه منطقه 7 ـ در منطقه باغ فلاحت قصر شيرين، شبيخون هاي ناموفقي به واحدهاي آفندي ارتش بعث داشتند که مشروح آن وقايع در کتاب ارزشمند شناسايي بمو به قلم آقاي اصغر کاظمي ثبت شده است؟
? بله، سروان ادبيان نيروهاي پراکنده ارتشي و ژاندارمري موجود در قصر شيرين را جمع کرد و همراه بچه هاي آقاي الله کرم درگيري هايي با عراقي ها داشتند که خب، همان طور که گفتيد، اين يورش ها ناکام ماند و روز سوم مهرماه سال 1359 قصر شيرين سقوط کرد. داستان سقوط قصر شيرين و دلايل آن، حکايت مفصلي دارد که انشاءالله برايتان خواهم گفت. در مورد سروان حسين ادبيان، اجمالاً بايستي عرض کنم که اين انسان بزرگوار به تمام معنا عاشق حضرت امام (ره) بود. در آن برهه که بني صدر براي تحکيم موقعيت خودش و تضعيف و تحقير سپاه، منافقانه داعيه دار طرفداري از ارتش شده بود، سروان ادبيان با آن صراحت لهجه مثال زدني خودش مي گفت: بني صدر شيادي بيش نيست، اين آقا کمر به محو اين مملکت بسته، اگر دستم به او برسد و مجاز باشم، خدا گواه است او را مي کشم، مغزش را داغان مي کنم!
دقيقاً آدمي بود از سنخ احمد متوسليان. هر دو به يک اندازه مريد امام بودند، دلباخته اسلام، رشيد و شجاع و البته بسيار صريح اللهجه. يکي علمدار بچه هاي سپاه در مريوان بود و ديگري پرچمدار بچه هاي ارتش سرپل ذهاب. چنان که گفتم، سروان ادبيان فرمانده گردان مالک اشتر تيپ يکم لشکر 81 زرهي بود که بعد از اوج گيري اختلافات فرمانده ارشد ارتش در غرب ـ سرهنگ علي صياد شيرازي ـ با بني صدر، از يگان خودش جدا شد و ديگر با فرماندهان تحت امر قرارگاه عملياتي غرب ارتش نمي جوشيد.
بني صدر روز 30 شهريور 1359، درست به فاصله 24 ساعت قبل از شروع حمله سراسري ارتش بعث، برادرمان صياد شيرازي را از فرماندهي قرارگاه عملياتي غرب برکنار کرد و به جاي ايشان، سرهنگ هوشنگ عطاريان را به فرماندهي قرارگاه مذبور منصوب کرد. يادم هست سروان ادبيان، در مورد سرهنگ عطاريان ـ که خب، آن روزها خيلي هم داعيه ارادات به اسلام، انقلاب و حضرت امام را داشت ـ صريحاً به ما مي گفت: من يکي از اين عطاريان هيچ خوشم نمي آيد، احساس مي کنم آدم درستي نيست! به خاطر دارم در يکي از جلسات، عطاريان با تظاهر به صميمت فراوان و در حالي که ادبيان را خيلي خودماني و با اسم کوچک مخاطب قرار داده بود، به او گفت: ببين حسين جان، من همه جوره با تو هستم، پشتيباني نيروهايت با من! اما سروان ادبيان خيلي محکم به او گفت: من پشتيباني تو را نمي خواهم آقاي عطاريان. به علاوه، در حال حاضر من با بچه هاي سپاه همدان ارتباط دارم و همين که با سپاه مرتبط باشم، برايم کافي است.
در صحبت تان به کرات به امير سپهبد علي صياد شيرازي اشاره داشتيد شما هم با ايشان در همان برهه آشنا شديد؟
? نه. آشنايي ما با آن بزرگوار به دوران قبل از انقلاب برمي گردد. داستان آن مفصل است. خلاصه ماجرا از اين قرار است که پيش از انقلاب، شهيد صياد شيرازي توسط آقاي آذربون با مبارزين مذهبي استان همدان روابط نزديکي برقرار کرده بود. مشخصاً با آقاي سيد جلال حسيني که از ارتش هاي مبارز تيپ 3 همدان لشکر 16 بود و از طريق آقاي حسيني، با شعاري از مبارزين غير نظامي استان از قبيل آقايان حاج علي اکبر مختاران و حاج محمود نيکو منظر. شهيد صياد با اين برادران ما، نوعي ارتباط تشکيلاتي داشت.
