آرزوي تاريكي
صداي آه و ناله مجروحاني كه در فاصله اندكي از تو، نعش زمين شده اند و آرزوي چشيدن حتي يك قطره آب دارند، چهره هاي معصوم و مظلوم شهدايي كه دور و برت مثل گلبرگ هاي پاره پاره قرآني افتاده اند و هنوز صداي قهقهه هاي شان كه در اردوگاه به دنبالت مي دويدند، در درونت پژواك مي اندازد و خيل خاطرات تلخ و شيرين زندگي كه مانند يك سريال بي وقفه و سريع بر پرده ذهنت انعكاس مي يابد، مي خواهد نگذارد كه اندكي به زنده ماندن اميد داشته باشي.
مي خواهي برخيزي و صداي ناميمون زنجيرهاي تانك هايي كه لحظه لحظه به تو نزديك مي شوند را خفه كني، اما نمي تواني. نه اينكه گلوله آرپي جي ات تمام شده باشد و يا از مرگ و مجروحيت بترسي هماني كه قبل از پاي گذاشتن به اينجا آرزويش را داشتي بلكه پاي پر از خون، كام تشنه و بدن خسته ات، اميد نداري كه تو را ياري كنند يا حتي سري به طرف تانك ها بچرخاني چه رسد به اينكه بلند شوي، آرپي جي ات را روي دوش بگذاري، نقطه مقابل را نشانه بگيري و به طرف تانك ها و نفربرهاي دشمن كه مثل مور و ملخ دشت را از خود پر كرده اند، شليك كني.
تنها وابسته اي به تاريكي و خدايي كه همين نزديكي است. شب به تو اين امكان را مي دهد كه در تاريكي اش به طرف خاكريز خودي برگردي و در اين دشت برهوت، هيچ چشمي تو را نشانه نگيرد.
بدنت خيس عرق است، متعجبي كه اين همه آب از كجا آمده است، بارها آب دهانت را قورت مي دهي، شايد بتواني براي اندكي عطشت را فرو نشاني، بارها در پرده خيالت ليواني پر از آب را كه تكه اي يخ در آن خودنمايي مي كند، عجولانه سر مي كشي اما هيچ كدام شان حتي قطره اي آب در كام تشنه ات نمي ريزند.
عبدالرضا سالمى نژاد
