شادماني
چند هفته اي از سال گذشته بود ومادر محمد به اصرار يكي از اقوام، محمد را براي تبث نام به مدسه برد اما جواب معلوم بود؛ چند هفته از سال گذشته! نمي توان او را پذيرفت!
ديگراميدي نبود، محمد و مادرش نااميدانه از دفتر مدرسه بيرون آمدند ازنگاه و حركات آنها مي شد فهميد كه چه اندوهي عميقي را در دل دارند...
يكي از معلمان مدرسه، عمق اين نگاه را فهميد و به شدت براي محمد متأثر شد.
كجا؟! صبر كنيد تا من صحبت كنم! من محمد را مي شناسم ومي دانم چه هوش سرشاري دارد حيف است كه هدر برود...
آن روز طعم تلخ، با شادماني غير منتظره اي پيوند يافت و محمد توانست ازآن روزطعم شيرين درس خواندن را احساس كند.
مادر شهيد
لینک کپی شد
نظر شما
