آن که فهميد، آن که نفهميد

کد خبر: ۱۲۷۳۸۰
تاریخ انتشار: ۰۱ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۱۱:۳۰ - 21April 2011

 

- هيچي همين جوري. حتما بچه‏ي شيرمردي؟
برگشت نگاهي با لبخند انداخت و گفت: "از کجا فهميدي؟"
- خب ارامنه يا توي مجيديه زندگي مى‏کنند يا خيابون شيرمرد.
- نه خب جاهاي ديگه هم هستند.
- ولي شما اهل شيرمردي.
- خود شيرمرد که نه. خيابون پدرثاني مى‏شينيم.
ديگه صحبت مون گل انداخت.
اصلا من درباره‏ي دينش چيزي نپرسيدم. خودش شروع کرد. گفت:
- من از دين شما مسلمونا، عاشق دو تا امام تون هستم.
خيلي برام جالب بود. يه ارمني عاشق دو تا از اماماي ما بود. اصلا اجازه نداد بپرسم کدام؟ ادامه داد:

- قبل از انقلاب توي يه پادگان اطراف مشهد سرباز بودم. اونايي که با هم خدمت مى‏کرديم، يه ارادت خاصي نسبت به امام رضا داشتند. يه شب يکي از سربازا حالش خيلي خراب شد. دکتر پادگان که فقط بلد بود آمپول بزنه، گفت که اين تا صبح دووم نمى‏ياره. وسيله و امکاناتي هم که اون رو ببريم شهر نبود. بيچاره داشت بال بال مى‏زد. رفيقاش بالا سرش نشسته بودند زار زار گريه مى‏کردند. يه دفعه همشون با هم داد زدند يا امام رضا، شما غريبي، اينم اين جا غريبه، خودت اين جوون رو به مادرش ببخش ...
خب من ارمني هستم. به امام رضا احترام مى‏ذاشتم ولي اون اعتقادي که اونا داشتند، نداشتم. گرفتم خوابيدم. ولي اونا شروع کردند به دعا و راز و نياز. هوا هنوز روشن نشده بود. صبح نشده بود که  با سروصداي اونا از خواب پريدم. اصلا باورم نمى‏شد. اون که گفتن مردنى‏يه، از همه سرحال تر بود. شنگول شنگول. از اون روز به بعد هر وقت مى‏رم مشهد مى‏گم آقا دمت گرم.

- خب اون يکي ديگه امام کدومه؟
- اين رو که ديگه بايد خودت بدوني. امام حسين. خودم و خونوادم عاشقشيم. من خونه‏مون نزديک "مسجد الرضا" توي خيابون پدرثانى‏ يه. ماه محرم که مى‏شه، همه‏مون مشکي مى‏پوشيم براي آقا. شايد باور نکني، برو از رفيقاي خودت توي همون مسجد بپرس "وارطان" کيه؟ ماه محرم، من پاي سماور مسجد هستم. چايي مى‏دم دست عزادارا. اگه يه شب شام هيئت نبرم خونه، زن و بچه‏ام مى‏ريزند دم مسجد که ما امشب شام آقا رو نخورديم ...
بغض گلوم رو گرفته بود. اين کي بود و ما ...


آن که نفهميد:
سه‏شنبه شب 30 فروردين خونه‏ي يکي از آشناها، توفيق يا نکبت، هر چي که بود، نشستم پاي ماهواره. اين چند روزي که ارتش عراق به پادگان اشرف حمله کرده و انتقام قتل عام مردم عراق رو در ايام صدام از اونا مى‏گيره، خيلي مشتاقم تا تصاويري از اونا ببينم.
شبکه‏ي تلويزيوني "سيماي آزادي" منافقين، گزارشاي مستندي از کشته شدن تعدادي از نيروهاشون توسط ارتش عراق پخش مى‏کرد. ناخواسته ياد اون وقتي افتادم که مردم کرد شمال و شيعيان جنوب عراق عليه صدام قيام کردند و چيزي نمونده بود که پيروز بشند. منافقين سوار بر تانک ها و نفربرهاي تا دندون مسلح، درحالي که وانمود کردند جزو انقلابيون هستند، وارد شهرها شدند و هنگامي که مردم به استقبال شون اومدند، همه رو به رگبار بستند و تعداد زيادي زن و بچه رو به خاک و خون کشيدند. اون هم کجا، جايي که اصلا کشور خودشون نبود. درحالي که مشغول خيانت به کشودر و هم وطناي خودشون بودند، به آنهايي که حالا منافقين خاک شون رو غصب کرده بودند هم رحم نکردند. خب اين از خصلت هاي بارز منافقه.

يکي از قديمياي منافقين داشت لحظات مثلا شهادت يکي از رفقاش رو به نام اکبر با آب و تاب تعريف مي کرد:

- توي درگيري يه گلوله خورد توي سينه‏ي اکبر. بغلش کردم تا ببرمش توي آمبولانس. همين طور که توي بغل من داشت آخرين نفس هاشو مي کشيد، مدام فرياد مى‏زد "يا مريم مقدس".

خيلي جالب شد. اسمش اکبر بود ولي لحظات جون دادنش فرياد مي زد "يا مريم مقدس". فکر کردم حتما مسيحي بوده و حضرت مريم (س) را صدا مى‏زده. ولي ادامه تعريف هم رزم منافقش ماجرا رو جالب تر کرد. اون گفت:

- اکبر فرياد مى‏زد "يا مريم مقدس" و خواهر "مريم رجوي" رو صدا مى‏زد ...

واويلا. منافقي که ادعاي مسلماني و مثلا شيعگي هم داشت، در لحظه‏ي جون دادن، به جاي شهادتين و الله اکبر، فرياد مى‏زند "يا مريم مقدس" و مريم رجوي رو صدا مى‏زند و جان به شيطان تقديم مى‏کند!


براي آشنايي بيشتر و بهتر با فرقه‏هاي فاسدي که خود را به جاي خدا در مغز افراد سست جاي مى‏دهند، بد نيست اين خاطره را که يکي دو سال پيش در وبلاگم گذاشتم، بخوانيد:

از "رجوي" پرستي، تا "موسوي" پرستي!

هيچ گاه "اشخاص" را ملاک شناخت "حق" قرار ندهيد
بلکه "حق" را ملاک شناخت اشخاص قرار دهيد.
مولا اميرالمومنين (ع)

سال هاي اول پيروزي انقلاب اسلامي، که در جلوي دانشگاه تهران، با بسياري از هواداران "مسعود رجوي" - سرکرده‌ي "سازمان مجاهدين خلق ايران" همان منافقين معروف - برخورد داشتم که غالبا به بحث مى‏گذشت، همواره اين سوال برايم مطرح بود که:
"چرا هواداران رجوي، اين قدر خشک مغز هستند که به هيچ وجه هيچ نظر و منطقي را نمى‏پذيرند و حاضرند چشم بسته و کورکورانه، در راه رجوي، خود را به کشتن بدهند."

سال 1360، هنگامي که "گوهر" دخترک جوان، در کوچه هاي شهر شيراز، به پيرمرد خوش سيما و استاد اخلاق و دين، حضرت آيت الله دستغيب نزديک شد و بلافاصله پس از سلام که با جواب سلام مهربانانه‌ي پيرمرد همراه بود، 15 پوند مواد منفجره‌ي "تي.ان.تي" را که زير چادر به خود بسته بود، منفجر کرد، و به دنبال آن نيز پيرمردان 70 – 80 ساله، فقط به جرم اين که امام جمعه بودند و بر منبر و محراب از دين مى‏گفتند، در عمليات انتحاري منافقين به شهادت رسيدند، بيشتر ذهنم درگير اين شد که:
"مگر رجوي کيست و چه مى‏گويد؟"

بعدها، در طي سال هاي جنگ و بعد از آن، بيشتر بر اين مسئله حساس شدم. وقتي مرداد 1367 در عمليات مرصاد، هنگامي که چندين هزار نيروي مثلا مجاهد - که اکثرا تحصيل کرده‌ي خارج از ايران بودند و القاب دکتر و مهندس را نيز از آمريکا و اروپا با خود يدک مى‏کشيدند - سوار بر تانک و نفربر، آمدند تا ديوانه وار از جاده‌ي آسفالت وارد شهرهاي ايران شوند و به قول خودشان 3 روزه تهران را فتح کنند، تعجبم بيشتر شد. چرا که يک بچه هم به سادگي مى‏فهميد که با 5000 نيرو و سوار بر تانک و نفربر، نمى‏توان در عمق 600 کيلومتري يک کشور وارد شد و به سادگي متلاشي خواهند شد.

وقتي يکي از بچه ها، از جيب دختري منافق، دفترچه‌ي يادداشت کوچکي بيرون آورد، تعجبم خيلي بيشتر شد. دخترک در يکي از صفحات دفتر خاطراتش نوشته بود:
"متاسفانه امروز صبح نمازم قضا شد. بايد بروم از مرکزيت سازمان طلب مغفرت کنم."

يعني يک بچه مسلمان شيعه، فقط به خاطر آن که هوادار رجوي است، براي قضا شدن نمازش وجدان درد گرفته و مى‏خواهد برود پهلوي اعضاي مرکزيت سازمان – و حتي نه خود مسعود – طلب مغفرت و توبه کند!

بى‏خود نبود که در همان عمليات مرصاد، دخترکان و پسران جوان منافق، وقتي در محاصره مى‏افتادند و کار را تمام شده مى‏ديدند، ضامن نارنجک را کشيده، مقابل صورت خود قرار مى‏دادند – که مثلا چهره و اثر انگشتان شان از بين برود و قابل شناسايي نباشند – و عربده مى‏زدند:
"قسم به مسعود، قسم به مريم، تسليم ننگ است."
و با انفجار نارنجک، به وحشيانه ترين نوع، به زندگي خود خاتمه مى‏دادند.

بله! من هم تعجب کردم.
چرا:
"قسم به مسعود، قسم به مريم، تسليم ننگ است."
مگر آنها ادعاي مسلماني و حتي شيعگي ندارند، پس شهادتين و "اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله، اشهد ان علي ولي الله" چي شد؟!
شهادتين يک فرد مسلمان کجا رفت؟
جايي نرفت.
"مسعود و مريم جاي آن را گرفتند."
به همين سادگي!

چند سال پيش، وقتي دولت فرانسه "مريم رجوي" را بازداشت کرد، 8 تن از منافقين، در برخي کشورها، با همين نوع شهادتين گفتن مسعود و مريم، خودشان را به آتش کشيدند. يعني بر روي خود بنزين ريختند، آرام بر زمين نشستند و با ذکر مريم و مسعود، خود را به تلي از آتش تبديل کردند. چند تايي از آنها از شدت آتش سوزي، جان باختند.

بگذريم!
من هم فکر مى‏کردم دوران متعصبان خشک مغز، که افراد زميني را براي خود در حکم خدا جاي مى‏دهند و شبانه روز به پرستش آنان مشغولند، تمام شده است.

من هم فکر مى‏کردم ديگر کسي حاضر نيست آدم همنوع خودش را، به جاي خداوند خالق قرار دهد و بت پرستي از نوع جديد رواج داشته باشد!
ولي ديدم.

تعجب نکنيد. همين امروز ديدم.
امروز صبح يک شنبه 9 اسفند 1388، يکي از مسئولين سابق صفحه‌ي "جبهه و جنگ" روزنامه‌ي "جمهوري اسلامي" (يا به قول دوستي اديب و نکته پرداز، "روزنامه‌ي سه قطره خون") که چند سالي است مثلا در زمينه‌ي دفاع مقدس قلم مى‏زند، سر زده به محل کارم آمد.

از همان اول گلايه کرد که چرا به او سر نمى‏زنم و از اين حرف ها. هنوز روي صندلي ننشسته بود که با همان لحن تند و طلبکارانه‌ي هميشگي، شروع کرد به تکه انداختن:
- اين چه وضعيه ... چرا با مردم اين جوري مى‏کنيد ... مگه شما مسلمون نيستيد ... مگه به قيامت و معاد اعتقاد نداريد ...
فهميدم که مى‏خواهد به مسائل سياسي و حوادث بعد انتخابات بپردازد. سعي کردم با خنده و شوخي، مسير حرف را عوض کنم که او ول کن نبود.
- يعني خدا و پيغمبر فقط توي ولايته؟ ... دين و معادتون شده آقا؟ همه چيزتون ولايتتونه؟ مگه شما مسلمون نيستيد؟

با خنده گفتم:
- مگه شما دين و ايمان و خدا و پيامبرتون کيه؟ کي گفته ما همه چيزمون شده آقا؟ ما دين داريم و ولايت ...

از او پرسيدم:
- ببينم، تو "س.ص" را که قبول داري؟
سريع گفت:
- آره که قبول دارم. خيلي هم قبول دارم. من از سال 55 با او دوستم.
"س.ص" که از دوستان قديمي ميرحسين موسوي است و متاسفانه در حوادث بعد از انتخابات دستگير شد و به "بازداشتگاه کهريزک" منتقل شد. افشاي ماجراي کهريزک هم کار او بود. جالب اين بود که وي از قول او، ادعاهاي عجيبي هم کرد که با خنده گفتم:
- ببين، اينا رو تو از خودش شنيدي؟ چون من کلي باهاش گپ زدم.
که گفت:
- خودش به من گفت، ولي بهش گفتن براي کسي تعريف نکن.

که گفتم:
"روز 13 آبان، من و اون با هم از ميدان هفت تير تا ميدان ولى‏عصر قدم مى‏زديم، شلوغي و درگيرى‏ها را مى‏ديديم و با هم کلي صحبت کرديم. خب حالا که اون رو اين قدر قبول داري، برو از همون بپرس، وقتي به اون گفتم:
- دوست دارم برم پهلوي موسوي و رو دررو باهاش صحبت کنم، ببينم حرف حسابش چيه.
اون گفت:
- حميد، تو و "م.د" و چند تاي ديگه، بيايين بريم پهلوي موسوي تا بفهمين چي مى‏گه. فقط کافيه يک ساعت به اون اجازه بدن بياد توي تلويزيون جلوي مردم حرف بزنه، اون وقت مردم مى‏فهمند عجب آدم خرى‏يه."

اين را که گفتم، آقاي دوست، اخم هايش در هم رفت و مثل پيرمردان معتقد و مومني که کسي جلوى‏شان به مقدس ترين مقدسات اهانت کند، از ته حلقوم گفت:
- نعوذا بالله.
که با تعجب گفتم:
- ببخشيد، مگه من به خدا يا پيغمبر اهانت کردم؟
که با عصبانيت گفت:
- تو مى‏گي نعوذا بالله، مهندس موسوي خره؟
که گفتم:
- اولا که من نمى‏گم، رفيق مشترک مون که گفتي خيلي قبولش داري، گفت اگر مردم حرفاي موسوي رو گوش کنن، مى‏فهمند که داره لج بازي مى‏کنه و چقدر خره. تازه، چي شد که نعوذا بالله گفتي؟ مگه من به کي اهانت کردم؟ مگه کفر گفتم يا ...

اگر به دين و ايمان و خدا و پيغمبري که مى‏پرستد اهانت مى‏کردم، مطمئنا اين قدر عصباني نمى‏شد. با همان خشونت و تعصب که داشت داغ مى‏کرد، گفت:
- شما مهندس رو نمى‏شناسيد. از مهندس موسوي مومن تر، پاک تر، سالم تر معتقدتر و ... وجود ندارد.

با همان تعجب دهه‌ي 60 گفتم:
- چي شد؟ تو تا حالا گير مى‏دادي که ما همه چيزمون شده ولايت، ولي خود تو، همه دين و ايمانت شده موسوي و حاضر هم نيستي که بپذيري اونم اشتباه مى‏کنه؟
که بيشتر ناراحت شد.

وقتي گفت:
- چرا اجازه نمى‏دن مهنس بياد توي تلويزيون با مردم حرف بزنه.
خنديدم و گفتم:
- اگر امروز اجازه بدن مسعود رجوي بياد توي تلويزيون حرف بزنه، مهندس شما هم مى‏تونه بياد حرف بزنه.
که کاملا به هم ريخت. گفت:
- يعني مى‏خواي بگي موسوي با رجوي فرقي نداره؟

که گفتم: "اتفاقا همين رو مى‏خوام بگم. موسوي امروز، با اين آشوب هايي که به راه انداخت، هيچ فرقي با مسعود رجوي نداه. جفت شون به انقلاب ضربه زدند."

ديگر نتوانست خودش را کنترل کند. با عصبانيتي که تعصب خشک از نگاهش مى‏باريد، برخاست و گفت:
- من ديگه نميام پهلوت.
و رفت.

تازه فهميدم چه جوري براي بعضي افراد، به راحتي، خدا با هر چيز ديگري عوض مى‏شود و همين مى‏شود مجوز 8 ماه فتنه، شرارت و خيانتي جبران ناپذير که اولش با دفاع و پرستش يک فرد که بعد 20 سال از غار ذهن خود خارج شده، شروع شد و نهايتش هم همراه و هم بازي شدن با منافقين، سلطنت طلبان، رقاصه و کاباره نشين ها بود که براي رسيدن به اهداف نامقدس خود، امام، دين، انقلاب و عاشورا را مورد اهانت قرار دادند. و اين همه، فقط و فقط بر گردن کسي است که کبريت فتنه را ديگران به دستش دادند و او آتش شر و خشونت را برپا ساخت.

و آخرش هم همان شد که اغتشاش گران عاشورا، توهين کنندگان به مقدسات را "مردم خدا جوي" ناميد و در سوگ منافقين و خائنيني که به حکم دادگاه انقلاب اسلامي اعدام شدند، اشک ريخت و آنان را فرزندان وطن ناميد و تجليل شان کرد.

اين همان موسوي است که دهه‌ي 60، از مسئولين اصلي برخورد تند و صريح با منافقين بود و قلع و قمع شان کرد. حالا براي همان ها و تفاله هاشان اشک مى‏ريزد.

اين را ديگر سخت مى‏شد پذيرفت، ولي ديديم که شد.
اگر تا ديروز مريم رجوي براي موسوي کف مى‏زد، رضا پهلوي به او قوت قلب مى‏داد و مسعود رجوي او را تشويق به مقاومت مى‏کرد، امروز موسوي رسم وفاداري بجا آورده و در سوگ نيروهاي تروريست و جنايتکار آنان، مى‏گريد و آنان را قهرمان، مومن، فداکار و حتما که شهيد راه خويش، مى‏داند.

راستي، مهندس موسوي درباره‌ي "عبدالمالک ريگي" که طي 8 ماه اخير کلي از موسوي و جنبش سبز لجنى‏اش طرفداري کرد، اميد به پيروزي او مى‏داد و همواره افتخارش اين بود که با ترور و قتل مردم بى‏گناه و سربريدن، نقشي مهم در جنبش سبز موسوي دارد، بيانيه‌ي محکوميت صادر نکرده؟

مى‏ترسم از خدا و نمى‏ترسم از کسي
مى‏ترسم از کسي که نمى‏ترسد از خدا

حميد داودآبادي

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین