مدال شجاعت

کد خبر: ۱۲۵۵۲۳
تاریخ انتشار: ۲۳ آبان ۱۳۸۸ - ۱۵:۴۵ - 14November 2009
گلو له هاي ايراني ها سيل آسا بر سر ما فرود مي آمد در آنجا من صحنه جالبي را ديدم، واقعا تحسين برانگيز بود. من با چشم خود ديدم که جوان ايراني ضمن آنکه با يک دست از بي سيم استفاده کرده و به پشت جبهه اوضاع را مخابره مي کرد، شجاعانه با دست ديگر با تفنگ خود بطرف نيروهاي ما شليک مي کرد .
در همين حال فرمانده گردان به ما ابلاغ کرد که صدام گفته است که در برابر هجوم ايرانيها پايداري کنيد و آنها را به عقب برانيد. اين فرمانده ، سرمست دريافت نشان و مدال قهرماني بود ، اما ما به چه دلخوش بوديم؟ من چنگال اهريمني حزب بعث را در حاليکه از بناي بلند ولي سست‌بنيان به اطراف دراز شده بود، مي ديدم. باري چنگال شيطاني حزب بعث عراق بر همه ملت چيره شده بود .

روز سوم سپري شد ، روز چهارم از روز قبل بهتر نبود . سربازان با حرص بطرف تانکر آب هجوم آورده و هر کدام جداگانه مشغول آب تني شدند . گويا آنها فراموش کرده اند که هنوز در محاصره نيروهاي ايراني هستند .
روز چهارم ايرانيها حمله خود را با پرتاب گلوله هاي خمپاره اعلام کردند ، گلوله ها بي محابا در گوشه و کنار ما فرود مي آمد و ترس و وحشت نيروي خود را بر فرازمان به پرواز در مي آورد ، من بيم خود را از پرتاب گلوله ها به اطرافيانم گوشزد کردم .
برخي با سر و زبان تاييد کردند و برخي ديگر خنده کنان سخنانم را جدي نگرفتند .
در ان لحظه ناگهان گلوله اي در چند قدمي ما به زمين خورد . همانجا يکي از افراد ما چون موجودي بي وزن در آغوش هوا افتاده و فوري نقش زمين شد ، من صداي فرياد سربازي را در آن حوالي شنيدم ، سراسيمه خود را به محل فرياد رساندم . در آنجا يکي از افراد ما همچون خروس سربريده پرپر زده و با دست و پا بر زمين وسينه هوا مي کوفت.
سربازان او را بدون فوت وقت به نقطه اي حمل کردند . اما او خيلي زود قالب تهي کرد . ترکش گلوله به سر و سينه اش اصابت کرده بود . اين نظامي عراقي به حالت هراسناک و با اکراه به کام مرگ فرو رفته بود . در واقع اين نخستين مرگي بود که خود از نزديک شاهد آن بودم . من تحت تاثير مرگ اين نظامي قرار گرفته و گريه را سر دادم ، اطرافيانم مرا دلداري دادند ، من با صداي شکسته که به زحمت از گلويم بيرون مي آمد به آنها درباره گفتگوي کوتاهي که با نظامي کشته شده داشتم صحبت کردم .
اين نظامي چند لحظه قبل از مرگش عکس تنها فرزندش را به من نشان داده بود .
در حال گريه به خود گفتم : پدر و فرزند قرباني اهداف شوم صدام شدند .
بي شک در آن لحظه صدام در بغداد در حاليکه بچه هايش او را حلقه زده اند ، مشغول تفريح بود .
چنين نيز هست ، ما قرباني انگيزه هاي گروهي پلشت و آلت دست صهيونيسم هستيم .
افرادي چون ميشل عفلق که حتي با قوميت عرب بيگانه است . مقدارات يک  ملت را ملعبه خود قرار داده اند .
سربازان جيبهاي فرد کشته شده را بازرسي کردند در همانجا يکي از آنها عکسهاي پاره پاره او را از جيبش بيرون آوردند .
آنروز در ميان غم و اندوه به پايان رسيد .
در روز چهارم درگيرها ادامه پيدا کرد و يکي از فرماندهان به دروغ به فرمانده لشکر خبر از پيشروي و پيروزيهاي تازه داد .
اما واقعيت صحنه نبرد از دروغهاي اين فرمانده قويتر بود . همين افسر به دستور فرماندهي لشکر در ميدان نبرد محکوم به اعدام شد .
قدر مسلم اينكه کسانيکه از نزديک با جنگ آشنا نبوده قادر نيستند که مرگ هولناک را توصيف کنند . من با چشم خود بارها و بارها مرگ را تجربه کرده و ديده ام .
بخصوص من گاه و بي گاه نگاهي به محل جثه بي روح کشته شدگان واحدمان مي انداختم .
چندي نگذشت که من يک سرباز عراقي را که از دور به طرف ما مي آمد ديدم . وقتي نزديکتر شد از او پرسيدم چه خبر ؟
او به همراه خود يک شيشه عطر و يک تسبيح و جانماز داشت که به من نشان داد .
بعد از احوال پرسي مقداري پسته تعارف کرد و من از او پرسيدم :
اينها چيه ؟
در جوابم گفت :
راستش اينها را از جيب يک سرباز ايراني کشته شده در آوردم . من بي درنگ پيش خود نسبت به کلمه (کشته شده ) حساسيت نشان داده و با خود گفتم او شهيد است .
من و تعداد قابل توجهي از افراد از خوردن پسته خود داري کرديم .
اما من جانماز را از دست او گرفتم . عبارت «يامهدي ادرکني » روي آن مليله دوزي شده بود .
در حقيقت جانماز و عبارت – يا مهدي ادرکني – ما را تحت تاثير قرار داد .
از سوي ديگر بي سيم لا ينقطع ما را دعوت به استقامت و پايداري و سر کوب دشمن مي کرد .
آنها صداي صدام را مستقيما پخش کردند ، صدام با لهجه خاص خود ما را تشويق کرده ومي گفت در انتظار دريافت نشان و مدال شجاعت باشيد!
و متاسفانه من در آنجا براي مدت کوتاهي فريب شيطان را خورده و لختي پيرامون مزه دريافت نشان به فکر فرو رفتم .
چه مي توان کرد ؟ امروز عراق در مشت يک باند نظامي گرفتار است .
تنها صدام و دارو دسته اش در رفاه مطلق بسر مي بردند .
حزب بعث عراق براي خود يک امپراطوري مستبدي را تشکيل داده است . اين امپراطوري فاشيستي از تعدادي خانواده هاي شبه سلطنتي بوجود آمده است .
از لشکر به ما خبر رسيد که سه هواپيماي عراقي در بين راه بوده و محموله جيره غذايي ما را به منطقه پرتاب خواهد کرد . علامت شناسايي ميان ما و خلبانان، شليک يک گلوله منور بود .
يکي از سه هواپيماي خودي محموله اي را در ناحيه ما پرتاب کرده و آن دو هواپيماي ديگر محموله هاي خود را پرتاب کردند .
در اين حين نبردي سخت در گرفته بود . در جريان درگيريها دو گروهان از ما به کلي داغان شده و فرمانده گروهان (سعد) کشته شد .
يکي از سربازان از بس که تير اندازي کرده بود به جنون مبتلا شد . اين سرباز توسط فرمانده سعد کشته شد ، البته چند لحظه قبل از مرگ فرمانده سعد. ميان اين دو قتل فاصله چنداني نبود .
موضوع محاصره ما پيوسته به کاخ رياست صدام اطلاع داده مي شد و انها مدام وعده شکستن محاصره را به ما مي دادند . در حقيقت صدام به سرلشکر دروغ مي گفت و سر لشکر نيز ما را دست مي انداخت .
واحدهاي توپخانه ما بي اندازه گلوله شليک مي کردند . من معتقدم که آنها براي دفع حمله ايرانيها از ذخيره نيم ميليون گلوله توپ بهره مندند ،
يکبار يکي از افسران به من گفت : آيا مي دانيد که در جبهه ها به وسعت 3/5 کيلومتر مربع عراقيها چند تا توپ به راه مي اندازند ؟
و پس از مکث کوتاهي ادامه داد : 130 توپ مواضع ايرانيها را زير آتش مي گيرند !
بنابر اين توپها بطور شبانه روزي گلوله بسوي مواضع ايرانيها پرتاب مي کنند .
صدام از اين راه ثروت عراق را حراج مي کند !
در آن شب ايرانيها به قصد سبک و سنگين کردن واحدهاي ما دست به يک حمله زدند ، نوک حمله متوجه گروهان دهم به فرماندهي عبد الرحمن بود .
تبادل آتش نيم ساعت به طول انجاميد ، دسته ما اقدام به پرتاب گلوله هاي منور در منطقه کرد . من در کنار سربازي که گلوله پرتاب مي کرد ايستاده بودم . گلوله اي در فاصله ميان هر دو نفر ما به زمين خورد و من احساس کردم که مايعي گرم در صورتم جاري است .
فوري از جاي خود به نقطه ديگر گريختم . خون زيادي از چانه ام بيرون مي زد ، بعد از مداوا و پانسمان  دوباره برگشتم ، ولي در آن لحظه گلوله اي در نزديکي پاي همان سربازي که پسته را از جيب شهيد ايراني در آورده بود ، خورد و او به حالت اغما نقش زمين شد ؛ ما او را کشان کشان کشان به نقطه اي امن تر منتقل کرديم . او دوباره به هوش آمد ، اما حالت افراد ديوانه را به خود گرفته بود و ترس او را مجال نمي داد . به همين خاطر يکبار ديگر از حال رفت و ما مدام آب به صورت او مي پاشيديم .
من به ناچار به موضع خود بازگشتم . در بين راه مساله دريافت مدال شجاعت بار ديگر ذهنم را قلقلک مي داد .
اما من با اين بار نيز خيلي زود اين انديشه زشت را از  ذهن خود بيرون کردم .
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین