جلسه سري در مقر تيپ

کد خبر: ۱۲۵۴۹۵
تاریخ انتشار: ۱۸ آبان ۱۳۸۸ - ۱۶:۰۵ - 09November 2009
اين رويارويي ، زمينه اي مناسب براي پيشنهاد فرمانده هنگ بود . او مي خواست پيشنهاد خود را با تصميم گيرندگان نقشه ها و طرحهاي نظامي ، بدان اميد که مورد استقبال قرار گيرد ، ارائه دهد ؛ به خصوص اينکه ما فهميده بوديم افسران عالي رتبه همواره زندگي خود را با نوعي ترس از فرماندهي ارتش سپري مي کنند و آرزويشان اين است که با جانفشاني در راه فرماندهي و رهبران خود ، ترس خود را کور کنند.
بعد از گفت و گوهاي فراوان ، فرمانده تيپ که در مستي کامل قرار داشت ، در جواب پيشنهاد فرمانده هنگ  گفت:
جناب هيثي ! حقيقت اين است که بايد به خاطر اين نقشه به تو تبريک بگويم . من همه امکانات تيپ را در اختيار تو قرار مي دهم . تيپ ما آن قدر تحرک نداشته که فرماندهي با چشم شک و ترديد به آن نگاه کرده و زبان حالش اين است : اين تيپ ، متعلق به کشور نيست و در آن عناصر مشکوک قرار دارند!
ساعت 4 بعد از ظهر ، سرهنگ دوم حميد هيثي ، در اتاق عمليات که به همراه دفتر فرمانده تيپ  در زير زمين حفر شده و پر از نقشه هاي عملياتي منطقه بود ، نقشه حمله خود را با عصايي که در دست داشت ، براي فرمانده تيپ ، افسران ستاد و فرماندهان هنگهاي ديگر تشريح کرد :
قربان ! ما از اينجا حمله را شروع مي کنيم . در حقيقت ، طول جبهه هايي که آن را اشغال خواهيم کرد ، از اينجا شروع مي شود تا اينجا .
فرمانده تيپ :
از چه نيرويي کمک مي گيريد ؟
از نيروي هنگ قربان ، به اضافه آتشبار توپخانه و گروهان خمپاره .
فکر مي کني تعداد اسرا و کشته هايي که از دشمن مي توانيد بگيريد ، چقدر باشد ؟
فرمانده هنگ با ترس :
قربان ! دست کم  پانصد نظامي و دويست غير نظامي . ما مي توانيم اين روستا را که «علي آباد » ناميده مي شود ، اشغال کرده ، دهها نفر از مردم آن را در داخل خانه هايشان بکشيم  و مزارع و محصولات گوناگون و چهار پايان آنها را نابود کنيم .
فرمانده تيپ با دقت به نقشه نگاه مي کرد و گاه گاه نيز نگاهي به افسران ستادش مي انداخت و سخنان فرمانده هنگ را با وضعيت عمومي و امکانات موجود در تيپ ، سبک و سنگين مي کرد . چيزي نگذشت که نگاهي به فرمانده هنگ کرد و گفت :
ببين ابا محمد ! من نمي خواهم اين نقشه شکست بخورد . تمام حيثيت تيپ در گرو اين عمليات است ؛ يا پيروزي ، يا آويزان شدن از طناب اعدام !
فرمانده هنگ جا خورد ! خيلي خوب مي دانست که فرمانده تيپ در هنگام عصبانيت حتي به پدرش نيز رحم نمي کند . او يک روز گفته بود :
به خدا اگر برادرم از جبهه فرار کند ، خودم با اين سر نيزه قطعه قطعه اش مي کنم و خونش را سر مي کشم .
فرمانده هنگ با اصرار در آمد که :
قربان ! به روي چشم ! دشمن به هيچ وجه نمي تواند در برابر ما مقاومت کند ؛ خصوصا اينکه توپخانه در عمق ، با قدرت ، مواضعش را زير آتش خواهد گرفت و ما نيز تمام پلهاي آنها را خراب مي کنيم  ؛ بنا بر اين دشمن از کدام راه مي خواهد به طرف ما بيايد .
در اين لحظه ، يکي از افسران که سرهنگ دوم ستاد « صبري فراوي » نام داشت ، خودش را داخل معرکه کرد :
مگر فراموش کردي که اينها چطور از منطقه « کوشک البصري » عبور و به خرمشهر نفوذ کردند ؟
همه ، حتي فرمانده تيپ نيز ساکت شدند . در همين لحظه که فرمانده تيپ در درياي فراموشي غوطه ور شده و ترس سراپاي وجودش را فرا گرفته بود ، ناگهان متوجه موضوعي شد که سرهنگ دوم صبري ، جرقه اي را زده بود . فورا مانند انسانهاي گيج و ترسو ، جا کن شد . احساس مي کرد که دستانش را در کوره آتشي قرار داده است که توان ندارد آنها را بيرون بکشد ؛ اما به هر حال بايد طرحش ر ا تکميل کند تا بتواند نظر فرماندهي را از اين رهگذر جلب کند . او مي توانست و واي به آن روزي که تصميمش بر مي گشت ؛ آن وقت ، نامش در فهرست خائنها و ترسو ها ثبت مي شد ... بنا بر اين مي بايست طرحش را تا آخرين مرحله اجرا مي کرد و مهم اين نبود که چه کسي کشته مي شود ؛ مهم اين بود که او  و رئيس جمهور ، از گزند حوادث ، جان سالم به در خواهد برد . در همين لحظه ، گوشه چشمي به افسران انداخت و با مخاطب قرار دادن فرمانده هنگ ؛ به زبان آمد :
نقشه را براي فرماندهان گروهانهايت شرح داده اي ؟
فرمانده هنگ فورا جواب داد :
بله ... بله .... قربان ! همه چيز آماده است . منتظر فرمان شما هستيم . خوب است . الان برگرد به واحدت . همين امشب ؛ بعد از هماهنگي با فرماندهي  زمان شروع حمله را مشخص مي کنيم .
قبل  از آنکه فرمانده هنگ راه بيفتد ،  سرهنگ دوم ستاد صبري گفت :
قربان ! فقط يک موضوع براي من حلاجي نشد ؛  و آن ، توانايي ما است در برابر ضد حمله ايرانيها . ما بايد در حساب و کتاب خودمان ، جايي براي نيروهاي احتياط دشمن که در مربع 2843 و 2743 قرار دارند ، باز کنيم ؛ آنها خيلي زود مي توانند وارد نبرد شوند .
فرمانده هنگ ، حرف سرهنک بصري را قطع کرد و گفت :
قربان  ! دشمن در زمان حمله قادر به جمع آوري نيروهايش نيست و ما با در نظر گرفتن زمان مناسب براي يک حمله سريع ، چند گروه را براي تخريب پلها اعزام مي کنيم و مانع از رسيدن نيروهاي کمکي دشمن مي شويم .
در اينجا بود که صبري گفت :
ممکن است دشمن راه حل ديگري را براي رساندن نيروهاي کمکي اش در نظر بگيرد .
فرمانده تيپ ، وارد اين پرسش و پاسخ شد و گفت :
مثلا چه راهي ، سرهنگ ؟
قربان ! هليکوپتر .
اين جواب ، مهر سکوت را بر لب فرمانده تيپ و همگان زد ؛ اما فرمانده هنگ که از قبل جواب مناسبي براي اين لحظه آماده کرده بود ، گفت :
قربان ! ما در هنگام پيشروي ، نيروهايي را در دامنه کوهها پخش مي کنيم . اين نيروها به سلاحهاي ضد هليکوپتر مجهز هستند ؛ تازه ، اگر لازم باشد ، مي توانيم در خواست پشتيباني هوايي بکنيم .
همين دم ، فرمانده تيپ ، مثل تيري که از کمان خارج شود ، از صندلي اش جست و با خوشحالي گفت :
بله ، من از فرمانده لشکر در خواست مي کنم که با اعزام يک دسته هواپيما  ، کار شناسايي و پشتيباني عمليات انجام دهد .
هنگامي که به مقر هنگ بر مي گشتيم ، فرمانده هنگ از من پرسيد :
به نظرت چطور بود سروان ؟
جلسه خوبي بود ، قربان . انگار قمار کرديد . اگر شما نبوديد ، افراد حاضر ، در مجادلات فراوان که سودي هم نداشت  ، سرگردان مي شدند .
احساس  کردم که حرفم ، تلنگري به قلبش خورد . بعد از يک عطسه که همراه  با بوي بدي به مشامم نشست ، خنده زنان زبانش را جنباند که :
درست است سروان . من تمام معلومات نظامي ام را رو نکردم . اينها بي سر و پاهايي هستند که فقط بلدند حرف بزنند .
در تاييدش آمدم :
واضح است ، قربان . مصداق آن را در حرف صبري ديدم . فکر مي کرد که همه چيز فهم آن جماعت است و ديگران چيزي بارشان نيست .
با تاکيد بر حرف من گفت :
بله ، او از من مي ترسد . سروان فکر مي کند هدف من ، رسيدن به مقام معاونت است .
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین