دست بردن در شناسنامه براي رفتن به جبهه/ خاطرات پادگان امام حسين-2
يك روز در مسجد نشسته بوديم و در مورد جنگ و جبهه صحبت ميكرديم.جمع،جمع بچههاي بسيجي بود.يكي دو تا از بچه ها براي رفتن به جبهه دست به كار شده بودند.
يكي از بچهها گفت:تو چرا دست به كار نميشي؟
گفتم:راستش دلم ميخواد اما سنم قد نميده!
گفت:مگه چند سالته؟
جواب دادم:رفتم توي 14 سال،با اين سن و سال كه اجازه نميدن،ميدن؟
مشتي حواله شانهام كرد و گفت:اما خيلي گنده موندهاي،هيچ خبر داري؟
همهي بچهها رفتن تو فكر!دنبال راه حل ميگشتن،ناگهان فكري به خاطر رضا رسيد.
گفت:پيداش كردم!اما خرج داره همينطوري كه نميشه!
بهش گفتم:جون من راست ميگي؟يه شيريني طلبت؛حالا بگو ببينم چيه؟
جواب داد:كاري نداره كه،تاريخ تولدت و يك سال بيشتر كن!ميدوني چه جوري؟اول يك فتوكپي از روي شناسنامه ميگيري تاريخ تولدت و با تيغ پاك ميكني بعد تاريخ تولد جديدت و مينويسي،از روش دوباره فتوكپي ميگيري،همين.
گفتم:برو بابا دلت خوشه!اگه اصل شناسنامه رو خواستن چي؟پاك آبروم ميره.نه بابا نميشه.
يكي ديگه از بچهها گفت:نه بابا اصل شناسنامه رو نميخوان،هيكلت هم كه درشته شك نميكنن.سنگ مفت گنجشك مفت،حالا اين كار رو ميكنيم تا ببينيم چي ميشه.
دور از از چشم پدر و مادرم بدون اين كه به آنها بگويم دست به اين كار زدم.فقط به برادر بزرگترم گفتم.مداركي را كه لازم بود تهيه كردم.فتوكپي شناسنامه،عكس و رضايت نامه.رضايت نامه را از بردارم گرفتم.به همراه يكي ديگر از دوستان به پذيرش پايگاه بسيج محله رفتيم.به ما گفتند هفتهي آينده روز شنبه ساعت 4 بعد از ظهر براي انجام مصاحبه آماده باشيم.چند روزي كه به مصاحبه مانده بود براي من خيلي عذاب آور بود.ترس از اين كه نكند در مصاحبه قبول نشوم يا اين كه اگر اصل شناسنامه را خواستند چه كنم؟
زمان مصاحبه رسيد و در ناباوري مجوز رفتن به جبهه صادر شد،اما ابتدا بايد به آموزشي ميرفتيم.
