آبي كه بالاآورديم!
به بچه ها گفتم: (من مي روم، هرچه باد اباد!)
وبلافاصله از جا كنده شدم و با گفتن يك الله اكبر و ياعلي خودم را رساندم با تانكر. مثل بچة گرسنهاي كه نه تنها با ودست. كه با تمام وجود، سينة مادرش را بچسبد، چسبيدم به تانكرآب و تاجايي كه مي وتانستن آب خوردم.
آنها همان لحظه هاي اول خودشان را به من رساندند ووقتي سوزش ضربه هاي بر سر وكول خود ماحساس كردم، فهميدم كه بايد بيشتر از يكي دونفر باشند. با وجود آنكه در حال كتك خوردن بودم، دست از آب نكشيدم و همچنان مي نوشيدم كه ناگهان حدود پنج نفر دست و پايم را گرفتند و مراكشيدند طرف آسايشگاه. وقتي امدم داخل، ديدم يكي از بچه ها چنان از تشنگي بي رمق شده، كه با مرگ دست و پنجه نرم مي كند. به او گفتم كه اب زيادي خورده ام و اگر بخواهد، مي توانم انگشت در دهانم كنم و با بالا آوردن آن، او را از تشنگي نجات پيدا كند. موافقت كرد ووقتي آب را بالا آورده را خورد، جاني دوباره گرفت.
*
دشمن با استفاده از سلاحهاي شيميايي و هلي برن نيروهايش توانست خطم ا را بشكند و
نيروهاي اسلام را محاصره كند.با توكلبه خداوند توانستيم حلقة محاصره را بشكنيم، اما تشنگي، گرمازدگي و عطش، پرچم تسليم ما را بالا برد.
*
چون زمان ماندن در آسايشگاه خيلي زياد بود، سطلي در گوشه اي از آن گذاشته بوديم كه براي قضاي حاجت به كار مي امد. يك شب، ارشد آسايشگاه كه از هم پياله اي عراقيها بود، حمك كرد: (تا ساعت 12، هيچ كس حق ندارد ازد ستشويي استفاده كند!) آن موقع، ساعت 10بود. او براي انكه فرمانش راخوب اجرا كند، يكي از حلقه به گوشانش را گنهبان اين كار كرد.
عده اي ازبچه ها وخودم احتياج به دستشويي داشتند. انها هم كه حرف حساب حاليشان نمي شد. رفتم جلو و با به زيرومشت و لگد گرفتن آن منافقك، راه را براي همه باز كردم، فرداصبح، من و آن منافق راخواستند ودونفرمان را زدند؛ من را براي اينكه چرا شلوغ كرده ام واورا براي آنكه چرا نتوانسته جلويم را بگيرد.
غلامرضا درخشاني- خرم آباد
