روحانيت در همه صحنههاي مبارزه پيشتاز بود
به گزارش سايت ساجد ، ايشان مخصوصا در رياضيات تبحّر وافر داشته و مسائل پيچيده حساب استدلالي و هندسه فضايي و مثلثات و رقومي، و نيز مسائل مشكل لگاريتم را به راحتي به فرزندان و ديگر بستگان يا دوستان و آشنايانش ميآموختند. اين تسلط ايشان، باعث گرديده بود كه فرزندانشان بيشتر بتوانند با ايشان احساس نزديكي كنند و ايشان را در هر مشكلي كه برايشان پيش ميآمد، يار و ياور خود بدانند. اين امر در استحكام بخشيدن به كانون گرم خانوادگي اثر بسزايي داشت.
شهيد شاهآبادي در مواقعي كه در منزل بودند، از انجام كارهاي خانه نيز دريغ نميورزيدند و علاوه بر رفع نيازهاي فني خانواده و منزل، حتي در شستن لباس و ظروف نيز همكاري ميكردند و در همان وقت كمي كه به منزل ميآمدند، آنقدر تند و سريع كار ميكردند كه همه افراد منزل، به حركت و تلاش تشويق و ترغيب ميشدند.
شهيد شاهآبادي نسبت به نسل جوان توجه ويژهاي داشتند، در زماني که کسي وقوع انقلاب را پيشبيني نميكرد ايشان آگاهانه به محض اين که از زندن آزاد ميشدند تمام وقتشان را به آدمسازي اختصاص ميدادند و ساعتها زحمت ميکشيدند تا جوانها را آگاه کنند كه وقتي انقلاب شد خود آنها بفهمند بايد چه کار کنند و احتياج به راهنما نداشته باشند. نتيجه اين زحمات بر پايي کلاسهاي تفسير قرآن در مسجد رستمآباد شميران بود که از دل آن بزرگاني چون دکتر ولايتي به انقلاب معرفي شدند. شهيد شاهآبادي بر روي ايمان جوانها تأکيد زيادي داشتند. ايشان به راحتي حتي از يک فرد نميگذشتند . حتي در سرماي زمستان، در وقت سحر به مسجد ميرفتند تا با دو بچه عربي کار کنند. در جواب اعتراض بقيه که ميگفتند چرا وقتتان را براي اين دو بچه ميگذاريد! ميگفتند: همين که من به آنجا ميروم اين دو حس ميکنند عربي چهقدر مهم است و زماني که من نروم خودشان دنبال عربي ميروند. گاهي آن قدر خسته بودند که نمي توانستند بنشينند و به صورت خوابيده درس ميگفتند اما اين کار را ترک نميکردند.
شهيد شاهآبادي براي جوانان و نسل امروز که اطلاعات محدودي از انقلاب و دفاع مقدس دارند راهنماي خوبي است. جوانان بايد بدانند که روحانيت در همه صحنههاي مبارزه پيشتاز بودهاند و اين چنين نبوده که از دور دستي بر آتش داشته باشند و افراد ديگر سختي را به جان بخرند. هرجا پاي سختي و مبارزه و جهاد بوده روحانيت هم بوده در غير اين صورت چه معنا دارد که فردي مثل شهيد شاهآبادي که هيچ مسئوليتي در رابطه با جنگ و سپاه و ارتش نداشته است و مسئوليت ديني و سياسي بر عهده اوست در صفوف مقدم، سنگر به سنگر رزمندهها را ببينند و همان جا هم به شهادت برسند.
درمصاحبهاي كه با آقاي محسني، از دوستان شهيد شاهآبادي داشتيم ايشان اينگونه ميگويد:
مرحوم شهيد آيتالله شاهآبادي از هر زمان و فرصتي در جهت آموزش و آگاهي مردم استفاده ميكرد. مخصوصاً توجه خاصي به بچههاي كوچك داشتند. تربيت و ياد دادن ارزشهاي اسلامي در طفوليت از اهم كارهاي ايشان بود. چرا كه همين كودكان آن زمان، در سال 57 جوانان انقلابي شدند و در پپروزي و در پيشبرد اهداف انقلاب اسلامي نقش بسزايي داشتند.
خاطره از ايشان به ياد دارم كه جالب است. همينطوري كه گفتم خيلي با مردم ميجوشيدند و اصلاً زندگيشان وقف اين كار بود. ابداً در فكر زندگي شخصي خودشان مثل بعضي از افراد نبودند. انگار آمده بودند توي اين دنيا براي اين كه براي مردم كار و تلاش كنند. اصلاً غذا ميخوردند براي اينكه نيرو داشته باشند تا بجنگند. غذا ميخوردند، راه ميرفتند، ورزش ميكردند، استراحت ميكردند، ميخوابيدند، تمامش با اين نيت بود. اين امور كه با نيّت خدمت به خلق در جهت رضايت خدا باشد، عبادت است.
يك روز از روستاي كيلان آمدم به جابون كه يك روستايي است لب جاد? فيروز كوه. عصر ماه مبارك رمضان بود. رفتم در منزل آقاي شاهآبادي كه آن موقعها در جابون بودند. ايشان ما را دعوت كرده بودند جابون براي افطاري. اهل منزلشان گفتند كه آقاي شاهآبادي در مسجد هستند. رفتم مسجد. ديدم چند تا بچه 4 ـ 5 ساله دور و برشان جمع شدهاند. گفتم: «چهكار ميكنيد؟»
گفتند: «بيا ببين چهكار كردم!»
يكي يكي بچهها را آوردند و به آنها گفتند حمد و سوره را بخوانند. اين بچهها حرف روزمرهشان را هم درست بلد نبودند بزنند، ولي حمد و سوره را به قدري با مَخرج صحيح ميخواندند كه واقعاً آدم فكر ميكرد افرادي كه شصت سال از عمرشان گذشته، دارند حمد و سوره ميخوانند. آن موقع بيشتر مردم دنبال اين كارها نبودند. فقط دنبال زندگي كردن بودند. مرحوم شهيد آيتالله شاهآبادي خيلي با صفا بودند. حتي در ماه مبارك رمضان هم بيكار ننشستند و رفتند سراغ بچهها تا حمد و سوره را به آنها ياد بدهند. كارهايي كه نميشود آدم برايش مُزد قائل بشود. مُزدشان را خدا خودش ميدهد اِنشاء الله.
بعد از پيروزي انقلاب ايشان چگونه بودند؟ تصورشان اين نبود كه حالا كه انقلاب پيروز شده ديگر بايد مبارزين قديمي رياست كنند تا انقلاب جريان عادي خود را سير كند؟
تا آنجايي كه يادم است در دوران انقلاب ايشان خيلي مشغله داشتند و ميدويدند. شايد از زمان مبارزات هم بيشتر. خوب اخلاص داشتند و براي هدف مقدسشان تلاش ميكردند. بعد از پيروزي انقلاب كميتهاي كه در رستمآباد تشكيل داده بودند، اين طور كه پاسداران آن كميته براي من تعرف كرده بودند، ايشان تا نصف شب چه بسا تا صبح با ماشين با دوستانشان گشت ميزدند. يعني خودشان را يك سرباز امام زمان (عج) حساب ميكردند. اين طور نبود كه گوشهاي بنشينند و آقايي كنند و دستور بدهند. خودشان اهل كار بودند و جلو ميافتادند. وقتي هم كه نماينده بودند همينطور. خيلي پر تلاش بودند.
شما در ارتباط با جبهه رفتنهاي مرتب مرحوم شهيد آيتالله شاهآبادي تا خبر شهادتشان اطلاعي داشتيد؟
بله ميدانستم كه جبهه ميروند. خودم هم خيلي دلم ميخواست با ايشان به جبهه بروم. ولي مريض احوال بودنم سبب شد كه نتوانم بروم. البتّه من دو تا پسرهايم هر دو تاشون رفتند جبهه ولي به من ميگفتند: «شما مريض احوال هستيد، بيايد جبهه مزاحم ديگران ميشويد».
از آقاي محسني در باره شهادت مرحوم شهيد آيتالله شاهآبادي پرسيديم و اينكه كي از شهادت ايشان مطلع شدند؟
شهادت ايشان در ارديبهشت سال 63 بود. من تهران نبودم. ما وقتي از شهادت ايشان از طريق اخبار اطلاع پيدا كردم، واقعاً براي من خبر خيلي تكان دهندهاي بود.
نه تنها براي ايشان خبر شهادت آيتالله شاهآبادي خيلي مترقبه بود، كه براي تمام ملت ايران شهادت اين عالم رباني و مجاهد نستوه ناباورانه بود. مبارزي كه سالها در كنار امام خميني (ره) يار و ياورشان بود و در جهت آگاهي مردم و اشاعه انديشههاي انقلابي رهبر معظم انقلاب در تكاپو و ستيز بود.
ولي براي او كه همه عمر آرزوي شهادت را داشت و در دعاهايش از خداوند درخواست ميكرد تا او را در بستر بيماري از دنيا نبرد، اين شهادت نه تنها غير مترقبه نبود بلكه منتهي آمال آرزوهايش بود.