برادري هم که اين گفت و گو را داريم با ايشان انجام مي دهيم، آيا با آن جمع مبارزاتي در ارتباط بود؟
? [مي خندد].... بي ارتباط هم نبوديم. البته بايد صادقانه بگويم، ارتباط بنده با آن جمع، در حد چند بار شرکت در ميهماني شام و صحبت هاي کلي بوده، اما ارتباط تشکيلاتي تنگاتنگ، نه! منتها مي دانستيم که برادرمان صياد شيرازي، آذربون و حسيني، جزء بچه مسلمان هاي مبارز ارتش هستند روابط نزديک ما با صياد از عمليات صلوات آباد در بهار 59 به وجود آمد.
بسيار خوب، گفتيد که سروان حسين ادبيان به عطاريان گفته بود: من با بچه هاي سپاه همدان مرتبط هستم و همين برايم کافي است. يعني ايشان از طرف شما پشتيباني مي شد؟
? بعد از شروع جنگ، ما اقلام تدارکاتي مورد نياز گروه سروان ادبيان، اعم از بنزين، جيره خشک غذايي و لباس را از سپاه همدان تامين مي کرديم. در بحث تامين لجستيک، يعني تفنگ خمپاره انداز و مهمات مربوطه، خودش مي رفت و آن ها را به صورت رابطه اي از زاغه هاي ارتش در منطقه تحويل مي گرفت.
کمي رشته وقايع از دست مان خارج شد. رسيده بوديم به آنجا که شما در نزديکي سرپل ذهاب با ستوان رستمي و نيروهاي ايشان مواجه شديد.
? بله. خلاصه نزديک سر پل ذهاب، برخورديم به ستوان رستمي و آن بچه هاي ارتشي.
البته هنوز سروان ادبيان را حضوري ملاقات نکرده بوديم. ايشان تا حدود چهار ـ پنج روز بعد، که سقوط قصر شيرين قطعي شد، در آن جا داشت مي جنگيد. طي هفته هاي بعدي مهر 59 بود که ايشان آمد و مقر نيروهايش را در کنار مقر بچه هاي ما در شهرک المهدي (عج) احداث کرد و با هم همسايه و معاشر شديم.
بعد از مواجه شدن با ستوان رستمي و بچه هاي همراه ايشان، نشستيم به مشورت تا ببينيم چه بايد کرد؟ قرار شد به آن وضعيت آشفته سر و ساماني بدهيم و در وهله اول، نيروهاي پراکنده موجود را براي مقابله با تهاجم گسترده واحدهاي زرهي و پياده سپاه دوم ارتش بعث، سازماندهي کنيم. لذا سريع دست به کار شديم و پرداختيم به سازماندهي نيروها
در آن روزهاي اول جنگ آيا اصل وحدت فرماندهي وجود داشت و اگر چنين بود، رعايت مي شد؟
? اصلاً و ابداً ! به هيچ وجه مقوله اي به اسم وحدت فرماندهي در کار نبود. در منطقه دشت ذهاب، کل نيروهاي ايراني، متشکل از سه گروه بودند:
1ـ نيروهاي ارتش، مشخصاً از تيپ يکم لشکر 81 زرهي کرمانشاه (گردان مالک اشتر).
2ـ نيروهاي عشايري بومي منطقه دشت ذهاب، معروف به فداييان امام
3ـ نيروهاي اعزامي از سپاه استان همدان.
مسئوليت فرماندهي هريک از سه گروه موصوف را چه کسي به عهده داشت؟
? فرمانده نيروهاي ارتشي در منطقه دشت ذهاب، سروان حسين ادبيان بود. مسئول نيروهاي عشايري مسلح منطقه، برادري بود معروف به کاک عبدالله. ما او را از چند ماه جلوتر مي شناختيم و حتي در درگيري هاي مرزي قبل از شروع رسمي جنگ، در سرپل ذهاب با هم کار کرده بوديم. مسئوليت فرماندهي بچه هاي سپاه همدان در جبهه مياني سرپل ذهاب را هم بنده به عهده داشتم.
تدابير عملي شما براي مقابله با پيشروي دشمن در منطقه دشت ذهاب از چه زماني به مورد اجرا در آمد؟
? از همان روزهاي اول! ابتدا رفتيم به سمت شهر سر پل ذهاب. علت حرکت به سمت شهر هم اين بود که واحدهاي زرهي لشکر 6 سپاه دوم ارتش بعث، در روز دوم شروع جنگ، يعني يکم مهرماه سال 59، ضمن يک پيشروي برق آسا، خودشان را به سرپل ذهاب رساندند و داشتند اين شهر را هم مي گرفتند.
خوب به خاطر دارم روي ديوار ساختمان سپاه اين شهر يک آرم بزرگ سپاه را نقاشي کرده بودند که بر اثر شليک تانک عراقي، گلوله اي به اين ديوار منقش به آرم سپاه اصابت کرد. ساختمان سپاه سرپل ذهاب از سمت شرق در ابتداي ورودي شهر و رو به گردنه پاتاق قرار داشت. عراقي ها با شليک تير مستقيم تانک، گلوله اي زده بودند که از طرف شرقي وارد ساختمان سپاه شده و ضمن انهدام شديد محوله داخلي ساختمان، از سمت غربي آن خارج شده بود!
کاملاً مشخص بود که دشمن با استفاده از عوامل ستون پنجم و برخورداري از شناسايي کامل به سمت شهر آمده، مي دانست کدام اماکن را بايد دقيق بکوبد. در واقع امر، تانک هاي دشمن در اطراف جايگاه پمپ بنزين سرپل ذهاب مستقر شده بودند ولي ما خيال مي کرديم تمام شهر در تصرف عراقي هاست.
مشخصاً به خاطر داريد کدام يک از يگان هاي سپاه دوم نيروي زميني ارتش عراق در آن منطقه کار مي کردند؟
? اين يگان ها عبارت بودند از: لشکر 6 زرهي و لشکر 8 پياده کوهستاني. در شروع جنگ، لشکر 6 زرهي تحت امر سپاه دوم ارتش بعث در جبهه غرب وارد عمل شده بود. بعدها، در نيمه دوم سال 1360، دشمن اين لشکر زرهي قدرتمند را از غرب بيرون کشيد، به جنوب خوزستان برد و آن را تحت امر سپاه سوم خودش قرار داد.
ما در شهر سرپل ذهاب عمدتاً با واحدهاي تانک لشکر 6 زرهي رو در رو شده بوديم. دقيق به ياد دارم که اين لشکر حدود 150 دستگاه تانک را در سرپل ذهاب وارد عمل کرده بود. البته بعدها که ماشين جنگي صدام در جبهه غرب زمين گير شد، بعثي ها لشکر 10 زرهي را از سپاه سوم آزاد کردند و براي تقويت خطوط پدافندي شان، اين لشکر را فرستادند به حوزه استحفاظي سپاه دوم عراق در محور قصر شيرين. منتها در روزهاي شروع جنگ، لشکر 10 زرهي در جبهه شمال خوزستان ـ يعني محور چنانه ـ دو سلک ـ وارد عمل شده و خودش را تا ساحل رودخانه کرخه رسانده بود.
گفتگو از حسين بهزاد
? نه، اصلاً نمي دانستيم بر سر آنها چه آمده. بعد آقاي رضايي پرسيد: آيا راه به سمت کرمانشاه باز است؟ گفتم: بله. گفت: پس بهتر است من هرچه زودتر بروم و مسئولين رده هاي بالا را خبر کنم، چون الان هيچ کدام شان از وضعيت اين منطقه مطلع نيستند.
خداحافظي کرديم و ايشان سوار بر همان ماشين، به سرعت عازم کرمانشاه شد. بعد از رفتن برادر رضايي، ما هم حرکت کرديم و آمديم تا نزديکي شهر سرپل ذهاب. آخر در آنجا يک تعداد از بچه هاي ارتش، ما را از دوران حضور در پادگان ابوذر مي شناختند. چون براي نيروهاي مستقر در مرز خودمان، مقر جمع و جوري را به عنوان عقبه در آن پادگان داشتيم. نزديکي سر پل ذهاب به آن بچه هاي ارتشي برخورديم.
چهره هاي شاخص آن نيروهاي ارتشي را به خاطر داريد؟
? البته! مثلاً ستوان رستمي که از افسران انقلابي و زحمت کش منطقه بود. ايشان و همرزمان شان جمعي تيپ يکم لشکر 81 زرهي کرمانشاه بودند و مقر اصلي شان پادگان ابوذر بود. چهره شاخص آنها، يک افسر انقلابي با حال و شجاعي بود به اسم سروان حسين ادبيان فرمانده گردان مالک اشتر تيپ يکم لشکر 81 زرهي. سروان ادبيان از حاکميت افسران بدسابقه و ضد انقلابي پيرامون بني صدر بر رده هاي مختلف ارتش خيلي کلافه بود و به همين علت، خرج خودش را از سلسله مراتب آلوده آن زمان ارتش جدا کرد. خودش مي گفت: با اين وضع فعلي ارتش، من قادر به خدمت در آن نيستم. حدود هفتاد نفر از افسران و درجه داران حزب اللهي لشکر 81 زرهي را هم با خودش همراه کرده و به منطقه آورده بود. طوري که در آنجا براي خودش يک يگان مستقل داشت.
در آن سه ـ چهار روز اول شروع جنگ، سروان حسين ادبيان به همراه مجموعه نيروهاي سپاهي تحت فرمان آقاي حسين الله کرم ـ جانشين وقت واحد عمليات سپاه منطقه 7 ـ در منطقه باغ فلاحت قصر شيرين، شبيخون هاي ناموفقي به واحدهاي آفندي ارتش بعث داشتند که مشروح آن وقايع در کتاب ارزشمند شناسايي بمو به قلم آقاي اصغر کاظمي ثبت شده است؟
? بله، سروان ادبيان نيروهاي پراکنده ارتشي و ژاندارمري موجود در قصر شيرين را جمع کرد و همراه بچه هاي آقاي الله کرم درگيري هايي با عراقي ها داشتند که خب، همان طور که گفتيد، اين يورش ها ناکام ماند و روز سوم مهرماه سال 1359 قصر شيرين سقوط کرد. داستان سقوط قصر شيرين و دلايل آن، حکايت مفصلي دارد که انشاءالله برايتان خواهم گفت. در مورد سروان حسين ادبيان، اجمالاً بايستي عرض کنم که اين انسان بزرگوار به تمام معنا عاشق حضرت امام (ره) بود. در آن برهه که بني صدر براي تحکيم موقعيت خودش و تضعيف و تحقير سپاه، منافقانه داعيه دار طرفداري از ارتش شده بود، سروان ادبيان با آن صراحت لهجه مثال زدني خودش مي گفت: بني صدر شيادي بيش نيست، اين آقا کمر به محو اين مملکت بسته، اگر دستم به او برسد و مجاز باشم، خدا گواه است او را مي کشم، مغزش را داغان مي کنم!
دقيقاً آدمي بود از سنخ احمد متوسليان. هر دو به يک اندازه مريد امام بودند، دلباخته اسلام، رشيد و شجاع و البته بسيار صريح اللهجه. يکي علمدار بچه هاي سپاه در مريوان بود و ديگري پرچمدار بچه هاي ارتش سرپل ذهاب. چنان که گفتم، سروان ادبيان فرمانده گردان مالک اشتر تيپ يکم لشکر 81 زرهي بود که بعد از اوج گيري اختلافات فرمانده ارشد ارتش در غرب ـ سرهنگ علي صياد شيرازي ـ با بني صدر، از يگان خودش جدا شد و ديگر با فرماندهان تحت امر قرارگاه عملياتي غرب ارتش نمي جوشيد.
بني صدر روز 30 شهريور 1359، درست به فاصله 24 ساعت قبل از شروع حمله سراسري ارتش بعث، برادرمان صياد شيرازي را از فرماندهي قرارگاه عملياتي غرب برکنار کرد و به جاي ايشان، سرهنگ هوشنگ عطاريان را به فرماندهي قرارگاه مذبور منصوب کرد. يادم هست سروان ادبيان، در مورد سرهنگ عطاريان ـ که خب، آن روزها خيلي هم داعيه ارادات به اسلام، انقلاب و حضرت امام را داشت ـ صريحاً به ما مي گفت: من يکي از اين عطاريان هيچ خوشم نمي آيد، احساس مي کنم آدم درستي نيست! به خاطر دارم در يکي از جلسات، عطاريان با تظاهر به صميمت فراوان و در حالي که ادبيان را خيلي خودماني و با اسم کوچک مخاطب قرار داده بود، به او گفت: ببين حسين جان، من همه جوره با تو هستم، پشتيباني نيروهايت با من! اما سروان ادبيان خيلي محکم به او گفت: من پشتيباني تو را نمي خواهم آقاي عطاريان. به علاوه، در حال حاضر من با بچه هاي سپاه همدان ارتباط دارم و همين که با سپاه مرتبط باشم، برايم کافي است.
در صحبت تان به کرات به امير سپهبد علي صياد شيرازي اشاره داشتيد شما هم با ايشان در همان برهه آشنا شديد؟
? نه. آشنايي ما با آن بزرگوار به دوران قبل از انقلاب برمي گردد. داستان آن مفصل است. خلاصه ماجرا از اين قرار است که پيش از انقلاب، شهيد صياد شيرازي توسط آقاي آذربون با مبارزين مذهبي استان همدان روابط نزديکي برقرار کرده بود. مشخصاً با آقاي سيد جلال حسيني که از ارتش هاي مبارز تيپ 3 همدان لشکر 16 بود و از طريق آقاي حسيني، با شعاري از مبارزين غير نظامي استان از قبيل آقايان حاج علي اکبر مختاران و حاج محمود نيکو منظر. شهيد صياد با اين برادران ما، نوعي ارتباط تشکيلاتي داشت.
برادري هم که اين گفت و گو را داريم با ايشان انجام مي دهيم، آيا با آن جمع مبارزاتي در ارتباط بود؟
? [مي خندد].... بي ارتباط هم نبوديم. البته بايد صادقانه بگويم، ارتباط بنده با آن جمع، در حد چند بار شرکت در ميهماني شام و صحبت هاي کلي بوده، اما ارتباط تشکيلاتي تنگاتنگ، نه! منتها مي دانستيم که برادرمان صياد شيرازي، آذربون و حسيني، جزء بچه مسلمان هاي مبارز ارتش هستند روابط نزديک ما با صياد از عمليات صلوات آباد در بهار 59 به وجود آمد.
بسيار خوب، گفتيد که سروان حسين ادبيان به عطاريان گفته بود: من با بچه هاي سپاه همدان مرتبط هستم و همين برايم کافي است. يعني ايشان از طرف شما پشتيباني مي شد؟
? بعد از شروع جنگ، ما اقلام تدارکاتي مورد نياز گروه سروان ادبيان، اعم از بنزين، جيره خشک غذايي و لباس را از سپاه همدان تامين مي کرديم. در بحث تامين لجستيک، يعني تفنگ خمپاره انداز و مهمات مربوطه، خودش مي رفت و آن ها را به صورت رابطه اي از زاغه هاي ارتش در منطقه تحويل مي گرفت.
کمي رشته وقايع از دست مان خارج شد. رسيده بوديم به آنجا که شما در نزديکي سرپل ذهاب با ستوان رستمي و نيروهاي ايشان مواجه شديد.
? بله. خلاصه نزديک سر پل ذهاب، برخورديم به ستوان رستمي و آن بچه هاي ارتشي.
البته هنوز سروان ادبيان را حضوري ملاقات نکرده بوديم. ايشان تا حدود چهار ـ پنج روز بعد، که سقوط قصر شيرين قطعي شد، در آن جا داشت مي جنگيد. طي هفته هاي بعدي مهر 59 بود که ايشان آمد و مقر نيروهايش را در کنار مقر بچه هاي ما در شهرک المهدي (عج) احداث کرد و با هم همسايه و معاشر شديم.
بعد از مواجه شدن با ستوان رستمي و بچه هاي همراه ايشان، نشستيم به مشورت تا ببينيم چه بايد کرد؟ قرار شد به آن وضعيت آشفته سر و ساماني بدهيم و در وهله اول، نيروهاي پراکنده موجود را براي مقابله با تهاجم گسترده واحدهاي زرهي و پياده سپاه دوم ارتش بعث، سازماندهي کنيم. لذا سريع دست به کار شديم و پرداختيم به سازماندهي نيروها
در آن روزهاي اول جنگ آيا اصل وحدت فرماندهي وجود داشت و اگر چنين بود، رعايت مي شد؟
? اصلاً و ابداً ! به هيچ وجه مقوله اي به اسم وحدت فرماندهي در کار نبود. در منطقه دشت ذهاب، کل نيروهاي ايراني، متشکل از سه گروه بودند:
1ـ نيروهاي ارتش، مشخصاً از تيپ يکم لشکر 81 زرهي کرمانشاه (گردان مالک اشتر).
2ـ نيروهاي عشايري بومي منطقه دشت ذهاب، معروف به فداييان امام
3ـ نيروهاي اعزامي از سپاه استان همدان.
مسئوليت فرماندهي هريک از سه گروه موصوف را چه کسي به عهده داشت؟
? فرمانده نيروهاي ارتشي در منطقه دشت ذهاب، سروان حسين ادبيان بود. مسئول نيروهاي عشايري مسلح منطقه، برادري بود معروف به کاک عبدالله. ما او را از چند ماه جلوتر مي شناختيم و حتي در درگيري هاي مرزي قبل از شروع رسمي جنگ، در سرپل ذهاب با هم کار کرده بوديم. مسئوليت فرماندهي بچه هاي سپاه همدان در جبهه مياني سرپل ذهاب را هم بنده به عهده داشتم.
تدابير عملي شما براي مقابله با پيشروي دشمن در منطقه دشت ذهاب از چه زماني به مورد اجرا در آمد؟
? از همان روزهاي اول! ابتدا رفتيم به سمت شهر سر پل ذهاب. علت حرکت به سمت شهر هم اين بود که واحدهاي زرهي لشکر 6 سپاه دوم ارتش بعث، در روز دوم شروع جنگ، يعني يکم مهرماه سال 59، ضمن يک پيشروي برق آسا، خودشان را به سرپل ذهاب رساندند و داشتند اين شهر را هم مي گرفتند.
خوب به خاطر دارم روي ديوار ساختمان سپاه اين شهر يک آرم بزرگ سپاه را نقاشي کرده بودند که بر اثر شليک تانک عراقي، گلوله اي به اين ديوار منقش به آرم سپاه اصابت کرد. ساختمان سپاه سرپل ذهاب از سمت شرق در ابتداي ورودي شهر و رو به گردنه پاتاق قرار داشت. عراقي ها با شليک تير مستقيم تانک، گلوله اي زده بودند که از طرف شرقي وارد ساختمان سپاه شده و ضمن انهدام شديد محوله داخلي ساختمان، از سمت غربي آن خارج شده بود!
کاملاً مشخص بود که دشمن با استفاده از عوامل ستون پنجم و برخورداري از شناسايي کامل به سمت شهر آمده، مي دانست کدام اماکن را بايد دقيق بکوبد. در واقع امر، تانک هاي دشمن در اطراف جايگاه پمپ بنزين سرپل ذهاب مستقر شده بودند ولي ما خيال مي کرديم تمام شهر در تصرف عراقي هاست.
مشخصاً به خاطر داريد کدام يک از يگان هاي سپاه دوم نيروي زميني ارتش عراق در آن منطقه کار مي کردند؟
? اين يگان ها عبارت بودند از: لشکر 6 زرهي و لشکر 8 پياده کوهستاني. در شروع جنگ، لشکر 6 زرهي تحت امر سپاه دوم ارتش بعث در جبهه غرب وارد عمل شده بود. بعدها، در نيمه دوم سال 1360، دشمن اين لشکر زرهي قدرتمند را از غرب بيرون کشيد، به جنوب خوزستان برد و آن را تحت امر سپاه سوم خودش قرار داد.
ما در شهر سرپل ذهاب عمدتاً با واحدهاي تانک لشکر 6 زرهي رو در رو شده بوديم. دقيق به ياد دارم که اين لشکر حدود 150 دستگاه تانک را در سرپل ذهاب وارد عمل کرده بود. البته بعدها که ماشين جنگي صدام در جبهه غرب زمين گير شد، بعثي ها لشکر 10 زرهي را از سپاه سوم آزاد کردند و براي تقويت خطوط پدافندي شان، اين لشکر را فرستادند به حوزه استحفاظي سپاه دوم عراق در محور قصر شيرين. منتها در روزهاي شروع جنگ، لشکر 10 زرهي در جبهه شمال خوزستان ـ يعني محور چنانه ـ دو سلک ـ وارد عمل شده و خودش را تا ساحل رودخانه کرخه رسانده بود.
گفتگو از حسين بهزاد
لینک کپی شد
نظر شما
