حداقل فوتبال مشتي بازي کنيم

کد خبر: ۱۲۷۴۹۲
تاریخ انتشار: ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۸:۵۶ - 15May 2011

برادر سلام، باز هم از اين شهر آتش و خون برايت نامه مي نويسم. مرا ببخش که چند ماهي است خبري از خودم برايت نفرستادم. فرصت نبود. يک لحظه آرام و قرار نداشتيم. حالا هم مي خواهم از فرمانده مان برايت بنويسم، سيد مجتبي را مي گويم، هر چه بگويم کم است، نوشته بودي که در کميته منطقه 9 زير دست او فعاليت مي کردي، اما نمي دانم چقدر او را شناختي، اينجا هم او را مثل پدر دوست دارند. طي اين چند ماه، ما بوسيله درايت و فرماندهي فوق العاده او ضربات سنگيني را بر پيکر دشمن متجاوز زده ايم.
در حال حاضر در جاده ماهشهر ـ آبادان و در فاصله 200 متري عراقي ها مستقر هستيم. باروت نخواهد شد اگر بگويم با امکاناتي در حد صفر اين همه پيروزي را به دست آورده ايم.
هنوز هم همه نيروهاي ما به 3-ژ يا کلاشينکف مسلح نيستند. خود من تازه از يک اسير عراقي يک قبضه 3-ژ به دست آورده ام. بعضي وقت ها حتي نان خشک هم براي خوردن نداريم، آبي که از آن مي خوريم و با آن وضو مي گيريم، گنديده و آلوده است اما چاره نيست. وقتي سيد مجتبي را مي بينم که يک لحظه آرام و قرار ندارد و بعضي وقت ها خودش از گرسنگي و تشنگي کلافه مي شود، خودمان را از ياد مي بريم.
به زودي قرار است براي آزادي ميدان تير آبادان عملياتي انجام دهيم. اين ميدان، مساحت زيادي دارد و عراق از آنجا جاده هاي ارتباطي ما و شهر آبادان را با خمپاره مورد هدف قرار مي دهد. چندين ماه است که سيد مجتبي براي آزادي اين محل نقشه مي کشد و بارها به آنجا شبيخون زده ايم. در يکي از اين شبيخون ها 300 نفر از عراقي ها را کشته ايم و 400 نفر را اسير کرده ايم و بيش از ده تانک را منهدم کرده ايم، اما سيد مجتبي دست بردار نيست. هر روز يک نقشه جديد مي کشد تا دشمن را تضعيف کند و زمينه را براي حمله نهايي آماده کند. مثلاً به تازگي 10 – 20 عدد بشکه 220 ليتري نفت تهيه کرده و شب ها آنها را با فاصله چند متر از هم مي چيند و به ما مي گويد که با ميله هاي آهني يا چوب، محکم روي آنها بکوبيم و سر و صدا در بياوريم.
برادر نميداني وقتي در آن ظلمت شب صداي اين بشکه ها بلند مي شود، چه وحشتي به دل مي اندازد. عراقيها شروع مي کنند به شليک توپ و خمپاره و خلاصه به اندازاي انبار مهمات، منطقه را بي هدف زير آتش مي گيرند. سيد از اين جور کارها زياد مي کند، چند وقت پيش 10 – 12 تا لاستيک کوچک و بزرگ آورد و نصفه شبي اينها را يکي يکي مي غلتاند طرف عراقيها و آنها هم دوباره شروع مي کردند به گلوله باران هدف هاي سياه و متحرکي که به سرعت به طرف شان مي آمدند و ما هم اين طرف غش غش مي خنديديم.
بگذار يک چيز جالب برايت بگويم: چند وقت پيش سيد چند نفر از ما را صدا کرد و با هم سوار ماشين شديم و رفتيم به شهر. سيد ما را به يک استاديوم برد و گفت بايد يکي از دروازه هاي زمين فوتبال آنجا را از جا در بياوريم. با چه زحمتي اين کار را کرديم بماند. دروازه را کنديم و سوار ماشين شديم و برگشتيم به خط. بعد هم خود سيد به کمک يکي دو نفر دروازه را بلند کردند و بردند درست در وسط ما و عراقيها روي زمين کاشتند. بعد سيد برگشت و يک بلند گوي دستي برداشت و رو به سمت عراقي ها گفت: ايها الخوه و الا خوات، شما که جنگيدن بلد نيستيد و حريف ما نمي شويد، حداقل بياييد با هم فوتبال مشتي بازي کنيم. ما از خنده روده بر شديم و عراقيها هم با خمپاره ها و آرپي جي و گلوله آنقدر آن دروازه را زدند تا بالاخره توانستند سرنگون و نابودش کرده و فتح الفتوح جديدي را براي خود به ثبت برسانند.
زياد عرضي نيست برادر، برايمان دعا کن،
فعلا خدا حافظ بهمن 59، کوي ذالفقاري

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین