روياي عجيب

کد خبر: ۱۲۵۴۳۷
تاریخ انتشار: ۱۱ آبان ۱۳۸۸ - ۱۵:۴۸ - 02November 2009
در بغداد شنيدم که عمليات والفجر2 در جبهه حاجي عمران شروع شده است . از فرصت اين مرخصي استفاده کردم و براي زيارت روانه کربلا و نجف شدم و در حرمين شريفين از امامان درخواست کردم که آنها هر طور شده مرا از جنگ برهانند .
بعد از زيارت به بغداد بازگشتم، ماه مبارک رمضان بود و مادرم با زبان روزه سخت دعا مي کرد. او به من گفت که روياي عجيبي را درباره بغداد در خواب ديده است . او مي گفت که در رويا مشاهده کرده که خيابانهاي بغداد در ميان شعله هاي آتش به محاصره درآمده و آتش به داخل خانه‌هاي مردم زبانه مي کشد. در اين ميان زبانه هاي آتش به آستانه منزل ما مي رسد . مادرم در دنباله بيان روياي خود با شادي تلخي گفت که من جيغ مي زدم : آتش ! آتش اما در آن لحظه مردي سياه جامه با ريش بلند خطاب به من گفت : ترس نداشته باشيد ... من آتش را خاموش مي کنم . چنين هم شد !
من پس از شنيدن اين رويا به مادرم فقط يک جمله گفتم : اين رويا شمه اي از سرنوشت پسرت را بازگو کرده است . پس از آن درتاريخ 14 ژوئيه 1983 ضمن خداحافظي با اعضاي خانواده ، مادرم مرا از زير قرآن رد کرد و من به منطقه ماموريتم بازگشتم .
در 29 ماه ژوئيه عمليات نيروهاي ايراني شروع شد، ما از فراز يک بلندي صحنه درگيري ها و تبادل آتش را زير نظر گرفته بوديم. پس از مدتي صداي تير اندازي ها خاموش شد، شب فرا رسيد و ما براي صرف شام گرد هم جمع شديم اما با برداشتن نخستين لقمه  متوجه شديم که حمله ايرانيها مجددا از سر گرفته شد .
به ما اطلاع دادند که ايرانيها به لشکر ما حمله کرده اند . شام را دست نخورده رها کرديم و از مقر سراسيمه بيرون پريديم . از همه طرف گلوله و آتش بر سر ما مي باريد . حدود چند ساعت اين زدوخورد ادامه داشت و سر انجام ايرانيها موفق شدند پاسگاه  « الدراجي » را به تصرف خود در آورند .
همچنين يک گروهان وابسته به ژاندارمري در همان نواحي بدست سپاهيان ايران تارومار شده و عده اي هم اسير شدند .
آن شب فرمانده گروهان به من دستور داد بازرسي و سرکشي از پست هاي حساس نگهباني را به عهده بگيرم و آن ساعت من به خود مي گفتم آيا مي توانم بسوي انسانهايي که گناهي نداشته اند تيراندازي کنم؟
با خود گفتم آيا کشتن ايرانيها به بهانه شروع عمليات از طرف آنها قابل توجيه مي باشد؟ بعد فوري اين سوال در ذهنم نقش مي بست: آيا اين عراق نبود که جنگ را به ايران تحميل کرد و هزاران کيلومتر از خاک اين کشور را اشغال کرد ؟
درگيري به شدت ادامه داشت و من در ميان انبوه سوالات دست و پا مي زدم .
در نقطه اي از صحنه نبرد ، ميدانهاي مين مانع از پيشروي ايرانيها شد ، از اين رو آنها خود را به عقب کشيدند .
در اينجا و آنجاي صحنه نبرد ، دودهاي سياه از خودروها و تانکهاي سوخته به آسمان بر مي خاست ، ايرانيها با سرعت موانع را يکي پس از ديگري پشت سر مي گذاشتند . با همه مشکلات و دلشوره ها ، سپيده صبح دميد و ما مکرر با فرمانده گروهان در تماس بوديم ، او پيوسته مي گفت که واحدهاي عراقي به مقاومت خود ادامه دهند .
ايرانيها لحظه به لحظه به مواضع ما نزديکتر مي شدند . ما توانستيم با توپ و سلاح سنگين  از حرکت آنها جلوگيري به عمل آوريم . اما در گيرودار نبردهاي سنگين، مشاهده کردم که ايرانيها خود را بسوي رودخانه اي  که از « سدکنجان چم » سرچشمه مي گيرد کشيده و در پي تسخير يک هدف معين برآمده بودند . اما من دقت کردم و ايرانيهاي آنسوي رودخانه را شمردم ، تعداد آنها 15 نفر بود، دو سه نفر کمتر و يا بيشتر در آن لحظه فرمانده ما به سرباز  پشت تيربار دستور داد که ايرانيها را قلع و قمع کند .
عليرغم اينکه زمين مسطح و هموار بود و ايرانيها کاملا در معرض هدف ما قرار گرفته بودند اما هيچ يک از گلوله ها به ايرانيها اصابت نکرد .
فرمانده از اين بابت عصباني شد و دستور داد که با سلاحي سنگين تر به طرف ايرانيها تيراندازي کنند . اين بار نيز سلاح کاري را از پيش نبرد و ايرانيها صحيح و سالم در مواضع خود ايستاده بودند. در آنجا به خود گفتم که خطا و اشتباه در اين تير اندازي جز معجزه چيز ديگر نمي تواند باشد .
ايرانيها بدون فوت وقت به تحکيم مواضع خود پرداختند . نيروهاي ما تا نزديکيهاي غروب مقاومت کردند و بالاخره شب پرده سياه خود را بر همه منطقه گسترد .
من يکدفعه در چشمان فرمانده گروهان اشکهاي درشتش را ديدم .
از او جريان را پرسيدم ، او در جوابم با لحن متاثر و دردناک گفت : مگر نمي بينيد که ايرانيها در کنار پاسگاه الدراجي خاکريز ايجاد کرده و موضع گرفته اند .
فرمانده گروهان سخت تحت تاثير سرعت کارآيي ايرانيها واقع شده بود .
همانجا به فرمانده گفتم : ماندن ما در اين ناحيه بيهوده است .
به ناچار داخل پناهگاه شديم ، دو سه ساعت منتظر شديم و حمله از طرف ايرانيها شروع شد و تا صبح در حالت بيم و انتظار بسر برديم .
روز بعد نيز خبري نبود و ما يک مقدار نسبت به وضعيت خود اميدوار شده بوديم اما ديري نگذشت که ناگهان زنگ تلفن به صدا در آمد. فرمانده گروهان پشت تلفن بود، او درباره پاسگاه الدراجي سوال کرد . ما به او گفتيم که پاسگاه و يک گروهان ژاندارمري بدست ايرانيها سقوط کرده است .
او اين پيش آمد را به فرمانده لشکر اطلاع داد. از سوي ديگر راديو بغداد اين سقوط را تحريف کرده و حمله ايرانيها را يک تهاجم کوچک توصيف کرد .
سپس با فرمانده لشکر مصاحبه اي را به عمل آورده و آن را پخش کردند ، من پي  به عمق دروغ پردازي دستگاه راديو بغداد بردم. البته اين راديو نه تنها پيروزي ايرانيها را تکذيب کرد ، بلکه به دروغ گفت که ارتش عراق ايرانيها را تارومار کرده است .
من در آن هنگام پدر و مادر و همسرم را به ياد آوردم. از اينکه آنها به سرنوشت نامعلوم فکر مي کردند  ، سخت دلواپس و مضطرب بودم .
نيروهاي پشتيباني از هر طرف بسوي ما سرازير شد. ما پاتک خود را عليه ايرانيها شروع کرديم. در وهله نخست پنداشتم که ايرانيها از اين پاتک جا خورده و نابود شده اند، اما بر خلاف تصور ما باران  گلوله هاي ايرانيها بر سرمان باريدن گرفت .
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین