به مناسبت ششمين سالگرد ارتحال حاج عبدالله والي/شيداي ولي
به گزارش سايت ساجد ، سال شصت و يك قرار بود يك سفر شناسايي برود و گزارش بدهد، گزارش را براي امام برد، سفير او شد و برگشت تا بماند.
قرار بود سه، چهار سالي بماند، زمينه را براي كار آماده كند و برگردد. دوسال در چادرهاي ربيدون مستقر بود تا خميني شهر را برپا كند. زمينهها آماده شد، ساختماني و انباري و ... اما باز هم ماند.تازه فرزندش راه رفتن ياد گرفته بود، تازه بايد حركت ميكرد. سالها پشت سر هم ميگذشت و او مانده بود. بشاگرد قد ميكشيد و پدرش پير ميشد. سي و سه ساله وارد شد و حالا پنجاه و شش سال سن داشت.
قرار بود مسئول كميته امداد بشاگرد باشد. يعني تعدادي از محرومين منطقه را تحت پوشش حمايت امداد قرار دهد. ماهانه به هر خانواده مقداري مواد غذايي و پول نقد برساند. اما بيل و كلنگ دست گرفت و شروع كرد به راه باز كردن در ميان كوههاي سرسخت بشاگرد. تا بعد از دو سال، صداي ماشينآلات راهسازي در منطقه پيچيد.
پزشك آورد و از همان روزهاي اول، در چادرها درمانگاه را راه انداخت. چند سال نگذشته بود كه مبلغين را از حوزههاي علميه دعوت كرد تا مباني ديني اهالي را تقويت كند. مسجد با عظمتي در خميني شهر ساخت تا قلب بشاگرد بشاش شود. به هر زحمتي از هر جاي كشور معلميني را آورد و در كپرها كار آموزش و پرورش را شروع كرد. تا دبستانها جان گرفت، راهنماييها و دبيرستانهاي شبانهروزي ساخته شدند، پسرانه و دخترانه.
ميگفتند اين جا نميشود كشت و زراعت كرد. متخصصينترين اساتيد دانشگاهها در امور مختلف را به بشاگرد آورد و به ياريشان براي رشد منطقه نقشه ريخت. از اولين قدمها باغهاي امام علي(ع) و امام مهدي(عج) بودند كه ميوههايشان همه را متعجب ميكرد. سالهاي آخرش بود كه زمينههاي رسيدن به يكي از آرزوهايش آماده شد. شش نوجوان بشاگردي، به زحمت حاج آقا مؤمني و روحانيون ديگر كميته امداد، به خميني شهر آمده و دروس حوزوي را شروع كرده بودند. ساختمان حوزه علميه ساخته شد تا آينده ايماني منطقه تضمين شود.
اين همه كار، اكثرش با كمك خيريني بود كه متواضعانه حاج عبدالله را دوست داشتند و سعي ميكردند كمكش كنند. مستضعفين در قلب حاجي بودند و حاجي نور چشم آنها. پيرمرد كور بشاگردي به شنيدن صداي پاي والياش از كپر بيرون ميدويد تا از دستش گرما بگيرد و نگاه يتيمي كافي بود تا قطرات درشت اشك بر چهره پدر بشاگرد بغلتند.
بارها خودش بيمار بدحالي را از روستاهاي دور به ميناب و بندرعباس رسانده بود، در راهي پانزده ساعته و گاه بيشتر، بزرگ بشاگرد شده بود، زن و شوهرها براي حل اختلاف به كميته امداد ميآمدند تا حاجي را ببينند و اگر درگيري بزرگي در منطقه پيش ميآمد، فقط به زبان مهربان و قاطع حاج والي حلوفصل ميشد.
هرچه جهاد و تلاش و دويدن در روزهاي حاج عبدالله بود، ريشه در شبهاي گريانش داشت. ستارههاي فراوان آسمان خميني شهر انس داشتند با مناجاتهاي هر شب عبدالله لرزش شديد شانههايش كوههاي سخت بشاگرد را همنوا ميكرد تا با او نواي يارب بگيرند. وضو داشتن صفت دائمياش بود و دهان خشكش به روزههاي فراوان عادت كرده بود. از هر راهي كه سواره رد مي شد عطر ذكرهايش خاكها را مينواخت و واي به روزي كه در جمعي يا مجلسي نامي از بيبي دو عالم(س) ميآمد. ديگر روضه لازم نبود، هق هق گريه حاجي مجلس را آتش ميزد. آن روز كه سيلاب پشت سد كوچك خميني شهر جمع شده بود حاجآقا مؤمني را روي تاج سد برد و گفت: «سيد! روضه حضرت زهرا(س) بخوان» اشكهاي حاجي بر آب ريخت و آب سوگند خورد مهربان باشد با اين سد به زحمت ساخته شده.
بشاگرد يك حرم مقدس كم داشت. پنچ گل بينام و نشان از ياران شهيدش را دعوت كرد تا مهمان خمينيشهر شوند. گلزار شهداي گمنام شد حرم مقدس بشاگرديها.
بالاخره بدن مادي تواني داشت براي حمل اين روح بزرگ. مالاريا و آسم و ديابت هممهمان بشاگردي بودند كه باري شدند بر اين جسم. از طرفي هم بهشت بيتابي ميكرد براي ميزباني و سرانجام موعد وصال رسيد. روز هشتم ارديبهشت سال 84 برادران، خانواده، خيل شيفتگان و هفتاد هزار فرزند بشاگردي به سوگ نشستند و او پر كشيد به سوي بابالجهاد بهشت.
از آن روز حاج محمود والي، والي بشاگرد شد و حاج امير يار برادر، اما اين هر دو گواهنده دست آن مرد هنوز بر سر بشاگرديان است.
