اگر مردش هستي يا علي!

کد خبر: ۱۲۷۴۸۷
تاریخ انتشار: ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۸:۰۸ - 15May 2011

گردان ما براي پدافند و آماده شدن عمليّات مرحلة بعد به خط اعزام شديم. محلّ استقرار گردان منتهي اليه، سمت چپ ارتفاعات دست عراقي ها بود ما بايد هم از روبرو و هم از پهلو از خطوط پدافندي خودمان محافظت مي كرديم. جاي خيلي سختي بود پشت ارتفاع ديواره داشت و پرتگاه بود. مكاني براي زدن سنگر وجود نداشت. خاكريزي هم به آن شكل روي ارتفاع زده نشده بود و فقط با كيسه گوني در ضدّ شيب در جلو ديد دشمن سنگرهاي آتش ساخته بوديم. سنگر استراحت و اجتماعي وجود نداشت. نيروها در همان سنگر آتش، دو سه نفري كه با هم بودند نوبتي به صورت نشسته استراحت و گاهي چرت مي زدند. عراقي ها به راحتي ما را مي ديدند و از فاصلة دور با تير مستقيم و تانك سنگرهاي ما را هدف قرار مي دادند. براي تغذيه و آب ما بايد حدود 500 متر روي ارتفاع جلوي ديد عراقي ها راه مي رفتيم و بعد از جاي مناسبي كه نردبان گذاشته بودند از ارتفاع پائين مي آمديم و خط را به اين شكل از جهت عمليّات پشتيباني و تغذيه مي كرديم. فاصلة كمين عراقي ها كه در ادامة ارتفاعات بود با ما حدود 30 متر بيشتر نبود، اين كمين ما را خيلي اذيّت مي كردند. عراقي ها چند بار تا نزديك سنگرهاي ما جلو آمدند ولي با مقاومت نيروهاي مخلص بسيجي باز مجبور به عقب نشيني مي شدند، در اين منطقه بيشترين كاربرد را نارنجك تفنگي داشت من تصميم گرفتم براي مقابله با كمين دشمن سنگري با كيسه گوني روي قسمت بلند ارتفاع بسازم و از آنجا كه كاملاً بر كمين دشمن تسلّط داشت با آنها مقابله كنم. سنگر را شب آماده كردم و خودم با اسلحة كلاش داخل آن رفتم تا عراقي ها مي خواستند تكان بخورند و سرشان را بالا بياورند با يك تير همه داخل سوراخ موش مي رفتند تا 48 ساعت وضع خوبي داشتيم و بچّه ها از اين كمين راحت بودند. از طرفي هم هنگام شلّيك گلوله هاي 106 و به محض مشاهدة آتش به بچّه ها خبر مي دادم و همه داخل سنگر مي خوابيدند. روز بعد داخل سنگر لحظه اي متوجّه شدم و ديدم كه يك نفر عراقي گلولة آر پي جي را آماده كرده و به سمت من هدف گرفته فرصت عكس العمل نبود تنها كاري كه كردم داخل سنگر خوابيدم. موشك آر پي جي مستقيم به سنگر من خورد و كيسه هاي گوني خاك و شن روي سر و صورت من ريخت و تمام صورتم و پهلويم پر از تركش ريزه و موج انفجار پردة گوشم را پاره كرد و نزديك بود كه از ارتفاع به پشت پرت بشوم. از سنگر پايين آمدم و با كمك نيروهاي امدادگر به اورژانس و براي مداوا به باختران با هلي كوپتر اعزام شدم و سپس از باختران به تهران اعزام و از آنجا به شهرستان آمدم. چند روز بعد مرحلة دوّم با رمز يا زين العابدين (ع) توسط بچه ها انجام شده بود بعضي از نيروها ،به شهر مندلي به صورت نفوذي رفته بودند و در آنجا اطّلاعيّه و عكس پخش كرده بودند. در اين مرحله شهيد آهني كه از فرماندهان خوب و شجاع بود به شهادت رسيده بود جنازة او به دست عراقي ها افتاد و عراقي ها فكر كرده بودند كه اين آهني همان آهنگران معروف مدّاح و نوحه خوان است. لذا گفته بودند بلبل خميني (ره) به قفس افتاد و اين خبر را بي بي سي پخش كرده بود.
يك شب كه تيپ امام حسين(ع) از اصفهان عمليات داشت با هم رفتيم در عمليات آن تيپ شركت كرديم. عمليات موفق بود. تا صبح به پشت خاكريز كه فتح شده بود رسيديم. پدافند كرديم، بعد از آن پاتك قوي عراق شروع شد. مثل باران گلوله مي باريد و هيچ كس جرأت بيرون آمدن از خاكريز را نداشت. كم مانده بود كه عمليات ما شكست بخورد و تمام نيروها قتل عام شوند. تانك هاي دشمن حدود 150 متر با خاكريز فاصله داشت. حاج آقا آهني يك آر پي جي گرفتند و با پشتك زدن از ميان رگبار مسلسل ها از روي خاكريز رد شد و با شليك گلوله يك تانك دشمن را زد و تانك ها كه بيش از 70 متر با ما فاصله نداشتند، با آتش گرفتن آن تانك، به عقب برگشتند و در اينجا بود كه آر پي جي زن ها فرصت پيدا كردند و به تعقيب و شكار تانك ها پرداختند.
يكي از همرزمانش مي گفت:" در عمليات بيت المقدس ايشان فرمانده گردان بودند. به هنگام عمليات تير به كمرش اصابت كرده بود و ايشان همچنان يك پارچة چفيه به كمرش بسته بود و با تكبير نيروها را فرماندهي مي كردند."
يكي از برادران هم رزم مي گفت:" آخرين باري كه مي خواستيم به جبهه برويم، حاج آقا آهني به قدري در حرم امام رضا(ع) گريه كردند كه من منقلب شدم، خودش هم مي گفت امروز حال ديگري دارم."
ايشان هر بار كه مجروح مي شد استقامت زيادي از خود نشان مي داد. يكي از همرزمانش تعريف مي كرد كه:" در يكي از عمليات ها حاج آقا آهني مجروح شد، به او گفتم: تو ديگر نمي تواني بجنگي. بيا تا زخمت را ببندم و به پشت خط مقدم شما را منتقل نمايم. ناگهان همچون شيري كه غرش مي كند، سخت و كوبنده يك تكبير گفت و ادامه داد كه تن آهني از آهن است، شما را كاري نباشد، و نگذاشت زخمش را ببندم اگر درد هم داشت، آن را پنهان كرده بود."

يك روز كه چند نفر از بچه هاي سپاه دور هم جمع شده بودند و راجع به خاطرات و عمليات ها صحبت مي كردند، يك نفر از رجبعلي پرسيد:" آقا رجب شما شب هاي عمليات را تا صبح چگونه مي گذراني؟ با همين روحيه اي كه الان داري با من صحبت مي كني با آنان صحبت مي كني؟" ايشان به آن برادر عزيزمان گفت:" به خاطر اين كه ببيني من چگونه صحبت مي كنم و چگونه با بچه هاي رزمنده شب را سپري مي كنم، بايد بيايي و ببيني و خودت مشاهده بكني. اگر مردش هستي يا علي! "
من يادم هست در يكي از روزهاي سازماندهي و اعزام نيرو به خط مقدم، بنا به تشخيص مسئولين بنده كه سمت فرماندهي گردان را به عهده داشتم، در منطقه اسلام آباد براي تجهيز و تدارك گردان مقداري با مشكل بر خورد كردم. به حاج آقا آهني مراجعه كردم و مشكلم را با ايشان در ميان گذاشتم. حاج آقا آهني با آن نفوذي كه در بين ديگران داشت، گفت:" برو به فلاني بگو كه رجب گفته كه اين امكانات را بايد بدهي، اگر نداد بيا و به من بگو." من در فاصلة كوتاهي به آن فرد مسئول مراجعه كردم و پيام حاج آقا آهني را به او دادم. به محض اينكه گفتم حاج آقا آهني گفتنه اند، آن فرد به من گفت:" چرا از اول نگفتي كه با حاج آقا آهني هستي؟ اگر مي گفتي من حتماً اين گردان را در اولويت تجهيزات قرار مي دادم." آري اين روحيه و نفوذ شهيد آهني بود كه در بين يگانها و گردانهاي خراسان مؤثر و كار ساز بود.

راوي:احمد صفري

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین