اشکتان را نبينم

کد خبر: ۱۲۵۰۹۹
تاریخ انتشار: ۰۸ مهر ۱۳۸۸ - ۱۰:۱۹ - 30September 2009
بسم‌الله الرحمن الرحيم. اصليت ما تهراني است. جد ما، آيت‌الله سيدمحمد هاشمي قندي، تاجر بزرگ قند ايران بود. ايشان الان چند مسجد دارند که يکي از آنها واقع در خيابان تختي است. بخشي از فيلم اخراجي‌هاي يک نيز در اين مسجد ساخته شده است و الان جزو آثار ميراث فرهنگي است. خودم هم 30 سال سن دارم و شش سال داشتم که پدرم شهيد شد. پدرم در تاريخ 28 ارديبهشت سال 64 شهيد شد. ما در مجموع هفت خواهر و برادر هستيم.

با توجه به اينکه در زمان شهادت پدرتان شش سال بيشتر نداشتيد انتظار ندارم که به‌طور مستقيم و حضوري ايشان را شناخته باشيد، لذا علي‌القاعده بايد از شنيده‌ها و جست‌وجوهايتان درباره ايشان بپرسم و اينکه چطور پدرتان را شناختيد؟‏
چهارم دبستان بودم که شروع به کار تبليغاتي براي آقا سيد کردم. به ظاهر 10 سالگي به اين کارها نمي‌خورد وليکن بنده خيلي عاشق ايشان بودم، به طوري که پول توجيبي‌هايم را به دور از چشم مادرم جمع مي‌کردم تا بتوانم عکس‌هاي شهيد هاشمي را با همان پول اندک چاپ کنم. يادم مي‌آيد يکي، دو بار به‌خاطر اين کار از شدت گرسنگي حالم بد شد ولي هيچ وقت نمي‌گذاشتم مادرم متوجه شود. مادرم مي‌دانست که من چقدر به شهيد هاشمي علاقه دارم. همه فرزندان شهيد هاشمي به ايشان علاقه دارند ولي فکر مي‌کنم که دوست داشتن من نسبت به بقيه خواهرها و برادرها اندکي تفاوت داشت؛ تا الان هم همين‌طور است. در زنگ تفريح و ورزش مدرسه به نمازخانه مي‌رفتم و شروع مي‌کردم به نماز و قرآن خواندن براي آقا سيد. فکر مي‌کنم بالاي 800 نگاتيو حلقه فيلم از ايشان را در آن زمان چاپ کردم. خب! اين نشان‌دهنده علاقه زياد من نسبت به ايشان بود. ‏

اين عکس‌ها بيشتر متعلق به چه دوراني از زندگي شهيد هاشمي اند؟
متعلق به سال‌هاي 59 تا 62. ‏

از گفته قبلي شما چنين برمي‌آيد که در گام اول پدرتان را بيشتر از طريق همين عکس‌ها شناخته‌ايد.‏
بله، من فکر مي‌کردم يکي از بهترين راه‌هاي شناخت پدرم همين عکس‌ها باشد که شکار لحظه‌ها و مستند بودند. هر عکس براي من حاوي مطلبي بود و روح من را جلا مي‌داد و باعث مي‌شد پدر را بيشتر بشناسم. قبل از اينکه اين عکس‌ها را چاپ کنم، يکسري عکس هم داخل آلبوم داشتيم که تعداد آنها هم زياد بود. مادرم براي اينکه حداقل از انتشار اين عکس‌ها توسط من جلوگيري کند، آنها را به يکي از دوستان شهيد داد که الان ما نمي‌دانيم کجاست. از جنوب کشور گرفته تا شمال و از شرق تا غرب به دنبال اين عکس‌ها رفتم ولي پيدايشان نکردم. آخر پدرم از تمام نقاط کشور عضو مي‌گرفت، بويژه از بابلسر، لاهيجان و... يادم هست نمايندگان مردم شهرکرد در مجلس که از نيرو‌هاي شهيد هاشمي هم بودند، دنبال عکس‌هايشان با اين شهيد مي‌آمدند تا از آنها در انتخابات استفاده کنند ولي متأسفانه آنها نيز عکس‌ها را برنمي‌گرداندند. ‏

اين عکس‌ها چه تصويري از پدرتان در ذهن شما ايجاد مي‌کردند؟
اين عکس‌ها براي من خيلي جذاب بود، بويژه عکس‌هايي که ايشان را در حال نماز نشان مي‌داد. من در قنوت شهيد هاشمي حالت خاصي مي‌ديدم. فکر مي‌کردم ايشان واقعاً در حال صحبت کردن با معبود است. ضمن اينکه پدرم در آن زمان تيپ منحصر به فردي داشت. اگر دوست داشتيد راجع به اين هم صحبت مي‌کنيم که چرا ايشان به‌عنوان يک فرمانده چنين تيپي داشتند. پسر چه‌گوآرا دو سال پيش به ايران آمد، در بهشت زهرا (س) وقتي عکس‌هاي آقا سيد را ديد خيلي تعجب کرد و همين باعث شد تا 2هزار عکس شهيد هاشمي را با خودش به کوبا ببرد.‏

درباره فعاليت‌هاي مبارزاتي ايشان در قبل از انقلاب براي ما توضيح دهيد.
‏عمق فعاليت‌هاي انقلابي شهيد هاشمي از سال 1342 شروع مي‌شود. ايشان با شهيد اندرزگو و گروه فداييان اسلام همکاري و در واقعه 15 خرداد 42 هم شرکت داشت. شهيد هاشمي در اين مبارزات چند تا از خودروهاي ارتشي را به آتش مي‌کشد، همين موضوع باعث مي‌شود تا ايشان مدتي به جنگل‌هاي شمال پناه ببرد چرا که حکومت مي‌خواست وي را دستگير کند. از طرفي ايشان عکس‌ها، نوارها و اعلاميه‌هاي حضرت امام (ره) را در استان تهران و استان‌هاي همجوار پخش مي‌‌کردند. پدرم گروهي قريب به 40 نفر از لوطي‌‌هاي حزب‌اللهي تشکيل داده بود که شب‌ها روي ديوار عليه نظام ستمشاهي شعار مي‌نوشتند. شعري هم مي‌خواند به اين مضمون که وقت، وقت خواب نيست. وقت، وقت انقلاب است، امام را تنها نگذاريم.

‏اشاره کرديد به سابقه فعاليت ايشان در گروه فداييان اسلام. بيشتر براي ما توضيح دهيد.
‏ايشان بسيار مخفيانه در اين گروه فعاليت مي‌کرد و شايد خيلي‌ها ندانند که ايشان عضو فداييان اسلام بوده است.‏

با ديگر شخصيت‌هاي انقلابي همچون شهيد بهشتي نيز ارتباط داشتند؟
‏پدرم بعد از انقلاب در حزب جمهوري‌اسلامي فعاليت داشت. آقا سيد عاشق شهيد بهشتي بود و سيمايشان هم به ايشان شباهت داشت. اين‌قدر بگويم که اگر به آقا سيد مي‌گفتي بعد از حضرت امام (ره) به چه کسي علاقه داري، مي‌گفت به شهيد بهشتي .

‏ دليل اين علاقه چه بود؟
فکر مي‌کنم همان دليلي است که باعث شد من وارد حوزه شوم. من به شهيد بهشتي علاقه دارم. من به شوق سه نفر وارد حوزه شدم؛ يکي حضرت امام (ره)، يکي امام موسي صدر و ديگري شهيد بهشتي. من از شهيد هاشمي به کس ديگري رسيدم و اين شخص کسي نيست جز شهيد عزيز ما، شهيد بهشتي که با پدرم نيز عکس دارند. اگر بخواهم بگويم سيد شهداي ما در قبل و بعد از جنگ چه کسي بوده، مي‌گويم شهيد بهشتي و اگر بخواهم بگويم سيد شهداي فرماندهان ما که بوده، بايد بگويم شهيد دکتر مصطفي چمران. البته ما بر حسب ظاهر مي‌گوييم و من خدا را شاکرم که به واسطه عکس‌هاي پدرم، شهيد چمران را نيز شناختم. منزل ما پر است از کتاب‌ها و عکس‌هاي ايشان.‏

عکس‌هايي که از شهيد هاشمي ديده‌ام نشان مي‌دهند ايشان از فرم بدني مناسب و ورزشکاري برخوردار بوده‌اند. سبک چريکي مبارزات ايشان نيز بي‌ارتباط با اين موضوع نبوده. زمينه اين مهارت‌هاي چريکي کجا بوده است؟
پدرم قبل از انقلاب و در سن جواني عضو گروه کلاه‌سبزها بود و آموزش‌هاي رزمي را نيز در آنجا ديده بود، ضمن اينکه ايشان با همه ورزش‌ها آشنا بودند. آقا سيد باستاني‌کار بود، يک جفت ميله باستاني داشت که داده بود درونش را با سرب پر کنند تا سنگين شود. خاطره‌اي در همين رابطه بگويم؛ روزي يکي از جاهلان به زورخانه مي‌آيد و شروع به کري خواندن با آقاسيد مي‌کند. مسابقه مي‌گذارند ولي آن فرد حتي يک بار هم نمي‌تواند ميله را بالا ببرد. اين را از بابت تأييد حرف شما گفتم. قدرت بدني ايشان خيلي بالا بود. ايشان وقتي به سربازي مي‌رود فرماندهانش اصرار مي‌کنند که عضو گروه ويژه شود.‏

آقاي هاشمي! مي‌خواهيم فعاليت‌هاي پدرتان پس از انقلاب و در پيوند با جنگ را بررسي کنيم. همان طور که اول مصاحبه گفتم ايشان نسبت به خيلي از فرماندهان شهير جنگ ما گمنام مانده‌اند. شما اين فرمانده جنگ تحميلي را بيشتر به ما معرفي کنيد .
ايشان عضو سپاه و ارتش نبودند تا برايش يادواره و همايش‌هاي زيادي برپا کنند. ما دو فرمانده جنگ‌هاي نامنظم در کشور داشتيم، يکي شهيد چمران و ديگري شهيد هاشمي. شهيد چمران به واسطه حضورش در لبنان و سابقه انقلابي‌اش در خارج از کشور بيشتر به جامعه معرفي شد، ضمن اينکه ايشان نماينده امام (ره) و وزير دفاع نيز بودند. همه اينها باعث شد، کساني را داشته باشد که پس از شهادتش برايش کار کنند ولي آقا سيدمجتبي هاشمي نه در سپاه بود و نه در ارتش. شهيد چمران بيشتر در غرب کشور بود و بعد به اهواز و جنوب کشور آمد ولي شهيد هاشمي، فرمانده جنگ‌هاي نامنظم گروه فدائيان اسلام در خرمشهر و آبادان بود که بعدها نيز چندين‌بار به کمک شهيد چمران شتافت. در حقيقت شهيد هاشمي از نخستين پايه‌گذاران نيروهاي مردمي در خرمشهر و آبادان بود که به نام فداييان اسلام معروف شد. فداييان اسلام يکهزار و 500 نيرو از سراسر کشور داشت.

چرا شهيد هاشمي شيوه مبارزات چريکي را انتخاب کرده بود؟
چه‌گوآرا يک کتاب دارد که در همين‌باره صحبت کرده؛ اينکه چرا با وجود ارتش بايد جنگ‌هاي نامنظم نيز داشت؟ بعضي‌ها در اوايل جنگ مي‌گفتند، جنگ‌هاي نامنظم معنا ندارد ولي بعداً به اشتباهشان اعتراف کردند.‌‌ اي کاش شهيد چمران و شهيد هاشمي بودند و دلايل خودشان را مي‌گفتند. من فقط به يک نکته اشاره کنم، اينکه در اوايل جنگ ارتش و سپاه به درستي شکل نگرفته بودند و اين موضوع، ضرورت مبارزات چريکي را ايجاب کرد.

آقاي هاشمي! عکس بسيار معروفي از پدرتان وجود دارد که در قالب پوششي چريکي پشت به دريا ايستاده‌اند. جذابيت و صلابت بسيار زيادي از پدرتان در اين عکس ديده مي‌شود. در واقع بنده چند سال پيش از طريق همين تصوير با پدر شما آشنا شدم و راستش را بخواهيد، شيفته نورانيت و جذابيت نهفته در آن شدم. درباره شناسنامه اين عکس براي‌مان صحبت کنيد.
شهيد هاشمي به دعوت آقاي حسين بشير، قائم‌مقام لشکر 25 کربلا که از نيروهاي پدرم نيز بوده به شمال کشور مي‌رود. اين عکس نيز در همان ايام و در ساحل درياي خزر گرفته شده است. خيلي از جوانان مانند شما با ديدن همين عکس شيفته شهيد هاشمي شده‌اند.

‏اگر اشتباه نکنم اين تصوير را روي يکي از ديوار نقاشي‌هاي اطراف ميدان ارک نيز کشيده‌اند.
‏بله، در خيابان خيام، گلوبندک. در واقع خيلي‌ها به واسطه همين عکس واقع در خيابان خيام با پدر من آشنا شده‌اند. 12ساله بودم که يک آلبوم عکس از شهيد هاشمي را به بنياد شهيد، خدمت آقاي سيدمحمد جزيي بردم - جا دارد از اين جانباز عزيز که برادر دو شهيد هستند قدرداني کنم- آلبوم را به ايشان نشان دادم و گفتم خودتان انصاف بدهيد که اين عکس کشيدني هست يا نه؟ همان لحظه سوار پيکان ايشان شديم و رفتيم به گشتن ديوارها. بنده در خيابان وحدت اسلامي کنوني به دنيا آمده‌ام و دوست داشتم عکس در آن محل کشيده شود ولي در نهايت ديواري را در منطقه بازار تهران پيدا کرديم که جاي بسيار خوبي بود. آقاي گنجي ‌نامي بودند که عکس ايشان را کشيدند. من خيلي دوست داشتم ببينم مردمي که از کنار اين عکس مي‌گذرند چه مي‌گويند. نگاه مردم در آغاز متعجبانه بود، مي‌ايستادند و به اين عکس نگاه مي‌کردند. هر کسي به نوعي نجوايي با اين عکس داشت. جالب اينجاست که وقتي در تاکسي از مردم مي‌پرسم چقدر صاحب اين عکس را مي‌شناسيد، مي‌گويند 15 سالي است که کشيده شده و عکس بسيار جالبي است، فکر کنم لبناني است. اغلب مي‌گويند شهيد هاشمي، ايراني نيست!

‏به سوابق همکاري شهيد چمران و شهيد هاشمي اشاره داشتيد، در عکس‌ها نيز اين دو شخصيت زياد کنار هم ديده مي‌شوند.
‏ما وقتي درباره نقش مردم در جنگ صحبت مي‌کنيم بايد بگوييم که چه کساني اينها را جمع‌آوري و سازماندهي مي‌کردند. سردار کوثري در يادواره شهيد هاشمي گفت، وقتي امام (ره)فرمان تشکيل ارتش 20 ميليوني را داد خيلي از بزرگان مملکت گفتند ما کلا چقدر هستيم که 20 ميليون هم رزمنده داشته باشيم. در اين ميان دو نفر سريع‌تر از بقيه به فرمان امام(ره) عمل کردند؛ يکي شهيد چمران بود و ديگري شهيد هاشمي. ايشان در شرايط اوايل جنگ که ارتش و سپاه خيلي سخت عضوگيري مي‌کردند بسياري از نيروهاي مردمي را جمع‌آوري و سازماندهي کرد. ‏

نقش فداييان اسلام در مبارزات خرمشهر و آبادان چه بود؟
‏22 روز پس از شروع جنگ، شهيد هاشمي در کنار مسجد جامع خرمشهر با آقاي جوانفکر که الان مشاور مطبوعاتي آقاي احمدي‌نژاد است، مصاحبه‌اي مي‌کند و مي‌گويد، 22 روز از جنگ گذشته و ما اينجا هستيم و راديو ‏BBC‏ که خودش را راديوي ممتاز مي‌داند، مي‌گويد خرمشهر سقوط کرده، در صورتي که اين خبر، دروغ و کذب است، اهالي خرمشهر و آبادان هم فهميده‌اند که اين راديو، راديوي دروغگويي است. اين در صورتي است که هنوز خرمشهر سقوط نکرده، لذا وقتي خرمشهر سقوط مي‌کند شهيد هاشمي در يک عمليات خودش را از خرمشهر به آبادان مي‌کشاند، البته ايشان از همان ابتدا در دو جبهه مي‌جنگيد؛ يکي در خرمشهر و ديگري در آبادان. در وهله اول ايشان در مدرسه فداييان اسلام آبادان مستقر مي‌شوند. بعد از آن ستادهاي عملياتي خودشان را در هتل کاروانسراي آبادان مستقر مي‌کنند. افراد زيادي به اين ستاد مي‌آمدند، مثلاً حضرت آيت‌الله خامنه‌اي از آنجا بازديد کردند. شهيد بهشتي، شهيد رجايي، آقاي رفسنجاني، آقاي شمخاني، شهيد فکوري و... نيز به آنجا آمده بودند.

‏خاطره‌اي هم از آن زمان وجود دارد؟
حضرت آيت الله خامنه‌اي که در آن وقت نماينده حضرت امام (ره) و امام جمعه تهران بودند آمده بودند خط فداييان اسلام. ايشان قدرداني مي‌کنند و مي‌گويند ما نام فداييان اسلام را بارها در جاهاي مختلف گفته‌ايم و از شما تعريف کرده‌ايم ولي الان که اينجا آمده‌ايم، مي‌بينيم شما خيلي پرنشاط‌تر و بهتر از آن چيزي که ما تعريف و تصور کرده‌ايم هستيد.

‏تجهيزات اين گروه چريکي از کجا تأمين مي‌شد؟ ‏
شهيد سيدمجتبي هاشمي تا آنجايي که مي‌توانست از خودش خرج مي‌کرد و از آنجايي که ميان کسبه بازار تهران اعتبار داشت از آنها پول قرض مي‌گرفت. خب، خيلي‌ها دوست داشتند اين کار را بکنند ولي اعتبار شهيد هاشمي را نداشتند. بعد از شهادتشان هم 10 ميليون بدهي داشتند که بخشي از آن را بخشيدند و بخش ديگر را خانواده به مرور پس داد. آقاسيد خيلي هم طلب داشت ولي کسي نبود که بيايد و اين طلب‌ها را پس بدهد. بعد از شهادتشان، با کيف‌هاي پر از پول به استقبال مادرم مي‌آمدند و اين نشان‌دهنده محبوبيت شهيد هاشمي‌ نزد آنها بود ولي يادم هست که مادرم پايش را روي درگاه در مي‌گذاشت و مي‌گفت ما شهيد نداده‌ايم که اين پول‌ها را بگيريم، برويد و ديگر نياييد و اين در صورتي بود که ما در وضعيت خيلي بدي بسر مي‌برديم.‏

چه تعداد اثر مکتوب درباره زندگي شهيد هاشمي وجود دارد؟ ‏
يکسري عکس‌ها و نقاشي‌هاي شهيد بود که آمدند منزل و بردند. ناگفته نماند که ايشان طراح ماهر قالي بودند. صداي بسيار رسا و زيبايي نيز داشتند و بچه‌ها از جبهه‌هاي مختلف مي‌آمدند تا دعاي کميل ايشان را بشنوند.

‏اگر مايل باشيد درباره خصوصيات فردي شهيد هاشمي در زندگي شخصي‌شان صحبت کنيم. ‏
روزي پدر و مادرم در اوايل ازدواجشان در خيابان وحدت اسلامي در حال قدم زدن بوده‌اند و مادر آقا سيد هم همراه آنها بوده که يکدفعه مادرم مي‌بيند پدرم زانو به زمين مي‌زنند و پاي مادرشان را مي‌بوسند. مادرم مي‌گفت من هر چه به اطراف نگاه کردم کسي در خيابان نبود تا بتوان اين حرکت آقا سيد را به حساب تظاهر گذاشت. عادت اين شهيد بزرگوار بوده که هميشه زانو به زمين بزند تا پاي مادرش را ببوسد. پدرم يک مغازه‌ تعاوني به نام وحدت اسلامي داشت و از اين طريق به دانش‌آموزان نيازمند مدارس منطقه، پوشاک هديه مي‌داد يا زماني که پيرمردي، مستمندي يا فقيري به ايشان مراجعه مي‌کرد تا حداقل ميوه‌هاي پلاسيده را به رايگان بگيرد، پدرم به شاگردش اشاره مي‌کرد تا بهترين ميوه‌ها را براي او کنار بگذارد و سپس آنها را با يک گاري به در خانه‌اش مي‌فرستاد. به شاگرد مي‌گفت، برو در منزلش و به هواي ميوه گذاشتن ببين در و ديوارهاي منزلش چگونه است؛ اگر تعمير مي‌خواهد آن را تعمير کنيم. ايشان قبل از انقلاب هر جا هنگام نماز مي‌شد شروع به اذان گفتن مي‌کرد و در همان جا نماز مي‌خواند. يک‌بار کنار مغازه، دستشان را به حالت دعا برداشته بودند که يک نفر از کنار ايشان رد مي‌شود و فکر مي‌کند پدرم مستمند است، مبلغ پولي کف دست آقاسيد مي‌گذارد و مي‌رود! در آن سال‌ها برگزاري مراسم عروسي در تالار تازه مد شده بود و آقاسيد معتقد به رفتن به چنين عروسي‌هايي نبود لذا اگر هم مي‌رفت براي اينکه جو را عوض کند با صداي بسيار زيبايش شروع به اذان گفتن مي‌کرده. اذان ايشان آنقدر زيبا بود که همه لذت مي‌بردند و گوش مي‌دادند.‏

تصور مي‌کنيد نسل سوم- چهارم بويژه نسل‌هاي بعد انقلاب چقدر پدر شما را بشناسند؟ فکر مي‌کنيد از ايشان به‌عنوان يک قهرمان ياد کنند يا يک الگو؟
من دوست دارم ايشان را به‌عنوان يک پهلوان بشناسند. من مي‌گويم چرا جوان‌هاي ما بايد سراغ آرنولد بروند، چرا در سالن‌هاي پرورش اندام، آمپول‌هاي آنچناني به خودشان مي‌زنند تا تنشان به اصطلاح باد کند يا مي‌روند دنبال راکي‌ها و... ما کسي همچون شهيد هاشمي را داريم که پسر چه‌گوارا آمده و 2هزار قطعه عکس از او را با خودش به يادگار برده. پسر چه‌گوارا نام شهيد هاشمي را نمي‌دانست ولي با افتخار کنار عکس او ايستاد و عکس يادگاري گرفت. خب اين نشان‌دهنده اين است که چه رابطه‌هاي خوبي دارد برقرار مي‌شود. شهيد هاشمي نه‌تنها خوش‌تيپ بود بلکه باطن زيبايي نيز داشت و يک شيعه علوي جذاب بود، پس چرا نبايد کار کنيم؟ ايشان يکصد نفر از نيروهاي کميته را سازماندهي مي‌کنند و به صورت داوطلبانه به کمک نيروهاي شهيد بروجردي در کردستان مي‌روند و نخستين گروه ضربت را در آنجا ايجاد مي‌کنند. من عکس‌هاي‌ شهيد هاشمي را بزرگ کرده‌ام و کنار مزارش گذاشته‌ام تا همه استفاده کنند. جالب اينجاست که حتي دختران دانشجو و غيردانشجو نيز زياد بر سر مزار پدرم مي‌آيند و کنار ايشان دعاي توسل و نماز مي‌خوانند. وقتي از آنها مي‌پرسم از شهيد هاشمي چه چيزي مي‌دانيد، مي‌گويند دوست شهيد چمران بوده. من وقتي اين لحظات را مي‌بينم به بابا مي‌گويم حالا ديگر پسر و دخترهاي زيادي داري، هم عروس و داماد داري، هم نوه و نتيجه. به شوخي به ايشان مي‌گويم، ما ديگر در اين وسط چه جايي داريم؟ ما که هستيم؟ اين همه فرزندداري، خوشا به حالت! و خوشحالم که اين اتفاق افتاده، چرا که سال‌ها آن قبر بدون زائر بود ولي الان آنقدر کار شده که اين مزار را مي‌شناسند و به طرف آن هجوم مي‌آورند. چند وقت پيش حاج‌علي فضلي کنار عکس شهيد هاشمي سلام نظامي داد و با آن عکس گرفت و اين خيلي براي من ستودني بود.

درباره ترور و شهادت ايشان براي ما صحبت کنيد.
‏پدر من در سال 64 در تهران ترور شدند. نکته اينجاست که سال 64، سيل ترور شخصيت‌ها در کشور فروکش کرده بود و ما از فضاي ترور دور شده بوديم که پدرم را شهيد کردند. ايشان بارها هدف سوء قصد قرار گرفته بود ولي چون اسلحه داشت توانسته بود از خودش دفاع کند. همان‌طور که گفتم آقاسيد چريک بود لذا شيوه دفاع از خود را بلد بود. در يکي از برنامه‌هاي ترور ايشان، جاکليدي در خانه را با قير پر کرده بودند تا پدرم پشت در معطل شود و بتوانند ايشان را شهيد کنند. جوي کوچکي نزديک خانه ما بود که پدرم از آن به‌عنوان سنگر استفاده مي‌کردند، در اين اتفاق نيز به داخل اين جوي پريده و همه تروريست‌ها را با تير زده بودند. يک بار نيز مادرم را به گروگان گرفته بودند که به واسطه ورزشکار بودنش توانسته بود تروريست‌ها را خلع سلاح کند يا مثلاً چندين‌بار خواستند منزل ما را بمبگذاري کنند ولي عملياتشان لو رفت. در يکي ديگر از حوادث ترور پدرم، مادرم چادرش را جلوي آقاسيد باز مي‌کند تا تير به ايشان نخورد، آنها نيز دلشان به رحم مي‌آيد و پشيمان مي‌شوند و مي‌روند. جا دارد از مادرم که واقعا در سختي‌ها و مشقت‌ها فداکارانه ايستادگي کرد - آقاسيد، ماه‌ها به خانه نمي‌آمدند و مادرم از ما نگهداري مي‌کرد - تشکر کنم.

به چه صورت ايشان را ترور کردند؟
شهادت ايشان اين‌طور بود که ضاربان به آقاسيد مي‌گويند، از راه دور آمده‌ايم، کرکره تعاوني را بالا بکشيد و از اجناستان به ما بدهيد. ايشان هم که اسلحه همراهشان نبوده در را باز مي‌کنند و ضاربان سريعاً به داخل تعاوني مي‌ريزند و ايشان را با تير مي‌زنند. يک ساعت تمام مردم ماشين مي‌آوردند تا آقاسيد را به بيمارستان ببرند ولي به آنها اجازه داده نمي‌شد. مي‌ترسيدند آقا سيد دوباره به دست منافقين بيفتد. بعد از 2ساعت که ايشان را به بيمارستان بردند هنوز زنده بود؛ با وجود اينکه 2 گلوله به سر ايشان اصابت کرده بود و يکي- دو روزي هم آقاسيد به خاطر پيشواز ماه مبارک رمضان روزه گرفته بود. يادم هست آقا سيد براي افطارشان، فرشي در آشپزخانه انداخته بودند. روز ترور خواهر کوچکم مربايي را که سر سفره بود ريخت و مادرم ناراحت شد. خواهرم بعد از گريه کردن، ساکت شد. وقتي که آقا سيد مي‌خواستند بيرون بروند، خواهرم يقه پيراهنشان را گرفت و نمي‌گذاشت بيرون بروند. بالاخره هم کاري که تقدير شده بود، انجام شد و ايشان به آرزوي خودشان رسيدند. يکي از دوستان شهيد در همان ايام مي‌گفت مطمئنم سيد را از پشت زده‌اند چرا که سيماي آقاسيد هم نوراني بود و هم جاذبه داشت لذا کسي جرأت نداشت به صورت ايشان اسلحه بکشد. در واقع چنين هم بود، پدرم را از پشت زده بودند.

‏خاطره‌اي از ايشان براي ما تعريف کنيد.
‏آقا سيد خيلي به پرنده علاقه داشتند. يک کاسکوي سخنگو داشتند که هر چه ايشان مي‌گفتند را حفظ و تکرار مي‌کرد. آقاسيد شب‌ها به نماز مي‌ايستادند و هر صبح که مي‌خواستند از منزل خارج شوند غسل شهادت مي‌کردند. دقيقاً همان لحظه که آقاسيد براي نماز بلند مي‌شدند، اين حيوان طبق عادت شروع مي‌کرد به اذان گفتن و تکرار الفاظ نماز. مادر تعريف مي‌کند، وقتي آقاسيد ترور مي‌شوند و به شهادت مي‌‌رسند، اين حيوان خودش را به در و ديوار قفس مي‌زده و دائماً تکرار مي‌کرده مجتبي، مجتبي، مجتبي... تا اينکه آن را به يکي از آشنايان مي‌دهند ولي چند روز بعد مي‌ميرد. ايشان با اينکه از زور بازوي بسياري برخوردار بودند ولي هيچگاه زورگويي نمي‌کردند. همه افراد لات خيابان شاپور (وحدت اسلامي کنوني) به ايشان احترام مي‌گذاشتند و هرگاه ايشان را مي‌ديدند از روي احترام از کنار ايشان نمي‌گذشتند چراکه دوست نداشتند آقا سيد آنها را با آن تيپ خاص و دکمه باز ببيند.

‏ حرف آخر...
شهيد سيدمجتبي هاشمي موجب فخر ماست. ايشان حافظ دعاي کميل بود. کسي بود که نخستين مسجد را در خط مقدم جبهه ساخت. ايشان وقتي در جبهه اسير مي‌گرفت اجازه نمي‌داد کسي به آن اسير تعرض کند. اسير را به حمام مي‌برد و خودش او را ‌تر و تميز مي‌کرد، دوستانش ديده بودند که حتي زير بغل اسير عراقي را نيز خودش تراشيده بود و اگر مريض بودند به درمانگاهشان مي‌برد. شما ببينيد اين اقدامات چه تحولي در اسرا ايجاد مي‌کرد. براي اسرا شعري ساخته بود به اين مضمون که اينجا اسلام حاکم است، ما شيعه هستيم و رهبرمان امام(ره) است، پس نترسيد، شما اسير نيستيد، شما مثل خودمان هستيد. با اين اشعار آنها را روشن مي‌کرد. شهيد هاشمي کسي است که با منافقين صحبت مي‌کرد تا راهنمايي‌شان کند و در جواب آنهايي که به اين شيوه او انتقاد مي‌کردند، مي‌گفت اسلام دليل دارد و ما صاحب دليل و برهان هستيم، انقلاب ما اصيل، مستدل و با منطق است و در نهايت من مطمئنم روزي فيلم شهيد هاشمي ساخته خواهد شد، همانطور که در حال حاضر مستند آن آماده پخش شده و قرار است در سالگرد شهادت ايشان[امروز] از تلويزيون پخش شود. تشکر مي‌کنم از معاون آقاي احمدي‌نژاد، آقاي دهقان که خيلي کمک کردند، تشکر مي‌کنم از آقاي مکرمي، کارگردان بسيار محترمي که مستند اين شهيد را دلسوزانه کار کردند و با توجه به محدوديت زماني - دو تا 35 دقيقه براي پخش مستند- تلاش زيادي براي تلخيص زيباي اين مستند 4ساعته کردند. از معاون آقاي دهقان جناب خامه‌يار تشکر مي‌کنم که الان در خيابان خيام در حال کشيدن عکس شهيد هاشمي هستند؛ نيمي از هزينه 30 ميليون توماني آن را بنياد تقبل کرده است و 15 ميليون تومان را نيز شهرداري مي‌دهد.

منبع: وطن امروز
 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین