غلامي شهري,اسماعيل
وصيتنامه
بسم الله الرحمن الرحيم
اِنَّ الَّذينَ آمَنو وَ عَمِلو الصالِحاتِ يَهديهِم بِا ايمانيهِم مِن تَحتهم الاَنهار و جَنّاتِ النَعيم.
آنانكه ايمان آورده اند و نيكو كار شده اند ، خدا به سبب همان ايمان ، آنها را به راه سعادت و طريق بهشت ، رهبري می كند تا به نعمتهاي ابدي بهشتي، كه نهرها از زير درختانش جاريست ، متنعم كرده اند.
( قرآن کریم ).
سلام و درود بر امام عصر، منجي عالم بشريت فرمانده و پشتيبان رزمندگان اسلام در جبهه هاي حق عليه باطل، و سلام و درود بر رهبر كبير انقلاب اسلامي، امام امّت، خميني عزيز، حامي مستضعفان جهان و صلاله پاك رسول الله و رهرو راستين سرور شهيدان حسين ابن علي (ع). سلام و درود بر تمامي شهداء تاريخ ، بالاخص شهداء انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي ايران و سلام بر شما امّت حزب الله و شهيد پرور ايران ، كه چنين فرزنداني را فداي اسلام و قرآن نموده ايد و همچنين بر شما همشهريان عزيز حزب الله شهرستان بهشهر.
همه مي دانيد 1400 سال پيش ، مردم درذلّت و ذلالت و گمراهي به سر مي بردند. رسول اكرم (ص) از جانب پروردگار مأمور شد ، تا مردم را از ذلالت و گمراهي نجات و راه سعادت را به آنها بياموزد. به مدت 13 سال ، حضرت زحمت و مشقتهاي فراواني را متحمل شد ، تا توانست دين مقدس اسلام را كامل و در جهان صادر نمايد. اما بعد از رسول اكرم (ص) كساني روي كار آمدند ، که دين خداوند را به دو قسمت تقسيم کردند و در اثر همين اختلافات باعث شد ، معاويه ها و يزيدی ها ، برگرده مسلمانان سوار شوند. اینان، حضرت علي و فرزند رشيد او، امام حسن را شهيد كردند و قصد داشتند نور خدا خاموش كنند. امام حسين (ع) ديد اسلام در خطر است و در مقابل يزيد قيام كرد و حاضر نشد تن به ذلّت دهد. حاضر شد خود كشته شود و زن و فرزندانش به اسيري بروند تا دين جدش باقي بماند. حسين با 72 تن از يارانش در مقابل صدها هزار لشگر كفّار جنگيد ، كه در عاشورا همه يارانش شهيد شدند. حسين در ميدان كارزار يكه و تنها فرمود: هل من ناصر ينصرني. آیا كسي هست که حسين را یاری کند؟ ولی كسي جواب او را نداد و ياريش نكرد.
اما من هميشه افسوس مي خوردم، اي كاش آنروز بودم و ياري مي كردم. الآن مي گويم حسين جان، اگر آنروز نبودم تا تورا ياري كنم ، امروز به نداي فرزند برومندت، امام امت خميني عزيز لبيك گفته ام . ملت شهيد پرور ايران بداند، كه ما سربازان امام زمان (عج) ، فقط براي رضا و خشنودي خدا مي جنگيم و تا زنده هستيم در برابر دشمن اسلام ايستاده و لحظه اي از مبارزه با كفر الحاد جهاني نخواهيم نشست و تا حاكميت كامل اسلام و نجات مستضعفان جهان، از چنگال خون آلود مستكبران ، به مبارزه بي امان و پي گير بر عليه آنان ادامه خواهيم و بحول قوه پروردگار و به ياري امام زمان ، كربلا را از چنگال صدام و صداميان در خواهيم آورد، البته تنها كربلا هدف نهایي ما نمي باشد ، بلكه پس از آزادي كربلا ، رو بطرف بيت المقدس ، كه خانه خدا و قبله اول مسلمين جهان مي باشد، می کنیم و آن را از چنگال صهيونيستهاي غاصب آزاد و پرچم پر افتخار لا اله الااﷲ را در سراسر گيتي به احتزاز در می آوريم، تا زمينه ظهور حضرت مهدی (عج) را كه حكومت جهاني اسلام مي باشد ، آماده نمائيم و تا رسيدن به اين هدف مقدس ، لحظه اي درنگ موجب خشم و غضب خداوند خواهد بود. و اميدوارم كه خداوند ما را تا رسيدن به اين هدف ياوری و پشتيبانی کند. در ضمن ، اگر به فيض شهادت نائل آمدم ، به فرزندانم سفارش مي كنم که ادامه دهنده راهم باشند و سلاح از كف افتاده مرا بردارند و براي پيروزي اسلام و قرآن و نبرد با دشمنان اسلام برخيزند، تا خون خود را براي باور نمودن درخت اسلام نثار كنند. فرزندان عزيزم ، خودتان بهتر مي دانيد كه با ريختن خون حسين ها، ابوالفضل ها ، اكبر و اصغر و قاسمها و حنظله ها بود كه درخت اسلام به ثمر رسيد است.
اگر كشته شدم ، راهي بود كه خودم انتخاب كردم، راه خدا و راه حسين است. براي من گريه نكنيد ، زيرا منافقين كوردل و از خدا بي خبر از گريه شما خوشحال مي گردند.
از برادران و خواهران بهشهر ، مي خواهم پشتيبان انقلاب باشند و امام را تنها نگذارند و به نداي او لبيك گويند ، تا سايه رحمت خداوندي او ، از سر ما كم نشود. اختلافات شخصي خود را كنار بگذاريد، زيرا اسلام در خطر است. برادران عزيز نگذاريد خون شهداء ما پايمال گردد. به خدا قسم همه شما مديون خون شهداء هستيد. مبادا خداي نكرده از رفتن به جبهه ها خودداري كنيد . همچنان از خواهران حزب الله مي خواهم صبور باشند و استقامت را، از سرور بانوان جهان زينب كبري (ع) بياموزند و كمك هاي خود را تا نابودي كفر و الحاد جهاني ادامه دهند.
خدايا از تو مي خواهم كه مرگ مرا، شهادت در راه خودت قرار دهي و تحت رايت و توجهات رسولت و با اوليايت قرار ده و از تو مي خواهم ، كه دشمنانت و دشمنان رسولت را بوسيله من نابود گردان.
كي رفته اي زدل كه تمنا كنم تو را كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را
غائب نبوده اي كه شوم طالب حضور پنهان نبوده اي كه هويدا كنم تو را
در خاتمه، نماز و سخنراني مرا حجت السلام سيد صابر جباري امام جمعه محترم شهرستان بهشهر بخواند. اگر تشريف ندارند، حجت السلام سيد جعفر حسيني بخواند و مرا با لباس سپاه در بهشت فاطمه، در كنار شهيدان راه حق و فضيلت دفن كنند.
از شش دانگ خانه، 3 دانگ آن مال همسرم ، اقدس طوطبي مي باشد. سه دانگ ديگر آن , بعد از درگذشت من بین فرزندانم بطور مساوي تقسيم گردد. مي توانند نماز و روزه آنرا بدهند، آنهم بطور مساوي تقسيم نمايند و اثاثيه منزل بين خودشان تقسيم كنند.
به اميد پيروزي نهایي در جهان انشاالله
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي حتي كنار مهدي خميني را نگهدار.
آنكس که تورا شناخت جان را چه كند فرزند و عيال و خانمان را چه كند
ديوانه كي هرد و جهانش بخشي ديوانه تو هر دو جهان را چه كند
مورخه 64/12/11 اسماعيل غلامي شهري
آثار باقی مانده از شهید
اينجانب، اسماعيل غلامي شهري شماره شناسنامه ،1637 تاريخ تولد 1307 صادره از بهشهر، كارگر كارخانه چيت سازي ، مدت خدمت، سي و نه سال تمام. مورخه 59/12/1 بازنشست شده ام.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي در بهشهر كميته اي تشكيل شده بود، مسئول آن از رئيس كارخانه خواسته كه من در كميته انجام وظيفه نمايم، اتفاقاً موافقت كردند كه كارم را در كميته انجام دهم و حقوق خود را از كارخانه دريافت دارم. در مورخه 57/11/25 مشغول شدم، بعد از 7 ماه سپاه تشكيل شد . من هم همكاري خود را ادامه دادم. در مورخه 59/5/25 در كردستان درگيري دمكراتها و كومله ها با ارتش و سپاه بوجود آمد. من باتفاق عده اي از برادران سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، به كردستان، شهر بيجار ديوان دره و از آنجا به تكاب و از تكاب به نصرت آباد رفتیم و در آنجا مستقر شديم.
فرمانده سپاه نصرت آباد، به فرمانده ما گفتند كه، در اين نزديكي دهي است بنام احمد آباد سفلي و احمد اولياء. دو روز پيش درگيري شده بود، چند تن از برادران شهيد و مجروح شدند و 3 تن ديگر اسير شدند و يك استوار ژاندارمري ، که روي كاليبر پنجاه كار مي كرد فرار نموده و كاليبر پنجاه را دمكراتها به غنيمت گرفتند و مردم از آن ده بيرون رفتند. اكنون دمكراتها هستند. فرمانده بلافاصله آماده باش دادند. 3 بعدازظهر بطرف آن ده رفتيم و با آنها درگير شديم . اين درگيري به مدت 2 ساعت ادامه داشت. از طرف فرمانده دستور عقب نشيني آمد، من به فرمانده گفتم: چرا عقب نشيني كنيم؟ گفت: چون ما به اين منطقه آشنايي نداريم و ممكن است هوا تاريك شود و ما را به محاصره خود در آورند ،از اين لحاظ به مقر سپاه مي رويم ، انشاء الله فرداي صبح ساعت 8 وارد عمل مي شويم. بالاخره شب را خوابيده و درساعت 8 صبح بطرف آن ده حركت کردیم تا ساعت 3/5 بعدازظهر، هردو ده از لوث وجود ضد انقلاب پاك سازي شد. در 200 متري ده دوم، قله اي بسيار بزرگ بود، فرمانده دستور داد ، كسي حق ندارد از اين قله جلوتر رود. امشب روي اين قله مستقر مي شويم و فرداي صبح به دهي كه در 300 كيلومتري هست ،( بنام حسن آباد كه اكثراً دمكرات و كومله مي باشند) مي رويم. انشاءالله بحول و قوه خدا و بياري امام زمان (عج) آنجا را پاك سازي خواهيم كرد. بلافاصله چند تن از برادران را به مقر سپاه فرستاد، كه مقداري تداركات و پتو و كيسه خواب بياورند. آوردند و بالاي قله رفتیم . يك ساعت از اين مقدمه گذشت، ناگهان صداي شليك تيراندازي از دو طرف بلند شد. يكي فرياد زد بيایيد مجروح را به بيمارستان ببريد. بلافاصله چند تن از برادران رفتند و مجروح را از روي قله به پایين آوردند و به بيمارستان فرستادند. اما 7 نفر ديگر ناپديد شدند. از اين واقعه بسيار ناراحت شد و گفت: من گفتم كسي از اين قله جلوتر نروند، چرا رفتند؟
با عصبانيت تمام گفت: كليه وسايل تداركاتي را از قله به پایين بياوريد. ديگر ماندن مادر اينجا بي فايده است، هرچه زودتر به مقر سپاه رفته و شب را خوابيديم. صبح بطرف آن ده رفتيم ، ولي اثري از آنها نبود. دوباره روي آن قله رفته و با دوربين اطراف آنرا نگاه كرديم و در يك كيلومتري روي قله ، 3 نفر ديده شدند . بطرف آنها رفتند ، 2 نفر را دستگير کردند و يك نفر ديگر فرار كرد. فرمانده ما يكي از آنها بازجویي كرد، جوابي نشنيد. دستور اعدام آنرا دادند و درهمان جا تير اندازي شد. دومي گفت: اين مرد پسر دارد، همه مسلح و در ميان دمكراتها هستند. من يك پسر دارم ، ازدواج كرده و از من جدا شده و چيزي از او ندارم. بعد گفت: دموكراتها سه نفر را فرستادند تا به شما ها اطلاع دهيم ، كه هفت نفر از شما ها را كشتند و در باغ انگور گذاشتند ، جنازه آنها را بگيريد. آنها هم بالاي قله آن باغ سنگر دارند، اگر برويد با رگبار مسلسل شما را مي زنند. فرمانده گفت: بايد برويم تا ببينيم كجا است؟ او را جلو انداختند و پش سر او حركت كرديم. همين كه به جنازه نزديك شديم، صداي رگبا ر مسلسل آنها از چپ و راست ما، مانند زنبور عسل مي گذشت. درهمين حال، يك جنازه را توانستيم بگيريم. بقيه آن درباغ انگور ماند. سه روز پي در پي رفتيم، ولی نتوانستيم جسد ها را بگيريم، چون آنها روي قله بودند و ما توي دشت بوديم و ما را با سلاح سبك و سنگين شان مي زدند. دومي را هم درهمان جا تيرباران كردند، ولي من اعتراض كردم و گفتم: اين مرد حقيقت را گفت، چرا اعدام كرديد؟ گفت: مگر نديدي 7 تن از برادران ما را شهيد كردند و سر و صورتهاي آنها را سوزاندند، هر قدر آنها را بكشيم باز جبران خون شهيدان مان را نكرده ايم. بالاخره به مقر سپاه آمديم ، نيروها همه اعتراض كردند و گفتند: تا هلي كوپتر نياید و آنها را سركوب نكند ، ما هرگز براي جنازه نخواهيم آمد.
اين خبر به نماينده امام كه در آنجا بود رسيد . بلافاصله به تبريز رفته، سه عدد هلي كوپتر آوردند، چند عدد راكت به آن دهي كه پاك سازي شده بود زدندد. دمكراتها از روي قله فرار كردند و جسد آنها را جمع آوري و بوسيله آمبولانس به زادگاهشان فرستاده شدند.
در مورخه 59/9/25، باتفاق برادران سپاه به سرپل ذهاب رفته بودم و اين مأموريت هم يك ماهه بود . وقايعي كه در اين مدت پيش آمد، به خاطراتم اضافه مي شود. باطلاع شما خواننده عزيز مي رسانم، در مورخه فوق به سرپل ذهاب ، پادگان ابوذر رفته و بعد از چند روز به خط مقدم جبهه آمده و به حالت پدافندي مستقر شديم، اما مزدوران بعثي شب و روز به طرف ما با توپ و خمپاره تیراندازی مي کردند. ولي بحول و قوه پروردگار عالم ، كوچكترين آسيبي به ما نمي رسيد . خوشبختانه خمپاره اندازهاي ما هر وقت بطرف آنها آتش مي كردند ، به چادرهاي تجمعي و يا انبار مهمات آنها اصابت می کرد و آنها به آتش کشیده مي شدند. يك روز من و يكي از برادارن براي آب به سرچشمه اي رفته و ظرف آب را پر كرده ، در حين آمدن به سنگرهاي خود بوديم ، ديدبان عراقی ما را ديده و چند خمپاره از روي سر ما رد شد و در فاصله50 متري ما افتاد و منفجر شد. بلافاصله آن منطقه را ترك و به سنگر هاي خود رفته و مشغول نهار خوردن بوديم، ناگهان از ساعت 12 تا ساعت چهار بعدازظهر، با توپ و خمپاره آن منطقه را زير آتش خود داشتند. بحمدالله كوچكترين آسيبي به ما نرسيده است، در ضمن يكي از خمپاره هاي يكصد و بيست در 25 متر جلوي سنگر ما افتاده ولی منفجر نشده است. يكي از برادران سپاه كه خود را چريك معرفي كرده بود، گفت: من اين خمپاره را خنثي مي كنم ، خمپاره را گرفت و درحدود پنجاه متر از تانك فاصله گرفته بودند که راننده تانك هم همراه او مي رود. در حين خنثي كردن آن، ناگهان منفجر شده و هر دو شهيد و بدن آنها پاره پاره شده. آنها را در يك كيسه گوني ريختند و به خاك سپردند.
وقايع ديگري پيش آمده چنين است. شبي به اطلاع فرمانده آن منطقه رساندند، كه نيروي متجاوز عراق قصد دارند به اين منطقه حمله كنند و به محض شنيدن اين خبر، چند تن از نيروها را به يك كيلومتري آنان فرستاد و دركمين نشسته اند. از آن طرف نيروهاي بعثي آمدند. برادران ما به طرف آنان آتش گشودند. مزدوران عراق با بجا گذاشتن خودرو پا به فرار نهادند. برادران ما مجدداً به چادرهاي خود برگشته و قرار بود فرداي صبح همه خودروها را به غنيمت گرفته و بياورند ، اما نيروهاي متجاوز عراق مجدداً برمي گردند و كسي را نمي يابند ، بدون اينكه به خودرو هايشان دست بزنند، در اطراف خودروها مين گذاري کردند و بازگشتند، حتي آن خودروها را به عين مشاهده نمودم. صبح فردا برادارن حركت كردند و نزديك به خودروها شدند، ناگهان يكي از آنها روي مين رفته جابجا شهيد شد. جسد آنرا گرفتند و بازگشتند. چند روز از اين مقدمه گذشت. از لطف و عنايت پروردگار هوا باراني شد و از شدت آن ، سيل جاري شد. پس از آن آفتابي شد و زمين ها كاملاًخشك شد. روزي فرمانده ما به اتفاق يكي از برادران جهت شناسايي به منطقه مي روند و در اطراف خودروها ، مين هاي بسياري را مي بينند ، با اينكه خود چريك ماهري بود، دست به مين ها نمي زند و از كنار آن عبور كرده و به داخل آن ماشينها رفته و پنج دستگاه بيسيم و چند قبضه سلاح سنگين و سبك و دو عدد موشك ضد هوايي، چند دست لباس و چند جفت پوتين به غنيمت گرفته و بازگشتند. من به فرمانده خود گفتم: شما كه درچريكي مهارت داشتيد، چرا مين ها را خنثي نكرديد، لااقل خودروها را هم به غنيمت مي گرفتيد؟ گفتند: خنثي كردن اين مين ها كار مشكلي است، بايد متخصص با تجربه بيايد و آنرا بررسي كند، اگر قابل خنثي است، خنثي كند، اگر نيست بايد هليكوپتر آنها را منفجر كنند، چون مين ها همه با هم متصل است، اگر يكي از آنها منفجر شود كليه آنها منفجر مي شود.
دوره سوم، اعزام به جبهه شدم.
در تاریخ 59/12/1 با برادران بسيجي به چالوس رفته، مدت يك ماه آموزش نظامي ديدم و با سلاح سبك و سنگين آشنا شدم. بعد از چهار روز مرخصي، درمورخه 60/1/5 به غرب كشور اعزام گرديدم.
در مورخه 60/1/7 وارد مريوان شديم. بعد از پنج روز توقف ، در دركي مستقر شديم. در مورخه 60/1/14 براي حفاظت آن منطقه روي قله بسيار بزرگي مستقر شده ايم، كه در زير آن ، باغ بزرگي بنام شيخ عثمان رهبر، بزرگ منطقه كردستان بود، که از ايران فرار كرده بود و به عراق پناهنده شد. بعد از ده روز نيروي تعويضي آمدند و ما را به قله پير رستم انتقال دادند. اين قله از ارتفاعات بسيار بلندي برخوردار بود، كه روي آن 2/5 الي 3 متر برف پوشانده و رفت و آمد بسيار دشوار و ناگوار بود. هر وقتي كه هوا طوفاني مي شد و رعد و برق مي زد، اگر تفنگي در دست داشتيم ،توليد برق مي گرديد و موقع نگهباني تفنگ را بزمين مي گذاشتيم، چون قبل از ما دو نفر درحين انجام وظيفه در اثر رعد و برق يكي شهيد و ديگري فلج شده بود. شبي را بخاطر دارم ، يكي از برادارن ما در حين رفتن و تعويض نمودن نگهباني خود، ناگهان رعد و برق زد. شانسي كه آورد بند قنداق در دستش بود، بدنه تفنگ توليد برق کرد، بلافاصله تفنگ را بر زمين انداخت و دوباره به راه خود ادامه داد و مجدداً رعد و برق زد. از لوله تفنگ ، مانند سيم جوشكاري جرقه مي ریخت. آن شب به خير گذشت. روي اين قله ما دسترسي به آب نداشتيم، همه روزه برفها را با بيل بداخل پيت هاي بنزيني مي ريختيم و روي چراغ ولور مي گذاشتيم ، برفها آب مي شدند و از آن استفاده مي كرده ايم. بعد از ده روز تعويض شده و به مقر سپاه آمده و استراحت مي كرديم. هنوز دو روز نگذشته بود، که از قله پير رستم و اودلان بيسيم زدند ، كه عده اي از دمكراتها و كومله به ما حمله كردند و احتياج به نيروي كمكي داريم . بلافاصله نيروها را به دو دسته تقسيم كردند، يك دسته بطرف پير رستم و دسته ديگر به قله اودلان حركت كرده. اين درگيري به مدت يك ساعت ادامه داشت. خوشبختانه آسيبي به ما نرسيد، ولي از آنها چند تن كشته و مجروح شدند و پا به فرار نهادند . پس از آن به جايگاه خود بازگشتيم.
يك روز از اين مقدمه گذشت، ما را به قله اودلان فرستادند، اين قله هم ارتفاعات زيادي داشت و تمام آنرا 2 متر برف پوشانده بود. از لحاظ آب هم، از برف استفاده مي كرديم. شبي طوفاني شده بود ، تگرگ هاي نقلي بجاي باران مي آمد. بعد از نيم ساعت، برف سختي آمد از داخل چادر نتوانستيم بيرون بياييم .آن شب نگهباني را در داخل چادر مي داديم و هر نيم ساعت ، يكبار بدور چادر گشت مي زديم. طوري بود موقع برگشتن جاي پاي خود را گم مي كرديم. بالاخره به مدت 11 روز اين ناگواريها را گذرانديم و پس از آن نيروهاي تعويضي آمدند و به مقر سپاه جهت استراحت بازگشتيم. در مورخه 60/2/16 نيروهاي جديدي از سپاه گرفته تا ارتش و بسيج به مقر ما آمدند و قصد پاك سازي آرامانات را داشتند. فرمانده براي توجيه آنها سخنراني ايراد كرد. بدين قرار بود كه باید امشب درساعت 8 وارد عمل مي شدیم. برادران سپاه و بسيج شروع به پاك سازي و برادران ارتشي پشت سر آنها مهمات بردند ، چون در آن زمان سپاه مهمات نداشت و از ارتش مي گرفتند و در زمان رئيس جمهوري بني صدر معدوم، كه او خود طرف دار آمريكا جهانخوار بود ، چندان اهميّتی به جنگ نمي داد و ارتش را از سپاه جدا كرده بود . در ساعت معين عمليات شروع مي شود. 30 - 20 نفر پيش مي روند، مهماتشان تمام می شود. ارتش هم مهمات نفرستادند و آنها به عقب برگشتند . درحين عقب نشيني ، كمين خوردند و12 شهيد و چند تن مجروح و 3 تن اسير شدند، كه آنها را به عراق تحويل دادند. يكي از آن برادراني كه از ناحيه پا مجروح شده بود ، بطوريكه خود در بيمارستان تعريف مي كرد: آن شب وقتي مجروح شدم، از بالاي قله به ته دره افتادم، خود را در گوشه اي پنهان نمودم ، كسي خبري از من نداشتند. آن شب را گذراندم تا صبح شد. از شدت درد نتوانستم خود را از آن مهلكه نجات دهم. در حوالی غروب ، بيهوش شدم. وقتي كه بهوش آمدم ، ديدم روباهي پاي مرا گرفته و از ته دره به بالا مي آورد. يك وقت متوجه شدم مرا نزديك پاسگاه شهداء، بالاي سر آرامانات گذاشته اند و از نظر من پنهان شدند . من هم از شدت درد مي ناليدم، ناگهان نگهبان متوجّه من شد و چند تن از برادران را فرستاد و مرا به بيمارستان بردند. بحمدالله اكنون حالم بهتر شده است.
چند روز از اين حادثه گذشت. دمكراتها شبيه خون زدند، از قله اردلان بالا و به 50 متري سنگر ما آمده اند.
صبح مزدوران بعثي، از آن قله را پاتك زدند. بعد از دو ساعت دمكراتها حمله كردند. درگيري سختي پيش آمد. بلافاصله با مقر فرماندهي تماس گرفته و گفتیم: هر چه سريعتر با توپخانه ارتش تماس بگيرند تا آتش كنند و نيروي تازه نفس بفرستيد. چرا که نزديك است قله از دست ما گرفته شود. ايشان تماس گرفتند. توپخانه ارتش روي آن قله آتش گشودند و از طرف ديگر نيروهاي تازه نفس رسيدند، آنها پا به فرار نهادند. اين درگيري به مدت دو ساعت ادامه داشت و ما 2 شهيد و 3 مجروح دادیم.
مأموريت ما، از تاريخ 60/1/14 الي 60/3/18 در دركي به پايان رسيد و ما را به نوار مرزي ايران و عراق آوردند و بين تنه و دكل پلي ،كه بطول 15 متر و عمق آن يك متر بود، كه از روي قله برف ، و آب از زير آن جاري مي شد ،مستقر كردند. با همكاري برادران ، شبانه از كنار پل، جوي آب كنديم. آبهایي كه از زير آن رد مي شد، به پشت انتقال داده و زير پل، پلاستيك پهن كرديم و استراحت نموديم. روزها زير پل ، شبها جاده ها را نگهباني مي داده ايم، تا اينكه مزدوران عراق و يا ضد انقلاب ها روي جاده مين گذاري كردند. بنابراين پنج شبانه روز با مشكلات فراواني روبرو بوديم، حتي نماز را نشسته مي خوانديم. بعد از پنج روز درخواست چادر نموديم، كه براي ما فرستادند. آن را روي قله نصب كرديم . از اين به بعد مشغول كندن سنگر شديم . بعد از 3 روز مزدوران بعثي ما را با آتش خمپاره هاي خود ، هدف قرار دادند . يكي از برادران ما، از ناحيه پا مجروح شده بود، او را به سنگر كمك پزشك بردند. مشغول پانسمان پاي او بود، ناگهان يكي از خمپاره ها داخل سنگر افتاد ، 4 نفر جادرجا شهيد و يك تن مجروح شده كه او را بلافاصله به بيمارستان مريوان فرستاديم . در مورخه 60/4/6 نيروي جديد جهت مستقر شدن در قله هاي ديگر ، كه درمقابل ما قرار داشته آورده بودند. همينكه 100 متر از جلوي ما گذشتند ، ناگهان بطرف آنها آتش گشودند. خوشبختانه در نزديكي آنها پلي قرار داشت، همگي خود را زير پل پنهان كردند. پس از خاموش شدن آتش، آنها از زير پل بيرون آمدند و راه خود را ادامه داده و به آن قله رسيدند. در حين رفتن روي قله آنها را ديدند و مجدداً با توپ و خمپاره آنها را هدف گرفتند ، به هر وضعي كه بود خود را به بالاي قله رساندند و مستقر شدند . صبح ساعت 8 دو نفر به چادر ما آمدند و گفتند: دو تن از برادران شهيد و روي قله افتاده اند، بايد آنها را پایين آورد. بلافاصله من با چند تن از برادران رفتيم تا آنها را از قله پایين آوریم و بوسيله آمبولانس به زادگاهشان فرستادند. در مورخه 60/4/8 ، آن به قله پاتك زدند ، تا ساعت 6 صبح پاتک ادامه داشت. پس از آن، 20 تن از تكاوران مزدور عراقي روي قله آمدند، تا به 25 متري سنگر آنها رسيدند و رزمندگان عزيز ما، آنها را به رگبار مسلسل بستند. مانند گنجشك از روي قله به زمين ريختند و بقيه آنها پا به فرار گذاشتند. مقداری سلاح سبك و سنگين به غنيمت گرفتند و به چادر ما آوردند.
در مورخه 60/4/14 ، مزدوران بعثي عراق موضع ما را به آتش خمپاره هاي خود گرفتند. در نتيجه يكي شهيد و ديگري مجروح شده، بلافاصله به بيمارستان فرستاديم. بعد از چند روز بهبودي يافته و مجدداً بازگشت. شهيد را هم به زادگاه خود فرستادند.
در مورخه 60/4/18 ، مزدوران بعثي حمله مجدد به قله اي كه برادران ما 20 تن از تكاوران آنها را به هلاكت رساندند ، حمله كردند. بلافاصله فرمانده ما با 3 توپخانه تماس گرفت و بطرف آنها آتش گشودند. 45 نفر از آنها را كشته و زخمي كردند و بقيه پا به فرار نهادند.
در مورخه 60/4/23 نيروي تعويض آمدند و ما را به مريوان فرستادند. مسئول گروهان به من مأموريت داده به نيروهایي كه روي قله ها مستقر هستند سركشي كنم. قله ها به نامهاي مختلف مشهور مي باشد، که به اين شرح هستند: 1- گيلن 2- دره تفي 3- سردوش 4- دوليه. در مورخه 60/4/24 يكي از جاسوسان مزدور عراق ، در مريوان دستگير و به پاسداران سپاه انقلاب اسلامي مريوان تحويل دادند. فرمانده سپاه منطقه كردستان ، بنام احمد توسليان از او بازجویي به عمل آورده و يك انبار مهمات كه در قوچ سلطان بود كشف كردند . همان شب چند تن از برادران را با خود برده بصورت چريكي، با كوچكترين درگيري توانستند بدون تلفات قوچ سلطان را آزاد و كليه مهمات را شبانه، بوسيله چند كاميون به مقر سپاه آوردند. بعد از دو روز، آنها را بصورت نمايشگاه، بيرون سپاه گذاشتند. مردم شهر از ساعت 7 صبح الي 7 غروب، از آنها ديدن مي كردند. مهماتي كه به غنيمت گرفته بود، به اين شرح مي باشد:
1- تير بارگرينوف 7 قبضه
2- فشنگ كلاش 28000 عدد
3- كيف تنظيم كاليبر پنجاه 0ا عدد كامل
4- اسلحه آرپي جی 6 قبضه
5- كاليبر پنجاه با پايه قبضه 2 عدد
6- بيسيم دوسي 13 عدد
7- فشنگ تيربار كلاش 10000 عدد
8- نوار تيربار گرنيف 17 جعبه
9- لوله يدكي گرنيف 6 عدد
10- مين ضد نفر 5000 عدد
11- مهمات خمپاره 82 76 عدد
12- لوله يدكي كاليبر پنجاه 6 عدد
13- مهمات خمپاره 120 ميليمتري 800 عدد
14- خشاب قناسه 20 عدد
15- تفنگ قناسه 4 قبضه
16- آرپي كه تيري 3 عدد
17- دوشكاه 2 عدد
18- خشاب كلاش 375 عدد
19- موشك انداز ضد هوایي 1 عدد
20- خمپاره 60 15 قبضه
21- خمپاره 82 6 قبضه
22- تفنگ كلاش 75 قبضه
23- پدافند هوایي 2 قبضه
24- زاويه خمپاره انداز 13 عدد
شعري از كردستان
زكردستان خبر آرم بهاره زمين از خون پاسدار لاله زاره
بهر جا مي روي از كوه و از دشت بسيجي اندران سنگر بيداره
هزاران حيف كه پاسداران چندند وليكن دشمنان بيش از شماره
بنقطه اش ببين خون بسيج كه از خونش بيابان لاله زاره
به هر جا مي روي كوه و بيابان كلي از بطن خون سر در مياره
بچشم خود بديدم مين شهيدان بسي بي دست و سر كردم نظاره
چه كوه بود از جوانان بي سر و دست بحدي بود كه تعداد بيشماره
زبيرحمي دشمن دان همين بس زآهن هر دوچشمان درمياره
ببيني گر تو چشمان شهيدان شهيد كربلا يادت مياره
بدان دشمن ترسو و نادان تصرف كردن ايران محاله
دوره چهارم به جبهه اعزام شدم.
مورخه 60/12/10 ، من باتفاق چند تن از برادران سپاه و بسيج به رامسر، جهت گرفتن كارت جنگي رفتیم، که 2 روز به طول انجاميد.
مورخه 60/12/12 ساعت 8 بامداد حركت كرده و د رساعت 3/30 دقيقه نيمه شب ، وارد اسلام آباد شديم.
مورخه 60/12/14 از اسلام آباد به باختران رفته و شب را در آنجا مانديم . ساعت 9 بامداد مورخه 60/12/15 به سنندج رفتيم . پس از دو روز توقف، مورخه 60/12/17 از سنندج حركت كرده و به مريوان آمديم و به مقر سپاه پاسداران انقلاب اسلامي مريوان رفته ، بعد از 24 ساعت به دليلی ، از آنجا رفته و در (تته براه خون) مستقر شديم. تمام شهرهاي آنها را تحت نظر داريم . وقتي كه شب ها ، چراغهاي آن شهر روشن مي شد، منظره زيبایي را مشاهده مي كرديم. مورخه 60/12/29 ساعت 8 شب، اخبار از راديو شنيديم، كه برادران ما در عمليات فتح المبين پيروزيهاي فراواني بدست آوردند. از شوق و ذوق تكبير الله اكبر، خميني رهبر، الموت صدام، الموت صدام گفتيم. ناگهان چند عدد خمپاره بطرف ما شليك كردند، بحمدالله كوچكترين آسيبي به ما نرسيد.
عيد نوروز باستاني سال 1361 را روي قله ها گذرانديم. مورخه 61/1/6 خمپاره انداز ما بطرف آنها آتش گشودند. در نتيجه ، چادرتجمعي و يك انبارمهمات آنها را به آتش كشيدند، كه ساعتها دود آن به هوا پراكنده بود. در مورخه 61/1/13 من و يكي ديگر از برادران سپاه، به جهت كار ضروري از راه خون تا پاستگاه دركي ، به مدت 6 ساعت تمام روي برفها پياده را ه آمديم. پس از خواندن نماز و خوردن نهار، با ماشين به مريوان رفته و بعد از 24 ساعت مجدداً با ماشين تا پاسگاه شهداء آمده و از آنجا تا راه خون رفتیم.
در مورخه 61/1/17، قرار بود نيروي تعويضي براي ما بفرستند. اتفاقاً همان روز مزدوران عراق با خمپاره هاي خود بروي ما آتش گشودند. سه، چهار تن از برادران ما مجروح شدند و با كمك برادران ، مجروحين را بوسيله برانكارد از روي قله هاي پر برف و يخ به كنار جاده آورده و از آنجا بوسيله آمبولانس به بيمارستان مريوان فرستاده شده اند. نيروي تعويضي ساعت 10 شب آمدند، مجدداً به مريوان بازگشتيم. مورخه 61/1/18 نيروهاي ما را به سرو آباد فرستادند. مورخه 61/1/20 از سروآباد به بريده و از آنجا به چشمه در انتقال دادند. بعد از يك هفته، مورخه 61/1/27 آماده باش دادند و گفتند: امشب عملياتي در پيش داديم ، كليه برادران آماده شدند و آنها را به 3 گروه تقسيم كردند. ساعت 12 شب ، هر گروهي از يك قسمت از قله ها حركت کرد. اتفاقاً آن شب، شب تولد حضرت فاطمه زهرا عليه السلام بود و با رمز يا زهرا عمليات شروع شد. تا ساعت 9 بامداد، چندين ده را از لوث وجود ضد انقلاب پاك سازي كرده و د رمسجد يكي از ده ها، بنام پايگلان مستقر شديم. دو روز از مقدمه گذشت. يك شب ساعت 11 ، يكي از آر پي جي زن های معروف كومله، با 3 گلوله آرپي جي كه قصد كوبيدن مسجد را داشت اسير شد و او را به مسجد آوردند و با او گفتگویي انجام گرفت. سؤال اول اين بود، گفتم: شما مگر مسلمان نيستيد؟ گفت: چرا من مسلمانم. گفتم: پس چرا با ما مي جنگيد؟ هدف شما چيست؟ گفت: ما از كردها دولت خودمختاري خواستيم ، به ما ندادند. گفتم: فرضاً دولت به شما خودمختاري دهد، از لحاظ تداركاتي چه داريد؟ گفت: هيچ چيز نداريم و بايد دولت به ما كمك كند. گفتم: اگر مي خواهيد دولت به شما كمك كند، پس اين چه خود مختاري است كه شما مي خواهيد؟ سكوت كرد و چيزي نگفت. مجدداً سؤال كردم و گفتم: ماهي چقدر حقوق مي گرفتيد؟ گفت: ماهي 800 ريال برابر 80 تومان. گفتم: چند سال آرپي جي زن هستيد؟ گفت: 3 سال. گفتم: اين مدت چند تا از برادران ما را كشتيد؟ گفت: كسي را نكشته ام . گفتم: اين 3 سال درهمين جا بودي؟ گفت: من درپاوه بودم و مدت 3 روز است که مرا از پاوه به اينجا آوردند. فرمانده دستور داد او را به زندان بردند و صبح ساعت 9 او را به (چشمه در دهي) ، كه ما در آن مستقر شده بوديم بردند. مردم آن ده زياد از دست اين وطن فروشان آسيب ديده بودند. او را درمقابل مردم آن ده تير باران كردند و به درك فرستادند . دراين عمليات ما هم 3 اسير ، دو نفر پيش مرگ كرد و يك نفر از برادران بهشهر بنام اسدالهي از بسيج بهشهر بود را، از دست دادیم. آن دو نفر را سربريدند و دركنار جاده گذاشتند و آن بسیجی را با خود بردند، بعد از يك سال جسد او را پيدا و به بهشهر آوردند. در مورخه 61/2/2 ما كه در روي قله مستقر بوديم، ساعت 11 شب بين ما وكومله ها درگيري پيش آمد و اين درگيري به مدت پانزده دقيقه طول كشيد.آنها پا به فرار نهادند و از آن منطقه دور شدند. مورخه 61/2/18 نيروهاي تعويضي آمدند و ما را به سرپل ذهاب انتقال دادند. جهاد سازندگي درآنجا مشغول ساختن پلي بودند، كه بطول 60 متر و عرض آن 4 متر مي باشد.ما از آن پل محافظت كرده تا ضد انقلابيان نتوانند آن پل را منفجر كنند، چون قبلاً يك پل قديمي را منفجر كرده بودند. در مورخه 61/3/10 ، مأموريت 3 ماهه ما به پايان رسيد و به بهشهر بازگشتيم.
دوره پنجم به جبهه اعزام شدم.
در مورخه 61/8/23 با چند تن از برادران سپاه به رامسر جهت گرفتن كارت جنگي رفته بوديم. پس از گرفتن كارت در مورخه 61/8/24 به جنوب كشور اعزام شدم. كليه نيروها به موسيان و از آنجا به خط مقدم جبهه زبيداد بردند. نظر به اينكه، فاصله ما با دشمن 3 الي 4 كيلومتر بود، براي نزديك شدن به مزدوران بعثي، 3 كانال به مسافت 850 الي 900 متر كنديم. شبها در انتهاي كانال كمين مي نشستند تا دشمن نتواند نفوذ كند. يك ماه در خط بوديم، دراين مدت دو بار تك زديم، وحشتي در دل دشمن انداختيم . از پشت خاك ريزها فرار كردند و نيروهاي ما صحيح و سالم بازگشتند. پس از يك ماه ، تيپ امام سجاد آمدند و ما خط را تحويل داده و به اهواز ، پايگاه شهيد بهشتي آمديم. در مورخه 61/10/18 از اهواز به دقابيه تپه ميتشاق آمدیم و در آنجا مستقر شديم. در مورخه 61/11/10، يكي از برادران تخريب براي خنثي كردن مين ها رفته بود تا چند تا از مين ها را خنثي كرد، ناگهان يكي از مين ها منفجر شد وایشان به شهادت رسید. در مورخه 61/11/12، يكي از گردان نيرو، جهت آموزش به تپه ميشتاق رفته بودند، ناگهان مين منفجر شده 2 تن شهيد و چند تن مجروح شدند. که اين منطقه در دست مزدوران عراق بود و كاملاً پاك سازي نشده بود. مورخه 61/11/،13 هواپيماي مزدوران بعثي، به مقر فرماندهي لشكر ما بمب هاي خوشه اي انداختند ، در نتيجه 6 تن از فرماندهان برجسته شهيد و چند تن مجروح شدند. در مورخه 61/12/15 ، هواپيماي عراق به منطقه ما آمدند. با هوشياري برادران پدافند ، سرنگون شدند. مورخه 61/11/17 ، عمليات مقدماتي والفجر 1 ، ساعت 9 شب با رمز يا الله يا الله آغاز شد.در شب اول ، پيروزي هاي فراواني بدست آوردند، ولي شب دوم، يك دانشجو مسئول بيسيم بود، که از منافقان و ضد انقلاب بود و كسي اطلاعي نداشتند و عمليات را لو داد و خود پناهنده به عراق شد و نيروهاي ما ضربه اي سخت خوردند و عقب نشيني نمودند. مورخه 61/11/19 من باتفاق چند تن از برادران، براي شناسایي به آن منطقه رفته بوديم. مزدوران بعثي ، پي در پي توپ و خمپاره بطرف ما شليك مي كردند. بحول و قوه خدا كوچكترين آسيبي به ما نرسيده است. يكي از خمپاره هاي 60 از روي سر ما رد شده و به پنج متري ما افتاد. خوشبختانه منفجر نشده است.
درمورخه 61/12/3 ، طبق دستور فرمانده لشكر، كليه نيروها را، از دقابيه به اهواز انتقال دادند، پس از آن به كليه نيروها ، يك هفته مرخصي داده شد. مورخه 61/12/10 كليه نيروها از مرخصي آمدند، بعد از دو روز از طرف فرمانده لشكر اطلاعيه صادر شد كه عمليات ما به تأخير افتاده و به كليه نيروهایي كه، مدت مأموريت 3 ماه آنها به پايان رسيده تسويه حسابی داده شود ، ولي به من تسويه حساب نداده اند. مدتي در پايگاه ماندم تا اينكه نيروي جديد آمدند. فرمانده لشكر مرا مسئول گردان ثارالله معرفي نمود. مورخه 62/2/5 نيرو را تحويل گرفتم. مورخه 62/2/7 نيروها را براي پدافندي به خط مقدم، بنام جوفر برده و مستقر شديم. مورخه 62/2/14 مزدوران بعثي همه روزه به طرف ما با توپ و خمپاره هاي 60 خود آتش مي گشودند. در اثر تركش خمپاره، 6 تن مجروح شدند. مورخه 62/3/6 نيروي تعويضي آمدند و ما نيز به پايگاه شهيد بهشتي آمديم و قرار شد نيروهاي ما را بعد از 12 روز به پايگاه شهيد بيگلو ببرند و آموزش دهند. نيروها از اين بابت سخت نگران شدند و گفتند: حال كه چنين است، به ما ده روز مرخصي دهيد، ولی لشكر موافقت نكرد. برادران بيشتر ناراحت شدند. مجدداً با لشكر صحبت كردم. گفتم: مدت 12 روز براي نيروها مشكل است، حال كه مرخصي نمي دهيد ماشين در اختيار ما بگذاريد و با وسايل تداركاتي نيروها را براي تنوع هوا هم كه هست به منطقه جنگلي ببريم و سرگرمشان کنیم ، تا اينكه اين مدت به پايان برسد. لشكر موافقت نموده، بعد از چند روز چند تا ماشين در اختيار ما گذاشتند و به هويزه ، سر مزار شهداء حق و فضيلت كه براي آزادي هويزه شهيد شده اند، رفته و پس از اداء فاتحه ، ظهر شد و نماز جماعت برگزار كرديم و نهار صرف ك
لینک کپی شد
نظر شما
