عهد سنگين

کد خبر: ۱۲۵۴۹۶
تاریخ انتشار: ۱۸ آبان ۱۳۸۸ - ۱۶:۴۰ - 09November 2009
چه دوران خوشي در جبهه هاي غرب و جنوب با آنها داشتيم . چند ساعتي را بالاي اسپيدار نشستم کم کم داشت غروب مي شد . بعضي وقتها صداي گلوله اي يا خمپاره اي از زير ارتفاعات گامو به گوش مي رسيد . من داشتم به منطقه ماووت زير پايمان نگاه مي کردم و به ارتفاعات گوجار و قاميش و قشن که در جلويم بود .  خيلي فکر مي کردم يک ساعتي هم گريه کردم . آن روزها کمتر کسي گريه ام را مي ديد .
ما ديده بانان عادت داشتيم تنها و در دل شب در سکوت کامل درسنگر يا دکل ديده باني گريه مي کرديم خيلي حال عجيبي داشت . در  دکل هاي جنوب بعضي شب ها ساعتها  گريه مي کردم تا چفيه ام کاملا خيس مي شد و بعد متوجه مي شدم  صبح شده است .
مناجات و سجده شبانه در مسير نوازش نسيم ملايم هور و سکوت جزيزه مجنون در بالاي دکل و سکوت کامل خيلي لذت داشت خصوصا در دکل هاي فشار قوي در جزيره مجنون که 60 الي 70 متر با زمين فاصله داشت و باد آنها را مانند گاهواره جا به جا مي کرد و احساس سبکي و پرواز داشتيم . به هر حال آن شب  بالاي اسپيدار خيلي فکر کردم و حواسم اصلا به اطراف نبود . روز بعد با دوستان يکي از گردانهاي لشکر قهرمان 14 امام حسين به فرماندهي برادر قربانعلي آشنا شدم و کمي صحبت کردم و بعد مدتي نيز با برادر اياز از مجاهدين عراقي و مسئول واحد شنود قرار گاه نجف که پهلوي سنگر ما مستقر بودند ، هم صحبت شدم و ايشان حکايت پاتک چند شب گذشته را برايمان گفت . دوستانم که آنجا مستقر بودند شب برايم تعريف کردند که برادر اياز رشادت خيلي زيادي را براي حفظ اسپيدار (يعني درخت سفيد ) در دو شب گذشته به خرج داده است . شب دوم هر چه خواستم بخوابم  خوابم نبرد . گويي فکري ناتمام داشتم که بايد حل مي شد . بيرون آمدم و رفتم بالاي اسپيدار و مواضع دشمن را نگاه مي کردم . خيلي دلتنگ دوستانم شده بودم . گويي آنها را در کنار خودم احساس مي کردم .
خنده هاي شيرين برادر صديقي مرا نيز نا خود آگاه به لبخند وا مي داشت . داشتم به خود بعد از رفتن آنها و بدون آنها فکر مي کردم . به گذشته و آينده فکر مي کردم و سعي مي کردم درونم که به فرياد آمده است  را در يابم . مي خواستم راه حلي پيدا کنم تا بر آتش درونم مرهمي بگذارم . ناگهان جرقه اي در ذهنم نشست . به انتقام فکر کردم ، بايد انتقام اين عزيزان و کليه عزيزان ديگر را بگيرم . چگونه و کجا ؟ فکر مي کردم ما به ازاي اين عزيزان چيست . نمي توانستم و نمي خواستم حساب کنم چون اصلا قابل مقايسه نبود. در عالم رويا و احساس گفتم حد اقل هزار عراقي بايد به هلاکت برسانم تا دلم خنک شود . بنابراين تصميم گرفتم که نذر کنم يک هزار عراقي را به هلاکت برسانم و يا در هلاکت آنها نقش اصلي را داشته باشم و تا وقتي اين تصميم را عملي نکرده ام به مرخصي نروم و در جبهه حضور داشته باشم . خيلي روي اين قضيه فکر کردم و سعي کردم يک تصميم احساسي و غير خدايي نباشد . يعني هر چه باشد براي خدا باشد  نه براي دوستان و دوستي مان . خودم ر ا راضي کردم و استدلال کردم اصلا فلسفه وجود ما در جبهه، دفاع و به هلاکت رساندن دشمن است و جنگ و جهاد همين است و بايد با انگيزه و با روحيه جنگيد، چند ساعتي طول کشيد که اين تصميم کاملا شکل گرفت . بعد رفتم کمي روي اسپيدار قدم زدم احساس سبکي مي کردم . مسئله ام حل شده بود .
خيلي خود را کنترل کردم که از اين تصميم در آن زمان به هيچ کس ، هيچي نگويم و به صورت يک راز پيش خودم بماند . روز بعد با دوستان در سنگر صحبت مي کرديم و صحبت در مورد تفاوت جنگ در غرب و در جنوب بود و همچنين اينکه موقعيت ما ، در جبهه هاي غرب و جنگ در جبهه هاي شمالي جنگ در دشت و خاکريز تفاوت اساسي با جنگ کوهستان داشت.
تمام هدف ما در جنگ کوهستان رسيدن به دشت و تسهيل در پشتيباني نيروها بود . چون در غرب خصوصا در جا هايي که راهي براي تردد وجود نداشت پشتيباني عمليات و نيرو مشکل بود و با هلي کوپتر نيز چندان موفق نبود ازقاطر استفاده مي شد . همچنين بحث دوستان موضع ما و موقعيت دشمن بود . در کوهستان براي حفظ يک ارتفاع نيروي کمي با امکانات بالا نياز بود و بر عکس براي گرفتن ارتفاع ، نيروي زياد و تلفات زياد لازم بود و به راحتي نمي شد کار کرد مخصوصا براي منطقه اي مانند اينجا که ارتفاعي مسلط مانند گامو (گمو) که حتي تابستانها هم بدون برف نبود در دست دشمن و پشت سر  ما بود .
يعني دشمن تسلط کاملي بر تردد و عمليات ما داشت . دشمن از روي همين ارتفاع به راحتي عقبه ما را با خمپاره مورد اصابت قرار مي داد و حتي مي توانست تردد ماشين هاي سبک را دچار مشکل نمايد . من در بين صحبت هاي آنها حواسم پرت شد داشتم به تصميم خود فکر مي کردم هر چه فکر مي کردم و به عمق و سختي تصميم بيشتر پي مي بر دم . چند روز بعد با برادران همسنگرم صحبت مي کردم و با توجه به تعداد کم دشمن در مواضع متوجه شدم که حتي در عملياتهاي بزرگ ما ، نيز حداکثر 200 نفر از عراقيها درگير مي شوند که بعد نيز به راحتي فرار مي کنند و تلفات کمي دارند و از طرفي عملياتها هم در سطح کوچک و شرايط سخت انجام مي شود . بنا بر اين موقعيتي که بتوان تلفات جدي و زياد به دشمن وارد کرد خيلي نادر است . چند روز بعد به عقبه واحد خودمان در داخل شياري نزديک بيمارستان صحرايي فاطمه الزهرا رفتم . جاي باصفايي در دامنه گامو در کنار جاده بود . دو چادر داشتيم و دوستان همه جمع بودند با رسيدن به عقبه لباسهايم را شستم و روي تانکر آب پهن کردم که خشک شود . نيم ساعتي بعد هواپيماهاي دشمن موقعيت ما را بمباران کردند حالا  به دليل حمل مجروحين دائما از اين موقعيت هليکوپتر بلند مي شد و آنها فکر مي کردند اينجا موقعيت فرماندهي مهمي است برگشتم ديدم لباسم در اثر ترکش پاره پاره شده است . به شوخي به دوستانم گفتم : خوب شد داخل لباس نبودم و گر نه الان ترکش خورده بودم .
شب به سنگر خودمان برگشتم و مسئله ديگري پيش آمد که سخت مرا متاثر کرد . چند روز قبل برادر عزيز علي کريمي شهيد شده بود . شهيد علي کريمي از اهالي يکي از روستاهاي اطراف کاشمر بود . آخرين  باري که براي مرخصي به خانه رفته بود . خانواده اش يکي از دختران روستايشان را براي او خواستگاري و سپس عقد کرده بودند و بعد او به منطقه آمده بود . پس از اعزام به منطقه و درگيري در بالاي يکي از ارتفاعات به شهادت رسيده بود طبق روال معمول هر کس ازمرخصي و عقبه مي آمد ، نامه هاي مربوط به همرزمان را که از طريق واحد تعاون تحويل مي شد به خط مي آورد  . من نيز  در موقعيت شهيد ذاکري که بودم تعدادي نامه را همراه آورده بودم . وقتي چند نامه مربوط به دوستان را دادم ، نامه اي به نام علي کريمي در بين نامه ها مشاهده کردم . به دليل اينکه چسب نامه باز شده بود ، نامه به بيرون افتاده بود . چند روزي بيش از شهادت شهيد کريمي نمي گذشت . نامه را يکي از دوستان خواند و خيلي منقلب شديم . نامه از طرف خانواده شهيد کريمي بود .موضوع نامه هماهنگي جهت مراسم ازدواج برادر  کريمي بود ، ولادت يکي از ائمه را براي برگزاري ازدواج در نظر گرفته بودند و گفته بودند براي آن تاريخ مرخصي بگيرد ، به هر حال مدتي به شهيد کريمي و ساير عزيزان فکر کردم ، از سستي خود شرمنده شدم . با خود گفتم راه را بايد رفت . بايد عزم خود را جزم کنم و از خداوند مدد بخواهم و نا اميد نشوم و بايد به او توکل کنم چند روز بعد يکي از برادران خبر خوبي به من داد يکي از دوستان نزديکم به نام مجيد احمدي در موقعيتي بالاتر از محل ما چادر زده بودند . مجيد از بچه هاي اطلاعات لشکر 27 حضرت رسول بود و در منطقه مريوان بالاي ارتفاع هزار قله با هم آشنا شديم . مسئول تيم گشتي شناسايي آنجا بود . مدتي  که با هم بوديم با ساير بچه هاي تيم شان خيلي صميمي بودم . خيلي بچه هاي با صفايي بودند بعد ها شنيدم چند نفرشان شهيد شدند .
رفتم ديدن مجيد احمدي که تشريف نداشتند يکي از همکارانشان برادر هادي مصطع در چادر آنها بود بعد از احوالپرسي پرسيدم ببخشيد شما از چه واحدي هستيد ؟ ايشان گفت : از واحد بهداري . من نگاهي به وسايل سنگر کردم وشوخي گفتم پس حتما وسايلتان را هنوز نياورده ايد . ايشان گفت : بله قرار است بعد بياوريم اصلا شما خودتان از چه واحدي هستيد ؟ من هم که سرم براي سرکار گذاشتن و سر به سر گذاشتن درد مي کرد عليرغم اينکه مي خواستم زياد شوخي نکنم نتوانستم خودم را کنترل کنم . گفتم : از واحد آبرساني . ما آب خوردن سنگرها را تامين مي کنيم و به اين خاطر پرسيدم تا آمار شمارا داشته باشم و براي شما هم آب بياورم . ايشان هم با اين که کاملا باورش نشده بود . چيزي نگفت . گفتم شما حدودا چند نفر هستيد که سهميه آب شما را در نظر بگيريم و ايشان نيز آمار را گفت : و من به چادر خودمان رفتم . شب رفتم ديدن مجيد احمدي و شام را هم پيش آنها بودم و وقتي مجيد مرا به دوستانش معرفي کرد مصطع لبخند با معنايي زد . آن شب بعد از شام و آمدن از پيش مجيد مدتي در تاريکي و در کنار صخره اي نشستم و باز فکر کردم . فکر انتقام دوستانم ، راحتم نمي گذاشت دوست داشتم سريعتر شروع کنم ولي نمي دانستم چطور و از کجا ؟ مدتي به صحبت هاي دوستان و وضعيت جبهه هاي غرب فکر کردم و با خودم گفتم آيا اصلا مي شود ؟ کم کم شيطان به سراغم آمد تا مرا پشيمان کند. عظمت انتقام و سختي کار باعث شده بود کم کم جا بزنم . داشتم فکر مي کردم براي شکستن قسم و نذر چه کفاره اي بايد بدهم ولي بعد پشيمان مي شدم و به خودم مي آمدم . شب از نيمه گذشته بود دوباره هوس گريه کردم کمي از صخره ها بالاتر رفتم مکان دنجي پيدا کردم چفيه ام را روي زمين پهن کردم و مدت يک ساعت يکريز و بدون وقفه گريه کردم . همه چيز از خدا مي خواستم  به ياد تمام عزيزانم گريه کردم . به خانم فاطمه زهرا پناه بردم . در همه مراحل و سختي ها  هر وقت دلم خيلي مي گرفت در هيئت ها و گريه هاي نيمه شب به خانم پناهنده مي شدم . يادم مي آيد يک روز يکي از بچه هاي لشکر  10 سيد الشهدا که روي پشت لباسش با ماژيک نوشته بود "يا زهرا مادري کن "را در حال شهادت در اثر ترکش خمپاره ديدم و اين جمله آغشته به خون روي لباس آن عزيز بسيجي در ذهنم نشسته بود وآن  شب چند بار اين جمله را گفتم بعد آمدم پايين رفتم چادر گوشه اي پيدا کردم و خوابيدم.

 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین