او را بگيريد و پيشاني اش را ببوسيد

کد خبر: ۱۲۶۹۶۱
تاریخ انتشار: ۰۶ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۰:۵۰ - 26January 2011

فرداي آن روز  ترکش خمپاره 60 دشمن، گلوي او را به شدت شکافت به نحوي که سفيدي زير گلويش پيدا بود او را به عقب بردند اما بعد از مدت کوتاهي دوباهر برگشت و با  آن وضع مجروح هم دست از جبهه آمدن برنداشت.
حميد قبل از عمليات بيت المقدس 2 در تهران با موتور به زمين خورد و استخوانهاي ترقوه اش شکست اما با همان وضع در  آن سرماي زمستان  به آناهيتا مقر 275 گردان مسلم  در کرمانشاه آمد و در همه آموزشها شرکت مي کرد. به زمين که مي خورد درد شديدي داشت هرچه به او مي گفتيم تو براي آموزش نيا ، قبول نمي کرد.
با اصرارفرماندهان ، مسئول دسته شد رفتارش طوري بود که بچه هاي دسته به او عشق مي ورزيدند .همه ي تلاشش بر اين بود  تا دوستي ، برادري و معنويت را به بچه ها آموزش دهد. در صبحگاه ها يکدفعه يکي را نشان مي کرد و دستور مي داد  بقيه بچه آن شخص را بگيرند و پيشاني اش را ببوسند. صحنه ديدني بود يکي جلو مي دويد و فرار مي کرد بقيه به دنبالش براي بوسيدن پيشاني اش.
عمليات در مقطعي منتفي شد و گفتند فعلا در اين منطقه عمليات نمي شود .ناراحت بود و مي گفت نمي دانم چرا دوست دارم در اين منطقه عمليات شود. براي مدت کوتاهي رفتيم مرخصي و زماني که به  آناهيتا برگشتيم  گفتند بلافاصله آماده شويد براي عمليات.حميد خوشحال بود و مي گفت ايام تولدم است . مثل پروانه دور بچه هاي دسته اش مي چرخيد با اينکه چند شب نخوابيده بوديم و غذاي خوبي نخورده بوديم اما او بسيار با نشاط و سرحال بود. شب قبل از عمليات، با وجود آن همه نيرو، فقط سه چادر داشتيم . براي خوابيدن جا نبود . من و قاسم کنار چراغ علاءالدين نشستيم حميد هم آمد و تا صبح آنجا نشست و نخوابيد. يکي از بچه ها بلند شد نماز شب بخواند حميد به او اعتراض کرد که چرا نماز شب مي خواني، به او گفتم: چه کارش داري؟گفت: نماز شب که بخواند،فردا شب شهيد مي شود.
منطقه عمليات را توجيه شديم . يک قرارگاه زرهي عراق بين دو لشکر و الاغلو بود که ما بايد به آن حمله مي کرديم. حميد اصرار مي کرد که  من بايد در اين عمليات آر پي جي بگيرم ، چون فرمانده دسته بود اجازه نداديم، آنقدر اصرار کرد تا راضي شديم به شرط اينکه به مسئوليتش لطمه نخورد.
شب پشت گردان عمار که نشسته بوديم ،حميد پشت يال هاي  الاغلو پنهان شده بود و بدون تيراندازي و حدود صد عراقي را که از حمله بچه هاي لشکر عاشورا فرارکرده بودند ، به اسارت گرفته بود.
رفتيم داخل منطقه قرارگاه زرهي را پيدا کرديم .حميد با دسته اش قرارگاه را محاصره کرد، نزديک صبح بود که دستور دادند روي يال پدافند کنيد . دم دماي ظهر بود که حميد آمد و گفت : خسته شده ام مي خواهم استراحت کنم .گفتم: جناح خودت را چند نفر بگذار و استراحت کن.
چند دقيقه بعد داود آمد و گفت : تعدادي از بچه ها شهيد شدند. گفتم :چه کساني؟ جواب داد: صمدي، مسعود پسنديده و حميد. ترکشي به دست چپ حميد خورده بود و از ميان شکاف دست ، قلبش را سوراخ کرده بود. چهره زيبايش نوراني تر از هميشه در حال استراحت بود .وقتي جنازه اش را به پايين تپه کنار جاده و رودخانه بردند ،علي اقدسي مسئول يکي ديگر از دسته ها بالاي سرش رفت تا با او وداع کند. در همان لحظه توپ مستقيم تانک دشمن شليک شد و سر علي کنار حميد افتاد.

 

نادر اديبي

 

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین