رجايي ,محمدعلي
«چيزي که من هميشه در زندان انفرادي با خودم مي گفتم اين بود که رجايي،همه اش نبايد ديگران سرنوشت باشند و تو آنها را بخواني. يکبار هم تو سرنوشت درست کن و بگذار ديگران بخوانند.» محمدعلي رجايي
زندگينامه شهيد از زبان خودش:
من محمد علي رجايي در سال 1312 در قزوين در خانوادهاي مذهبي متولد شدم. پدرم شخصي پيشهور بود و در بازار مغازه خرازي داشت. در چهار سالگي او را از دست دادم و مسئوليت اداره زندگي ما به عهده مادر و برادرم افتاد، برادرم در آن موقع 13 سال داشت.
من، طبق معمول به دبستان ميرفتم؛ درسم را ادامه داده تا موفق به اخذ مدرك ششم ابتدايي شدم. بعد از آن به كار در بازار پرداختم و شاگردي را از مغازه دائيام كه خرازي بود، شروع كردم. حدود 14 سال داشتم كه قزوين را به قصد تهران ترك گفتم، در تهران، ابتدا در بازار آهن فروشان به شاگردي مشغول شدم و مدتي را هم به دستفروشي گذراندم. بعد از مدتي دستفروشي، رفتم به تيمچه «حاجبالدوله» چند جايي شاگردي كردم و مجددا به دستفروشي پرداختم كه مصادف شد با دوران حكومت رزمآرا. روزي رزمآرا تصميم گرفت كه دستفروشهاي سبزهميدان را جمع كند و اين باعث شد كه بساط كاسبي ما را هم جمع كردند. همان موقع نيروي هوايي با مدرك ابتدايي براي گروهباني استخدام ميكرد و من هم با مدرك ششم ابتدايي، براي گروهباني، وارد نيروي هوايي شدم.
27 سال با آيت الله طالقاني
بعد از مدتي با فدائيان اسلام همكاري ميكردم و در جلسات آنان شركت داشتم. مصدق هم فعاليتش در همان موقع در اوج بود و ما جذب اين شعار فدائيان اسلام شديم كه ميگفتند:«همه كار و همه چيز تنها براي خدا» و «اسلام برتر از همه چيز است و هيچ چيز برتر از اسلام نيست» و بلاخره اينكه «احكام اسلام بايد مو به مو اجرا شود.»
بعد از 4سال اول نيروي هوايي كه 28 مرداد اتفاق افتاد و من به همراه عده زيادي از افراد نيروي هوايي تصفيه شديم و رفتيم به نيروي زميني، در آن يك سال مبارزه، بچههايي با ما تبعيد شده بودند. براي اين كه برگرديم به نيروي هوايي، ارتش هم بعد از مدتي ناچار شد بگويد اگر نميخواهيد، استعفا بدهيد و ما هم بهترين فرصت را ديديم و استعفا كرديم. مسالهاي كه بايد عرض كنم، اين كه به موازات اين حركت، از همان سالي كه به نيروي هوايي آمدم، با آقاي طالقاني آشنا شدم و تقريبا هرشب جمعه را در مسجد هدايت بوديم و هر روز جمعه ايشان يك جلسه داشتند در خانيآباد، منزل يك نانوايي بود و ما هم در خدمتشان بوديم و ميتوانم بگويم حدود 27 سال از نظر مسائل مذهبي و طرز تفكر و غيره، تحت تعليم مرحوم طالقاني بودم و فكر ميكنم از هر كسي به ايشان نزديكتر بودم.
50 روز در زندان
مهندس بازرگان درماه رمضان ما را دعوت كرد به افطار و نهضت آزادي ايران اعلام كرد كه ما جزء نفرات اولي بوديم كه در نهضت ثبت نام كرديم.
سپس كمكم به عنوان عضو نهضت آزادي در دبيرستان كمال مشغول تدريس بودم. در 11 ارديبهشت سال 1342 شناسايي شدم و به وسيله ساواك در قزوين دستگير شدم و بعد از دستگيري منتقلم كردند به زندان و 15 خرداد 1342 را من در زندان قزوين بودم كه عدهاي هم با من در آنجا زنداني شدند در رابطه با15 خرداد؛ از جمله برادران, اماني بود. پنجاه روز آنجا زندان بودم تا اينكه به قيد كفيل از زندان آزاد و بعد از محاكمه تبرئه شدم.
ستاد نماز جمعه
در سال 1346 با دوستاني كه در زندان بوديم. من و آقاي فارسي و آقاي باهنر، سه نفري يك تيم شديم و بقاياي هيات موتلفه را اداره ميكرديم.
بسياري از اين برادران كه ستاد نماز جمعه را تشكيل ميدهند آن موقع جزء سرشاخههاي هيات موتلفه بودند كه بندههم به نام مستعار اميدوار در آن جلسات شركت داشتم. جلساتي داشتيم تا اينكه كمكم برادران از زندان بيرون آمدند. كمكم يك سازمان جديد به وجود آمد، براي اين كه يك پوشش اجتماعي داشته باشد و كار سياسي هم بكند به نام بنياد رفاه و تعاون اسلامي ناميده شد.
آقاي فارسي رفت خارج؛ سريك سال، قرار شد كه من بروم كارهاي آقاي فارسي را ارزيابي كنم و اطلاعاتي بدهم و بگيرم و برگردم، پس مردادماه 1350 رفتم به خارج, اول پاريس بعد تركيه, بعد سوريه؛ و آقاي فارسي هم آمد سوريه و ماه همديگر را آنجا ديديم.
شكنجه در زندان
با اكثر بنيانگذاران سازمان مجاهدين از دوره دانشگاه و بعدها هم در جلسات مسجد هدايت كه پاي تفسير آقاي طالقاني بوديم. آشنا شده بودم.در سال 47 يكبار سعيد محسن براي عضوگيري به من مراجعه كرد, ولي به علت اختلافاتي كه در برداشتمان نسبت به مبارزه داشتيم، من موافقت نكردم به عضويت اين سازمان درآيم، منتهي شرعا تعهد كرده بودم كه تماس را به هيچكس نگويم . شهيد رجايي چون رابطهاي نزديك با مبارزات اسلامي روحانيت داشت و به خصوص در جلسات شهيد بهشتي شركت ميكرد و در رابطه با سازمان مجاهدين هم بود، در آذرماه 1353 دستگير شد و زير شكنجه قرار گرفت.
ساواك خيلي انتظار داشت كه از من اطلاعات زيادي به دست بياورد. آن سال كه من كميته را ميگذراندم، واقعا جهنمي بود كه بيست روز تمام مرا ميزدند و هيچ مسالهاي را هم عنوان نميكردند و فقط اظهار ميكردند كه «حرف بزن» يا اينكه روزها چندين ساعت سرم را به پنجههايم به حالت ركوع ميبستند و اظهار ميكردند كه درجا بزنم و اينكه صليب ميكشيدند و ميبستند و آويزان ميكردند تا اينكه صحبت كنم. ما هم روزها و شبها كتك ميخورديم و 14 ماه اين مسئله طول كشيد.
يكي از روزهاي ماه رمضان، درست نيمه ماه رمضان بود، تولد امام حسن (ع) من را يك روز ساعت 8 بردند تاساعت يك بعدازظهر كه هنگام برگرداندن حالم طوري بود كه مرا كشان،كشان به سلولم آوردند. آن روز يكي از روزهاي خيلي خوب زندگي من بود و خيلي خوشحال بودم كه روزه هستم و شكنجه ميشوم.يادم هست كه در اتاق شكنجه و يا در سلولم بيشتر اوقات آيه «يا منزل السكينه في قلوب المومنين» را تكرار ميكردم. وقتي شكنجه ميشدم, مجبورم ميكردند كه برروي پاهاي تاول زده بدوم. آنجا قسمتهايي از دعا را كه قوعلي خدمتك جوارحي .... اين قسمتهاي دعا را تكرار ميكردم.
ارديبهشت و خرداد 57 را به صورت تبعيدي در زندان عادي به سر ميبردم ( به جرم اقامه نماز جماعت) و آنجا هم براي ما يك كلاس بود و تجربياتي هم در آنجا اندوختيم. در آبان 1357 روز عيد غدير در سايه مبارزات مردم مسلمان از زندان آزاد شديم و به اين ترتيب دوران بازداشتم را گذراندم.
پس از آزادي از زندان
بعد از آنكه از زندان بيرون آمدم، در تشكيلات انجمن اسلامي معلمان وارد شدم؛ با اين تشكيلات كار ميكردم تا پيروزي انقلاب. انقلاب كه پيروز شد، من هم از همان ابتدا نزديك به مركز مبارزه، يعني مدرسه رفاه و كميته استقبال امام كه در آنجا حضور داشتم و كم و بيش عهدهدار مسئوليتهايي بودم و به عنوان يك خدمتگذار كوچك، حركت كردم تا انقلاب پيروز شد و در آموزش و پرورش به عنوان مشاور وزير آموزش و پرورش شروع به فعاليت كردم.
وزير آموزش و پرورش كه استعفا كرد، ابتدا به عنوان كفيل و بعد به عنوان وزير آموزش و پرورش انتخاب شدم. مدت تقريبا يكسالي وزير آموزش و پرورش بودم که نسبتا دوره خوبي بود و خوشحال و راضي بودم. نزديكيهاي انتخابات بود كه يك شب برادرمان هاشمي تلفن كرد و از من خواست كه براي نمايندگي مجلس كانديدا شوم. ولي من اظهار تمايل كردم كه وزارت آموزش و پرورش را حفظ كنم. ايشان پيشنهاد كردندكه «به مجلس بياييد و اگر امكان وزير شدن نبود، لااقل بتوانيد به عنوان نماينده خدمت كنيد.» حرف ايشان را پسنديدم و كانديداي نمايندگي شدم و براي نمايندگي مجلس انتخاب شدم.
انتخاب به نخستوزيري
بعد از يكسري گفتگوهايي كه اكثر همميهنان عزيزم مطلع هستند، من به نخستوزيري رسيدم، نخستوزيري را به عنوان يك تكليف شرعي انقلابي پذيرفتم و از صميم قلب ميگفتم كه داراي يك كابينه 36 ميليوني هستم.
انتخاب به رياست جمهوري را با آرا 13 ميليوني امت حزب الله و شهيد داده، اداي تكليف الهي و رسيدن به فوز عظيم در راه اسلام و خدمت به جمهوري اسلامي ميدانستم.
خاطرات
دکترمحسن رضايي فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي دردوران دفاع مقدس:
من با شهيد رجايي مراوده زيادي داشتم. ايشان در جلسههاي امنيتي كه برگزار ميشد، شركت ميكردند. زماني كه قرار شد رئيسجمهور شوند، چند مسئله را با من در ميان گذاشتند. درباره آمدن چند نفر از دوستان به دولت ايشان، از جمله آقاي نبوي كه در سپاه با ما همكاري ميكرد، از ما خواستند كه ايشان را رها كنيم كه با آنها همكاري كند، چون ايشان در سپاه بود.
شهيد رجايي در اوضاع سختي رئيسجمهور شد؛ 30 خرداد تيراندازيها شروع شد. رهبر انقلاب كه آن زمان در تهران نماينده امام در شوراي عالي دفاع بود، مجروح شد و 7 تير، حزب جمهوري اسلامي منفجر شد. من در آن روزها با ايشان (شهيد رجايي) حضوري و تلفني تماس داشتم.
يادم هست وقتي درحزب انفجار رخ داد، من و آقاي هاشمي و مرحوم حاج احمد خميني رفتيم دفتر آقاي رجايي، نماز را خوانديم (آقاي رباني املشي هم بود) رفتيم آنجا و نشستيم و بحث شد كه چطور به آقاي خامنهاي خبر بدهيم، چون ايشان به شهيد بهشتي علاقه بسياري داشتند و تازه تحت عمل قرار گرفته بودند.
آقاي رجايي فرد متوكل و با روحيهاي بود، البته چند روز قبل منافقين اتاق من را با آرپيجي زده بودند و من خودم هم مجروح بودم. يكنفر نفوذي داشتند. آمد داخل اتاق و بعد گفت: بياييد بزنيد. بعد از دو آرپيجي آمدم بيرون، ديدم از كوچه بغل دارند شليك ميكنند.
چند روز در دفتر آقاي رجايي، من به سختي نماز ميخواندم. آن لحظهها بسيار عجيب بود، شهيد رجايي خيلي محكم بود. آقاي خامنهاي مجروح بود و اوضاع كشور به هم ريخته بود. اين 72 نفر شهيد شده بودند. آن شب، پشت سر شهيد باهنر نماز خوانديم، آنقدر آن شب شهيد رجايي آرام بود كه الان بعد از سالها هنوز هم يادم مانده است.
تصميم گرفتيم به آقاي خامنهاي بگوييم يك اتفاق كوچكي براي آقاي بهشتي افتاده كه بعداَ كمكم خبر شهادت را بگوييم. البته يادم نيست قرار شد چه كسي خبر را بازگو كند. از آن به بعد بحثهاي امنيتي كرديم، چون همه فكر ميكردند نظام سقوط كرده است. رئيسجمهور فرار كرده است. مجلس از اكثريت افتاده بود و قوه قضائيه هم رئيسش را از دست داده بود. بعد از گذشت سه چهار روز، نمايندههاي مجروح مجلس را از بيمارستان با تخت ميآورديم تا مجلس اكثريت پيدا كند و بعد از مدت كوتاهي، آنها را بر ميگردانيم به بيمارستان.
دکتر موسوي زرگر وزير بهداشت ودرمان در کابينه شهيدرجايي:
من رجايي را از دور ميشناختم. بعد از زندان ايشان را در مدرسه رفاه زيارت كردم. آن موقع مسئول كارهاي پزشكي كميته استقبال بودم. در آن كميته چند پزشك ديگر مثل دكترلواساني، دكتر ولايتي و دكتر فياضبخش بودند.
مرحله دوم آشنايي ما با ايشان در كابينه بود. دولت ايشان يك دولت ائتلافي بود مركب از چند حزب مختلف مثل جبهه ملي، حزب ايران و جاما. اين حزب آخر يعني جاما كه در راسش دكتر سامي بود، وزرايش دسته جمعي از دولت استعفا كردند و وزارتهايي مثل آموزش و پرورش، راه و ترابري، كشاورزي، مخابرات و بهداري از وزير خالي شد. شوراي انقلاب بعد از اين استعفا، افرادي را به عنوان جايگزين به عنوان وزير انتخاب كرد. به جاي دكتر شكوهي آقاي رجايي وزير آموزش و پرورش شد، به جاي مهندس طاهري آقاي كلانتري وزير راه شد به جاي دكتر ايزدي، دكتر شيباني وزير كشاورزي شد. به جاي دكتر سامي من وزير بهداشت شدم و آقاي قندي و آقاي عباسپور هم به جاي وزيران مخابرات و نيرو انتخاب شدند. ما چند نفر باهم بوديم و اسم خودمان را گذاشته بوديم وزاري مستضعف. ما حتي در جلسات هيات دولت كنار هم مينشستيم. اول انقلاب كار كردن شبيه حالا نبود من به خاطر همان يك سال و چند ماه وزارتم عينكي شدم. روزي 17 –18 ساعت در وزارت بودم و تازه در خانه پروندههاي شخصي را كه مشكلات خصوصي مردم بود، بررسي ميكردم. فقط من اين طوري نبودم، بقيه هم بودند. تازه اين در شرايطي بود كه مملكت در بحران بود. فكر نميكنم در آن مدت بيش از سه روز پشت سرهم را بدون اعتصاب و تحصن در وزارت سپري كرده باشم.
با وجود همه اينها در اتاقم به روي مردم باز بود. حتي بعضي وقتها گروههايي كه مثلاَ با هم آمده بودند به ملاقات من در اتاق كار من پشت ميز جلسه باهم دعوايشان ميشد. من ميرفتم از اتاق بيرون و كارهايم را انجام ميدادم. ميگفتم هروقت دعوايتان تمام شد، مرا صدا كنيد. اين وزارت من و بقيه دوستان بود.
مردم راحت ميآمدند تا دفتر وزير و شخص وزير را ميديدند. موقعي هم كه ميديدند دستمان خالي است، تشكر ميكردند و ميرفتند. به برخي خيلي صريح ميگفتيم اين كاري كه شما ميخواهيد نميتوانيم انجام دهيم و آنهايي را هم كه ميتوانستيم همانجا انجام ميداديم و نامهنگاري و بوروكراسي در كار نبود. اين از بهترين خاطرات من است.
اصولاَ بايد بگويم كه ما جمعه صبح هم به هيات دولت ميرفتيم و تا ساعت 30/10 صبح كار ميكرديم و بعد دسته جمعي به نماز جمعه ميرفتيم. هركدام هم براي خودمان يك جانماز داشتيم. يك روز شهيد رجايي گفت: من ميخواهم ثواب اين كار را ببرم و شما را به جانماز مهمان كنم. يك فرش بزرگ دارم و آن را ميآورم همه ما در آن، جا ميشويم. ما خوشحال شديم و گفتيم كه در اين صورت ما فقط مهرمان را بر ميداريم و ميآييم. دكتر شيباني هم معمولاَ از يك سنگ به جاي مهر استفاده ميكرد. آن روز ما خوشحال بوديم چرا كه ميگفتيم امروز مهمان شهيد رجايي هستيم و ايشان ما را به فرش نماز جمعه مهمان كرده است!
ما معمولاَ در خيابان قدس و ضلع شرقي دانشگاه مينشستيم و جاي مشخصي را انتخاب كرده بوديم چراكه وقتي نماز جمعه ميآمديم جاهاي ديگر پر شده بود. آقاي رجايي فرش را كه آورد ديديم يك گليم كهنه و سوراخ بود كه تمام پشم آن ريخته شده بود. اين مسئله اسباب خنده دوستان شده بود كه ما را به عجب فرشي مهمان كردهايد؟ شهيد رجايي در پاسخ گفت كه همين فرش را داشتيم. بالاخره فرش را پهن كرديم و همه در دو رديف، سه نفر جلو و چهار نفر در عقب نشستيم. شهيد رجايي جلو نشسته بود. من دكتر شيباني، مهندس كلانتري با پيرمردي كه بغل دست ما نشسته بود در حال گفتگو بود. كنجكاو شدم كه ببينيم چه ميگويد؟ آن پيرمرد به شهيد كلانتري مي گفت كه آقا ببين ما چه حكومتي داريم. آدم واقعاَ لذت ميبرد. آقاي كلانتري گفت: مگر چه شده است؟ پيرمرد با اشارهاي به دكتر قندي گفت: آن آقا را ميبيني من خوب ميشناسمش، عاليترين تحصيلات را در مخابرات دارد، وزير اين مملكت است اما آمده و روي اين گليم پاره نشسته است!
شهيد كلانتري هم آدم شوخي بود، در جواب به آن پيرمرد گفته بود كه تعجبآميزتر مطلبي است كه من به تو خواهم گفت. پيرمرد پرسيده بود آن مطلب چيست؟ شهيد كلانتري گفت: من كلانتري وزير راه و ترابري، اين شخص هم كه ميبيني كنار بنده نشسته دكتر زرگر وزير بهداشت و درمان است. آن يكي كه آن طرف نشسته دكتر شيباني وزير كشاورزي و آن يكي كه جلو نشسته آقاي رجايي وزير آموزش و پرورش و آن شخص كه آنجا نشسته عباسپور وزير نيرو است. پيرمرد با شنيدن اين حرفها داشت پرواز ميكرد.
دکتراحمدتوکلي نماينده مردم تهران ورئيس مرکز مطالعات استراتژيک مجلس شوراي اسلامي (دورهفتم):
چيزي كه من از بازتاب رفتار شهيد رجايي در مردم ديدم، مربوط ميشود به سفري كه ايشان به مازندان داشتند و در ساري با مردم ملاقات كرده بود. در فريدونكنار، ما آشنايي داشتيم به اسم حاج غلامرضا جانباز؛ اين مرد يك بقال بود كه سواد بسيار ناچيزي داشت. بسيار كم حرف ميزد، لهجه غليظ مازندراني داشت و جملهبندياش هم خيلي قوي نبود و علاوه بر اينها، فوقالعاده آدم بيآلايش و خوش قلبي بود. روحيهاي هم در كاسبي داشت كه در هيچ شرايطي حاضر نميشد دكانش را ترك كند؛ صبح اول وقت كه ميرفت دكان، تا شب خانه نميآمد. با اين كه مغازهاش سركوچه بود ناهارش را هم برايش از خانه ميآوردند. وقتي كه شهيد رجايي به ساري آمد، ايشان آن روز كركره را كشيد پايين و رفت ساري. بعداً وقتي كه ديدمش، در سفري كه همراه خانواده به منزل ايشان رفته بوديم، پرسيدم: چطور شد كه مغازه را تعطيل كردي و رفتي ساري؟ گفت: آدم خوبي است و ميخواستم او را ببينم. گفتم: چرا ميگويي آدم خوبي است؟ گفت: شبيه فقرا راه ميرود.
آقاي سرحدي زاده وزيراسبق کارواموراجتماعي:
بعد از انقلاب، دو سفر با شهيد رجايي در محاصره آبادان همراه با شهيد جهانآرا شب را زير غرش توپ و خمپاره سر كرديم. در همان موقع ايشان با فرماندهان مشغول بررسي چگونگي شكستن حصر آبادان بودند. همه رزمندگان از اشتياق دور ايشان حلقه زده بودند و از كاستيهاي آن موقع (دولت) گله ميكردند و جالب بود كه ايشان به وجود بنيصدر بياعتناء بودند و به هيچوجه در بدگويي به بنيصدر با رزمندگان همراهي نميكردند و من فكر ميكنم ايشان به خاطر تاييد امام بود كه آن زمان نسبت به بنيصدر چنين رفتاري داشتند و در هر حال ايشان آن زمان رئيسجمهور بودند. تا صبح ايشان روي خاك با بسيجيان در آن شرايط سخت به گفتگو ميپرداختند كه هيچ كس باور نميكرد ايشان نخستوزير مملكت باشد.
دکتر عباس شيباني وزيرکشاورزي در دولت شهيد رجايي:
من با شهيد رجايي و شهيد باهنر از زماني كه خواستند يك مدرسه را با ضوابط اسلامي تاسيس كنند، به نام مدرسه رفاه، آشنا شدم آنها دنبال كارهاي فرهنگي پايهاي بودند، مخصوصاَ دكتر باهنر كه كتابهاي ديني هم مينوشت و سعي ميكرد كتابهاي ساده با محتواي ديني بنويسد.
نوع برخوردهاي شهيد رجايي با مردم پس از انقلاب و پس از اينكه مسئوليت گرفتند، به هيچ وجه تغييري نكرد. حتي پس از اينكه ايشان رئيسجمهور شد وضع زندگياش همچون سابق بود. آن زمان كه ايشان كانديداي رياست جمهوري شده بود من هم كانديدا شده بودم. آن زمان من و بقيه كانديداها را هم دعوت كرده بود به دفتر نخستوزيري تا از ما محافظت كنند كه به خاطر ترور يا مسئلهاي ديگر انتخابات رياست جمهوري عقب نيفتد. در همان زمان هم ايشان بسيار ساده بود و برخوردهايش صميمانه بود و سعي ميكرد الگوي خوبي براي جوانها باشد.
آقاي صاحب الزماني از دوستان شهيد رجايي:
يك روز شهيد رجايي با كمال (فرزند ارشد شهيد رجايي) كه بچه بود، آمده بودند منزل ما. داخل پاسيوي منزل ما دو درخت پرتقال بود، پرتقالها كوچولو بودند، كمال يكي را كند. پرتقال كوچك تلخ است طبيعتاَ نتوانست آن را بخورد. شهيد رجايي گفت: همه اين را بايد بخوري، هرچه بچه عز و جز كرد و من گفتم آقاي رجايي بگذاريد نخورد، گفت نه بايد تلخي كار اشتباهش را بداند.
مرحوم آقاي سبحاني كه آن روزها (قبل از انقلاب) رئيس مدرسه كمال بود، جهت انتقال آقاي رجايي از قزوين به تهران و مدرسه كمال تلفن كرد به مدير كل فرهنگ وقت تهران كه آقاي رجايي بيچاره ميآيد آنجا كارش را درست كنيد تا منتقل بشود به مدرسه كمال كه ما به وجودشان خيلي نياز داريم.
هفته ديگر به آقاي رجايي گفت: رفتي نزد آقاي فلاني؟ (رئيس كل فرهنگ) گفت: نه. گفت: چرا، او قول داد كه من كارش را درست ميكنم. گفت شما من را معرفي نكرديد، گفتيد آقاي رجايي بيچاره است ولي من كه بيچاره نيستم، من احساس كردم كه تدريس در قزوين كه بيچارگي نيست و من چون بيچاره نبودم نرفتم. اگر شما من را به عنوان اين كه به وجود ايشان دركمال احتياج هست معرفي ميكرديد ميرفتم ولي من کسي به عنوان معلم رياضي و رجايي بيچاره را نميشناسم.
يادم هست روزي به ايشان گفتم آقاي رجايي چه شد كه نخستوزير شدي؟ گفت: فلاني، يك روز با آقاي خامنهاي (رهبر معظم انقلاب) رفتيم توي مجلس قديم آن آثاري كه اغلب جنبه عتيقه داشتند صورتبرداري ميكرديم و بعد خسته شديم و نشستيم روي صندلي و آقاي خامنهاي در حالي كه دسته كليدي را در دست تكان ميداد، گفت: آقاي رجايي يك وقت از شما بخواهيم كه نخستوزير شويد ، ميشويد؟ (شهيد رجايي) گفت: بله، اگر احساس بكنم كه وظيفه هست چه اشكالي دارد، ظهر آمديم پيش آقاي بهشتي و آقاي خامنهاي به ايشان گفت: شما ديگر نگران نخستوزير نباشيد آقاي رجايي حاضر است كه نخستوزير شود آقاي بهشتي هم گفت چه اشكالي دارد انقلاب يعني همين. آقاي رجايي از كنار تخته بيايد بشود نخستوزير مملكت. اعتقاد كه دارد، خود باور هم كه هست. با خدا هم كه رابطهاش خوب است و ادامه داد: اگر انقلاب غير از اين باشد انقلاب نيست. اگر آقاي رجايي نخستوزير انقلاب باشد. آنوقت ميداند كه درد دردمندان چيست؟ چون خودش احساس كرده است. پابرهنه بوده و ميتواند براي پابرهنهها كار كند و مشكلگشا باشد.
دکتر محمد رضاقندي رئيس اسبق دانشگاه علوم پزشکي تهران:
ما 12 نفر بوديم كه جلسات منظمي با ايشان داشتيم.
اسامي اين افراد در كتاب «سيره شهيد رجايي» ذكر شده است. البته ميتوان به چنداسم از جمله آقايان سيدمحمدصدر، معاون فعلي وزارت امورخارجه، دكتر سيامكنژاد، مديرعامل پخش هجرت، مهندس عزيزي، رئيس دفتر شهيد رجايي، فخرالدين دانش، معاون وزير علوم، محمد دوايي، معاون سازمان ميراث فرهنگي، محمد رفيعي، مديركل مخابرات و محسن چينيفروشان مديرعامل كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان اشاره كنم.
شهيد رجايي قبل از اين كه در زمان طاغوت به زندان بروند، در مدرسه علوي معلم ما بودند به همين لحاظ چه در زمان رياست جمهوري و چه در زمان نخستوزيري، به ما ميگفتند كه هراز چندگاهي پيش من بياييد و مسائلي را كه در جامعه اتفاق ميافتد و ممكن است مسئولان دفتر بنا به دلايلي به من نگويند، اطلاع بدهيد. جالب آن كه ايشان براي اين منظور عبارت «نق زدن» را به كار ميبردند و به اصطلاح ميگفت كه به من نق بزنيد!
اسم اين گروه بعدها به «گروه نق» معروف شد. اين مسئله نشان ميدهد كه آن شهيد بزرگوار علاقه داشت كه مطالب و گزارشها جداي از كانالهاي رسمي به ايشان رسانده شود. اين مسئله از طرف ديگر نشاندهنده توجه ايشان به جوانان و نسل جوان بود؛ چون آن موقع ما دانشجو بوديم و حداكثر 26 سال داشتيم و به هرحال از رفتارهاي ايشان خيلي مطالب ميآموختيم.
وقتي ايشان نخستوزير بود ما به منزل ايشان ميرفتيم. زمستان بود مشاهده ميكرديم بخاري منزل روشن نيست!! علت را كه جويا ميشديم ،اظهار ميكرد كه چون مردم در اين ايام مشكل نفت دارند و نفت به راحتي پيدا نميشود ما بايد به فكر آنها باشيم و سرما را لمس كنيم و در آخر جلسه كه دم در خداحافظي ميكرد ميگفت: براي دفعه بعد يك كيلو خرما بخريد بياوريد تا گرم شويم! اواخر دوره رياست جمهوري ايشان كه ترورها زياد شده بود، حضرت امام(ره) تردد زياد مسئولان را ممنوع كرده بودند؛ بنابراين ايشان كمتر از محوطه رياست جمهوري خارج ميشدند. يكبار كه خانم و فرزند ايشان آقا كمال براي ديدار ايشان آمده بودند، وقتي ميخواستند برگردند راننده خيلي اصرار ميكند كه آنها را با ماشين رياستجمهوري برساند. شهيد رجايي اجازه نميدهد و ميگويد كه خودشان ميروند و در جواب راننده كه اصرار ميكرد، گفت: اين اتومبيلها مخصوص رئيسجمهور است نه زن رئيسجمهور!
ايشان به مفهوم واقعي كلمه مردم دوست بود و دغدغه مردم را داشت. خودش بارها اظهار ميكرد كه مقلد امام (ره) هست و يك متدين واقعي بود.آخرين جلسه با ايشان يك روز پنجشنبه بود؛ همين 12 نفر رفته بوديم و با ايشان مشورت ميكرديم. ايشان نظرات تكتك ما را ميپرسيد. حتي نماز مغرب و عشاء كه شد ايشان جلو ايستادند و ما به ايشان اقتدا كرديم. به ياد دارم كه در سجده آخر نماز اين جمله معروف امام حسين(ع) را ذكر كرد؛ الهي رضاًبرضائك و تسليماً لامرك لامعبود سواك يا غياث المستغيثين.
بعداز نماز به ما گفت كجا ميرويد؟ گفتيم: دعاي كميل. ايشان ابراز تمايل كردند كه با ما بيايد ولي ما متذكر شديم كه حضرت امام(ره) قدغن كرده كه شما بيرون بياييد و به مصلحت نيست. اما ايشان گفتند: حاضرم با لباس مبدل و با شال گردن و روي پوشيده بيايم، چرا كه دعاي كميل را خيلي دوست دارم.
ايشان در واقع از آبرو و همه چيز خود براي اسلام و انقلاب اسلامي مايه گذاشت و تا توان داشت براي نظام و مردم كار ميكرد. يادم ميآيد يك روز يكي از دوستان به ايشان گفت: خسته نباشي. آن شهيد درجواب گفت: كسي كه براي خدا كار كند خسته نميشود.
آقاي کمالي رئيس اسبق سازمان غله کشور:
يك روز از ماه مبارك رمضان، من و يكي دو نفر از همكاران در اداره، مهمان آقاي رجايي بوديم. افطاري بسيار مختصري با هزينه شخصي خود ترتيب داد. البته افطاري به دليل قناعت ايشان، خودمانيتر برگزار شد.
حسين مظفر وزير اسبق آموزش وپرورش:
اولين آشنايي اين جانب با شهيد رجايي پس از آزادي از زندان در سال 1357 (قبل از انقلاب) بود. به اينگونه كه يك هفته پس از آزادي از زندان كوتاه مدت (به دليل اعتصاب و اعتراض هاي معلمين) يك رابط از سوي شهيد رجايي به مدرسه ما كه در جنوب شهر در خيابان خاوران، خيابان خواجوي كرماني واقع بود، آمد و گفت؛ من از طرف آقاي رجايي آمدم تا ضمن احوالپرسي از شما دعوت كنم به جمع عدهاي از معلمان مبارز مانند آقايان بهشتي، مطهري، باهنر، دانش و ... بياييد و در جلسه آنها كه در مدرسه رفاه تشكيل ميشود، شركت كنيد و از آن لحظه به بعد آشنايي و ارتباط اينجانب با ايشان آغاز شد و اين آشنايي تا شهادت ايشان استمرار يافت.
در اوايل پيروزي انقلاب اينجانب بيشتر در كميته انقلاب و سپس در دادگاه انقلاب براي تثبيت نظام انقلابي و پالايش كشور از عناصر ضد انقلابي و طاغوتي مشغول بودم كه از دفتر آقاي رجايي تماس گرفته شد تا به دليل اغتشاش منافقين در مدارس و به تعطيلي كشاندن مدارس، هرچه سريعتر به آموزش و پرورش برگردم. بدين جهت پس از مدت كوتاه سه ماه و پس از مديريت يكي از مدارس جنوب شهر، براي مسئوليت آموزش و پرورش ورامين منصوب شدم. اغتشاش و به تعطيلي كشاندن مدارس توسط منافقين به ويژه در مدارس جنوب شهر تهران و حوالي پارك خزانه كه محل ميتينگ و اجتماعات منافقين بود، باعث شد كه به اينجانب پيشنهاد رياست ناحيه 6 تهران (منطقه 16 فعلي) داده شود.
آموزش و پرورش ناحيه 6 محل كار خود شهيد رجايي در قبل از انقلاب بود. ايشان در يكي از دبيرستانهاي اين ناحيه تدريس ميكردند. لذا با فضاي عمومي اين ناحيه آشنا بودند. بدين جهت براي اينجانب فرصت بسيار مناسبي بود تا بيشتر با شهيد رجايي ارتباط داشته باشم و در تصميمگيرهاي آموزش و پرورش در اين ناحيه از نزديك با ايشان مشورت كنم. يادم نميرود در مورد برخي كارهاي مهم و حساس ميخواستيم تصميم مهمي بگيريم و نياز به مشورت داشتيم، ولي آن روز جمعه بود. فكر نميكردم امكان تماس با ايشان را پيدا كنم، ولي با يك تلفن مستقيم به دفتر آقاي رجايي متوجه شدم ايشان جمعه را نيز در وزارتخانه به فعاليت وکار ميگذرانند. به خود جسارت دادم و بدون وقت قبلي به دفتر او مراجعه كردم. احساس نميكردم اجازه ورود يابم اما با تعجب و توام با خوشحالي و با اشاره رئيس دفتر به داخل اتاق آقاي رجايي راهنمايي شدم، ولي به محض ورود با صحنهاي روبرو شدم كه بر من تاثيري جز شرمندگي نداشت. ديدم شهيد رجايي عزيز از خستگي مفرط سرش را روي ميز كارش روي دستانش قرار داده و با آرامش به خواب فرو رفتهاند. متاسفانه صوت سلام و عرض ادب اوليه بنده در هنگام ورود او را متوجه ورود بنده كرده بود، لذا وقتي ميخواستم بلافاصله با شرمندگي به عقب برگردم، با همان دستي كه زير سرش داشت، دست مرا گرفت. اصرار و التماس كردم كه اجازه بدهد مرخص شوم، ولي نگذاشت. در صورت و چشمانش اوج مظلوميت و معصوميت را مشاهده كردم، حرفم نميآمد. چرا كه به مصداق :
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي.
همه حرفها و مشكلات يادم رفت. آرام و خجالتزده روي صندلي كنارميز نشستم ولي او با خندهها و شوخيهاي مكرر مرا به حرف آورد و زماني متوجه شدم چه بايد بكنم كه تقريباَ دو ساعت از مذاكرات شيرين ما گذشته بود و چند امضاء قشنگ سبزرنگ ايشان نامههاي همراهم را مزين كرده بود. آقاي شهيد رجايي عزيز انساني كم نظير، خداجو، مردم باور و عاشق شيداي آن امام فرزانه بود. روح بلند او در قالب جسماني كوچك و نحيف اين بزرگ مرد قرار و آرامش نداشت. او افتخارش اين بود كه مقلد امام و فرزند ملت و پاسدار آرمانها و ارزشهاي الهي است؛ هرگز پست و ميز و مسئوليتهاي اداري نتوانست ذرهاي وابستگي و خدشهاي در شخصيت و منش اين اسوه اخلاقي و فضيلت وارد سازد. آري، جامعه امروزي ما بيش از هر چيز تشنه ايمان، صداقت، تواضع و مظلوميت الگوهاي درخشاني چون رجايي است كه جز به خدا و عشق به خدمت و پايداري در راه ارزشها و آرمانهاي الهي به چيز ديگري نينديشند و حاضر باشند آبروي خود را با خدا معامله كنند.
جميله رجائي, فرزند شهيد:
اولين فرزند خانواده ام. پدرم با تمام مشغله ها و گرفتاري هايي كه داشت، با ما رابطه اي نزديك و دوستانه داشت، هرموقع دردلي داشتيم، با سعة صدر تمام به حرفهاي من گوش مي داد و رسيدگي مي كرد. اگر كاري كه كوچكترين مخالفتي با مكتب داشت، انجام مي¬دادم، با عمل خود خلاف بودن آن را به من ثابت مي كرد. آخرين شب جمعه پيش پدرم بودم. براي ما بسيار قابل اهميت و عبرت انگيز بود. پدرم به موقع، دعاي كميل را خواند و بعد از مادرم شنيدم كه طبق معمول براي نماز شب برخاسته بود. حتي در مستحباتي كه از دستش برمي آمد كوتاهي نمي كرد، مثلاً يكي از نمونه هايش انجام دادن غسل جمعه بود كه هرگز فراموش نمي-كرد. خلاصه در مسايل عبادي به جايي رسيده بود كه انجام مستحبات هم برايش ملكه بود.
براي كسي كه بخواهد عبرت بگيرد، زندگي پدرم همه اش خاطره است؛ اما يك مطلب جالب اينكه يك روز كه پدرم اول وقت نماز مي خواند، گفتم پدر چه اشكالي دارد كمي ديرتر بخوانيد؟ در جواب به من گفت: يكدفعه در سال 42 نمازم را ديروقت خواندم؛ از آن موقع نذر كردم نمازم را اول وقت بخوانم و اگر اين كار نكردم، يك روز روزه بگيرم.
يك روز در زندان نماز جماعت مي خواندند كه مأمورين زندان فرشي را از زيرپاي آن ها مي كشند و با اين همه باز نمازشان را ادامه مي دهند و ما هر وقت مي پرسيديم كه كي از زندان آزاد مي شويد، مي گفت: اميد نداشته باشيد؛ شايد هيچ وقت.
منافقين كه عامل اصلي اين فجايع هستند سال ها در ميان ما زندگي كرده و نفاق اخلاقي و انواع نفاق در لابه لاي زندگيشان نفوذ كرده است. احتياج به زمان است تا کاملاً رسوا و شناخته شوند. كوچكترين وظيفه ما به قول امام، مراقبت هاي اجتماعي است كه اگر مشكوك شديم حتماً پي گيري كنيم و ديگر اينكه هر شهيدي كه مي دهيم، نااميد نشويم و دنباله رو راه آن ها باشيم.
به قول رهبرمان سنگر هركس محل توليد و يا كار اوست. مهم ترين مسأله براي آينده كشور ما تقوا و تخصص است كه فكرهاي ما، كه مردان و زنان فردا هستيم، بارور شود و كشورمان را به خودكفايي برسانيم.
در عين اينكه وحدت خود را بايد حفظ كنيم و در پايان اميدوارم كه همه دانش آموزان دنباله رو راه اين شهيدان باشند و درس استواري از معلمان شهيد انقلاب كه چه در زندان و چه در دوران آزادي بيشترين شكنجه ها را كشيدند و مقاومت كردند، بياموزند.
خوشنويسان، مديركل اسبق آوزش و پرورش تهران:
با دو بزرگوار شهيد رجايي و باهنر از سال 1347 افتخار آشنايي و همكاري داشتيم. در مدرسه كمال نارمك و در مدرسه قدس با ايشان همكار بودم.
آقاي رجايي از سال 47 در مدرسه كمال معلم هندسه بودند. قبل از اينكه ايشان زندان بيفتند. جلسات دورهاي تفسير قرآن در منزل آقاي رجايي و آقاي باهنر برگزار ميشد.
شهيد رجايي در بازگشت از سفر فرانسه، به عراق رفت و خدمت امام رسيد، وقتي برگشت دستگيرش كردند و زندان رفت، مدرسه كمال هم بعد از آن بسته شد كه در حقيقت مركزي غيررسمي براي عدهاي از انقلابيون بود.
در دوران زندان، بنده با منزل ايشان رفت و آمد داشتم. الحق كه همسر شهيد رجايي در حيات سياسي ايشان بسيار تاثير داشت. بسيار صبورانه مشكلات را ميپذيرفت.
يادم هست درهمان ايام سقف اتاق ايشان ريخته بود. خواهش كردم كه بنا بياورم خانم ايشان قاطعانه گفت«نه» اين زن و مرد يعني شهيد رجايي و همسرش، حتي وقتي كه رجايي رئيسجمهور شد، با ابلاغ حقوق معلمي زندگي كردند. بسيار جالب است كه سه سال بعداز شهادتش، سال 63 در مكه، رئيس سازمان بازنشستگان كل كشور آقاي كربلايي مرا ديد و به من گفت، شهيد رجايي با حقوق معلمي باز نشسته شده، شما از خانم ايشان اجازه بگيريد تا ما پايه حقوق ايشان را اصلاح كنيم. پس از برگشت، همسر شهيد رجايي بازهم در جواب ما گفت: خير.
شهيد رجايي خودش را وقف انقلاب كرده بود. بعضي وقتها خدمتش ميرسيدم، ميديدم روي موكت دراز كشيده و چشمش را بسته است. ميگفت خوشنويسان مطلبت را بگو، بيدارم.
در ملاقاتي كه همراه آقاي رجايي در قم خدمت امام رسيديم، امام بعد از اين كه گزارش ايشان را درباره آموزش و پرورش شنيد، فرمود انشاالله اگر اين گونه كار كنيد(اشاره به نوع كار كردن شهيد رجايي كه از لابهلاي گزارش فهميده بود) 20 سال طول ميكشد تا به نقطه صفر برسم. اصولا رجايي ارادت عجيبي به امام داشت. آن روز تنفيذ حكم ايشان را همه از تلويزيون ديديم واقعا ارادت مريدانه رجايي به امام تكاندهنده است.
براي رجايي سادهزيستي فقط يك روش شخصي نبود بلكه در حكومت هم آن را اعمال ميكرد.
اولين نصيحت ايشان به من پس از اين كه مدير كل آموزش و پرورش تهران شدم اين بود كه برو سعي كن اين اتاق را كوچكتر و كمتر كني نه اين كه زيادش كني.
دكتر مجتبي رحماندوست، مشاور رئيس جمهوري
رجايي آدم خيلي بيادعايي بود و اهل قيافه گرفتن نبود. زماني كه رجايي نخستوزير بود، بازديدي از دانشكده افسري نيروي زميني ارتش داشتيم. شيوه حركت رئيس جمهور(بنيصدر) طوري بود كه همه بايد كنار ميرفتند و اداي احترام ميكردند. اما نخستورزير همراه مردم و پشت سر رئيس جمهور حركت ميكرد.
مردم از اين كه جلوي رئيس جمهور بيايند، نگراني و هراس داشتند اما به محض اين كه به رجايي ميرسيدند، لبخندي به وي ميزدند و ميگفتند، آقاي رجايي يك عكس با هم بگيريم، ميگفت: بگيريم، آدمها سختشان بود كه به رئيسجمهور يك كلمه بگويند، ولي راحت بودند كه به نخستوزير بگويند يك عكس با هم بگيريم.
خاطراتي ديگر از خانواده ,دوستان وهمکاران شهيد رجايي:
آقاي رجايي فردي دقيق و در كارش جدي بود . در چند سال كه با هم معلمي مي كرديم شاهد بودم محال است كسي به او مراجعه كند و از او بخواهد در نمره اي كه به او داده تجديد نظر بكند . ايشان فردي دقيق بود و به ارزيابي خود و نمره اي كه مي داد بسيار اطمينان داشت . در اين چند سال يك بار نديدم نمره اي را كه به دانش آموزي داده عوض كند .
در دوران معلمي كه با آقاي رجايي آشنا بودم ، احساس مي كردم از يك عزت نفس و علو طبع خاصي برخوردار هستند . يك مورد فرزند برادرش به من مراجعه كرد و گفت در يكي از درس ها يك نمره كم آورده است و اگر به او ارفاق نشود مردود مي شود . وقتي او گفتم خوب چرا به عمويتان نمي گوييد كه از معلمتان بخواهد اين ارفاق را به شما بكند كه مردود نشويد ؟ پاسخ داد: عموي من اصلأ اهل اين حرف ها نيست
كه بخواهد براي فرزند برادرش براي يك نمره ارفاق وساطت كند .
سال اول دبيرستان كه در دبيرستان كمال درس مي خواندم و به دلايلي چند سالي در خانه عمويم زندگي مي كردم ، از درس شيمي نيم نمره كم آورد . نمره 6/5 و نمره 7 نمره قبولي بود . معلم شيمي آقاي قلي زاده با اينكه نسبت من و آقاي رجايي را كه در
همان دبيرستان رياضي درس مي داد مي دانست ولي به من نيم نمره ارفاق نكرد به عمويم گفتم: عموجان ، اگر به من نيم نمره بدهد قبول مي شوم ايشان گفت باشد با معلمت صحبت مي كنم . بعد شنيدم ايشان رفته و با آقاي قلي زاده صحبت كرده كه اگر عبدالصمد درس شيمي را فهميده نمره بهش بده ولي اگر نفهميده ارفاق نكن آقاي قلي زاده هم پاسخ داده بود نه ، پسر برادرتان چون درس شيمي را دوست ندارد ، درس را نفهميده كه نمره كم گرفته است
زندگينامه شهيد از زبان خودش:
من محمد علي رجايي در سال 1312 در قزوين در خانوادهاي مذهبي متولد شدم. پدرم شخصي پيشهور بود و در بازار مغازه خرازي داشت. در چهار سالگي او را از دست دادم و مسئوليت اداره زندگي ما به عهده مادر و برادرم افتاد، برادرم در آن موقع 13 سال داشت.
من، طبق معمول به دبستان ميرفتم؛ درسم را ادامه داده تا موفق به اخذ مدرك ششم ابتدايي شدم. بعد از آن به كار در بازار پرداختم و شاگردي را از مغازه دائيام كه خرازي بود، شروع كردم. حدود 14 سال داشتم كه قزوين را به قصد تهران ترك گفتم، در تهران، ابتدا در بازار آهن فروشان به شاگردي مشغول شدم و مدتي را هم به دستفروشي گذراندم. بعد از مدتي دستفروشي، رفتم به تيمچه «حاجبالدوله» چند جايي شاگردي كردم و مجددا به دستفروشي پرداختم كه مصادف شد با دوران حكومت رزمآرا. روزي رزمآرا تصميم گرفت كه دستفروشهاي سبزهميدان را جمع كند و اين باعث شد كه بساط كاسبي ما را هم جمع كردند. همان موقع نيروي هوايي با مدرك ابتدايي براي گروهباني استخدام ميكرد و من هم با مدرك ششم ابتدايي، براي گروهباني، وارد نيروي هوايي شدم.
27 سال با آيت الله طالقاني
بعد از مدتي با فدائيان اسلام همكاري ميكردم و در جلسات آنان شركت داشتم. مصدق هم فعاليتش در همان موقع در اوج بود و ما جذب اين شعار فدائيان اسلام شديم كه ميگفتند:«همه كار و همه چيز تنها براي خدا» و «اسلام برتر از همه چيز است و هيچ چيز برتر از اسلام نيست» و بلاخره اينكه «احكام اسلام بايد مو به مو اجرا شود.»
بعد از 4سال اول نيروي هوايي كه 28 مرداد اتفاق افتاد و من به همراه عده زيادي از افراد نيروي هوايي تصفيه شديم و رفتيم به نيروي زميني، در آن يك سال مبارزه، بچههايي با ما تبعيد شده بودند. براي اين كه برگرديم به نيروي هوايي، ارتش هم بعد از مدتي ناچار شد بگويد اگر نميخواهيد، استعفا بدهيد و ما هم بهترين فرصت را ديديم و استعفا كرديم. مسالهاي كه بايد عرض كنم، اين كه به موازات اين حركت، از همان سالي كه به نيروي هوايي آمدم، با آقاي طالقاني آشنا شدم و تقريبا هرشب جمعه را در مسجد هدايت بوديم و هر روز جمعه ايشان يك جلسه داشتند در خانيآباد، منزل يك نانوايي بود و ما هم در خدمتشان بوديم و ميتوانم بگويم حدود 27 سال از نظر مسائل مذهبي و طرز تفكر و غيره، تحت تعليم مرحوم طالقاني بودم و فكر ميكنم از هر كسي به ايشان نزديكتر بودم.
50 روز در زندان
مهندس بازرگان درماه رمضان ما را دعوت كرد به افطار و نهضت آزادي ايران اعلام كرد كه ما جزء نفرات اولي بوديم كه در نهضت ثبت نام كرديم.
سپس كمكم به عنوان عضو نهضت آزادي در دبيرستان كمال مشغول تدريس بودم. در 11 ارديبهشت سال 1342 شناسايي شدم و به وسيله ساواك در قزوين دستگير شدم و بعد از دستگيري منتقلم كردند به زندان و 15 خرداد 1342 را من در زندان قزوين بودم كه عدهاي هم با من در آنجا زنداني شدند در رابطه با15 خرداد؛ از جمله برادران, اماني بود. پنجاه روز آنجا زندان بودم تا اينكه به قيد كفيل از زندان آزاد و بعد از محاكمه تبرئه شدم.
ستاد نماز جمعه
در سال 1346 با دوستاني كه در زندان بوديم. من و آقاي فارسي و آقاي باهنر، سه نفري يك تيم شديم و بقاياي هيات موتلفه را اداره ميكرديم.
بسياري از اين برادران كه ستاد نماز جمعه را تشكيل ميدهند آن موقع جزء سرشاخههاي هيات موتلفه بودند كه بندههم به نام مستعار اميدوار در آن جلسات شركت داشتم. جلساتي داشتيم تا اينكه كمكم برادران از زندان بيرون آمدند. كمكم يك سازمان جديد به وجود آمد، براي اين كه يك پوشش اجتماعي داشته باشد و كار سياسي هم بكند به نام بنياد رفاه و تعاون اسلامي ناميده شد.
آقاي فارسي رفت خارج؛ سريك سال، قرار شد كه من بروم كارهاي آقاي فارسي را ارزيابي كنم و اطلاعاتي بدهم و بگيرم و برگردم، پس مردادماه 1350 رفتم به خارج, اول پاريس بعد تركيه, بعد سوريه؛ و آقاي فارسي هم آمد سوريه و ماه همديگر را آنجا ديديم.
شكنجه در زندان
با اكثر بنيانگذاران سازمان مجاهدين از دوره دانشگاه و بعدها هم در جلسات مسجد هدايت كه پاي تفسير آقاي طالقاني بوديم. آشنا شده بودم.در سال 47 يكبار سعيد محسن براي عضوگيري به من مراجعه كرد, ولي به علت اختلافاتي كه در برداشتمان نسبت به مبارزه داشتيم، من موافقت نكردم به عضويت اين سازمان درآيم، منتهي شرعا تعهد كرده بودم كه تماس را به هيچكس نگويم . شهيد رجايي چون رابطهاي نزديك با مبارزات اسلامي روحانيت داشت و به خصوص در جلسات شهيد بهشتي شركت ميكرد و در رابطه با سازمان مجاهدين هم بود، در آذرماه 1353 دستگير شد و زير شكنجه قرار گرفت.
ساواك خيلي انتظار داشت كه از من اطلاعات زيادي به دست بياورد. آن سال كه من كميته را ميگذراندم، واقعا جهنمي بود كه بيست روز تمام مرا ميزدند و هيچ مسالهاي را هم عنوان نميكردند و فقط اظهار ميكردند كه «حرف بزن» يا اينكه روزها چندين ساعت سرم را به پنجههايم به حالت ركوع ميبستند و اظهار ميكردند كه درجا بزنم و اينكه صليب ميكشيدند و ميبستند و آويزان ميكردند تا اينكه صحبت كنم. ما هم روزها و شبها كتك ميخورديم و 14 ماه اين مسئله طول كشيد.
يكي از روزهاي ماه رمضان، درست نيمه ماه رمضان بود، تولد امام حسن (ع) من را يك روز ساعت 8 بردند تاساعت يك بعدازظهر كه هنگام برگرداندن حالم طوري بود كه مرا كشان،كشان به سلولم آوردند. آن روز يكي از روزهاي خيلي خوب زندگي من بود و خيلي خوشحال بودم كه روزه هستم و شكنجه ميشوم.يادم هست كه در اتاق شكنجه و يا در سلولم بيشتر اوقات آيه «يا منزل السكينه في قلوب المومنين» را تكرار ميكردم. وقتي شكنجه ميشدم, مجبورم ميكردند كه برروي پاهاي تاول زده بدوم. آنجا قسمتهايي از دعا را كه قوعلي خدمتك جوارحي .... اين قسمتهاي دعا را تكرار ميكردم.
ارديبهشت و خرداد 57 را به صورت تبعيدي در زندان عادي به سر ميبردم ( به جرم اقامه نماز جماعت) و آنجا هم براي ما يك كلاس بود و تجربياتي هم در آنجا اندوختيم. در آبان 1357 روز عيد غدير در سايه مبارزات مردم مسلمان از زندان آزاد شديم و به اين ترتيب دوران بازداشتم را گذراندم.
پس از آزادي از زندان
بعد از آنكه از زندان بيرون آمدم، در تشكيلات انجمن اسلامي معلمان وارد شدم؛ با اين تشكيلات كار ميكردم تا پيروزي انقلاب. انقلاب كه پيروز شد، من هم از همان ابتدا نزديك به مركز مبارزه، يعني مدرسه رفاه و كميته استقبال امام كه در آنجا حضور داشتم و كم و بيش عهدهدار مسئوليتهايي بودم و به عنوان يك خدمتگذار كوچك، حركت كردم تا انقلاب پيروز شد و در آموزش و پرورش به عنوان مشاور وزير آموزش و پرورش شروع به فعاليت كردم.
وزير آموزش و پرورش كه استعفا كرد، ابتدا به عنوان كفيل و بعد به عنوان وزير آموزش و پرورش انتخاب شدم. مدت تقريبا يكسالي وزير آموزش و پرورش بودم که نسبتا دوره خوبي بود و خوشحال و راضي بودم. نزديكيهاي انتخابات بود كه يك شب برادرمان هاشمي تلفن كرد و از من خواست كه براي نمايندگي مجلس كانديدا شوم. ولي من اظهار تمايل كردم كه وزارت آموزش و پرورش را حفظ كنم. ايشان پيشنهاد كردندكه «به مجلس بياييد و اگر امكان وزير شدن نبود، لااقل بتوانيد به عنوان نماينده خدمت كنيد.» حرف ايشان را پسنديدم و كانديداي نمايندگي شدم و براي نمايندگي مجلس انتخاب شدم.
انتخاب به نخستوزيري
بعد از يكسري گفتگوهايي كه اكثر همميهنان عزيزم مطلع هستند، من به نخستوزيري رسيدم، نخستوزيري را به عنوان يك تكليف شرعي انقلابي پذيرفتم و از صميم قلب ميگفتم كه داراي يك كابينه 36 ميليوني هستم.
انتخاب به رياست جمهوري را با آرا 13 ميليوني امت حزب الله و شهيد داده، اداي تكليف الهي و رسيدن به فوز عظيم در راه اسلام و خدمت به جمهوري اسلامي ميدانستم.
خاطرات
دکترمحسن رضايي فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي دردوران دفاع مقدس:
من با شهيد رجايي مراوده زيادي داشتم. ايشان در جلسههاي امنيتي كه برگزار ميشد، شركت ميكردند. زماني كه قرار شد رئيسجمهور شوند، چند مسئله را با من در ميان گذاشتند. درباره آمدن چند نفر از دوستان به دولت ايشان، از جمله آقاي نبوي كه در سپاه با ما همكاري ميكرد، از ما خواستند كه ايشان را رها كنيم كه با آنها همكاري كند، چون ايشان در سپاه بود.
شهيد رجايي در اوضاع سختي رئيسجمهور شد؛ 30 خرداد تيراندازيها شروع شد. رهبر انقلاب كه آن زمان در تهران نماينده امام در شوراي عالي دفاع بود، مجروح شد و 7 تير، حزب جمهوري اسلامي منفجر شد. من در آن روزها با ايشان (شهيد رجايي) حضوري و تلفني تماس داشتم.
يادم هست وقتي درحزب انفجار رخ داد، من و آقاي هاشمي و مرحوم حاج احمد خميني رفتيم دفتر آقاي رجايي، نماز را خوانديم (آقاي رباني املشي هم بود) رفتيم آنجا و نشستيم و بحث شد كه چطور به آقاي خامنهاي خبر بدهيم، چون ايشان به شهيد بهشتي علاقه بسياري داشتند و تازه تحت عمل قرار گرفته بودند.
آقاي رجايي فرد متوكل و با روحيهاي بود، البته چند روز قبل منافقين اتاق من را با آرپيجي زده بودند و من خودم هم مجروح بودم. يكنفر نفوذي داشتند. آمد داخل اتاق و بعد گفت: بياييد بزنيد. بعد از دو آرپيجي آمدم بيرون، ديدم از كوچه بغل دارند شليك ميكنند.
چند روز در دفتر آقاي رجايي، من به سختي نماز ميخواندم. آن لحظهها بسيار عجيب بود، شهيد رجايي خيلي محكم بود. آقاي خامنهاي مجروح بود و اوضاع كشور به هم ريخته بود. اين 72 نفر شهيد شده بودند. آن شب، پشت سر شهيد باهنر نماز خوانديم، آنقدر آن شب شهيد رجايي آرام بود كه الان بعد از سالها هنوز هم يادم مانده است.
تصميم گرفتيم به آقاي خامنهاي بگوييم يك اتفاق كوچكي براي آقاي بهشتي افتاده كه بعداَ كمكم خبر شهادت را بگوييم. البته يادم نيست قرار شد چه كسي خبر را بازگو كند. از آن به بعد بحثهاي امنيتي كرديم، چون همه فكر ميكردند نظام سقوط كرده است. رئيسجمهور فرار كرده است. مجلس از اكثريت افتاده بود و قوه قضائيه هم رئيسش را از دست داده بود. بعد از گذشت سه چهار روز، نمايندههاي مجروح مجلس را از بيمارستان با تخت ميآورديم تا مجلس اكثريت پيدا كند و بعد از مدت كوتاهي، آنها را بر ميگردانيم به بيمارستان.
دکتر موسوي زرگر وزير بهداشت ودرمان در کابينه شهيدرجايي:
من رجايي را از دور ميشناختم. بعد از زندان ايشان را در مدرسه رفاه زيارت كردم. آن موقع مسئول كارهاي پزشكي كميته استقبال بودم. در آن كميته چند پزشك ديگر مثل دكترلواساني، دكتر ولايتي و دكتر فياضبخش بودند.
مرحله دوم آشنايي ما با ايشان در كابينه بود. دولت ايشان يك دولت ائتلافي بود مركب از چند حزب مختلف مثل جبهه ملي، حزب ايران و جاما. اين حزب آخر يعني جاما كه در راسش دكتر سامي بود، وزرايش دسته جمعي از دولت استعفا كردند و وزارتهايي مثل آموزش و پرورش، راه و ترابري، كشاورزي، مخابرات و بهداري از وزير خالي شد. شوراي انقلاب بعد از اين استعفا، افرادي را به عنوان جايگزين به عنوان وزير انتخاب كرد. به جاي دكتر شكوهي آقاي رجايي وزير آموزش و پرورش شد، به جاي مهندس طاهري آقاي كلانتري وزير راه شد به جاي دكتر ايزدي، دكتر شيباني وزير كشاورزي شد. به جاي دكتر سامي من وزير بهداشت شدم و آقاي قندي و آقاي عباسپور هم به جاي وزيران مخابرات و نيرو انتخاب شدند. ما چند نفر باهم بوديم و اسم خودمان را گذاشته بوديم وزاري مستضعف. ما حتي در جلسات هيات دولت كنار هم مينشستيم. اول انقلاب كار كردن شبيه حالا نبود من به خاطر همان يك سال و چند ماه وزارتم عينكي شدم. روزي 17 –18 ساعت در وزارت بودم و تازه در خانه پروندههاي شخصي را كه مشكلات خصوصي مردم بود، بررسي ميكردم. فقط من اين طوري نبودم، بقيه هم بودند. تازه اين در شرايطي بود كه مملكت در بحران بود. فكر نميكنم در آن مدت بيش از سه روز پشت سرهم را بدون اعتصاب و تحصن در وزارت سپري كرده باشم.
با وجود همه اينها در اتاقم به روي مردم باز بود. حتي بعضي وقتها گروههايي كه مثلاَ با هم آمده بودند به ملاقات من در اتاق كار من پشت ميز جلسه باهم دعوايشان ميشد. من ميرفتم از اتاق بيرون و كارهايم را انجام ميدادم. ميگفتم هروقت دعوايتان تمام شد، مرا صدا كنيد. اين وزارت من و بقيه دوستان بود.
مردم راحت ميآمدند تا دفتر وزير و شخص وزير را ميديدند. موقعي هم كه ميديدند دستمان خالي است، تشكر ميكردند و ميرفتند. به برخي خيلي صريح ميگفتيم اين كاري كه شما ميخواهيد نميتوانيم انجام دهيم و آنهايي را هم كه ميتوانستيم همانجا انجام ميداديم و نامهنگاري و بوروكراسي در كار نبود. اين از بهترين خاطرات من است.
اصولاَ بايد بگويم كه ما جمعه صبح هم به هيات دولت ميرفتيم و تا ساعت 30/10 صبح كار ميكرديم و بعد دسته جمعي به نماز جمعه ميرفتيم. هركدام هم براي خودمان يك جانماز داشتيم. يك روز شهيد رجايي گفت: من ميخواهم ثواب اين كار را ببرم و شما را به جانماز مهمان كنم. يك فرش بزرگ دارم و آن را ميآورم همه ما در آن، جا ميشويم. ما خوشحال شديم و گفتيم كه در اين صورت ما فقط مهرمان را بر ميداريم و ميآييم. دكتر شيباني هم معمولاَ از يك سنگ به جاي مهر استفاده ميكرد. آن روز ما خوشحال بوديم چرا كه ميگفتيم امروز مهمان شهيد رجايي هستيم و ايشان ما را به فرش نماز جمعه مهمان كرده است!
ما معمولاَ در خيابان قدس و ضلع شرقي دانشگاه مينشستيم و جاي مشخصي را انتخاب كرده بوديم چراكه وقتي نماز جمعه ميآمديم جاهاي ديگر پر شده بود. آقاي رجايي فرش را كه آورد ديديم يك گليم كهنه و سوراخ بود كه تمام پشم آن ريخته شده بود. اين مسئله اسباب خنده دوستان شده بود كه ما را به عجب فرشي مهمان كردهايد؟ شهيد رجايي در پاسخ گفت كه همين فرش را داشتيم. بالاخره فرش را پهن كرديم و همه در دو رديف، سه نفر جلو و چهار نفر در عقب نشستيم. شهيد رجايي جلو نشسته بود. من دكتر شيباني، مهندس كلانتري با پيرمردي كه بغل دست ما نشسته بود در حال گفتگو بود. كنجكاو شدم كه ببينيم چه ميگويد؟ آن پيرمرد به شهيد كلانتري مي گفت كه آقا ببين ما چه حكومتي داريم. آدم واقعاَ لذت ميبرد. آقاي كلانتري گفت: مگر چه شده است؟ پيرمرد با اشارهاي به دكتر قندي گفت: آن آقا را ميبيني من خوب ميشناسمش، عاليترين تحصيلات را در مخابرات دارد، وزير اين مملكت است اما آمده و روي اين گليم پاره نشسته است!
شهيد كلانتري هم آدم شوخي بود، در جواب به آن پيرمرد گفته بود كه تعجبآميزتر مطلبي است كه من به تو خواهم گفت. پيرمرد پرسيده بود آن مطلب چيست؟ شهيد كلانتري گفت: من كلانتري وزير راه و ترابري، اين شخص هم كه ميبيني كنار بنده نشسته دكتر زرگر وزير بهداشت و درمان است. آن يكي كه آن طرف نشسته دكتر شيباني وزير كشاورزي و آن يكي كه جلو نشسته آقاي رجايي وزير آموزش و پرورش و آن شخص كه آنجا نشسته عباسپور وزير نيرو است. پيرمرد با شنيدن اين حرفها داشت پرواز ميكرد.
دکتراحمدتوکلي نماينده مردم تهران ورئيس مرکز مطالعات استراتژيک مجلس شوراي اسلامي (دورهفتم):
چيزي كه من از بازتاب رفتار شهيد رجايي در مردم ديدم، مربوط ميشود به سفري كه ايشان به مازندان داشتند و در ساري با مردم ملاقات كرده بود. در فريدونكنار، ما آشنايي داشتيم به اسم حاج غلامرضا جانباز؛ اين مرد يك بقال بود كه سواد بسيار ناچيزي داشت. بسيار كم حرف ميزد، لهجه غليظ مازندراني داشت و جملهبندياش هم خيلي قوي نبود و علاوه بر اينها، فوقالعاده آدم بيآلايش و خوش قلبي بود. روحيهاي هم در كاسبي داشت كه در هيچ شرايطي حاضر نميشد دكانش را ترك كند؛ صبح اول وقت كه ميرفت دكان، تا شب خانه نميآمد. با اين كه مغازهاش سركوچه بود ناهارش را هم برايش از خانه ميآوردند. وقتي كه شهيد رجايي به ساري آمد، ايشان آن روز كركره را كشيد پايين و رفت ساري. بعداً وقتي كه ديدمش، در سفري كه همراه خانواده به منزل ايشان رفته بوديم، پرسيدم: چطور شد كه مغازه را تعطيل كردي و رفتي ساري؟ گفت: آدم خوبي است و ميخواستم او را ببينم. گفتم: چرا ميگويي آدم خوبي است؟ گفت: شبيه فقرا راه ميرود.
آقاي سرحدي زاده وزيراسبق کارواموراجتماعي:
بعد از انقلاب، دو سفر با شهيد رجايي در محاصره آبادان همراه با شهيد جهانآرا شب را زير غرش توپ و خمپاره سر كرديم. در همان موقع ايشان با فرماندهان مشغول بررسي چگونگي شكستن حصر آبادان بودند. همه رزمندگان از اشتياق دور ايشان حلقه زده بودند و از كاستيهاي آن موقع (دولت) گله ميكردند و جالب بود كه ايشان به وجود بنيصدر بياعتناء بودند و به هيچوجه در بدگويي به بنيصدر با رزمندگان همراهي نميكردند و من فكر ميكنم ايشان به خاطر تاييد امام بود كه آن زمان نسبت به بنيصدر چنين رفتاري داشتند و در هر حال ايشان آن زمان رئيسجمهور بودند. تا صبح ايشان روي خاك با بسيجيان در آن شرايط سخت به گفتگو ميپرداختند كه هيچ كس باور نميكرد ايشان نخستوزير مملكت باشد.
دکتر عباس شيباني وزيرکشاورزي در دولت شهيد رجايي:
من با شهيد رجايي و شهيد باهنر از زماني كه خواستند يك مدرسه را با ضوابط اسلامي تاسيس كنند، به نام مدرسه رفاه، آشنا شدم آنها دنبال كارهاي فرهنگي پايهاي بودند، مخصوصاَ دكتر باهنر كه كتابهاي ديني هم مينوشت و سعي ميكرد كتابهاي ساده با محتواي ديني بنويسد.
نوع برخوردهاي شهيد رجايي با مردم پس از انقلاب و پس از اينكه مسئوليت گرفتند، به هيچ وجه تغييري نكرد. حتي پس از اينكه ايشان رئيسجمهور شد وضع زندگياش همچون سابق بود. آن زمان كه ايشان كانديداي رياست جمهوري شده بود من هم كانديدا شده بودم. آن زمان من و بقيه كانديداها را هم دعوت كرده بود به دفتر نخستوزيري تا از ما محافظت كنند كه به خاطر ترور يا مسئلهاي ديگر انتخابات رياست جمهوري عقب نيفتد. در همان زمان هم ايشان بسيار ساده بود و برخوردهايش صميمانه بود و سعي ميكرد الگوي خوبي براي جوانها باشد.
آقاي صاحب الزماني از دوستان شهيد رجايي:
يك روز شهيد رجايي با كمال (فرزند ارشد شهيد رجايي) كه بچه بود، آمده بودند منزل ما. داخل پاسيوي منزل ما دو درخت پرتقال بود، پرتقالها كوچولو بودند، كمال يكي را كند. پرتقال كوچك تلخ است طبيعتاَ نتوانست آن را بخورد. شهيد رجايي گفت: همه اين را بايد بخوري، هرچه بچه عز و جز كرد و من گفتم آقاي رجايي بگذاريد نخورد، گفت نه بايد تلخي كار اشتباهش را بداند.
مرحوم آقاي سبحاني كه آن روزها (قبل از انقلاب) رئيس مدرسه كمال بود، جهت انتقال آقاي رجايي از قزوين به تهران و مدرسه كمال تلفن كرد به مدير كل فرهنگ وقت تهران كه آقاي رجايي بيچاره ميآيد آنجا كارش را درست كنيد تا منتقل بشود به مدرسه كمال كه ما به وجودشان خيلي نياز داريم.
هفته ديگر به آقاي رجايي گفت: رفتي نزد آقاي فلاني؟ (رئيس كل فرهنگ) گفت: نه. گفت: چرا، او قول داد كه من كارش را درست ميكنم. گفت شما من را معرفي نكرديد، گفتيد آقاي رجايي بيچاره است ولي من كه بيچاره نيستم، من احساس كردم كه تدريس در قزوين كه بيچارگي نيست و من چون بيچاره نبودم نرفتم. اگر شما من را به عنوان اين كه به وجود ايشان دركمال احتياج هست معرفي ميكرديد ميرفتم ولي من کسي به عنوان معلم رياضي و رجايي بيچاره را نميشناسم.
يادم هست روزي به ايشان گفتم آقاي رجايي چه شد كه نخستوزير شدي؟ گفت: فلاني، يك روز با آقاي خامنهاي (رهبر معظم انقلاب) رفتيم توي مجلس قديم آن آثاري كه اغلب جنبه عتيقه داشتند صورتبرداري ميكرديم و بعد خسته شديم و نشستيم روي صندلي و آقاي خامنهاي در حالي كه دسته كليدي را در دست تكان ميداد، گفت: آقاي رجايي يك وقت از شما بخواهيم كه نخستوزير شويد ، ميشويد؟ (شهيد رجايي) گفت: بله، اگر احساس بكنم كه وظيفه هست چه اشكالي دارد، ظهر آمديم پيش آقاي بهشتي و آقاي خامنهاي به ايشان گفت: شما ديگر نگران نخستوزير نباشيد آقاي رجايي حاضر است كه نخستوزير شود آقاي بهشتي هم گفت چه اشكالي دارد انقلاب يعني همين. آقاي رجايي از كنار تخته بيايد بشود نخستوزير مملكت. اعتقاد كه دارد، خود باور هم كه هست. با خدا هم كه رابطهاش خوب است و ادامه داد: اگر انقلاب غير از اين باشد انقلاب نيست. اگر آقاي رجايي نخستوزير انقلاب باشد. آنوقت ميداند كه درد دردمندان چيست؟ چون خودش احساس كرده است. پابرهنه بوده و ميتواند براي پابرهنهها كار كند و مشكلگشا باشد.
دکتر محمد رضاقندي رئيس اسبق دانشگاه علوم پزشکي تهران:
ما 12 نفر بوديم كه جلسات منظمي با ايشان داشتيم.
اسامي اين افراد در كتاب «سيره شهيد رجايي» ذكر شده است. البته ميتوان به چنداسم از جمله آقايان سيدمحمدصدر، معاون فعلي وزارت امورخارجه، دكتر سيامكنژاد، مديرعامل پخش هجرت، مهندس عزيزي، رئيس دفتر شهيد رجايي، فخرالدين دانش، معاون وزير علوم، محمد دوايي، معاون سازمان ميراث فرهنگي، محمد رفيعي، مديركل مخابرات و محسن چينيفروشان مديرعامل كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان اشاره كنم.
شهيد رجايي قبل از اين كه در زمان طاغوت به زندان بروند، در مدرسه علوي معلم ما بودند به همين لحاظ چه در زمان رياست جمهوري و چه در زمان نخستوزيري، به ما ميگفتند كه هراز چندگاهي پيش من بياييد و مسائلي را كه در جامعه اتفاق ميافتد و ممكن است مسئولان دفتر بنا به دلايلي به من نگويند، اطلاع بدهيد. جالب آن كه ايشان براي اين منظور عبارت «نق زدن» را به كار ميبردند و به اصطلاح ميگفت كه به من نق بزنيد!
اسم اين گروه بعدها به «گروه نق» معروف شد. اين مسئله نشان ميدهد كه آن شهيد بزرگوار علاقه داشت كه مطالب و گزارشها جداي از كانالهاي رسمي به ايشان رسانده شود. اين مسئله از طرف ديگر نشاندهنده توجه ايشان به جوانان و نسل جوان بود؛ چون آن موقع ما دانشجو بوديم و حداكثر 26 سال داشتيم و به هرحال از رفتارهاي ايشان خيلي مطالب ميآموختيم.
وقتي ايشان نخستوزير بود ما به منزل ايشان ميرفتيم. زمستان بود مشاهده ميكرديم بخاري منزل روشن نيست!! علت را كه جويا ميشديم ،اظهار ميكرد كه چون مردم در اين ايام مشكل نفت دارند و نفت به راحتي پيدا نميشود ما بايد به فكر آنها باشيم و سرما را لمس كنيم و در آخر جلسه كه دم در خداحافظي ميكرد ميگفت: براي دفعه بعد يك كيلو خرما بخريد بياوريد تا گرم شويم! اواخر دوره رياست جمهوري ايشان كه ترورها زياد شده بود، حضرت امام(ره) تردد زياد مسئولان را ممنوع كرده بودند؛ بنابراين ايشان كمتر از محوطه رياست جمهوري خارج ميشدند. يكبار كه خانم و فرزند ايشان آقا كمال براي ديدار ايشان آمده بودند، وقتي ميخواستند برگردند راننده خيلي اصرار ميكند كه آنها را با ماشين رياستجمهوري برساند. شهيد رجايي اجازه نميدهد و ميگويد كه خودشان ميروند و در جواب راننده كه اصرار ميكرد، گفت: اين اتومبيلها مخصوص رئيسجمهور است نه زن رئيسجمهور!
ايشان به مفهوم واقعي كلمه مردم دوست بود و دغدغه مردم را داشت. خودش بارها اظهار ميكرد كه مقلد امام (ره) هست و يك متدين واقعي بود.آخرين جلسه با ايشان يك روز پنجشنبه بود؛ همين 12 نفر رفته بوديم و با ايشان مشورت ميكرديم. ايشان نظرات تكتك ما را ميپرسيد. حتي نماز مغرب و عشاء كه شد ايشان جلو ايستادند و ما به ايشان اقتدا كرديم. به ياد دارم كه در سجده آخر نماز اين جمله معروف امام حسين(ع) را ذكر كرد؛ الهي رضاًبرضائك و تسليماً لامرك لامعبود سواك يا غياث المستغيثين.
بعداز نماز به ما گفت كجا ميرويد؟ گفتيم: دعاي كميل. ايشان ابراز تمايل كردند كه با ما بيايد ولي ما متذكر شديم كه حضرت امام(ره) قدغن كرده كه شما بيرون بياييد و به مصلحت نيست. اما ايشان گفتند: حاضرم با لباس مبدل و با شال گردن و روي پوشيده بيايم، چرا كه دعاي كميل را خيلي دوست دارم.
ايشان در واقع از آبرو و همه چيز خود براي اسلام و انقلاب اسلامي مايه گذاشت و تا توان داشت براي نظام و مردم كار ميكرد. يادم ميآيد يك روز يكي از دوستان به ايشان گفت: خسته نباشي. آن شهيد درجواب گفت: كسي كه براي خدا كار كند خسته نميشود.
آقاي کمالي رئيس اسبق سازمان غله کشور:
يك روز از ماه مبارك رمضان، من و يكي دو نفر از همكاران در اداره، مهمان آقاي رجايي بوديم. افطاري بسيار مختصري با هزينه شخصي خود ترتيب داد. البته افطاري به دليل قناعت ايشان، خودمانيتر برگزار شد.
حسين مظفر وزير اسبق آموزش وپرورش:
اولين آشنايي اين جانب با شهيد رجايي پس از آزادي از زندان در سال 1357 (قبل از انقلاب) بود. به اينگونه كه يك هفته پس از آزادي از زندان كوتاه مدت (به دليل اعتصاب و اعتراض هاي معلمين) يك رابط از سوي شهيد رجايي به مدرسه ما كه در جنوب شهر در خيابان خاوران، خيابان خواجوي كرماني واقع بود، آمد و گفت؛ من از طرف آقاي رجايي آمدم تا ضمن احوالپرسي از شما دعوت كنم به جمع عدهاي از معلمان مبارز مانند آقايان بهشتي، مطهري، باهنر، دانش و ... بياييد و در جلسه آنها كه در مدرسه رفاه تشكيل ميشود، شركت كنيد و از آن لحظه به بعد آشنايي و ارتباط اينجانب با ايشان آغاز شد و اين آشنايي تا شهادت ايشان استمرار يافت.
در اوايل پيروزي انقلاب اينجانب بيشتر در كميته انقلاب و سپس در دادگاه انقلاب براي تثبيت نظام انقلابي و پالايش كشور از عناصر ضد انقلابي و طاغوتي مشغول بودم كه از دفتر آقاي رجايي تماس گرفته شد تا به دليل اغتشاش منافقين در مدارس و به تعطيلي كشاندن مدارس، هرچه سريعتر به آموزش و پرورش برگردم. بدين جهت پس از مدت كوتاه سه ماه و پس از مديريت يكي از مدارس جنوب شهر، براي مسئوليت آموزش و پرورش ورامين منصوب شدم. اغتشاش و به تعطيلي كشاندن مدارس توسط منافقين به ويژه در مدارس جنوب شهر تهران و حوالي پارك خزانه كه محل ميتينگ و اجتماعات منافقين بود، باعث شد كه به اينجانب پيشنهاد رياست ناحيه 6 تهران (منطقه 16 فعلي) داده شود.
آموزش و پرورش ناحيه 6 محل كار خود شهيد رجايي در قبل از انقلاب بود. ايشان در يكي از دبيرستانهاي اين ناحيه تدريس ميكردند. لذا با فضاي عمومي اين ناحيه آشنا بودند. بدين جهت براي اينجانب فرصت بسيار مناسبي بود تا بيشتر با شهيد رجايي ارتباط داشته باشم و در تصميمگيرهاي آموزش و پرورش در اين ناحيه از نزديك با ايشان مشورت كنم. يادم نميرود در مورد برخي كارهاي مهم و حساس ميخواستيم تصميم مهمي بگيريم و نياز به مشورت داشتيم، ولي آن روز جمعه بود. فكر نميكردم امكان تماس با ايشان را پيدا كنم، ولي با يك تلفن مستقيم به دفتر آقاي رجايي متوجه شدم ايشان جمعه را نيز در وزارتخانه به فعاليت وکار ميگذرانند. به خود جسارت دادم و بدون وقت قبلي به دفتر او مراجعه كردم. احساس نميكردم اجازه ورود يابم اما با تعجب و توام با خوشحالي و با اشاره رئيس دفتر به داخل اتاق آقاي رجايي راهنمايي شدم، ولي به محض ورود با صحنهاي روبرو شدم كه بر من تاثيري جز شرمندگي نداشت. ديدم شهيد رجايي عزيز از خستگي مفرط سرش را روي ميز كارش روي دستانش قرار داده و با آرامش به خواب فرو رفتهاند. متاسفانه صوت سلام و عرض ادب اوليه بنده در هنگام ورود او را متوجه ورود بنده كرده بود، لذا وقتي ميخواستم بلافاصله با شرمندگي به عقب برگردم، با همان دستي كه زير سرش داشت، دست مرا گرفت. اصرار و التماس كردم كه اجازه بدهد مرخص شوم، ولي نگذاشت. در صورت و چشمانش اوج مظلوميت و معصوميت را مشاهده كردم، حرفم نميآمد. چرا كه به مصداق :
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي.
همه حرفها و مشكلات يادم رفت. آرام و خجالتزده روي صندلي كنارميز نشستم ولي او با خندهها و شوخيهاي مكرر مرا به حرف آورد و زماني متوجه شدم چه بايد بكنم كه تقريباَ دو ساعت از مذاكرات شيرين ما گذشته بود و چند امضاء قشنگ سبزرنگ ايشان نامههاي همراهم را مزين كرده بود. آقاي شهيد رجايي عزيز انساني كم نظير، خداجو، مردم باور و عاشق شيداي آن امام فرزانه بود. روح بلند او در قالب جسماني كوچك و نحيف اين بزرگ مرد قرار و آرامش نداشت. او افتخارش اين بود كه مقلد امام و فرزند ملت و پاسدار آرمانها و ارزشهاي الهي است؛ هرگز پست و ميز و مسئوليتهاي اداري نتوانست ذرهاي وابستگي و خدشهاي در شخصيت و منش اين اسوه اخلاقي و فضيلت وارد سازد. آري، جامعه امروزي ما بيش از هر چيز تشنه ايمان، صداقت، تواضع و مظلوميت الگوهاي درخشاني چون رجايي است كه جز به خدا و عشق به خدمت و پايداري در راه ارزشها و آرمانهاي الهي به چيز ديگري نينديشند و حاضر باشند آبروي خود را با خدا معامله كنند.
جميله رجائي, فرزند شهيد:
اولين فرزند خانواده ام. پدرم با تمام مشغله ها و گرفتاري هايي كه داشت، با ما رابطه اي نزديك و دوستانه داشت، هرموقع دردلي داشتيم، با سعة صدر تمام به حرفهاي من گوش مي داد و رسيدگي مي كرد. اگر كاري كه كوچكترين مخالفتي با مكتب داشت، انجام مي¬دادم، با عمل خود خلاف بودن آن را به من ثابت مي كرد. آخرين شب جمعه پيش پدرم بودم. براي ما بسيار قابل اهميت و عبرت انگيز بود. پدرم به موقع، دعاي كميل را خواند و بعد از مادرم شنيدم كه طبق معمول براي نماز شب برخاسته بود. حتي در مستحباتي كه از دستش برمي آمد كوتاهي نمي كرد، مثلاً يكي از نمونه هايش انجام دادن غسل جمعه بود كه هرگز فراموش نمي-كرد. خلاصه در مسايل عبادي به جايي رسيده بود كه انجام مستحبات هم برايش ملكه بود.
براي كسي كه بخواهد عبرت بگيرد، زندگي پدرم همه اش خاطره است؛ اما يك مطلب جالب اينكه يك روز كه پدرم اول وقت نماز مي خواند، گفتم پدر چه اشكالي دارد كمي ديرتر بخوانيد؟ در جواب به من گفت: يكدفعه در سال 42 نمازم را ديروقت خواندم؛ از آن موقع نذر كردم نمازم را اول وقت بخوانم و اگر اين كار نكردم، يك روز روزه بگيرم.
يك روز در زندان نماز جماعت مي خواندند كه مأمورين زندان فرشي را از زيرپاي آن ها مي كشند و با اين همه باز نمازشان را ادامه مي دهند و ما هر وقت مي پرسيديم كه كي از زندان آزاد مي شويد، مي گفت: اميد نداشته باشيد؛ شايد هيچ وقت.
منافقين كه عامل اصلي اين فجايع هستند سال ها در ميان ما زندگي كرده و نفاق اخلاقي و انواع نفاق در لابه لاي زندگيشان نفوذ كرده است. احتياج به زمان است تا کاملاً رسوا و شناخته شوند. كوچكترين وظيفه ما به قول امام، مراقبت هاي اجتماعي است كه اگر مشكوك شديم حتماً پي گيري كنيم و ديگر اينكه هر شهيدي كه مي دهيم، نااميد نشويم و دنباله رو راه آن ها باشيم.
به قول رهبرمان سنگر هركس محل توليد و يا كار اوست. مهم ترين مسأله براي آينده كشور ما تقوا و تخصص است كه فكرهاي ما، كه مردان و زنان فردا هستيم، بارور شود و كشورمان را به خودكفايي برسانيم.
در عين اينكه وحدت خود را بايد حفظ كنيم و در پايان اميدوارم كه همه دانش آموزان دنباله رو راه اين شهيدان باشند و درس استواري از معلمان شهيد انقلاب كه چه در زندان و چه در دوران آزادي بيشترين شكنجه ها را كشيدند و مقاومت كردند، بياموزند.
خوشنويسان، مديركل اسبق آوزش و پرورش تهران:
با دو بزرگوار شهيد رجايي و باهنر از سال 1347 افتخار آشنايي و همكاري داشتيم. در مدرسه كمال نارمك و در مدرسه قدس با ايشان همكار بودم.
آقاي رجايي از سال 47 در مدرسه كمال معلم هندسه بودند. قبل از اينكه ايشان زندان بيفتند. جلسات دورهاي تفسير قرآن در منزل آقاي رجايي و آقاي باهنر برگزار ميشد.
شهيد رجايي در بازگشت از سفر فرانسه، به عراق رفت و خدمت امام رسيد، وقتي برگشت دستگيرش كردند و زندان رفت، مدرسه كمال هم بعد از آن بسته شد كه در حقيقت مركزي غيررسمي براي عدهاي از انقلابيون بود.
در دوران زندان، بنده با منزل ايشان رفت و آمد داشتم. الحق كه همسر شهيد رجايي در حيات سياسي ايشان بسيار تاثير داشت. بسيار صبورانه مشكلات را ميپذيرفت.
يادم هست درهمان ايام سقف اتاق ايشان ريخته بود. خواهش كردم كه بنا بياورم خانم ايشان قاطعانه گفت«نه» اين زن و مرد يعني شهيد رجايي و همسرش، حتي وقتي كه رجايي رئيسجمهور شد، با ابلاغ حقوق معلمي زندگي كردند. بسيار جالب است كه سه سال بعداز شهادتش، سال 63 در مكه، رئيس سازمان بازنشستگان كل كشور آقاي كربلايي مرا ديد و به من گفت، شهيد رجايي با حقوق معلمي باز نشسته شده، شما از خانم ايشان اجازه بگيريد تا ما پايه حقوق ايشان را اصلاح كنيم. پس از برگشت، همسر شهيد رجايي بازهم در جواب ما گفت: خير.
شهيد رجايي خودش را وقف انقلاب كرده بود. بعضي وقتها خدمتش ميرسيدم، ميديدم روي موكت دراز كشيده و چشمش را بسته است. ميگفت خوشنويسان مطلبت را بگو، بيدارم.
در ملاقاتي كه همراه آقاي رجايي در قم خدمت امام رسيديم، امام بعد از اين كه گزارش ايشان را درباره آموزش و پرورش شنيد، فرمود انشاالله اگر اين گونه كار كنيد(اشاره به نوع كار كردن شهيد رجايي كه از لابهلاي گزارش فهميده بود) 20 سال طول ميكشد تا به نقطه صفر برسم. اصولا رجايي ارادت عجيبي به امام داشت. آن روز تنفيذ حكم ايشان را همه از تلويزيون ديديم واقعا ارادت مريدانه رجايي به امام تكاندهنده است.
براي رجايي سادهزيستي فقط يك روش شخصي نبود بلكه در حكومت هم آن را اعمال ميكرد.
اولين نصيحت ايشان به من پس از اين كه مدير كل آموزش و پرورش تهران شدم اين بود كه برو سعي كن اين اتاق را كوچكتر و كمتر كني نه اين كه زيادش كني.
دكتر مجتبي رحماندوست، مشاور رئيس جمهوري
رجايي آدم خيلي بيادعايي بود و اهل قيافه گرفتن نبود. زماني كه رجايي نخستوزير بود، بازديدي از دانشكده افسري نيروي زميني ارتش داشتيم. شيوه حركت رئيس جمهور(بنيصدر) طوري بود كه همه بايد كنار ميرفتند و اداي احترام ميكردند. اما نخستورزير همراه مردم و پشت سر رئيس جمهور حركت ميكرد.
مردم از اين كه جلوي رئيس جمهور بيايند، نگراني و هراس داشتند اما به محض اين كه به رجايي ميرسيدند، لبخندي به وي ميزدند و ميگفتند، آقاي رجايي يك عكس با هم بگيريم، ميگفت: بگيريم، آدمها سختشان بود كه به رئيسجمهور يك كلمه بگويند، ولي راحت بودند كه به نخستوزير بگويند يك عكس با هم بگيريم.
خاطراتي ديگر از خانواده ,دوستان وهمکاران شهيد رجايي:
آقاي رجايي فردي دقيق و در كارش جدي بود . در چند سال كه با هم معلمي مي كرديم شاهد بودم محال است كسي به او مراجعه كند و از او بخواهد در نمره اي كه به او داده تجديد نظر بكند . ايشان فردي دقيق بود و به ارزيابي خود و نمره اي كه مي داد بسيار اطمينان داشت . در اين چند سال يك بار نديدم نمره اي را كه به دانش آموزي داده عوض كند .
در دوران معلمي كه با آقاي رجايي آشنا بودم ، احساس مي كردم از يك عزت نفس و علو طبع خاصي برخوردار هستند . يك مورد فرزند برادرش به من مراجعه كرد و گفت در يكي از درس ها يك نمره كم آورده است و اگر به او ارفاق نشود مردود مي شود . وقتي او گفتم خوب چرا به عمويتان نمي گوييد كه از معلمتان بخواهد اين ارفاق را به شما بكند كه مردود نشويد ؟ پاسخ داد: عموي من اصلأ اهل اين حرف ها نيست
كه بخواهد براي فرزند برادرش براي يك نمره ارفاق وساطت كند .
سال اول دبيرستان كه در دبيرستان كمال درس مي خواندم و به دلايلي چند سالي در خانه عمويم زندگي مي كردم ، از درس شيمي نيم نمره كم آورد . نمره 6/5 و نمره 7 نمره قبولي بود . معلم شيمي آقاي قلي زاده با اينكه نسبت من و آقاي رجايي را كه در
همان دبيرستان رياضي درس مي داد مي دانست ولي به من نيم نمره ارفاق نكرد به عمويم گفتم: عموجان ، اگر به من نيم نمره بدهد قبول مي شوم ايشان گفت باشد با معلمت صحبت مي كنم . بعد شنيدم ايشان رفته و با آقاي قلي زاده صحبت كرده كه اگر عبدالصمد درس شيمي را فهميده نمره بهش بده ولي اگر نفهميده ارفاق نكن آقاي قلي زاده هم پاسخ داده بود نه ، پسر برادرتان چون درس شيمي را دوست ندارد ، درس را نفهميده كه نمره كم گرفته است
لینک کپی شد
نظر شما
