جسارت در نوجواني

کد خبر: ۱۲۷۵۱۹
تاریخ انتشار: ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۱۲:۴۵ - 18May 2011

هان؟
شما از كي تقليد ميكني؟!
به تو چه بچه! هنوز يه مو تو صورتت نيست، اين حرفها به تو چه مربوطه؟
خوب! ما معذرت مي خواهيم! ما كوچكتر از اون هستيم كه بخواهيم بدونيم شما از كي تقليد مي كند!
فرض كن من از شريعتمداري يا فلاني تقليد مي كنم!
نه! تو بايد از آقا تقليد كني.
آقا كيه؟
آقاي خميني!
حرف محمد كه تمام شد؛ رعشه تمام وجود پير مرد قهوه چي را گرفت، زير چشمي نگاهي به اطرافش انداخت. زبانش بندآمده بود؛ استكانها در دست او به  سر و صدا افتاده بودند! صاحب كارم حمد كه از دور حرفهاي او را مي شنيد آمد جلو و با پرخاش گفت:هيس! من پدر سوخته، من فلان فلان شده را الان ساواك مي گيره!
بعد از كركره مغازه را كشيد پائين و با عصانيت فرياد زد:برو! برو بيرون! من نخواستم ! من اصلاً كارگر نخواستم! من غلط كردم كه...
محمد بلند شد كه از مغازه خارج شود. نگاهي به چهره اش كردم هيچ اثري از پشيماني نبود! رفت كهم غازه را براي هميشه ترك كند.

 برادر شهيد

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین