مصاحبه با همسرسرلشگر خلبان شهيد عباس بابايي

کد خبر: ۱۲۵۱۴۰
تاریخ انتشار: ۱۳ مهر ۱۳۸۸ - ۰۸:۵۹ - 05October 2009
*درآمد:
دوشان تپه همان جايي است كه هلي‌كوپتر حامل همسر شهيد بابايي به زمين نشست. او كه سفر حج را نيمه تمام رها كرده بود، از هلي‌كوپتر پياده شد. باورش برايش خيلي سخت بود. نمي‌خواست نگاه مستقيمش را تعقيب كند؛ اما انگار اين چشم‌هاي منتظر ساليان دور، اختيارش را از دست او خارج كرده است. در امتداد نگاهش، دختر 11 ساله‌اش را ديد كه با دسته گلي به استقبال مادر آمده است و جمعيتي كه پشت فرزندش ايستاده‌اند.

دختر جلو مي‌آيد. مادر توان حركت ندارد و انگار پاهايش را به زمين دوخته‌اند. دختر نزديكتر مي‌شود. چشمانش سرخ شده و موهايش پريشان است. واي خداي من! لباس سياه به تن دارد. پاهاي مادر مي‌لغزد و بدون اينكه از زمين جدا شود، او را به زمين مي‌كشد و ديگر هيچ نمي‌فهمد. با صديقه (مليحه) حكمت، همسر آن بزرگوار به گفت‌و‌گو نشستيم تا بتوانيم گوشه‌اي از بزرگي‌هاي روحي را به تماشا بنشينيم كه به وسعت آسمان‌ها است. حكمت، اكنون عضو شوراي اسلامي شهر قزوين است.

*خانم حكمت، از شما مطالب زيادي تاكنون نقل شده است؛ اما دوست دارم امروز از شما حرف‌هايي را بشنوم كه كمتر گفته شده باشد و شايد هم اقتضاي گذشت زمان باشد. در ضمن بنا دارم گفت‌و‌گو را در دو ساحت پيش ببرم. يك بخش اختصاص دارد به زندگي مشترك شما با ايشان و بخش بعد درباره دوران مبارزات ايشان است.

اول بگوييد كه تاريخ دقيق تولد خودتان و عباس كي بوده است؟


خانم حكمت:عباس كه پسرعمه‌ام بود. 14 آذر 1329 به دنيا آمد و من هم اول خرداد 1337 در بيمارستان بوعلي قزوين بدنيا آمدم و آن موقع هر دو در قزوين، خيابان سعدي زندگي مي‌كرديم.

*ارتباط شما با عباس، چطور بود؟


خانم حكمت:ما چون با هم فاميل بوديم، هميشه پيش هم بوديم و رفت و آمد‌ها هم هميشگي و فاميلي بود. از بچگي با هم بازي مي‌كرديم. با هم درس مي‌خوانديم و خيلي وقت‌ها هم سر يك سفره با هم و با اهل خانواده مي‌نشستيم.

*چطور شد كه ايشان از شما خواستگاري كرد؟


خانم حكمت:من دانش‌آموز دوم دبيرستان بودم كه عباس از من خواستگاري كرد. اين كه چطوري اين اتفاق افتاد بگذريم؛ اما من واقعاً شوكه شده بودم. چرا كه تنها چيزي كه اصلاً فكرش را نمي‌كردم، همين بود. من، عباس را دُرست مثل برادر خودم مي‌دانستم و ارتباطات ما هم تا آن موقع واقعاً برادرانه بود و اصلاً چيزي به نام عشق و دوست داشتن در ميان نبود. بنا‌بر‌اين وقتي به خواستگاري من آمدند، خيلي ناراحت شدم و اصلاً فكرش را هم نمي‌كردم كه بتوانم تصوراتي را كه از عباس در ذهنم داشتم، كنار بگذارم. وقتي ايشان به خواستگاري من آمدند 15 ساله بودم. هنگام جاري شدن خطبه عقد حتما بايد 16 سال مي‌داشتم، به‌همين دليل براي ثبت يك سال سنم را بالا برديم و من در شناسنامه متولد 36 هستم. اين را مي‌خواهم بگويم كه در هنگام ازدواج سن پاييني داشتم.

*سال 54 بود، درست است؟


*خانم حكمت:بله!

*نحوه فعاليت ايشان در آن سال‌ها چگونه بود؟


*خانم حكمت:زماني كه ما با هم ازدواج كرديم درجه ستواني داشت و تازه از امريكا برگشته بود. فكر مي‌كنم دوره خلباني را حدودا سال 51-50 سپري كرد، در عين حالي كه قبلش رشته پزشكي هم قبول شده بود و خانواده اصرار داشت كه پزشكي را انتخاب كند؛ اما با توجه به اينكه خودش از همان ابتدا دوست داشت خدمت شايسته‌اي به ملت بكند، در عين حالي كه پزشكي هم خدمت شايسته‌اي است، ولي تمايل داشت كارهاي بسيار سختي را دنبال كند و همواره مي‌گفت هر چقدر ما بتوانيم در كارهاي سخت وارد شويم بيشتر به خدا نزديك مي‌شويم، به‌همين دليل دوره پزشكي را رها كرده و خلباني را ادامه داد. چون ما آن موقع در مشهد زندگي مي‌كرديم، او قبل از رفتن به آمريكا به آنجا آمد و با پدرم، كه دايي‌اش مي‌شد، مشورت كرد و ايشان را متقاعد كرد. فكر مي‌كنم حدود 53-52 از رشته خلباني فارغ‌التحصيل شده و مجوز خلباني را از آنجا گرفت، به ايران بازگشت و با درجه ستواني به خواستگاري من آمد.

*بعد از بازگشت از آمريكا، نحوه فعاليتشان به‌چه صورتي بود؟

خانم حكمت:ايشان از زماني كه برگشت، خدمتش در پايگاه وحدتي آن زمان در دزفول انجام گرفت، و زماني كه ما با هم ازدواج كرديم اول زندگيمان آنجا بود.

*در دزفول چه فعاليت هايي مي‌كردند؟

*خانم حكمت:پرواز مي‌كردند، ماموريتي نبود چون جنگي هنوز رخ نداده بود، پروازهاي داخل شهر، پاسداري از آسمان‌ها، در اداره كارهاي اداري انجام مي‌دادند، تا زماني كه پروازي برايش صورت بگيرد.

*در آن شرايط چه حالي داشتيد؟


*خانم حكمت:من قبلاً عباس را با نگاه پسرعمه و برادر، واقعاً دوست داشتم و اين دوست داشتن و علاقه آن قدر زياد بود كه اصلاً نمي‌خواستم باور كنم كه مي‌خواهد جايش را به زندگي زناشويي بدهد و يك جورهايي احساس مي‌كردم كه با اين كار ممكن است عباس را و آن عشق و علاقه‌ دوران كودكي و نوجواني را از دست بدهم؛ اما در مجموع شرايطي مهيا شد كه بله را گفتم!

*بعد از گفتن بله، براي اولين‌بار كه با عباس ملاقات كرديد، چه احساسي داشتيد؟


*خانم حكمت:بعد از موافقت ازدواج، عباس مثل هميشه، در خانه را زد و وارد شد. اين‌بار، او را كه ديدم، براي يك لحظه احساس كردم تنفر زيادي به او دارم؛ چون كه جدا كردن اين همه عشق و علاقه‌ فاميلي و اتصال آن به يك زندگي زناشويي، برايم باور نكردني بود. پس از گذشت اين لحظات، وقتي عاقلانه فكر كردم، ديدم بايد به فكر زندگي و آينده هم بود.

بعد از اين كه ازدواج شما قطعي شد، اولين بار كه با هم نشستيد و در مورد زندگي و آينده صحبت كرديد، چه مطالبي را با هم مطرح كرديد؟


آن روزها، من در دانشسراي گرمسار درس مي‌خواندم و محل خدمت عباس هم، دزفول بود. يك روز به ديدار من به گرمسار آمد. عباس جواني خوش‌تيپ، قد بلند، محجوب، خوش‌سيما و بسيار مهربان بود. اعتقادات مذهبي خوبي هم داشت و هميشه به تلاوت قرآن، اقامه نماز اول وقت و توجه به ائمه‌ اطهار (ع) اهتمام داشت و در مورد اين كه اگر بچه‌دار شويم، چه رفتاري بايد با آنها داشته باشيم، صحبت مي‌كرد.

جالب است اين را هم بدانيد كه خيلي هم مواظب حجاب من بود! چون مادرم به او سفارش كرده بود كه مواظب من باشد تا در محيطي كه پرسنل و خانواده‌هاي آنها هستند و من به آنجا رفت و آمد دارم، تحت تأثير آنها قرار نگيرم.

*بارزترين ويژگي عباس چه بود؟

*خانم حكمت:عباس، عاشق كمك كردن به مردم و نيازمندان بود؛ آن هم در شرايط قبل از انقلاب كه كمتر كسي به اين مسايل توجه داشت. يادم هست كه حدود 2 ماه از ازدواج‌مان گذشته بود كه عباس شروع كرد در گوش من زمزمه كردن كه مال دنيا ارزشي ندارد و بايد به فكر محرومان بود؛ لذا بعد از آماده‌سازي من، نزد مادرم رفت و از او اجازه گرفت تا وسايل خانه را كه براي خودمان تهيه كرده بوديم به نيازمندان هديه كند و همين كار را هم كرد. طوري‌كه پس از آن، ما صاحب يك زندگي كاملاً ساده و معمولي شديم. البته خيلي از دوستانش نسبت به رفتار و كارهاي او انتقاد داشتند و معتقد بودند كه بايد دو روز دنيا را خوش گذراند؛ اما عباس هميشه سعي مي‌كرد با منطق و ارايه‌ي سخناني از ائمه اطهار‌(ع) آنها را متقاعد كند. طوري كه حتي طاغوتي‌ترين افراد، حرف‌هايش را مي‌پذيرفتند و روي‌شان تأثيرگذار بود.

*خانم حكمت! دوران زندگي شما با شهيد بابايي چند سال بود و طي اين سال‌ها، چه مدت در كنار هم بوديد؟


*خانم حكمت:من، 13سال با عباس زندگي كردم؛ اما به جرأت عرض مي‌كنم كه 13روز كامل كنار هم نبوديم و اين هم به خاطر نوع فعاليت‌ها و كار عباس بود كه دائم در مأموريت و در حال پرواز بود. دقايقي را هم كه به منزل مي‌آمد تا در كنار هم باشيم، تلفن، هووي من بود! مرتب زنگ مي‌زدند و با او صحبت مي‌كردند.

*اين مدت 13 سال را شما چطور گذرانديد؟


*خانم حكمت:به نظر من زندگي 13 ساله‌ ما، در يك ساعت گذشت؛ چون ما واقعاً همديگر را دوست داشتيم. آن هم عشق واقعي و خداپسندانه كه در قلب هر دوي ما موج مي‌زد؛ لذا به خاطر عشقي كه به او داشتم، واقعاً اين 13‌سال برايم آسان گذشت. طوري كه وقتي بعد از چند روز، چند لحظه او را مي‌ديدم، نوع نگاه و برخوردش باعث مي‌شد كه خلاء آن چند روز برايم پُر شود.

*عباس، عشق را بين شما و خدا چگونه تقسيم مي‌كرد؟


*خانم حكمت:او هميشه عاشق خدا بود و اين را بارها به من گفته بود و اين كه بعد از خدا، شما را دوست دارم.

*بعد از ازدواج با عباس، در اولين پروازي كه ايشان داشتند، شما چه احساسي داشتيد؟

*خانم حكمت:بعد از ازدواج ما، اولين پرواز ايشان زماني بود كه ما در دزفول بوديم. وقتي هواپيماي ايشان بلند شد، قلبم فرو ريخت؛ اما سعي كردم با خواندن دعا، او را بدرقه كنم و گوش به زنگ باشم كه هواپيمايش كِي بر‌ مي‌گردد.

شهيد بابايي، پروازهاي زيادي داشت و پرواز‌ها هم هميشه با خطر همراه بود. در طول زندگي با عباس چطور با پروازهاي ايشان كنار مي‌آمديد؟


منزل ما درست است كه داخل محوطه‌ي نيرو هوايي بود؛ اما به دليل اين كه هواپيماهاي زيادي از باند فرودگاه بلند مي‌شدند، من دقيق نمي‌توانستم متوجه شوم كه هواپيماي عباس كدام است. هميشه وقتي هواپيماي ايشان از زمين كَنده مي‌شد، قلب من هم همين حالت را داشت و متوجه مي‌شدم كه بايد رد آن هواپيما را دنبال كنم تا در آسمان محو شود و جالب اين كه هنگام برگشت هم، به من الهام مي‌شد و همين حالت در نشستن هواپيما نيز تكرار مي‌شد. يادم مي‌آيد كه يك روز ساعت پرواز و بازگشت عباس را وقتي به او گفتم خيلي تعجب كرد و از من خواست كه اينقدر نگران پروازهاي او نباشم؛ اما مگر مي‌شد!

*هيچ اتفاقي افتاده بود كه قلبتان، به شما دروغ بگويد؟


*خانم حكمت:خيلي وقت‌ها چنين وضعيتي پيش آمده بود، كه آن هم به خاطر استرس‌ها و نگراني‌هايي بود كه در برخي موارد به وجود مي‌آمد؛ مثلاً صداي زنگ بي‌موقع منزل، تلفن‌هاي غيرمنتظره و يا صداي آمبولانس در محوطه! همه‌ي اينها، اتفاقاتي بود كه وقتي مي‌افتاد، موجب نگراني، استرس و مشكلات عصبي براي من و شايد هم همه‌ي خانم‌هايي كه وضعيت مرا داشتند، مي‌شد.

*با توجه به اين كه با يك خلبان ازدواج كرده بوديد، هيچ وقت شد كه احساس غرور به شما دست بدهد؟

*خانم حكمت:من به ياد نمي‌آورم كه حتي كوچكترين غروري از اين بابت به من دست داده باشد. البته در اوايل زندگي، شايد؛ اما واقعاً همسر يك خلبان بودن سخت است. چون هميشه رفتن‌شان با خودشان است و برگشت‌شان با خدا! احساس اين كه با كسي زندگي مي‌كني كه همواره با تكه آهني در آسمان معلق است، واقعاً سخت است و باورش سخت‌تر. اگرچه ممكن است پروازها، براي ايشان لذت‌بخش بوده باشد؛ اما براي من هرگز!

*شما بعد از ازدواج، خيلي زود صاحب فرزند شديد؛ در حالي كه در آن دوران، خانواده‌هاي هم تيپ شما، كمتر اعتقادي به بچه‌دار شدن و يا حداقل زود بچه‌دار شدن داشتند. نظر عباس در اين مورد چه بود؟


*خانم حكمت:ايشان علاقه‌ عجيبي به فرزند داشت و گاهي به شوخي مي‌گفت: ما بايد به تعداد 14‌معصوم‌(ع) 14 تا بچه داشته باشيم! از طرفي هم اعتقاد داشت كه بايد زود صاحب فرزند شويم، تا بتوانيم حداكثر در سن40‌سالگي به بعد، صاحب داماد و عروس شويم و از عُمرمان استفاده كنيم؛ كه همين‌طور هم شد و اگر عباس امروز بود مي‌توانست، عروس‌ها، داماد و نوه‌هايش را ببيند.

*آخرين سفارش ايشان به شما چه بود؟

*خانم حكمت:مي‌گفت: سعي كن هر طور كه مادرت رفتار مي‌كند، آنگونه باشي. به نماز اول وقت و قرآن خواندن خيلي تأكيد مي‌كرد. از طرفي سلامتي را هميشه مدنظر داشت و مي‌گفت: اگر شما به بدن‌تان رسيدگي نكنيد، نمي‌توانيد در كارهاي‌تان و حتي عبادت خدا موفق باشيد.

*خانم حكمت! شهيد بابايي خصوصيات اخلاقي و اعتقادي بارزي داشت كه به دفعات هم اين خصوصيات از زبان افراد مختلف مطرح شده است. شما فكر مي‌كنيد چند درصد جامعه‌ي امروزي ما، چنين خصوصياتي داشته باشند؟

*خانم حكمت:من فكر مي‌كنم در جامعه‌ي امروزي ما، حتي10 درصد هم چنين نگاهي به جامعه و اعتقادات ديني نداشته باشند و احساس من اين است كه هر چه مي‌گذرد، اعتقادات هم ضعيف‌تر مي‌شود.

*بابايي قبل از به شهادت رسيدن، با شما در مورد شهادت چه صحبتي كرده بود؟


*خانم حكمت:حدود 6 ماه قبل از شهادت عباس، با هم به منزل خواهرشان مي‌رفتيم، كه در بين راه و بي‌مقدمه به من گفت: راستي مليحه! مواظب باش كه اگر در اين چند روز، براي من اتفاقي افتاد و برايت خبري آوردند، به تو شوك وارد نشود! البته اين اولين بار بود كه عباس چنين مطلبي را با من صريح مطرح مي‌كرد، كه من فكر مي‌كنم از همان زمان او به شهادتش آگاه شده بود و مي‌خواست، با اين حرف‌ها مرا آماده كند.

*براي اولين بار، چطور شد كه احساس كرديد، همسرتان شهيد خواهد شد؟

*خانم حكمت:3 ماه قبل از شهادت عباس بود، كه يك روز با هم داخل ماشين نشسته بوديم و مي‌رفتيم. يك لحظه به من احساس عجيبي دست داد و يك جورهايي از اين كه در خانواده ما كسي تا به حال شهيد نشده است، احساس شرمندگي كردم و بلافاصله اين احساس را براي عباس به زبان آوردم و گفتم: عباس! چرا من، مثل ساير خانواده‌ها در شهادت‌ها سهيم و شريك نباشم؟

عباس كه گوش‌هايش را تيز كرده بود، گفت: خُب ادامه بده؛ بقيه‌اش را بگو و اين كه ديگر چه احساسي داري! و اين در حالي بود كه من اصلاً متوجه نبودم كه چه مي‌گويم.

عباس يك لحظه فرمان را رها كرد و دستانش را به سوي آسمان بلند كرد و در حالي كه مي‌خنديد، گفت: خدايا! شكر. سپاسگزارم كه چنين حالتي را در قلب همسرم انداختي.

عباس كه دعا كرد، قلبم ريخت و پيش خود گفتم: خدايا! من چي گفتم و چرا اين حرف را زدم؟! اما ديگر كار از كار گذشته بود و يك لحظه احساس كردم كه عباس را از دست داده‌ام.

عباس هم رو به من كرد و گفت: خيالم راحت شد. ديگر احساس مي‌كنم كه تو مَرد شده‌اي و از اين لحظه، فرزندانم را به تو مي‌سپارم و هر چهارتاي‌تان را به خدا!

*در طول دوران جنگ تحميلي، وقتي رزمندگان شهيد مي‌شدند، اين احساس را در خيلي از مادرها، همسران و فرزندان شهدا مي‌ديديم كه علي‌رغم اين كه به نحوي از شهادت عزيزانشان با خبر شده بودند و حتي در بعضي مواقع با صراحت به آنها گفته بودند؛ اما ته دلشان نمي‌خواستند اين واقعيت را قبول كنند و حتي براي چند لحظه هم كه شده مي‌خواستند با رؤياهاي‌شان زندگي كنند. آيا چنين حالتي به شما هم دست داده بود؟


*خانم حكمت:دقيقاً چنين اتفاقي هم براي من افتاد و آن هم زماني بود كه مجبور شدم،10روز زودتر از پايان مراسم حج، به ايران برگردم. از هلي‌كوپتر پياده شدم. خيلي‌ها به استقبالم آمده بودند. به دلم افتاده بود و برايم روشن و واضح بود كه عباس شهيد شده است؛ ولي اصلاً نمي‌خواستم باور كنم. سرانجام مجبور شدم كه با خود كنار آمده و تسليم سرنوشت شوم.

*وقتي با پيكر مطهر همسر شهيدتان مواجه شديد، به او چه گفتيد؟


*خانم حكمت:گفتم: باشه عباس! مرا فرستادي خانه خدا، خودت رفتي پيش خدا؟! عباس! منتظرم باش!

دستم را روي سر ايشان كشيدم.سردي خاصي دستم را نوازش ‌داد و هنوز هم كه هست اين سردي را هميشه در دستم احساس مي‌كنم. بعد از آن، كفشهايم را از پا درآوردم و تا هشتمين روز شهادتش، همه‌ جا با پاي برهنه بودم.

*بزرگترين دلخوشي شما در زندگي با عباس چه بود؟


*خانم حكمت:تنها دلخوشي‌ام اين بود كه در كنار هم باشيم و از همه‌ آنها بزرگتر آن اين كه در مكه با هم باشيم، كه آن هم ميسّر نشد!

* آيا تاكنون شده كه احساس حضور همسرتان بعد از شهادت به سراغ شما بيايد؟


*خانم حكمت:من در طول اين سال‌ها، هميشه قلباً او را مي‌بينم و دلخوشي و همه‌ي زندگي‌ام هم همين است كه احساس مي‌كنم او هنوز هم در كنار من است و هر روز مي‌رود سر كار و برمي‌گردد. بعضي وقت‌ها حتي صداي سرفه‌ او را هم مي‌شنوم. گاهي هم صداي در زدنش را؛ چون در زدن عباس، نوع خاصي بود.

*به نظر شما، جامعه دِينَش را به شهدا ادا كرده است؟

*خانم حكمت:فكر مي‌كنم در مورد شهداي شاخصي مثل بابايي، بله! چرا كه هنوز هم افراد و مسؤولين زيادي به سراغ ما مي‌آيند و از خانواده دلجويي مي‌كنند؛ اما افراد و خانواده‌هاي گمنام زيادي هستند كه درِ خانه‌هاي‌شان هنوز هم بسته مانده است و كسي به سراغ‌شان نمي‌رود! كاش من توانايي آن را داشتم كه به جاي حضور در مدرسه، به سراغ اين خانواده‌ها مي‌رفتم، تا دِينَم را به آن‌ها ادا كنم.

*بعد از شهادت عباس، حضرت امام و مقام معظم رهبري در مورد ايشان، با شما چه گفتند؟


*خانم حكمت:در ديداري كه بعد از شهادت عباس، با حضرت امام خميني‌(س) داشتم، ايشان ما را مورد دلجويي قرار داده و گفتند: بابايي جوان بسيار شايسته‌اي بودند و خوش به سعادتشان و خدا رحمت كند ايشان را.

مقام معظم رهبري هم يك روز به منزل ما تشريف آوردند، كه واقعاً موجبات سرافرازي و دلگرمي ما را فراهم ساختند. ايشان هم از عباس تعريف مي‌كردند و خاطرات خوبي با ايشان داشتند. حتي فرمودند در قضيه بمب‌گذاري در مسجد ابوذر كه ايشان در آنجا سخنراني داشتند و در اثر انفجار آن بمب هم مجروح شدند عباس در كنارشان بود.

*شما سال‌ها با جوانان و نوجوانان سر و كله زده و خيلي چيزها ديده و شنيده ايد كه شايد ما نه، امروز وضع جامعه و جوانان را چگونه مي بينيدي


*خانم حكمت:احساسم مي‌گويد جامعه بدي داريم، ارزش خون شهدا از بين رفته است. آنها كه شهيد شدند و رفتند و برنده واقعي هم آنها بودند كه به خدا پيوستند، اما ماها كه پشت صحنه هستيم نبايد بگذاريم خون‌ها پايمال شود، به نظر من فرزندان شاهد به آنچه كه بايد برسند، نرسيدند. وقتي ارزش واقعي جوانان به آنها داده نمي‌شود و مسئولان ما از درك واقعي آنها عاجزند، چه بايد كرد؟

چندي قبل از داخل پاركي عبور مي‌كردم و افرادي را ديدم كه به راحتي تبليغ فروش مواد مخدر را مي‌كردند و هيچ كس نبود كه بگويد: چرا؟ طبيعي است كه جوانان هم گول خواهند خورد و به راههايي كشيده خواهند شد كه معضل بزرگ جامعه امروز ماست، من وقتي اين صحنه را ديدم پاهايم سست شد و جگرم سوخت.

*به نظر شما چه بايد كرد؟


*خانم حكمت:بايد جوان‌ها را دريافت، البته نه در شعارها، بايد براي آنها موقعيتي بوجود آورد كه تأمين باشند، جواني كه شغل ندارد، مسكن ندارد، پول ندارد، در اصل اميد به زندگي ندارد، يعني آينده ندارد، چرا بايد كسي كه مهندس اين جامعه است، درس خوانده، زحمت‌كشيده و مي‌خواهد سازنده آينده كشورش باشد، برود راننده آژانس شود؟ راننده آژانس شدن عيب نيست، اما بايد جامعه طوري باشد كه هر كس سر جاي خودش باشد، چند روز قبل زنگ زدم به آژانس كه برايم تاكسي بفرستند، راننده تاكسي را كه ديدم خجالت كشيدم سوار شوم و شرمنده شدم، راننده سرهنگ نيروي هوايي بود، به‌نظر من مشكلات جامعه آن‌قدر زياد شده است كه مردم مجبورند به چنين كارهايي روي بياورند، حالا اينكه كار خوبش است.

كاش زمان جنگ بود، شخصيت‌ها دوگانه شده‌اند، دوگانگي در جامعه بيداد مي‌كند. من دوست دارم و واقعا مي‌خواهم راه همسرم را ادامه دهم، هم خودم و همه فرزندانم، اما بچه‌ها وارد جامعه شده و چيزهايي را مي‌بينند و مطرح مي‌كنند كه مرا كلافه مي‌كند.

*آخرش را چگونه مي‌بينيد؟

*خانم حكمت:به قول همسرم كه هميشه مي‌گفت تو وظيفه داري به تكليف الهي خود عمل كني، سعي مي‌كنم به تكليفم عمل كنم، تا جايي كه خدا و همسرم از من راضي باشند.

*توصيه شما به مسوولان چيست؟


*خانم حكمت:به نظرم مي‌رسد، ما اول بايد خودمان را بسازيم و در كارهايمان خدا را در نظر بگيريم. وقتي جواني مي بيند ما خودمان نقطه ضعف داريم، طبيعي است كه چيزي را از ما قبول نكند و حرفهايمان را نپذيرد. ما بايد با عمل خوب و درست خود در جوانان تأثير بگذاريم، نه با شعارهايي كه به عمل نمي‌رسد.

*از شهيد بابايي بگوييد و اينكه اخلاق و رفتار ايشان در منزل و در ارتباط با شما و فرزندانشان چگونه بود؟

*خانم حكمت:عباس خيلي كم در خانه حضور داشتند، اما در همان لحظات محدودي هم كه به خانه مي‌آمدند، علي رغم خسته بودن، طوري با اهل خانواده برخورد مي‌كردند كه تلافي ماه‌ها غيبت و نبودشان را در مي‌آوردند.

به بچه‌ها كه مي‌رسيد، كاملاً بچه مي‌شد و با حركت‌هاي بچه‌گانه زمينه شور و نشاط و همراهي را در بچه‌ها بوجود مي‌آوردند.

گاهي، حتي آن‌قدر در اين زمينه زياده‌روي مي‌كرد كه من به او اعتراض مي‌كردم و مي‌گفتم: آخر تو معاون عملياتي نيروي هوايي هستي، اگر ديگران اين نوع حركت‌هاي شما را ببينند خوش آيند نيست، اما او مي‌گفت: من برايم خوشحالي و شادي فرزندانم و تو مهم است، بگذار مردم هر طوري كه مي‌خواهند قضاوت كنند.

او علي‌رغم مقام بالايي كه در نيروي هوايي داشت، اصلاً غرور نداشت و وقتي به خانه مي‌آمد تلاش مي‌كرد تا از ته قلب در اختيار خانواده باشد.

در خصوص كمك‌هاي ايشان به مردم محروم و نيازمند هم بسيار گفته شده است، شما مطلب جديدي داريد كه بگوئيد؟

عباس ذاتاً عاشق خدمت‌رساني به مردم محروم و نيازمند بود. به ياد دارم كه در دوراني كه دانش‌آموز دبيرستان بود، به منزل ما مي‌آمد و با كمك پدرم بسته‌هاي حبوبات و قند و شكر و چاي درست مي‌كردند و با موتورسكليت به روستاهاي دوردست مي‌رفتند تا آنها را دراختيار نيازمندان قرار دهند.

در دوراني كه عباس در نيروهوايي بود، به دليل اينكه اكثراً در مأموريت و برنامه‌ريزي كارها بود، همه كارهاي خانه اعم از خريدها، تربيت، آموزش و بهداشت بچه‌ها به عهده من بود، اما هر وقت كه او به منزل مي‌آمد، اصلاً اجازه نمي‌داد من كارهاي بيرون را انجام دهم و مي‌گفت: وقتي من هستم شما بايد استراحت كنيد.

يك روز خانواده يكي از دوستان كه با آنها رودربايستي داشتيم، به منزل ما آمده بودند؛ مي‌خواستم بروم بيرون و ميوه بخرم، اما عباس جلويم را گرفت و هر كاري كردم اجازه نداد، لذا ليست را دادم كه او برود و موارد مورد نياز را تهيه كند. عباس كه برگشت ديدم، فقط يك پلاستيك بزرگ به دست دارد كه داخل آن پر از سيب‌هاي سبز و ريز و بعضاً خراب است.

گفتم: عباس اين‌ها چيست، من توي ليست نوشته بودم كه چه ميوه‌هايي بخري؟

او هم مثل هميشه در حالي كه لبخند به لب داشت گفت: چه فرق مي‌كند، اين هم ميوه خداست و خلاصه بايد عده‌اي بخورند، فرق ما با ديگراني كه بايد اين ميوه‌ها را بخورند چيست؟

آن روز گذشت، بعداً متوجه شدم كه عباس بخاطر اينكه خواسته بود به پيرمرد ميوه فروشي كه روزها سيب‌هايش در چرخ دستي‌اش مانده و كسي نخريده بود، كمكي كرده باشد. همه سيب‌هاي او را خريده بود.

* موضوع روستاي عباس آباد در اصفهان چيست؟

*خانم حكمت:از آنجايي كه عباس علاقه زيادي داشت كه به مردم نيازمند كمك كند؛ زماني كه در نيروي هوايي اصفهان بوديم، ايشان مرتب به روستاها سركشي كرده و به نيازمندان كمك مي‌كرد، يكي از اين روستاها، به نام كاظم‌آباد، مردم محروم‌تري داشت و ايشان طي سال‌ها مرتب به آنجا مي‌رفت و بسياري از محروميت‌ها و مشكلات آنها را مرتفع ساخته بود، حتي گاهي پيش مي‌آمد كه به همراه عباس مي‌رفتيم و براي آنها غذا درست مي‌كرديم. مردم قدر شناس اين روستا هم، پس از شهادت عباس، اسم روستا را عوض كرده و گذاشتند: عباس آباد!

*مهمترين توصيه بابايي به اهل خانه چه بود؟

*خانم حكمت:او مرتب ما را به مطالعه تشويق مي‌كرد، بويژه خواندن قرآن و نماز اول وقت و جالب است كه هر وقت عباس منزل بود، ما صبح‌ها با صداي صوت زيباي قرآن او از خواب بيدار مي‌شديم.

*طبيعتاً بين سال‌هاي 57-54، از زمان ازدواج تا انقلاب، فعاليت‌ها براي اينكه انقلابي صورت بگيرد آنچنان جدي نبود، بعد از اينكه مقدمات ظهور انقلاب پيش آمد نحوه فعاليت‌هاي شهيد بابايي چطور بود؟

*خانم حكمت:من پاسخ شما را پس از بيان اين مطلب، مي‌دهم. قبل از انقلاب، شخصي از دوستان همسرم، خصوصيات او در آمريكا را مي‌گفت. او اين‌طور عنوان مي‌كرد: شما مي‌دانيد كه همسرتان چقدر شما را دوست دارد؟ در آنجا چون عباس تيپ خوب، زبيايي خاص و سمت خوبي داشت، دختراني كه چه ايراني مقيم آمريكا بودند و چه آمريكايي درخواست دوستي يا ازدواج با ايشان را داشتند. وقتي آنها درخواست خود را مطرح مي‌كردند عباس عكس من را به آنها نشان مي‌داد و مي‌گفت همسر من ايشان است. در صورتي كه من آن زمان كلاس پنجم بودم اما او در ذهن خود از همان ابتدا من را براي همسري انتخاب كرده بود. مطلب ديگري هم ايشان مطرح كردند: ما هرچقدر اصرار مي‌كرديم كه مشروب بخورد قبول نمي‌كرد، تا جايي كه ديگر خسته شده بوديم و با دوستان برنامه‌ريزي كرديم و آن را توي نوشابه اش ريختيم و درش را هم محكم بستيم، طبق معمول هم آن را روي ميز گذاشتيم. براي همه اين‌كار را كرديم نه مخصوص براي او، كه شك پيش نيايد. عباس هم خيلي نوشابه دوست داشت. وقتي آمد، ديديم اصلاً نوشابه را برنمي‌دارد، هرچقدر منتظر مانديم فايده‌اي نداشت تا جايي كه برايمان سوال شده بود، بعد از چند روز كه علت را جويا شديم گفت حسم به من خبر داده بود كه اين شيطنت را براي من انجام داديد. من كه به شما مي‌گويم اين كارها را نكنيد اگر هم مي‌خواهيد به كارهايتان ادامه دهيد به من چه كار داريد؟ اين را كه مطرح كرد ما عبرت گرفتيم. من گفتم خدايا، با وجودي كه آزادي عمل داشت و مي‌توانست به خوشگذراني بپردازد، دين و عبادتي كه در آنجا داشت به او خبر داد كه داخل نوشابه مشروب الكل است و اين برام خيلي عجيب بود.

*در بحبوحه انقلاب چه فعاليتي داشت؟


*خانم حكمت:تقريباً يك سال قبل از انقلاب، ابتدا جهاد سازندگي داير بود، در نيروي هوايي هم گروه ضربت بيشتر مرسوم بود. من مي‌ديدم فعاليت‌هاي ايشان علاوه بر پروازها و قسمت اداري مقداري بيشتر شده است، ضمناً من از همان ابتدا كه ازدواج كردم فرهنگي بودم، 4 سال به عنوان معلم و بعد به‌عنوان مدير مدرسه خدمت مي‌كردم، مي‌گفتم: عباس چرا اينقدر فعاليت‌هايت زياد شده؟ او اصولاً سعي مي‌كرد حرف بيرون را در منزل گزارش ندهد و برخي موارد كه پيش مي‌آمد عنوان مي كرد كه يك فعاليتي در گروه ضربت دارم. من نگران بودم و مي‌گفتم: عباس اين گروه ضربت سياسي نباشد و خداي ناكرده مشكلي برايت پيش نيايد. فعاليتش در اين زمينه‌ها بود؛ جهادسازندگي، گروه ضربت و مسجد، برنامه‌هايي كه در آنجا براي آگاهي مردم مي‌گذاشتند.

*در بحبوحه انقلاب چه؟ فعاليت سياسي جدي‌اي كه بارز باشد را داشتند يا عمدتا همين موارد بود؟

*خانم حكمت:در تظاهرات شركت مي‌كردند. خاطرم هست همان اوايل انقلاب كه اصفهان هم خيلي شلوغ بود. ما با دوستانمان بيرون بوديم وقتي برمي‌گشتيم تظاهرات شد، به ياد دارم كه ايشان سر از پا نشناخت و به نوعي دويد كه كفش از پايش درآمد، من و فرزندم هم همراهشان در تظاهرات شركت كرديم. در عين حالي كه از نظر نظامي محدوديت‌هايي داشت، چون اوايل بود و هنوز چيزي بوجود نيامده بود كه شاه بخواهد از مملكت اخراج شود؛ اما ايشان با جسارت كامل و بدون هيچ ترسي كه شغلش چه هست و چه اتفاقي ممكن است بيفتد، فعاليت مي‌كرد.

*بعد از انقلاب چطور؟ بعد از انقلاب در اصفهان بوديد؟

*خانم حكمت:بله، اصفهان بوديم، يك مدت كوتاهي به شيراز رفتيم و بعد دوباره به اصفهان برگشتيم و تا سال 60 اصفهان بوديم.

*باز هم آنجا كارهاي روتين خودش را انجام مي‌داد؟


*خانم حكمت:بله، آن موقع آزادانه فعاليتي كه بايد داشته باشد را انجام مي‌داد. موقعي كه سروان بود ملاقاتي هم با امام داشت. فعاليت‌هايش شديد شده بود؛ مسجد و پايگاه‌هايي كه ترتيب داده بود، گروه ضربت و جهاد‌سازندگي كارهاي ايشان بود.

*با شروع جنگ، يعني حدود سال 59، اصفهان بوديد؟


*خانم حكمت:بله اصفهان بوديم، بعد آمديم تهران در واقع وقتي آژيرها به صدا درمي آمد تهران بوديم.

*در بحبوحه جنگ در واقع ايشان دائماً مشغول پرواز و مواردي از اين دست بودند؟

*خانم حكمت:بله، در قرارگاه رعد و قرارگاه‌هاي ديگر هم فعاليت داشت. ايشان علاوه بر اينكه در سال 66 فرمانده پايگاه اصفهان بود، در جبهه‌ها هم حاضر مي‌شد. در صورتي‌كه مي‌توانست اين‌طور نباشد و كافي بود فقط فرماندهي كند، يا نهايت پرواز داشته باشد، حتي پرواز هم براي فرمانده‌ها جايز نبود؛ از طرف رهبري اعلام شده بود كه فرمانده‌ها پرواز نداشته باشند. خاطرم هست كه آقاي رفسنجاني و آقاي خامنه‌اي كه آن موقع رييس‌جمهور بودند، تاكيد داشتند كه عباس اين كار را نكند و دستور رهبري را به او اعلام كردند اما او خيلي منطقي آنها را متقاعد كرد كه به فعاليتش ادامه دهد.

*در پاسخ به آنها چه مي‌گفت؟


*خانم حكمت:من كه در حضور آنان نبودم كه متوجه شوم؛ ولي طبيعي بود كه آنها را متقاعد مي‌كرد، كسي كه مي‌تواند فعاليت داشته باشد و براي مملكتش مثمر ثمر باشد، ديگر توجه نمي‌كند كه درجه‌اش چه هست، يا خلبان است يا نيست. و من هرگونه قدمي كه بتوانم بر‌مي‌دارم، اين وظيفه يك فرد مسلمان و يك تكليف الهي است.

*وقتي جنگ شدت گرفت، ايشان چقدر از منزل دور بودند؟


*خانم حكمت:بي‌نهايت، روز به روز هم بيشتر مي‌شد. به‌نوعي كه دير‌وقت كه بچه‌ها خواب بودند مي‌آمد‌، صبح زود وقتي آنها خواب بودند هم مي‌رفت، با وجودي كه تهران بوديم و با هم زندگي مي‌كرديم اما بچه‌ها گاهي اوقات چند روز پدرشان را نمي‌ديدند يا حتي خود من او را خيلي گذرا مي‌ديدم. به‌هرحال آن عشق پاكي كه نسبت به‌هم داشتيم و براي دوستان و خانواده‌هايمان هم مشخص شده بود، همان ما را نگه مي‌داشت. عباس هميشه مي‌گفت پشت صحنه شما هستي كه من را وادار مي‌كني در اين زمينه فعالانه قدم بردارم؛ اگر من در پشت صحنه كه خانواده هست پشتوانه گرمي نداشته باشم؛ اگر همسرم خانواده را نگرداند و بچه‌ها را به عهده نگيرد و خدشه‌اي به من وارد كند مطمئنا موفقيتي حاصل نمي‌شود.

*ظاهراً اين وضعيت همچنان ادامه داشت تا جايي كه حتي علي‌رغم اينكه چندين بار فرصت پيش آمد كه با هم به مكه مشرف شويد اين امر تحقق نيافت و شما به‌تنهايي به زيارت خدا رفتيد. در اين‌باره بفرماييد.

*خانم حكمت:بله؛ تقريبا سال 66 بود كه او معاونت عملياتي نيرو هوايي را بر عهده داشت، لازم است اين را بگويم كه به خاطر رشادت‌ها، شجاعت‌ها و فعاليت‌هاي چشمگيرش، ايشان يعني 4‌سالي را كه بخواهد از درجه سرواني به سرهنگي ارتقا پيدا كند را نديد. اين براي همه سوال بود چرا كه وقتي اسم سرلشكر را مي‌شنوند، فكر مي‌كنند فرد مسني است، در صورتي كه ايشان در سن 37 سالگي به اين مقام رسيد.

من اطلاعي نداشتم كه به ايشان پيشنهاد كرده بودند كه به مكه برود اما نپذيرفته بود، با اصرار آنها مي‌گويد كه من بدون همسرم نمي‌خواهم بروم. از اين حرف عباس استفاده مي‌كنند و بدون اينكه خودش خبر داشته باشد برنامه‌ريزي مي‌كنند تا من را هم بفرستند. در چابهار بودم كه شهيد ستاري، رييس پايگاه، تماس گرفت و گفت اين مدارك را آماده كنيد اما دليلش را نگفت. گفتم مدارك دستم هست اما بايد عباس بيايد تا من اين مدارك را بدهم. اين را هم بگويم كه در زندگي با وجودي كه اختيار كامل داشتم و مي‌توانستم هر چيزي را كه تشخيص مي‌دهم پياده كنم، اما با اين حال حتي آب خوردنم هم پنهان از همسرم نبود و هر كاري كه مي‌كردم با اطلاع او بود. وقتي عباس آمد و موضوع را گفتم، پيش شهيد ستاري رفت، وقتي برگشت با خنده گفت براي سفر حج است. گفتم عباس خيلي خوشحالم كه الحمدلله اين لياقت را پيدا كردم كه سعادت داشته باشم در كنار تو خانه خدا را ببينم. ما در اين مدت بجز ماه عسل كه به مشهد رفتيم، با هم سفري نداشتيم، خيلي خوشحال شدم كه اين سفر را باهم هستيم و از خدا واقعاً سپاسگزاري كردم. ايشان هم كارهاي مقدماني را انجام داد. قرار بود يك كاروان مختص نيروي هوايي با 110نفر كه 6 نفر از آنها خانم بودند، عازم سفر شود.

رفتيم واكسن هم زديم، در بازگشت در حياط بيمارستان، عباس به شهيد اردستاني گفت: مصطفي من نمي‌آيم. خانمم را به تو و خدا و همه شما را به خدا مي‌سپارم . من و شهيد اردستاني گفتيم اين چه حرفي است كه مي‌زني؟ گفت نمي‌توانم بيايم. پرسيدم چرا؟ گفت حالا بماند، نمي‌توانم. تا زماني كه موقع رفتنمان رسيد و همه بايد در حياط جمع مي‌شديم كه به مسجد و از آنجا هم تا پاي هواپيما برويم. آنجا عباس گفت: من به اين دليل نمي‌آيم كه خليج فارس شلوغ شده است. ، زماني بود كه خليج فارس كمي شلوغ شده بود و عراقي‌ها تانكرهاي نفت را مي‌زدند و ايشان حس كرده بود كه بايد حفاظت از آسمان‌ها را به عهده داشته باشد تا بتواند كمك كند تا صلح و آرامش را به آنجا برگرداند. هرچقدر آقاي اردستاني گفتند كسان ديگري هم هستند مگر تنها تو هستي؟ لااقل براي مراسم حج بيا. گفت حالا شايد تا آن زمان اگر شرايط را جور ديدم، آمدم. به من هم گفت: نگران نباش، برو و اصلاً به چيزي فكر نكن، از خدا زودتر تمام شدن جنگ، ظهور آقا امام زمان و طول عمر اماممان را بخواه. اين فكر را هم بكن كه امكان دارد قبل از اينكه محرم بشوي من آنجا حضور داشته باشم. و اين‌طور مرا دلگرم كرد، با اين كه براي من واقعاً خيلي ثقيل بود.

هنگامي كه مي‌خواستيم سوار ماشين شويم و به فرودگاه برويم يك دفعه آنجا مداحي كه مداحي مي‌كرد گفت: ‌براي شهيد بابايي صلوات . در حالي كه عباس كنارمن ايستاده بود، يك دفعه به سرم زدم و گريه كردم و گفتم عباس چه مي‌گويد؟ گفت چيزي نگفت، گفتم من خودم شنيدم مي‌گويد براي شهيد بابايي صلوات. عباس جواب داد، اشتباه شنيدي چون فكرت ناراحت است، حواست پرت شده. اما دوباره خودش دقت كرد. مداح تا 3 بار اين را تكرار كرد. بعداً كه از او پرسيدم گفت واقعاً به زبانم آمد. چون ايشان دشمن نبود كه با تدارك گفته باشد، بلكه آن حسي كه در او به وجود مي‌آيد عباس را شهيد مي‌بيند. من خيلي گريه و بي‌تابي كردم. حالت بدي بود اما بهرحال بايد مي‌رفتم. او تا اتوبوس مرا همراهي كرد و من را نشاند، عقب‌عقب، دست به سينه خيلي متواضعانه، سر رو به پايين و تبسم به لب مي‌رفت، اشك‌هاي من هم همين‌طور سرازير بود ولي او خودش را كنترل مي‌كرد. بچه‌ها مي‌گفتند وقتي شما رفتي بابا به خانه آمد بلند‌بلند گريه مي‌كرد به حدي كه عقده دلش خالي شود، اما آنجا در حضور شما سعي مي‌كرد كه خودش را حفظ كند. همان لحظه آخر، ذهنيتي كه از او دارم فردي است متبسم، سر به‌پايين و دست به سينه كه متواضعانه از من خداحافظي مي‌كرد.

10روز اول مدينه مانديم، بعد كه برنامه مراسم حج در جريان بود و موقعي كه بايد لباس احرام به تن مي‌كرديم
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین