آمده ام جبهه شهيد بشوم
بعد با اينکه همه خنده شان گرفته بود او باورش شده بود و نمي دانم تند تند داشت چه چيزي را مي نوشت. نفر بعد با يک قيافه معصومانه اي گفت: همه مي دونن که منو به زور آوردن جبهه چون من غير از اينکه کف پام صافه و کفيل مادرم هستم و دريچه قلبم گشاد شده خيلي از دعوا مي ترسم، سر گذر هر وقت بچه ها با هم يکي به دو مي کردند من فشارم پايين مي آمد و غش مي کردم.
دوباره صداي خنده بچه ها بلند شد و جناب آقاي کاتب يک بويي برده بود از قضيه و مثل اول ديگر تند تند حرفهاي بچه ها را نمي نوشت. شکش وقتي به يقين تبديل شد که يکي از دوستان صميمي اش گفت: منم مثل بچه هاي ديگه، تو خونه کسي محلم نمي گذاشت، تحويلم نمي گرفت آمدم جبهه بلکه شهيد بشوم و همه تحويلم بگيرن.
لینک کپی شد
نظر شما
