پيرباده‌ ,علي‌اصغر

کد خبر: ۱۲۵۳۶۴
تاریخ انتشار: ۰۵ آبان ۱۳۸۸ - ۱۵:۲۹ - 27October 2009

خاطرات
يدالله شكفته:
به اتفاق يك برادر ديگر با يك ماشين به منطقه عملياتي جهت شناسايي اعزام مي شوند ، كه در نوك قله ، خمپاره اي اصابت مي كند و هر كدام به طرفي پرت مي شوند ، كه يك تركش به قلب علي اصغر اصابت مي كند و از قله كوه به طرف پايين پرت مي شود ، كه لحظه هاي آخر بود كه بالاي سرش رسيدم.

نزديك شب كه شد ، قرار بود عمليات انجام شود . چهاردهم ماه بود و هوا هم خيلي روشن بود . به ايشان گفتم: " اخوي " ، شب به اين روشني ، شماها با چه عقلي مي خواهيد عمليات به اين مهمي را انجام دهيد. علي اصغر يك تبسمي كرد و گفت : تو هم اگر امشب در محفل دعا و راز و نياز فرماندهان و بچه ها مي بودي و مي ديدي ، كه اين برادران امشب چقدر گريه و ناله سر مي دادند ، چنين حرفي را نمي زدي. با اين گريه ها ، ماه امشب روشن نمي ماند. بنده توصيف معجزه هايي كه در جبهه رخ داده بود، را از بچه ها شنيده بودم، ولي خودم تا آن لحظه نديده بودم. آن شب، نزديك ساعت عمليات كه شد، ديدم طوفاني بر پا شد و هوا غبار آلود شد، ماه به پشت ابرها رفت و بارش باران از آسمان به طور معجزه آسايي صورت گرفت. آن وقت برايم معجزه در جبهه ها ، يقين شد.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین