اخوي جان ناراحت نباش! تو مهمان مايي

کد خبر: ۱۲۷۴۶۴
تاریخ انتشار: ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۸:۳۰ - 08May 2011

 

 هنوز خاطرة تلخ عمليات رمضان در دلها زنده بود. هنوز ياد دلاوران و همرزمان شهيدي كه بدن مطهرشان بر زمين مانده بود، در يادها بود. اين يادها و خاطرهها، همة ما را وا ميداشت تا با تمام قدرت به سوي دشمن حملهور شويم و انتقام خون عزيزانمان را از آنها بگيريم.
وقتي كارهاي اوليه انجام شد، نوبت نوحهخواني و سينهزني رسيد. كاري كه قبل از هر عملياتي انجام ميشد و بچهها را در حال و هواي خاصي فرو ميبرد.
    امشب شهادتنامة عشاق امضا ميشود 
    فردا زخون عاشقان، اين دشت دريا ميشود
بچهها به سر و سينه ميزدند و عاشقانه اشك ميريختند. شور و حال عجيبي در ما، به وجود آمده بود. نزديك غروب، نوحهخواني به پايان رسيد. هنوز هوا تاريك نشده بود كه ابر سياهي آسمان را پوشاند و باران شروع به باريدن كرد. همه نگران شده بودند. زيرا با توجه به خشكي زمين در اين منطقه، ريزش باران معمولاً منجر به سيل ميشد و اين مسئله سختي عمليات را براي عبور از پل دويرج صدچندان ميكرد. اما در هر شرايطي عمليات بايد انجام ميشد. اين بود كه خود را به خدا سپرديم و راه افتاديم.
ماشينها ما را تا نزديكي خط بردند، پس از در آغوش گرفتن بچهها و تقاضاي حلاليت، حركت كرديم. همگي حسابي خيس شده بوديم و از شدت سرما ميلرزيديم. كمي كه جلوتر رفتيم، از شدت باران كاسته شد. خط ساكت و خاموش بود. گويا عراقيها مطمئن بودند كه عمليات در زير چنين باراني امكانپذير نيست. كمكم باران بند آمد، ولي باز هم خبري از عراقيها نبود. شايد بارش باران در ابتدا به نظر ما بدشانسي ميآمد ولي گويا همين امر موجب شده بود تا دشمن فريب بخورد. طوري كه ديگر از گلولههاي منور و شليك بيهدف تيربارها هم خبري نبود. به آسمان نگاه كردم. ابرها از هم باز شده بود. ساعت 5/11 شب بود. در همين هنگام از پشت بيسيم، رمز عمليات اعلام شد: يا زينب! يا زينب! به پيش رزمندگان اسلام!
با اين فرمان مقدس، همگي به راه افتاديم. فرماندهان آرام و قرار نداشتند و در كنار ستون، پيوسته در حال حركت بودند. مدتي گذشت؛ باز به آسمان نگاه كردم، مثل آينه، صاف و زلال شده بود. ماه از پشت ابرها، بيرون آمده بود و نظارهگر ما بود. با دستور فرمانده، قدمها را كوتاه كرديم.
خط دشمن هنوز ساكت و بيتحرك بود. گاه تكتيرهايي شليك ميشد و سكوت را ميشكست. در همين هنگام يكي از شليكهاي پراكنده و بيهدف، يكي از رزمندهها را هدف قرار داد. جوان بسيجي به روي زمين غلطيد. به طرفش دويدم. او از شدت درد به خودش ميپيچيد. ولي به خاطر اينكه عمليات لو نرود، صدايي از دهانش بيرون نميآمد. سرانجام بيصدا و خاموش مظلومانه در آغوشم جان داد. با حسرت بوسهاي به پيشانياش زدم و به ناچار از او جدا شدم.
كمكم صداي آب رودخانه دويرج به گوش ميرسيد. آب رودخانه كاملاً بالا آمده بود. مسير را به طرف پل تغيير داديم. در اين هنگام كوچكترين اشتباه، برابر بود با مرگ و نابودي همه.
نفسها به شماره افتاده بود. قلبها در سينه آرام و قرار نداشت. چيزي به پل نمانده بود كه گلوله منوري شليك شد و به دنبال آن، شليك دومين گلوله آسمان را كاملاً روشن كرد. بعد با نعرة وحشتناك نگهبان عراقي كه داد ميكشيد «ايراني! ايراني!» تيربار دشمن شروع به كار كرد. همه زمينگير شديم. حالا ديگر انواع و اقسام سلاحها، از تيربار بگير تا كلاش و خمپاره به طرف ما شليك ميشد.
يكي از بچهها بر اثر اصابت گلوله، در دم شهيد شد. به دنبال او، دومين و سومين نفر هم به شهادت رسيدند. چند نفر هم به شدت زخمي شدند. يكي از فرماندهان فرياد زد «تا دشمن پل را منفجر نكرده، برويد طرف پل!»
اين گفته را چندين بار تكرار كرد. به طرف پل خيز برداشتيم. اما با صداي انفجاري كه بلند شد، آه از نهادمان برخاست. دشمن، پل را منفجر كرده بود. با نابودي پل، همه از ادامة كار قطع اميد كردند. بعضي مشت به زمين ميكوبيدند واز خشم فرياد ميکشيدند و ناله ميكردند. اما در آن شرايط تعلل و ترديد جايز نبود. بايد هرطور شده از رودخانه دويرج رد ميشديم. والّا عراقيها همة ما را از بين ميبردند. در همين موقع يكي از رزمندهها فرياد زد «بزنيد به آب! زود بزنيد به آب!»
چارهاي غير از اين كار نداشتيم. بايد هر طور شده خودمان را به آن طرف رودخانه ميرسانديم. با فرياد يا حسين، همگي به رودخانه زديم.
با وجود سرماي بيش ازحد آب و سنگيني تجهيزات به هر وضعي بود خودمان را به آن طرف رودخانه رسانديم. به محض رسيدن، اولين سنگر تيربار دشمن، با شليك آرپيجي به هوا رفت. عراقيها كه انتظار گذشتن ما را از رودخانه نداشتند، با نابودي اولين سنگر تيربارشان با دستپاچگي پا به فرار گذاشتند و عقب نشستند. به دنبال آن بقية سنگرهاي تيربار، يكي بعد از ديگري منفجر شد و از بين رفت. با رسيدن خبر موفقيت بچهها به آن طرف رودخانه، بلافاصله نفربرها، پلهاي متحرك همراهشان را، به روي پل انداختند و بقيه بچهها با وجود آتش سنگين توپخانة دشمن، به اين طرف رودخانه آمدند. سپس با دستور فرماندهي به طرف ارتفاعات حركت كرديم. درگيري در پاي ارتفاعات، به شدت ادامه داشت. دشمن به سختي مقاومت ميكرد و اجازه پيشروي در ارتفاعات را به ما نميداد. از طرفي با رفتن يكي از بچهها روي مين و شهيد شدنش، متوجه ميدان ميني كه در مقابلمان بود شديم.
با دستور فرمانده بچههاي رزمي- مهندس به پاكسازي ميدان مشغول شدند. در زمان كوتاهي معبري از ميان ميدان مين باز شد.
كمكم داشت سپيده ميزد كه از ميدان مين رد شديم. همگي نماز را در حال حركت خوانديم. وقتي به سنگرهاي عراقي در پشت مواضعشان رسيديم هنوز عدهاي از آنها در خواب بودند. من به همراه حسين و جمعي ديگر به پاكسازي سنگرها مشغول شديم.
در يكي از سنگرها، يك نفر عراقي بيخبر از همه جا، غرق خواب بود. وقتي وارد شديم من گفتم «الآن چه وقت خوابه!» هنوز حرفم تمام نشده بود كه عراقي بينوا با پتو از جايش بلند شد. من و حسين كه جا خورده بوديم كمي عقب رفتيم. سرباز عراقي، خيلي ترسيده بود. بعد از چند لحظه، تازه فهميد قضيه از چه قرار است، چون همش به هيكل نحيف و استخواني ما نگاه ميكرد و اشك ميريخت. سرانجام با ايما و اشاره به او فهمانديم كه در امان است و از سنگر بيرون برود. بعد او را به عقب انتقال داديم.
چند سنگر را رد كرديم. در فاصلة سنگرها، چشمم خورد به تفنگ 106 ميليمتري كه روي جيپي مستقر بود. هر چه با ماشين كلنجار رفتم، روشن نشد. به ناچار براي آنكه تفنگ 106 دوباره به دست دشمن نيفتد، نارنجكي زير ماشين انداختم و هر دو را منفجر كردم.
دوباره به طرف سنگرها برگشتم. چشمم خورد به حسين كه سرش را داخل سنگري برده بود و داشت با يكي حرف ميزد. به طرفش رفتم؛ ديدم چهار عراقي، داخل سنگر نشستهاند و با چشماني گريان تقاضاي عفو دارند. حسين به آنها گفت از سنگر خارج شوند. من به طرف سنگر ديگري رفتم. ناگهان احساس كردم از پشت سر لولة اسلحهاي روي گردنم قرار گرفته است. اول فكر كردم حسين قصد شوخي دارد. براي همين گفتم «حسين الآن كه وقت شوخي نيست. كار دست جفتمون ميدي ها!» اما وقتي خواستم برگردم فشار اسلحه جلويم را گرفت. تازه متوجه شدم قضيه جديتر از اين حرفهاست. عرق سردي روي بدنم نشست. تنم شروع كرد به لرزيدن. او يكي از سربازان عراقي بود و ميخواست با سپر قرار دادن من، به مواضع خودشان برگردد. آب دهانم خشك شده بود. جرئت هيچ كاري را نداشتم. ميترسيدم دست از پا خطا كنم و او با شليك يك گلوله مغزم را متلاشي كند. به دورو برم نگاه كردم. عجيب بود كه از بقيه رزمندهها هم خبري نبود. ناگهان چشمم خورد به حسين. از پشت سنگري داشت با تعجب به من و سرباز عراقي نگاه ميكرد. وقتي متوجه قضيه شد، ما را نشانه گرفت و بعد با صداي بلندي داد كشيد «بخواب روي زمين ابراهيم!»
من هم بلافاصله خود را روي زمين انداختم. عراقي بيچاره كه فرياد حسين غافلگيرش كرده بود، تا آمد به خودش بجنبد، رگبار كلاش سوراخ سوراخش كرد و او را نقش بر زمين ساخت. نفس راحتي كشيدم و از زمين بلند شدم. بعد دستي به سر و رويم كشيدم و به طرف حسين رفتم. او هم كه متوجه رنگ و رويم شده بود، ديگر چيزي به رويم نياورد.
سنگر فرماندهي در قسمت انتهايي قرار داشت. وقتي به آنجا رسيديم، ديدم چند نفر از بچهها، لباسهاي پلنگي عراقي را به تن كردهاند. سنگر پر بود از انواع و اقسام خوردنيها، يكي از بچهها، شيشة نوشابهاي دست گرفت و فرياد زد «آقا بفرما نوشابة خنك.»
بقية بچهها هم تعارفش را رد نكردند و هجوم آوردند طرف نوشابههايي كه داخل يونوليت پر از يخ بود. بعد همگي، با گوجه و تخممرغ صبحانة مفصلي خورديم.
 در كنار سنگر فرماندهي به سنگر بسيار بزرگي برخورديم كه گويا سالن سخنراني و اجتماعات آنها بود. داخلش را ميز و صندلي چيده بودند. يكي از بچهها در آنجا مشغول درست كردن املت بود و ديگري هم به بقيه نوشابه ميداد. عمليات برخلاف تصوري كه در ابتدا داشتم عمليات جالبي شده بود. همه شاد بودند و ميخنديدند. هيچ وقت شيريني آن روز را فراموش نميكنم.
وقتي از سنگر بيرون آمدم به 40 الي 50 اسير برخوردم كه داشتند توسط بچهها به پشت جبهه منتقل ميشدند. در ميان اسرا افسري بود كه مرتب ميگفت «اَنا دكتر! اَنا دكتر!»
بچهها او را پيش يكي از رزمندهها كه زخمي شده بود بردند. او در نهايت دقت و مراقبت، با وسايل مختصري كه در اختيار داشتيم، زخم او را پانسمان كرد.
در اين ميان جريم كه بچة اهواز بود صحبتش با دكتر گل كرد و به زبان عربي سر شوخي را با او باز كرد. طوري كه دكتر عراقي فراموش كرد اسير است وبا خنده به شوخيهاي جريم جواب ميداد.
وقتي بچههاي حمل اسير آمدند تا او را ببرند او به آنها گفت حاضر است در كنار ما، در جبهه بماند. ولي آنها با اين خواستهاش موافقت نكردند. سرانجام وقت خداحافظي، چند دينار عراقي به يادگار به ما داد. پيدا بود كه او از آن دست نيروهاي عراقي است كه به اجبار به جنگ آمده است. هنگام رفتنش جريم به او گفت «اخوي جان ناراحت نباش! تو مهمان مايي!» دکتر عراقي، در حالي كه ميخنديد، براي بچهها دست تكان داد و سوار ماشين شد.
چند لحظه بعد از رفتن اسراي عراقي، سر و كله هواپيماي دشمن پيدا شد. بچهها با شنيدن صداي هواپيما، آمادة پدافند شدند. ولي او بي آنكه به مواضع ما نزديك شود، بمبهايش را در بيابان ريخت و برگشت. بعد از آن يك هواپيماي ديگر هم پيدايش شد. اما اين يكي قصد نزديك شدن به ما را داشت كه بلافاصله مورد اصابت گلوله قرار گرفت و با صداي تكبير بچهها، در آسمان منفجر شد.
تازه داشتيم يك نفس راحت ميكشيديم كه از پشت تپهاي كه در سمت راست ما بود دو تا تانك بالا آمدند و شروع به شليك كردند. خسرو و يكي ديگر از آرپيجيزنها مأمور شدند تا آنها را شكار كنند. دوتايي در گودالي پنهان شدند. تانكها كه هيچ واكنشي را از طرف ما نديدند، به سرعت به موضع ما نزديك شدند. همين كه به چند متري گودال رسيدند. خسرو از جايش بلند شد و با شليك گلوله، برجك تانك را منفجر كرد. دومين تانك كه عقبتر بود بلافاصله عقبنشيني كرد و به سرعت از آنجا فرار كرد.
پس از آن ديگر خبري از دشمن نشد، و تا آخر روز منطقه كاملاً ساكت و خاموش بود.
به اين ترتيب مرحلة اول عمليات محرم با موفقيت به پايان رسيد. ما شب را همان جا مانديم. نيمههاي شب بود كه واحد ديگري وارد نبرد شد و بخش ديگري از منطقه عملياتي را فتح كرد و به دشمن شكست ديگري وارد نمود.

روي : آزاده  ابراهيم سام دليري
 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین