گفتگو با حاج علي مالكينژاد
ـ فکر ميکرديد که بايد بعد از جنگ يك روز خاطرات جبهه را براي يک مصاحبهگر بگوييد؟
ـ به هيچ وجه. موقع حرکتمان از ايستگاه قطار، فکرم اين بود که يک روز هم جنازه ما را يکي از اين قطارها برميگرداند و روزي هم جنازه ما را توي خيابانهاي شهر تشييع خواهند كرد.
ـ دوست داشتيد اولين سؤالي که از شما پرسيده ميشود، چه باشد؟
در عمل و رفتار و اخلاق، چقدر شبيه شهدا هستي؟ و جواب ميدادم متاسفانه آنچه شهدا از ما ميخواستند، آن نيستم. البته شهدا از ما انتظار زيادي هم نداشتند. آنها احتياجي هم به ما ندارند. آنها رفتند و بهترين جا را براي خودشان انتخاب كردند. گويي ميبينم كه آنها به من ميخندند كه كجاي كاري! با كي بودي؟ چي شنيدي، چي ديدي، چه لحظههايي رو ديدي و چرا آنقدر زود فراموش كردي و اگر فراموش نكردي، چرا عمل نميكني؟!
ـ چطور شد پايتان به جبهه باز شد؟
حال و هوا و شور انقلاب و شيرينيهاي شرکت در تظاهرات عليه رژيم شاه را در سيزده ـ چهارده سالگي چشيده بودم. بعد از انقلاب هم که ستادهاي مقاومت شکل گرفت، شبها به ستاد ميرفتم و تمام آرزويم اين بود که يک سرنيزه به من بدهند تا به کمرم ببندم. با خوشحالي تمام در کوچهها و خيابانها تا صبح با دوستان گشت ميزديم. جنگ تحميلي که شروع شد کاروانهاي اعزام به جبهه را ميديدم که در حرم مطهر حضرت معصومه(س) و زمين غروي تجمع ميکردند تا به مناطق اعزام شوند، دل روزهاي نوجواني من براي شهادت پر ميزد. چون شانزده سال داشتم، بسيج، اجازه اعزام به من نميداد، اما به هر طريقي که ميشد، مسئول اعزام را راضي کردم که براي مداحي و قرائت قرآن، مرا هم اعزام کنند؛ بهشرط آوردن رضايت نامه از پدرم.
پدرم خواب بود و من براي امضاي رضايتنامه، انگشت شصت پايش را با استامپ رنگي کردم و زدم پاي کاغذ و پايينش با يک خط خرچنگ قورباغه نوشتم «من راضيام كه پسرم علي برود جبهه». مسئول اعزام فهميد، ولي باز هم با اصرار و سمج بودن من قبول کردند. قبل از عمليات فتحالمبين بود كه به شوش اعزم شديم. در راه براي رزمندهها مداحي ميکردم. فرمانده ما تصميم گرفته بود که من و شهيد ابراهيمي را با اتوبوسها به قم برگردانند. من و ابراهيمي به صورت پنهاني فرار کرديم و در روستايي که خالي از سکنه بود 24 ساعت و شايد بيشتر، بيآب و بيغذا مانديم و بعد آمديم.
مجبور بودند ما را نگهدارند؛ گردان براي دومين بار بود که ميخواست به عمليات برود. اينطور شد كه من آموزش نظامي را به صورت عملي در خط مقدم ديدم. فتحالمبين، اولين عملياتي بود که من در آن شرکت داشتم و خدا توفيق داد تا پايان جنگ، حدود هشتاد ماه كه سفره شهدا پهن بود، كنار اين سفره ريزهخوار بوديم.
ـ از نوجوانيتان که همراه با جنگ سپري شد، راضي بوديد؟
در طول اين هشتاد ماه، نوجواني و جوانيمان گذشت؛ و خوب جايي گذشت. اگر واقعاً قدر بدانم، بهترين روزگارم دوران نوجواني و جواني بود كه در كنار شهيدان و بهترينهاي اين ملت و بهترين بندگان خدا گذشت. طي اين ايام در سيزده يا چهارده عمليات شركت كردم و هفت بار مجروح شدم. حاصل مجروحيت من هم اين بود كه چشم چپم نابينا شد و دست و پايم پر از تركش است. شيميايي شديد هم هستم كه خيلي از آن رنج ميبرم، ولي راضي به رضاي خدا هستم. اگر درد ميكشيم، اگر زجر ميكشيم در خواب، در بيداري و در راه رفتن، ممنون خدا هستيم كه اين لياقت را در اين حد داده كه لااقل يادمان باشد چه زحماتي براي اين انقلاب کشيده شد.
جنگ مثل نسيمي بود که وزيد؛ نسيمي كه در صبحگاه، زماني که عاشقان بيدارند و عبادت و بندگي ميكنند، ميآيد. دفاع مقدس، مثل نسيمي آمد و رفت، اما فقط عدهاي اندك متوجه شدند و بهره گرفتند.
ـ برنامههاي مداحي و توسلات چطور بود؟
گردانها سازماندهي خاصي داشتند. قبل از هر عمليات آموزشي خاص مربوط به عمليات داده ميشد. موقع نمازجماعتها و مراسمها برنامة مداحي و توسل به اهلبيت(ع) بود. گردانها هم در مواقع خاص برنامه داشتند و برنامه ميگرفتند. دوستان ديگري هم مداحي ميکردند، مثل شهيد رضا عزيززادگان، دايي محمد بيطرفان (شهيد بيطرفان)، شهيد سيدمجتبي بهاءالديني، شهيد اميرتوكلي، مهدي پروان يا آنهايي كه هستند مثل سيدمهدي تحويلدار، علي دائيرضايي، اصغر خجسته. اينها كساني بودند كه ميانداري ميكردند. هرچند اسم همه مداحها يادم نيست، ولي در اوج كار، ما بوديم و شهيد حسينِ مالكينژاد (اخوي ما) و يک وقتي هم آقاي عباس تجويديان بود.
لشکر هر روز بعد از نماز صبح، زيارت عاشورا داشت. دعاي توسل سهشنبه شبها، دعاي كميل شبهاي جمعه را داشتيم و مراسماتي هم خود گردانها ميگرفتند؛ يعني يك گردان اعلام ميكرد امروز برنامه دارد. بزمي را درست ميكردند و از گردانهاي ديگر هم به صورت دسته عزاداري راه ميافتادند، ميرفتند شركت ميكردند. معمولاً برنامههاي كلي در حسينيه لشگر بود كه با ده هزار ـ بيست هزار نفر (كمتر و بيشتر) برگزار ميشد.
ـ بهترين خاطرهتان از جنگ؟
يكي از خاطرههاي خوبم اين است كه يك شب اعلام كردند قرار است مقام معظم رهبري (که آن موقع رئيس جمهور بودند) به لشكر تشريف بياورند. شب دوم محرم بود و آقا سخنراني کردند. پس از سخنراني، ايشان فرمودند که قصد دارند براي روضه وسينهزني هم بمانند. من شروع كردم به خواندن. حدود يك ساعت طول كشيد. آن روز لشگر هم قيامت بود. الحمدلله و به لطف خدا و ائمه(ع) و شهدا، آن شب مجلس قشنگي برپا شد. بعد از مراسم، من رفتم گردان. زنگ زدند كه آقا ميفرمايند بروم پيششان. من يک اخلاقي داشتم، چون هميشه علاقه به سادات دارم، شال سبز زياد آماده ميكردم و ميبردم جبهه. مادرم با کمک مادران شهدا و رزمندهها شالها را آماده ميکردند و من هميشه به سادات لشگر شال ميدادم. توي اين كار معروف بودم. حتي لشگرهاي ديگر هم ميآمدند شال سبز ميبردند.
بعضي شالها را به صورت سفارشي درست ميکرديم. يکي از شالها را برداشتم كه براي آقا هديه ببرم و چفيه ايشان را بردارم؛ من به اتفاق فرمانده گردان خدمت ايشان رسيديم. وقتي وارد شديم (خدا شاهد است) يادم نميرود که ايشان با تمام قامت بلند شدند؛ يک لحظه از شدت شرم تمام استخوانهاي بدنم درد گرفت كه سيد اولاد پيغمبر و رئيس جمهور (آن موقع) بلند شدند. همديگر را بوسيديم و من شال سبز انداختم گردنشان. قسمت شيرين خاطره اينجاست که آقا از من قول گرفتند «اگر من دعوتت كنم كه در محرم پنج شب روضهخواني دارم، ميايي؟» عرض كردم: آقا، خوشحال ميشوم كه لايق باشم خدمتتان برسم؛ بعد از جنگ از دفتر رهبري زنگ زدند که آقا ميفرمايند در لشگر قول دادي که براي روضهخواني بيايي؛ من كه آن مساله از يادم رفته بود، خيلي تعجب كردم.
خاطرة ديگري از ايشان دارم: در بعضي از عملياتهايي كه برميگشتيم، همراه چند نفري ميشديم و خدمت مقام معظم رهبري (رئيس جمهور آن زمان) ميرفتيم و گزارشي از عملياتها به ايشان ميداديم. ايشان هم تأييد و تشويق ميكردند. يادم هست بعد از آزادي مهران، همراه شهيد حاج احمد كريمي و چند نفر ديگر از بچههاي گردان رفتيم خدمتشان. ايشان فرمودند كه قدر خودتان را بدانيد و كليد آزادي مهران دست شما بچههاي قم بود. چون بچههاي قم دو گردان شدند و طي يک ريسك، رفتند پشت دشمن مستقر شدند و سه مرحله عمليات كربلاي يك را در يك مرحله انجام دادند؛ ايشان از اين كار اطلاع داشتند كه گفتند كليد آزادي مهران دست شما بود. بعد گفتند حضرت امام در دعاهايشان به شما بچههاي قم دعاي استثنايي دارند.
ـ برادرتان، شهيد حسين مالكينژاد چطور شد به جبهه رفت با اينکه دوازده ساله بود؟
ـ شهيد حسين مالكي نژاد در دوازده سالگي آمدند جبهه و شانزده سالگي هم شهيد شدند. من در سال 62 براي مأموريتي به لبنان رفته بودم؛ حسين گروه سرودي داشت که هم تکخوان بود و هم مسئول گروه. آنها در يکي از صبحگاههاي مشترك سپاه قم شركت ميكنند و سرود ميخوانند. يكي از علمايي که آنجا حضور داشتند از حاج آقا ايراني كه فرمانده وقت سپاه قم در آن زمان بودند، ميخواهند اين گروه سرود را با خرج ايشان يك هفته به مشهد ببرند.
حسين مالكينژاد از آقاي ايراني درخواست ميکند که گروهش را ببرند مشهد، ولي او را يک هفته به جبهه ببرند. ايشان ميگويد تو كلاس اول راهنمايي هستي، حالا بگذار علي از لبنان بيايد باهم به جبهه ميرويد، ولي حسين اصرار ميکند و خانواده ما اجازه ميدهند که حسين يک هفته برود و به رزمندگان در جبهه سر بزند. حسين به جبهه ميرود و ديگر کسي نميتواند او را برگرداند. چهار سال در جبهه بود و در عمليات کربلاي هشت به شهادت رسيد.
ـ خاطرهاي از ملاقات شهيد حسين مالکي نژاد با شهيد علي لطفعليزاده را معمولاً بيان ميکنيد:
حسين اين جريان را براي «حاج آقا صادق محمودي» تعريف ميکند که ايشان آن وقت رزمنده بودند و آرپيچيزن. از او قول ميگيرد تا حسين زنده است براي کسي تعريف نکند؛ هجده سال بعد از جنگ در سفري که به مدينه رفته بوديم به اتفاق ايشان و حجتالاسلام ميرباقري در بقيع نشسته بوديم که ايشان اين جريان را تعريف كرد.
«حسين گفته بود معتقد بودم که رفاقتها و صميمي بودن با همديگر نبايد باعث شود که ما نسبت با فرماندهان و... برخورد نامناسبي بکنيم. رفاقتها در جاي خودش، اما در جبهه بايد احترامها بر اساس قواعد نظامي باشد؛ شهيد علي لطفعليزاده يک روز جلوي من رفتاري با يکي از فرماندهان ميکرد که باعث ناراحتي من شد. به همين خاطر با شهيد علي لطفعليزاده سنگين شدم، اما قهر نكردم. چون ميدانستم قهر کار درستي نيست. سرسنگين شده بودم. سلامي ميکرديم و خداحافظ. ميرفتيم و ديگر باهم گرم نبوديم.
اين برخورد بود تا در عمليات بعدي علي لطفعليزاده شهيد شد و من مجروح شدم و در خانه بستري بودم. شبها رزمندها ميآمدند خانه براي ملاقات. آخر شب که همه رفتند، مادرم لامپ را خاموش ميكرد و ميرفت. وقتي خواستم بخوابم، ديدم يکباره در اتاق باز شد و کسي وارد شد و آمد جلوي تشک من نشست و سلام کرد. ديدم علي لطفعليزاده است. پرسيدم علي، تو كجا، اينجا كجا؟ آمدم لامپ را روشن كنم كه علي گفت نميخواهد. مادرت متوجه ميشوند. به من گفت: از ما ناراحت بودي، سراغ ما رو نگرفتي. گفتم من بروم يک سري به شما بزنم. گفتم مگه تو شهيد نشدي؟ گفت چرا. گفتم كجا بودي؟ گفت اجازه گرفتم که فقط يک سر به تو بزنم و بروم؛ يک خيار در بشقاب كنار تشك بود. علي لطفعليزاده خيار را پوست كند و نمك زد و نصف كرد. نصف خيار را داد به من و نصف ديگر دست خودش بود. يک لحظه گفت حسين، وقتم تمام شد. بايد بروم؛ ديدم رفت بعد و يک لحظه متوجه شدم که علي لطفعليزاده كه شهيد شده کجا و اتاق خانه ما کجا؟ ديدم در دستم يک نصف خيار نمك زده مانده است. شروع کردم به گريه کردن. مادرم متوجه شد. آمد و پرسيد: چي شده؟ درد كشيدي؟حسين ميگويد: «آره. خوب شدم. برو بخواب.» و قضيه را براي مادر نميگويد.
ـ بچههاي لشگر همه درحسرت اذان، سجدههاي شكر و تعقيبات نماز حسين هستند. چرا؟
ـ ايشان همراه آن صداي محزوني كه داشت، اذانش منحصر به فرد بود. سبك اذان او را هيچ كسي نداشت و نتوانست بگويد. موقع اذان گفتنش، بچههايي که بهطرف حسينيه ميآمدند، گوشهاي مينشستند و گريه ميكردند تا اذان تمام بشود. نواي قشنگي داشت. بعد از نماز هم تعقيب نماز را ميخواند. بچهها عاشق ذكر سجدههاي شكرحسين بودند؛ وقتي تعقيبات نماز تمام ميشد، دعا كه ميكردند، اين جمله را ميگفت: «سجده شكر». همه رزمندهها ميرفتند به سجده. بعد از اينكه سه مرتبه همه باهم ميگفتند «شكراً لله حمداً لله»، حسين با گريه و ناله اينطور ميخواند:
«تو خدايي و به تو بنده منم / اي خدا بنده شرمنده منم / من ز فعل بد خود دلگيرم / بار عصيان بنموده پيرم»
چهارده پانزده سال بيشتر نداشت. کسي نبود بگويد: آخر تو چقدر گناه كردي؟ تو كه اصلاً به تكليف نرسيده بودي كه گناه بكني.
ـ يکي از صحنه هاي جبهه که با حسين بوديد...
دوستان سعي ميكردند كه ما هميشه باهم نباشيم. در دو گردان جدا بوديم. ميگفتند كه دونفرتان يکجا نباشيد که باهم شهيد نشويد. گفتيم حالا كجا نوشته كه ما قرار است باهم شهيد بشويم يا اگر در دو گردان باشيم شهيد نميشويم. شايد حسين در همان گردان شهيد شد و من هم در يک گردان ديگر. معمولاً در عملياتها از هم خبر نداشتيم. بعد از عمليات كربلاي چهار من مجروح شده بودم. بعد اينكه نيروهايم را كشيدم عقب، گوشهاي نشستم. خون زيادي از من رفته بود. چشم چپم هم ديگر ديدش را از دست داده بود؛ من را همراه چند مجروح ديگر منتقل كردند عقب. بيهوش بودم. من را رسانده بودند اورژانس خط. چشم باز كردم، ديدم حسين بالاي سر من است. سلام كرد. گفتم اينجا چه كار ميكني؟ گفت فرمانده دسته، آقاي مهاجري را آوردم. مسئول دستهشان از نظر هيكل، حداقل دو برابر حسين بود. بعد كلاهش را گذاشت سرش و اسلحهاش را برداشت و رفت طرف خط.
ـ آخرين باري که حسين به جبهه رفت...
قبل از شهادتش آمد قم. من ميخواستم عروسي كنم. مجبور بودم چند روزي بيشتر قم باشم. حسين براي اولين بار مجبور بود تنها به منطقه برود؛ اين چند روزي كه در قم بود، هركجا ميرسيد ميگفت: منو حلال كنين. من مرتبه آخرمه. من همة كارهامو كردم.
در خانه هم همينطور. مادرم دوست نداشت حسين از آن حرفها بزند، اما او ميگفت: ننه، تو فكر كردي من چند وقت ديگه زندهام؟ مادرم هي فضا را عوض ميكرد، اما حسين دوباره حرف خودش را ميزد. ميرفت بيرون، ميآمد، ميگفت: سلام ننه. مادرم ميگفت چقدر سلام ميكني؟ ميگفت: چون دفعه آخرمه، برم، دلت تنگ ميشه براي سلام کردنم. ميخوام خيلي سلام بكنم. بعد مادرم گفت كه بايد مادر باشي تا متوجه بشي يعني چه.
حسين مادر را ميخنداند و ميگفت ميخواهي مادر شهيد بشي. مادر ميگفت: حسين جان، بزرگ ميشوي، برايت مجلس عروسي ميگيرم كه هرچه دلت ميخواهد از بچههاي جبهه را دعوت كن كه بيايند مادر. حسين گفت: مادر، مجلس من دوازده روز ديگر در حرم حضرت معصومه(س) است. آنقدر جمعيت بيايد كه نداني از كجا آمدهاند.
يک عكس هم با خشابهاي به سينه بسته گرفت و در اندازه 30 در40 چاپ كرد و گذاشت خانه. بعدها ما اين عكس را برداشتيم براي شهادتش. ديدم يک كاغذي هم پشت آن نوشته بود «بسيجي شهيد حسين مالكينژاد» تا ما زحمت نوشتن اين اسم را هم نكشيم.
آن دوازده روز در ذهن من ماند. من در خيابان باجك خانهاي اجاره كرده بودم. در خانه نشسته بودم. مثل اينكه كسي به من گفت: برو حسين منتظر تو است. موتور را روشن كردم و آمدم نزديك گلزار شهدا. خانه پدرم آنجا بود. در را که باز كردم، ديدم حسين ايستاده پوتينهايش را پوشيده با لباسهاي اتو كرده بسيجي و معطر و منظم. ساكش هم روي دوشش و يک دستش هم چند قوطي سوهان و گز بود. گفت ميبرم آنجا كه بچهها گفتند عروسي حاج علي بوده شيرينيت كو، به آنها بدهم. من خودم به فكر نبودم. تا در را باز كردم، گفت سلام. بريم؟ گفتم: بريم. از كجا ميدونستي من ميآم؟ گفت ميدونستم ميآي. سوار موتور شديم و آمديم طرف گلزار.
رفت بالاي قبر شهيد هدايي که مفقود شده بود. ايستاد جلوي عكس و گفت: «من دارم ميآم. ايندفعه بدقولي نكني. آبرومو ريختي. اوندفعه گفتي ميبرم، نبردي. ديگه قول و قرارهايي كه گذاشتيم يادت نره. ديگه نميتونم راهمو عوض كنم و تو خيابون از بابات خجالت بكشم. من دارم مييام ديگه. قول و قراري كه گذاشتي من روش حساب كردم». مثل کسي که با آدم زنده صحبت ميكند، حرفهايش را زد و اشکي هم ريخت و آمد سوار موتور شد و حركت كردم. در راه توي فكر بودم كه اين چه برخوردهايي است که حسين ميکند. همينجور كه توي فكر بودم، نگاهم افتاد سر خيابان چهارمردان و ديدم تشييع جنازه است. يک تابوت دست مردم بود که عكس بزرگ حسين جلوي اين تابوت زده شده بود. من متحير، يک لحظه برگشتم و ديدم كه حسين پشت سر من نشسته. با خودم گفتم که ديگر به سر خيابان نگاه نميکنم. اين فكر ميخواهد من را بکشد. سر خيابان که رسيديم، خواستم بروم سمت راست، اما دوباره نگاه كردم و همين صحنه را ديدم. دوباره برگشتم و ديديم كه حسين پشت سرم نشسته است. حسين فكرم را خواند و زد روي شانهام. من در طول عمرش برخوردي نديده بودم كه مثلاً با من مزاح بكند. فقط در همين حد، يک دستي زد به شانه من و گفت: خيلي فكرش را نكن. چند روز ديگه تموم ميشه.
به راهآهن رسيدم. دير شده بود. چند نفري از بچهها هم آمده بودند براي بدرقه كه باهم شوخي ميکردند. تا من موتور را قفل کردم، اعلام کردند درهاي قطار بسته ميشود. حسين دويد بهطرف قطار. تا من رسيدم، درها را بستند. حسين صورتش را به شيشه كوپه گذاشته بود و با حرم وداع ميكرد؛ انگار نه انگار كه اينها به بدرقهاش آمدهاند. خيلي سخت از هم جدا شديم. خيلي برايم سخت بود.
هر روز ميرفتم گلزار شهدا و فاتحه ميخواندم و سر قبر شهدا دور ميزدم و رفتم مسجد براي نماز؛ يک روز آمدم گلزار و ديدم بچهها مخفيانه پچپچ ميكنند. متوجه شدم خبري هست و اتفاقي افتاده. با حالت غيرمنتظرهاي در گلزار به من خبر شهادت حسين را دادند. من فرياد بلندي زدم که تا به عمرم چنين دادي نزده بودم. دست خودم نبود. نشستم روي زمين. گريه كردم و آرام شدم. رفتيم نماز مسجد. خودم را آماده كردم که به صورت معمولي بروم خانه تا مادرم متوجه نشود. خيلي عادي رفتم كه عكس را بردارم تا بروم اعلاميه چاپ کنيم. معمولاً من يک تك زنگ ميزدم و مادرم متوجه آمدنم ميشد. همين که وارد شدم، ديدم چادرش در دستش است. به من گفت چه خبر؟ گفتم هيچي. گفت ترسيدم و گفتم شايد خبر آوردي؟ گفتم چه خبري؟ گفت نه مادر، خبر آوردي، چشمانت ميگويد... چه خبر از حسين؟ گفتم من هم مثل شما. گفت مادر، فقط به من بگو جنازة حسين رو آوردن يا نه؟ من ديديم مادرم اصلاً شهادت برايش حل است، فقط از اين ميترسيد كه مفقود يا اسير شده باشد. ماندم چه بگويم. گفتم نه، جنازهاش را نياوردند، ولي ميآورند. پرسيدم كسي قبل از من اينجا آمد؟ گفت نه. ديروز بعدازظهر ديدم قلبم سوخت. فهميدم كه تير يا تركشي به قلب حسين خورده. کنار مادر نشستم و با هم گريه ميکرديم؛ همسايهها و اقوام آمدند. همه اهل محل خبردار شدند. بچهها آمدند حجله گذاشتند.
چند شهيد از مكه آورده بودند و با چند شهيد از جبهه ميخواستند فردايش تشييع بکنند؛ از معراج شهدا تماس گرفتند که دو شهيد از شهداي قم را اشتباهي آوردهاند تهران. ما اينها را به قم ميآوريم؛ دوستان گفتند که هم فردا تشييع جنازه باشد، هم پس فردا مناسب نيست. تشييع جنازه را دو روز عقب مياندازيم تا جنازها از تهران بيايد. تشيع جنازه عقب افتاد و درست در روز دوازدهمي که حسين گفته بود، تشيع باشکوهي برگزار شد.
ـ وصيت نامه حسين هم حالت خاصي دارد:
چند روز قبل از آخرين اعزام، به خانه دامادمان رفته بود و دو دستگاه ضبط گذاشته بود. نوار وصيتنامه را آنجا ضبط كرده بود. توي يكي از ضبطها آهنگ نينوا گذاشته بود. نصف نوار را هم برد جبهه. نصف شببلند شد و در يكي از شيارهاي پشت محوطه گردان، بقيه نوار را پر كرد و چه مضامين بلندي را بيان ميکند. فرمانده لشگر آن وقت، حاج غلامرضا جعفري گفته بود که خيلي صحبتهاي سنگيني دارد و هضمش يک مقدار سخت است؛ بعد روي اين نوار را كه الان موجود است با خط خودش نوشته بود: «وصيتنامه بسيجي شهيد حسين مالكينژاد». آن را كادو ميكند و ميدهد به يكي از بچهها که اين نوار امانت پيش تو باشد تا چند روز ديگر كه خبر شهادت من را آوردند، اين را به حاج علي بده.
خاطرهاي از شعر معروفي که قبل از عملياتها ميخوانديد؟
معمولاً شعري كه ما در شبهاي عمليات ميخوانديم از زبان بچهها بود:
دلم ميخواد كبوتر بام حسين بشم من / فداي صحن حرم و نام حسين بشم من
دلم ميخواد پر بزنم تو صحن و بارگاهش / دلم ميخواد فدا بشم ميون قتلگاهش
دلم ميخواد پروانه وار پر بزنم به سويش / بسوزم از شراره شمع وصال كويش
دلم ميخواد ز خون پيكرم وضو بگيرم / مدال افتخار نوكري از او بگيرم
دلم ميخواد چو لالهاي نشكفته پرپر بشم / شهد شهادت بنوشم مهمان اكبر بشم
دلم ميخواد حسين فاطمه بياد در برم / سر بذارم به دامنش اون لحظه آخرم
يک بار شهيد حاج احمد کريمي من را ديد و گفت برايم روضه و شعر کبوتر بام حسين را بخوان. من هم به شوخي به او گفتم نميخوانم. چون براي هر کس که خواندم، شهيد شد. حاج احمد کريمي گفت حالا که اين طور است، حتما بايد بخواني. نيم ساعت قبل از عمليات بود. در گوشهاي نشستم و برايش خواندم كه در آن عمليات شهيد شد.
با كدام منطقه از مناطق زيارتي جنوب بيشتر مأنوسي هستيد؟
همه هستي ما در شلمچه است؛ اتفاقات تلخ و سنگين. به هر جهت آنجا خاطرات زيادتري دارد؛ مخصوصاً آن منطقههايي كه لحظههاي شهادت بچهها و دوستان خود را ديديم. كانال آبي كه از آن عبور ميكرديم و در آب ميمانديم و ميافتاديم روي سيمهاي خاردار و گير ميکرديم و... خيلي برايمان سخت است.
به عنوان يکي از مشترکان امتداد، حرفي براي همسنگران داريد؟
اينهايي که در اين سنگرند، انتخاب شدهاند؛ همينطور انتخاب نشدند. يک روزي آنها انتخاب شدند براي شهادت؛ يک روزهم عدهاي انتخاب ميشوند براي ترويج آن فرهنگ و امتداديها جزء آنهايي هستند که انتخاب شدند براي اين كار كه انتخاب بزرگ و مباركي هست. چرا اين همه آدم در كوچه و بازار وجود دارد، ولي اينها براي ترويج فرهنگ ايثار و شهادت انتخاب نشدهاند؟
يک درد دل باهمسنگران امتداد؟
آنطور که بايد، شهدا را به مردم و تمامي آزادگان جهان معرفي نکرديم.
منبع: مجله امتداد
ـ به هيچ وجه. موقع حرکتمان از ايستگاه قطار، فکرم اين بود که يک روز هم جنازه ما را يکي از اين قطارها برميگرداند و روزي هم جنازه ما را توي خيابانهاي شهر تشييع خواهند كرد.
ـ دوست داشتيد اولين سؤالي که از شما پرسيده ميشود، چه باشد؟
در عمل و رفتار و اخلاق، چقدر شبيه شهدا هستي؟ و جواب ميدادم متاسفانه آنچه شهدا از ما ميخواستند، آن نيستم. البته شهدا از ما انتظار زيادي هم نداشتند. آنها احتياجي هم به ما ندارند. آنها رفتند و بهترين جا را براي خودشان انتخاب كردند. گويي ميبينم كه آنها به من ميخندند كه كجاي كاري! با كي بودي؟ چي شنيدي، چي ديدي، چه لحظههايي رو ديدي و چرا آنقدر زود فراموش كردي و اگر فراموش نكردي، چرا عمل نميكني؟!
ـ چطور شد پايتان به جبهه باز شد؟
حال و هوا و شور انقلاب و شيرينيهاي شرکت در تظاهرات عليه رژيم شاه را در سيزده ـ چهارده سالگي چشيده بودم. بعد از انقلاب هم که ستادهاي مقاومت شکل گرفت، شبها به ستاد ميرفتم و تمام آرزويم اين بود که يک سرنيزه به من بدهند تا به کمرم ببندم. با خوشحالي تمام در کوچهها و خيابانها تا صبح با دوستان گشت ميزديم. جنگ تحميلي که شروع شد کاروانهاي اعزام به جبهه را ميديدم که در حرم مطهر حضرت معصومه(س) و زمين غروي تجمع ميکردند تا به مناطق اعزام شوند، دل روزهاي نوجواني من براي شهادت پر ميزد. چون شانزده سال داشتم، بسيج، اجازه اعزام به من نميداد، اما به هر طريقي که ميشد، مسئول اعزام را راضي کردم که براي مداحي و قرائت قرآن، مرا هم اعزام کنند؛ بهشرط آوردن رضايت نامه از پدرم.
پدرم خواب بود و من براي امضاي رضايتنامه، انگشت شصت پايش را با استامپ رنگي کردم و زدم پاي کاغذ و پايينش با يک خط خرچنگ قورباغه نوشتم «من راضيام كه پسرم علي برود جبهه». مسئول اعزام فهميد، ولي باز هم با اصرار و سمج بودن من قبول کردند. قبل از عمليات فتحالمبين بود كه به شوش اعزم شديم. در راه براي رزمندهها مداحي ميکردم. فرمانده ما تصميم گرفته بود که من و شهيد ابراهيمي را با اتوبوسها به قم برگردانند. من و ابراهيمي به صورت پنهاني فرار کرديم و در روستايي که خالي از سکنه بود 24 ساعت و شايد بيشتر، بيآب و بيغذا مانديم و بعد آمديم.
مجبور بودند ما را نگهدارند؛ گردان براي دومين بار بود که ميخواست به عمليات برود. اينطور شد كه من آموزش نظامي را به صورت عملي در خط مقدم ديدم. فتحالمبين، اولين عملياتي بود که من در آن شرکت داشتم و خدا توفيق داد تا پايان جنگ، حدود هشتاد ماه كه سفره شهدا پهن بود، كنار اين سفره ريزهخوار بوديم.
ـ از نوجوانيتان که همراه با جنگ سپري شد، راضي بوديد؟
در طول اين هشتاد ماه، نوجواني و جوانيمان گذشت؛ و خوب جايي گذشت. اگر واقعاً قدر بدانم، بهترين روزگارم دوران نوجواني و جواني بود كه در كنار شهيدان و بهترينهاي اين ملت و بهترين بندگان خدا گذشت. طي اين ايام در سيزده يا چهارده عمليات شركت كردم و هفت بار مجروح شدم. حاصل مجروحيت من هم اين بود كه چشم چپم نابينا شد و دست و پايم پر از تركش است. شيميايي شديد هم هستم كه خيلي از آن رنج ميبرم، ولي راضي به رضاي خدا هستم. اگر درد ميكشيم، اگر زجر ميكشيم در خواب، در بيداري و در راه رفتن، ممنون خدا هستيم كه اين لياقت را در اين حد داده كه لااقل يادمان باشد چه زحماتي براي اين انقلاب کشيده شد.
جنگ مثل نسيمي بود که وزيد؛ نسيمي كه در صبحگاه، زماني که عاشقان بيدارند و عبادت و بندگي ميكنند، ميآيد. دفاع مقدس، مثل نسيمي آمد و رفت، اما فقط عدهاي اندك متوجه شدند و بهره گرفتند.
ـ برنامههاي مداحي و توسلات چطور بود؟
گردانها سازماندهي خاصي داشتند. قبل از هر عمليات آموزشي خاص مربوط به عمليات داده ميشد. موقع نمازجماعتها و مراسمها برنامة مداحي و توسل به اهلبيت(ع) بود. گردانها هم در مواقع خاص برنامه داشتند و برنامه ميگرفتند. دوستان ديگري هم مداحي ميکردند، مثل شهيد رضا عزيززادگان، دايي محمد بيطرفان (شهيد بيطرفان)، شهيد سيدمجتبي بهاءالديني، شهيد اميرتوكلي، مهدي پروان يا آنهايي كه هستند مثل سيدمهدي تحويلدار، علي دائيرضايي، اصغر خجسته. اينها كساني بودند كه ميانداري ميكردند. هرچند اسم همه مداحها يادم نيست، ولي در اوج كار، ما بوديم و شهيد حسينِ مالكينژاد (اخوي ما) و يک وقتي هم آقاي عباس تجويديان بود.
لشکر هر روز بعد از نماز صبح، زيارت عاشورا داشت. دعاي توسل سهشنبه شبها، دعاي كميل شبهاي جمعه را داشتيم و مراسماتي هم خود گردانها ميگرفتند؛ يعني يك گردان اعلام ميكرد امروز برنامه دارد. بزمي را درست ميكردند و از گردانهاي ديگر هم به صورت دسته عزاداري راه ميافتادند، ميرفتند شركت ميكردند. معمولاً برنامههاي كلي در حسينيه لشگر بود كه با ده هزار ـ بيست هزار نفر (كمتر و بيشتر) برگزار ميشد.
ـ بهترين خاطرهتان از جنگ؟
يكي از خاطرههاي خوبم اين است كه يك شب اعلام كردند قرار است مقام معظم رهبري (که آن موقع رئيس جمهور بودند) به لشكر تشريف بياورند. شب دوم محرم بود و آقا سخنراني کردند. پس از سخنراني، ايشان فرمودند که قصد دارند براي روضه وسينهزني هم بمانند. من شروع كردم به خواندن. حدود يك ساعت طول كشيد. آن روز لشگر هم قيامت بود. الحمدلله و به لطف خدا و ائمه(ع) و شهدا، آن شب مجلس قشنگي برپا شد. بعد از مراسم، من رفتم گردان. زنگ زدند كه آقا ميفرمايند بروم پيششان. من يک اخلاقي داشتم، چون هميشه علاقه به سادات دارم، شال سبز زياد آماده ميكردم و ميبردم جبهه. مادرم با کمک مادران شهدا و رزمندهها شالها را آماده ميکردند و من هميشه به سادات لشگر شال ميدادم. توي اين كار معروف بودم. حتي لشگرهاي ديگر هم ميآمدند شال سبز ميبردند.
بعضي شالها را به صورت سفارشي درست ميکرديم. يکي از شالها را برداشتم كه براي آقا هديه ببرم و چفيه ايشان را بردارم؛ من به اتفاق فرمانده گردان خدمت ايشان رسيديم. وقتي وارد شديم (خدا شاهد است) يادم نميرود که ايشان با تمام قامت بلند شدند؛ يک لحظه از شدت شرم تمام استخوانهاي بدنم درد گرفت كه سيد اولاد پيغمبر و رئيس جمهور (آن موقع) بلند شدند. همديگر را بوسيديم و من شال سبز انداختم گردنشان. قسمت شيرين خاطره اينجاست که آقا از من قول گرفتند «اگر من دعوتت كنم كه در محرم پنج شب روضهخواني دارم، ميايي؟» عرض كردم: آقا، خوشحال ميشوم كه لايق باشم خدمتتان برسم؛ بعد از جنگ از دفتر رهبري زنگ زدند که آقا ميفرمايند در لشگر قول دادي که براي روضهخواني بيايي؛ من كه آن مساله از يادم رفته بود، خيلي تعجب كردم.
خاطرة ديگري از ايشان دارم: در بعضي از عملياتهايي كه برميگشتيم، همراه چند نفري ميشديم و خدمت مقام معظم رهبري (رئيس جمهور آن زمان) ميرفتيم و گزارشي از عملياتها به ايشان ميداديم. ايشان هم تأييد و تشويق ميكردند. يادم هست بعد از آزادي مهران، همراه شهيد حاج احمد كريمي و چند نفر ديگر از بچههاي گردان رفتيم خدمتشان. ايشان فرمودند كه قدر خودتان را بدانيد و كليد آزادي مهران دست شما بچههاي قم بود. چون بچههاي قم دو گردان شدند و طي يک ريسك، رفتند پشت دشمن مستقر شدند و سه مرحله عمليات كربلاي يك را در يك مرحله انجام دادند؛ ايشان از اين كار اطلاع داشتند كه گفتند كليد آزادي مهران دست شما بود. بعد گفتند حضرت امام در دعاهايشان به شما بچههاي قم دعاي استثنايي دارند.
ـ برادرتان، شهيد حسين مالكينژاد چطور شد به جبهه رفت با اينکه دوازده ساله بود؟
ـ شهيد حسين مالكي نژاد در دوازده سالگي آمدند جبهه و شانزده سالگي هم شهيد شدند. من در سال 62 براي مأموريتي به لبنان رفته بودم؛ حسين گروه سرودي داشت که هم تکخوان بود و هم مسئول گروه. آنها در يکي از صبحگاههاي مشترك سپاه قم شركت ميكنند و سرود ميخوانند. يكي از علمايي که آنجا حضور داشتند از حاج آقا ايراني كه فرمانده وقت سپاه قم در آن زمان بودند، ميخواهند اين گروه سرود را با خرج ايشان يك هفته به مشهد ببرند.
حسين مالكينژاد از آقاي ايراني درخواست ميکند که گروهش را ببرند مشهد، ولي او را يک هفته به جبهه ببرند. ايشان ميگويد تو كلاس اول راهنمايي هستي، حالا بگذار علي از لبنان بيايد باهم به جبهه ميرويد، ولي حسين اصرار ميکند و خانواده ما اجازه ميدهند که حسين يک هفته برود و به رزمندگان در جبهه سر بزند. حسين به جبهه ميرود و ديگر کسي نميتواند او را برگرداند. چهار سال در جبهه بود و در عمليات کربلاي هشت به شهادت رسيد.
ـ خاطرهاي از ملاقات شهيد حسين مالکي نژاد با شهيد علي لطفعليزاده را معمولاً بيان ميکنيد:
حسين اين جريان را براي «حاج آقا صادق محمودي» تعريف ميکند که ايشان آن وقت رزمنده بودند و آرپيچيزن. از او قول ميگيرد تا حسين زنده است براي کسي تعريف نکند؛ هجده سال بعد از جنگ در سفري که به مدينه رفته بوديم به اتفاق ايشان و حجتالاسلام ميرباقري در بقيع نشسته بوديم که ايشان اين جريان را تعريف كرد.
«حسين گفته بود معتقد بودم که رفاقتها و صميمي بودن با همديگر نبايد باعث شود که ما نسبت با فرماندهان و... برخورد نامناسبي بکنيم. رفاقتها در جاي خودش، اما در جبهه بايد احترامها بر اساس قواعد نظامي باشد؛ شهيد علي لطفعليزاده يک روز جلوي من رفتاري با يکي از فرماندهان ميکرد که باعث ناراحتي من شد. به همين خاطر با شهيد علي لطفعليزاده سنگين شدم، اما قهر نكردم. چون ميدانستم قهر کار درستي نيست. سرسنگين شده بودم. سلامي ميکرديم و خداحافظ. ميرفتيم و ديگر باهم گرم نبوديم.
اين برخورد بود تا در عمليات بعدي علي لطفعليزاده شهيد شد و من مجروح شدم و در خانه بستري بودم. شبها رزمندها ميآمدند خانه براي ملاقات. آخر شب که همه رفتند، مادرم لامپ را خاموش ميكرد و ميرفت. وقتي خواستم بخوابم، ديدم يکباره در اتاق باز شد و کسي وارد شد و آمد جلوي تشک من نشست و سلام کرد. ديدم علي لطفعليزاده است. پرسيدم علي، تو كجا، اينجا كجا؟ آمدم لامپ را روشن كنم كه علي گفت نميخواهد. مادرت متوجه ميشوند. به من گفت: از ما ناراحت بودي، سراغ ما رو نگرفتي. گفتم من بروم يک سري به شما بزنم. گفتم مگه تو شهيد نشدي؟ گفت چرا. گفتم كجا بودي؟ گفت اجازه گرفتم که فقط يک سر به تو بزنم و بروم؛ يک خيار در بشقاب كنار تشك بود. علي لطفعليزاده خيار را پوست كند و نمك زد و نصف كرد. نصف خيار را داد به من و نصف ديگر دست خودش بود. يک لحظه گفت حسين، وقتم تمام شد. بايد بروم؛ ديدم رفت بعد و يک لحظه متوجه شدم که علي لطفعليزاده كه شهيد شده کجا و اتاق خانه ما کجا؟ ديدم در دستم يک نصف خيار نمك زده مانده است. شروع کردم به گريه کردن. مادرم متوجه شد. آمد و پرسيد: چي شده؟ درد كشيدي؟حسين ميگويد: «آره. خوب شدم. برو بخواب.» و قضيه را براي مادر نميگويد.
ـ بچههاي لشگر همه درحسرت اذان، سجدههاي شكر و تعقيبات نماز حسين هستند. چرا؟
ـ ايشان همراه آن صداي محزوني كه داشت، اذانش منحصر به فرد بود. سبك اذان او را هيچ كسي نداشت و نتوانست بگويد. موقع اذان گفتنش، بچههايي که بهطرف حسينيه ميآمدند، گوشهاي مينشستند و گريه ميكردند تا اذان تمام بشود. نواي قشنگي داشت. بعد از نماز هم تعقيب نماز را ميخواند. بچهها عاشق ذكر سجدههاي شكرحسين بودند؛ وقتي تعقيبات نماز تمام ميشد، دعا كه ميكردند، اين جمله را ميگفت: «سجده شكر». همه رزمندهها ميرفتند به سجده. بعد از اينكه سه مرتبه همه باهم ميگفتند «شكراً لله حمداً لله»، حسين با گريه و ناله اينطور ميخواند:
«تو خدايي و به تو بنده منم / اي خدا بنده شرمنده منم / من ز فعل بد خود دلگيرم / بار عصيان بنموده پيرم»
چهارده پانزده سال بيشتر نداشت. کسي نبود بگويد: آخر تو چقدر گناه كردي؟ تو كه اصلاً به تكليف نرسيده بودي كه گناه بكني.
ـ يکي از صحنه هاي جبهه که با حسين بوديد...
دوستان سعي ميكردند كه ما هميشه باهم نباشيم. در دو گردان جدا بوديم. ميگفتند كه دونفرتان يکجا نباشيد که باهم شهيد نشويد. گفتيم حالا كجا نوشته كه ما قرار است باهم شهيد بشويم يا اگر در دو گردان باشيم شهيد نميشويم. شايد حسين در همان گردان شهيد شد و من هم در يک گردان ديگر. معمولاً در عملياتها از هم خبر نداشتيم. بعد از عمليات كربلاي چهار من مجروح شده بودم. بعد اينكه نيروهايم را كشيدم عقب، گوشهاي نشستم. خون زيادي از من رفته بود. چشم چپم هم ديگر ديدش را از دست داده بود؛ من را همراه چند مجروح ديگر منتقل كردند عقب. بيهوش بودم. من را رسانده بودند اورژانس خط. چشم باز كردم، ديدم حسين بالاي سر من است. سلام كرد. گفتم اينجا چه كار ميكني؟ گفت فرمانده دسته، آقاي مهاجري را آوردم. مسئول دستهشان از نظر هيكل، حداقل دو برابر حسين بود. بعد كلاهش را گذاشت سرش و اسلحهاش را برداشت و رفت طرف خط.
ـ آخرين باري که حسين به جبهه رفت...
قبل از شهادتش آمد قم. من ميخواستم عروسي كنم. مجبور بودم چند روزي بيشتر قم باشم. حسين براي اولين بار مجبور بود تنها به منطقه برود؛ اين چند روزي كه در قم بود، هركجا ميرسيد ميگفت: منو حلال كنين. من مرتبه آخرمه. من همة كارهامو كردم.
در خانه هم همينطور. مادرم دوست نداشت حسين از آن حرفها بزند، اما او ميگفت: ننه، تو فكر كردي من چند وقت ديگه زندهام؟ مادرم هي فضا را عوض ميكرد، اما حسين دوباره حرف خودش را ميزد. ميرفت بيرون، ميآمد، ميگفت: سلام ننه. مادرم ميگفت چقدر سلام ميكني؟ ميگفت: چون دفعه آخرمه، برم، دلت تنگ ميشه براي سلام کردنم. ميخوام خيلي سلام بكنم. بعد مادرم گفت كه بايد مادر باشي تا متوجه بشي يعني چه.
حسين مادر را ميخنداند و ميگفت ميخواهي مادر شهيد بشي. مادر ميگفت: حسين جان، بزرگ ميشوي، برايت مجلس عروسي ميگيرم كه هرچه دلت ميخواهد از بچههاي جبهه را دعوت كن كه بيايند مادر. حسين گفت: مادر، مجلس من دوازده روز ديگر در حرم حضرت معصومه(س) است. آنقدر جمعيت بيايد كه نداني از كجا آمدهاند.
يک عكس هم با خشابهاي به سينه بسته گرفت و در اندازه 30 در40 چاپ كرد و گذاشت خانه. بعدها ما اين عكس را برداشتيم براي شهادتش. ديدم يک كاغذي هم پشت آن نوشته بود «بسيجي شهيد حسين مالكينژاد» تا ما زحمت نوشتن اين اسم را هم نكشيم.
آن دوازده روز در ذهن من ماند. من در خيابان باجك خانهاي اجاره كرده بودم. در خانه نشسته بودم. مثل اينكه كسي به من گفت: برو حسين منتظر تو است. موتور را روشن كردم و آمدم نزديك گلزار شهدا. خانه پدرم آنجا بود. در را که باز كردم، ديدم حسين ايستاده پوتينهايش را پوشيده با لباسهاي اتو كرده بسيجي و معطر و منظم. ساكش هم روي دوشش و يک دستش هم چند قوطي سوهان و گز بود. گفت ميبرم آنجا كه بچهها گفتند عروسي حاج علي بوده شيرينيت كو، به آنها بدهم. من خودم به فكر نبودم. تا در را باز كردم، گفت سلام. بريم؟ گفتم: بريم. از كجا ميدونستي من ميآم؟ گفت ميدونستم ميآي. سوار موتور شديم و آمديم طرف گلزار.
رفت بالاي قبر شهيد هدايي که مفقود شده بود. ايستاد جلوي عكس و گفت: «من دارم ميآم. ايندفعه بدقولي نكني. آبرومو ريختي. اوندفعه گفتي ميبرم، نبردي. ديگه قول و قرارهايي كه گذاشتيم يادت نره. ديگه نميتونم راهمو عوض كنم و تو خيابون از بابات خجالت بكشم. من دارم مييام ديگه. قول و قراري كه گذاشتي من روش حساب كردم». مثل کسي که با آدم زنده صحبت ميكند، حرفهايش را زد و اشکي هم ريخت و آمد سوار موتور شد و حركت كردم. در راه توي فكر بودم كه اين چه برخوردهايي است که حسين ميکند. همينجور كه توي فكر بودم، نگاهم افتاد سر خيابان چهارمردان و ديدم تشييع جنازه است. يک تابوت دست مردم بود که عكس بزرگ حسين جلوي اين تابوت زده شده بود. من متحير، يک لحظه برگشتم و ديدم كه حسين پشت سر من نشسته. با خودم گفتم که ديگر به سر خيابان نگاه نميکنم. اين فكر ميخواهد من را بکشد. سر خيابان که رسيديم، خواستم بروم سمت راست، اما دوباره نگاه كردم و همين صحنه را ديدم. دوباره برگشتم و ديديم كه حسين پشت سرم نشسته است. حسين فكرم را خواند و زد روي شانهام. من در طول عمرش برخوردي نديده بودم كه مثلاً با من مزاح بكند. فقط در همين حد، يک دستي زد به شانه من و گفت: خيلي فكرش را نكن. چند روز ديگه تموم ميشه.
به راهآهن رسيدم. دير شده بود. چند نفري از بچهها هم آمده بودند براي بدرقه كه باهم شوخي ميکردند. تا من موتور را قفل کردم، اعلام کردند درهاي قطار بسته ميشود. حسين دويد بهطرف قطار. تا من رسيدم، درها را بستند. حسين صورتش را به شيشه كوپه گذاشته بود و با حرم وداع ميكرد؛ انگار نه انگار كه اينها به بدرقهاش آمدهاند. خيلي سخت از هم جدا شديم. خيلي برايم سخت بود.
هر روز ميرفتم گلزار شهدا و فاتحه ميخواندم و سر قبر شهدا دور ميزدم و رفتم مسجد براي نماز؛ يک روز آمدم گلزار و ديدم بچهها مخفيانه پچپچ ميكنند. متوجه شدم خبري هست و اتفاقي افتاده. با حالت غيرمنتظرهاي در گلزار به من خبر شهادت حسين را دادند. من فرياد بلندي زدم که تا به عمرم چنين دادي نزده بودم. دست خودم نبود. نشستم روي زمين. گريه كردم و آرام شدم. رفتيم نماز مسجد. خودم را آماده كردم که به صورت معمولي بروم خانه تا مادرم متوجه نشود. خيلي عادي رفتم كه عكس را بردارم تا بروم اعلاميه چاپ کنيم. معمولاً من يک تك زنگ ميزدم و مادرم متوجه آمدنم ميشد. همين که وارد شدم، ديدم چادرش در دستش است. به من گفت چه خبر؟ گفتم هيچي. گفت ترسيدم و گفتم شايد خبر آوردي؟ گفتم چه خبري؟ گفت نه مادر، خبر آوردي، چشمانت ميگويد... چه خبر از حسين؟ گفتم من هم مثل شما. گفت مادر، فقط به من بگو جنازة حسين رو آوردن يا نه؟ من ديديم مادرم اصلاً شهادت برايش حل است، فقط از اين ميترسيد كه مفقود يا اسير شده باشد. ماندم چه بگويم. گفتم نه، جنازهاش را نياوردند، ولي ميآورند. پرسيدم كسي قبل از من اينجا آمد؟ گفت نه. ديروز بعدازظهر ديدم قلبم سوخت. فهميدم كه تير يا تركشي به قلب حسين خورده. کنار مادر نشستم و با هم گريه ميکرديم؛ همسايهها و اقوام آمدند. همه اهل محل خبردار شدند. بچهها آمدند حجله گذاشتند.
چند شهيد از مكه آورده بودند و با چند شهيد از جبهه ميخواستند فردايش تشييع بکنند؛ از معراج شهدا تماس گرفتند که دو شهيد از شهداي قم را اشتباهي آوردهاند تهران. ما اينها را به قم ميآوريم؛ دوستان گفتند که هم فردا تشييع جنازه باشد، هم پس فردا مناسب نيست. تشييع جنازه را دو روز عقب مياندازيم تا جنازها از تهران بيايد. تشيع جنازه عقب افتاد و درست در روز دوازدهمي که حسين گفته بود، تشيع باشکوهي برگزار شد.
ـ وصيت نامه حسين هم حالت خاصي دارد:
چند روز قبل از آخرين اعزام، به خانه دامادمان رفته بود و دو دستگاه ضبط گذاشته بود. نوار وصيتنامه را آنجا ضبط كرده بود. توي يكي از ضبطها آهنگ نينوا گذاشته بود. نصف نوار را هم برد جبهه. نصف شببلند شد و در يكي از شيارهاي پشت محوطه گردان، بقيه نوار را پر كرد و چه مضامين بلندي را بيان ميکند. فرمانده لشگر آن وقت، حاج غلامرضا جعفري گفته بود که خيلي صحبتهاي سنگيني دارد و هضمش يک مقدار سخت است؛ بعد روي اين نوار را كه الان موجود است با خط خودش نوشته بود: «وصيتنامه بسيجي شهيد حسين مالكينژاد». آن را كادو ميكند و ميدهد به يكي از بچهها که اين نوار امانت پيش تو باشد تا چند روز ديگر كه خبر شهادت من را آوردند، اين را به حاج علي بده.
خاطرهاي از شعر معروفي که قبل از عملياتها ميخوانديد؟
معمولاً شعري كه ما در شبهاي عمليات ميخوانديم از زبان بچهها بود:
دلم ميخواد كبوتر بام حسين بشم من / فداي صحن حرم و نام حسين بشم من
دلم ميخواد پر بزنم تو صحن و بارگاهش / دلم ميخواد فدا بشم ميون قتلگاهش
دلم ميخواد پروانه وار پر بزنم به سويش / بسوزم از شراره شمع وصال كويش
دلم ميخواد ز خون پيكرم وضو بگيرم / مدال افتخار نوكري از او بگيرم
دلم ميخواد چو لالهاي نشكفته پرپر بشم / شهد شهادت بنوشم مهمان اكبر بشم
دلم ميخواد حسين فاطمه بياد در برم / سر بذارم به دامنش اون لحظه آخرم
يک بار شهيد حاج احمد کريمي من را ديد و گفت برايم روضه و شعر کبوتر بام حسين را بخوان. من هم به شوخي به او گفتم نميخوانم. چون براي هر کس که خواندم، شهيد شد. حاج احمد کريمي گفت حالا که اين طور است، حتما بايد بخواني. نيم ساعت قبل از عمليات بود. در گوشهاي نشستم و برايش خواندم كه در آن عمليات شهيد شد.
با كدام منطقه از مناطق زيارتي جنوب بيشتر مأنوسي هستيد؟
همه هستي ما در شلمچه است؛ اتفاقات تلخ و سنگين. به هر جهت آنجا خاطرات زيادتري دارد؛ مخصوصاً آن منطقههايي كه لحظههاي شهادت بچهها و دوستان خود را ديديم. كانال آبي كه از آن عبور ميكرديم و در آب ميمانديم و ميافتاديم روي سيمهاي خاردار و گير ميکرديم و... خيلي برايمان سخت است.
به عنوان يکي از مشترکان امتداد، حرفي براي همسنگران داريد؟
اينهايي که در اين سنگرند، انتخاب شدهاند؛ همينطور انتخاب نشدند. يک روزي آنها انتخاب شدند براي شهادت؛ يک روزهم عدهاي انتخاب ميشوند براي ترويج آن فرهنگ و امتداديها جزء آنهايي هستند که انتخاب شدند براي اين كار كه انتخاب بزرگ و مباركي هست. چرا اين همه آدم در كوچه و بازار وجود دارد، ولي اينها براي ترويج فرهنگ ايثار و شهادت انتخاب نشدهاند؟
يک درد دل باهمسنگران امتداد؟
آنطور که بايد، شهدا را به مردم و تمامي آزادگان جهان معرفي نکرديم.
منبع: مجله امتداد
لینک کپی شد
نظر شما
