جنگ دوست داشتني
در حالي که مردمان ، حتي نا مرددان دم از صلح مي زنند در حالي که همگان ، ولو جنگ آوران ، بد جنگ را مي گويند ، در حالي که آرامش و ثبات ، نه فقط نزد ملت ايران ، که نزد جهانيان در رديف اولين مطالبات قرار گرفته ، در حالي که شکوفه ها از صدقه سر جنگ ، وا نشده ، پر پر مي شوند در حالي که جنگ ، فرزندان را بي پدر ، مادران را بي همسر ، و زندگي ها را پر از غم و غصه و دردسر مي کند ، ... و در حالي که گل و بلبل در اسارت جنگ به غل و زنجير کشيده مي شوند ، گرامي داشت ، جنگ انصافا خيلي رو مي خواهد ؛ آبرو بايد گرو گذاشت .« جنگ »را نبايد برداشت و « دفاع مقدس » جايش گذاشت و بعد خيال کرد که همه چيز حل شده است . حداقل در اينجا دفاع ، مقدس و غير مقدس نمي شناسد ؛ جنگ ، جنگ است ، بي رحم ، وحشي ، پر از کشتار . از کشته ، پشته مي سازد . از قصه ، غصه . از عشق ، نفرت . از محبت ، کدورت . از زندگي ، مرگ ،.... و فرقي نمي کند ؛ مدافع باشي يا مهاجم . مظلوم باشي يا ظالم . مقدس باشي يا غير مقدس . ايراني باشي يا عراقي . عراقي باشي يا آمريکايي . اصلا مي داني ! اين تيتر را زدم ، نه براي اينکه فکر کني براي من جنگ ، دوستداشتني باشد ، قافيه برايم تنگ بود ؛ جنگ ، قشنگ نبود ! در دلم گفتم ؛ نمي شود موضوع جنگ باشد و تو تيتر بزني : « جنگ لعنتي » ! اينکه نمي شود . پس تيتر را« جنگ دوستداشتني» بر گزيدم تا در متن ، دستم براي نکوهش جنگ باز باشد . تيتر را جنگ دوستداشتني بر گزيدم تا حضرات ، مطمئن باشد که متن ، حاشيه اي مطول بر مدح جنگ است . خيال شان راحت باشد ؛ به خود زحمت خواندن متن را هم ندادند ، ندادند ،
تو اما فريب اين تيتر را نخوردي . گويي مي دانستي که من از اين جنگ ، از اين جنگ دوست داشتني تا چقدر بدم مي آيد . تاچقدر از اين گلوله متنفرم . تا چقدر آرزو دارم که با همين قلم ، قدم بردارم و پاي هر آنچه جنگ و خون ريزي است را قلم کنم . آخر من گرچه جنگ را نديده ام ، ولي سال هاست که مزه زخم را چشيده ام ، ولي سالهاست که بند بند وجودم با زجر کشيدن آشناست . آري ، من روزگار « جنگ » را نديده ام که برايش خون دهم ، اما در جنگ روزگار خون دل خوردن هاي من و هم نسلانم ما را مبدل به شهيداني بي تابوت کرده است ؛ نه گمناميم در خاک ، نه نام آوريم در افلاک . نه مزار داريم ، نه بي مزاريم ؛ آخر ما را نه چون لاله ها روي دست ، که چونان آلاله ها زير پا تشيع مي کنند . زين رو نه نسل سوحته ، که دلسوخته ايم . زخم هايي دارد اين دل ما . زخم هايي که بخيه دار نيست . سوز عجيبي دارد . نمي کشاند ، زجر مي دهد ذره ذره آب مي کند ؛ چرا ؟ ما مگر مرتکب کدامين گناه شده ايم که تقدير چنين سرنوشتي را برايمان تدبير کرده است ؟ ما تا کي بايد از گناهاني توبه کنيم که عاشقانم جنگ دوست داشتني مرتکب شده اند ؟ اصلا مگر اين ما بوده ايم که از جنگ، دکان ساخته ايم ؟ ...
پس بگذار اين جنگ رباي همان ها دوست داشتني باشد . براي همان ها که از جنگ غنيمت برده اند و شهرت گرفته اند . براي همان ها که به اسم تکريم شهدا ، خود را مکرم کرده اند . براي همان ها که نان جنگ را خورده اند و براي خودشان ، براي ننگ کار کرده اند جنگ البته که بايد براي اينها دوست داشتني باشد . ما اما از اين جنگ ، از اين جنگ دوست داشتني متنفريم ..... ما از آن جنگ ، از آن جنگ « لعنتي » خوشمان مي آيد که قهرمانانش خود را فداي جنگ کردند ؛ جنگ اينان را نيافريد . ايشان جنگ را آفريدند . از آن جنگ که سربازانش نه اهل ادعا ونمايش که مرد دعا بودند و نيايش . از آن جنگ که داستانش را يکبار « سعيد تاجيک » برايمان نوشت . از آن جنگ که روايتش را «آويني» براي هميشه مفتوح گذاشت .... از آن جنگ ، از آن جنگ که ستاره هايش در قهقهه مستانه شان عندربهم يرزقون بودند ؛ صياد ، بروجردي ، متوسليان ، باقري ، همت ، باکري ..... از آن جنگ که دستواره را « دستواره » نکرد ، که اين دستواره ها بودند که جنگ را جنگ کردند . از آن جنگ که تمام وجودش را مديون بسيجيان بود ، نه از اين جنگ که شيفتگانش تمام وجودشان را بودشان را ، مقامشان را ، شهرتشان را مديون اويند ؛ آري ، ما دل به آن جنگ سپرده ايم ؛ به آن جنگ لعنتي ، که دوست داشتني ترين ياران ما را از ما گرفت . که دوست داشتني ترين ياران ما را از ما مي گيرد .... که ما را تک و تنها و خاموش ، معتکف گلزاري فراموش کرده است.
نشريه يادماندگار شماره اول از دور جديد
