ادامه باشكوه

کد خبر: ۱۲۷۵۲۱
تاریخ انتشار: ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۱۲:۵۶ - 18May 2011

براي زيستن
 روزگاري كه انسان اگر مي دانست، مي بايست دنبال آن گمشدة خودباشد تكليف نا تمام حماسة زيستن
برشانه هاي خستة انسان، هم چون بارامانت
سنگين بود
و همچون هميشه،
فراموش....
اين عصر جاهليت ثاني است؛
وانسان دررهگذر بي خبري ها
خم چون گذشته
 در چار سوي خويش، جز آتش و عطش و سراب و سرب مذاب نمي بيند. امروز انسان بر گرد
دايرة سرگران مي گردد

به دنبال حقيقت نا تمام گمشده...
و چون هميشه
تكليف ناتمام حماسة عاشقي بر شانه هاي خستة او...
هم چون بار امانت، سنگين
هم چون هميشه، فراموش.
*
جنگ موهبتي بود...
شهادت فرصتي بود
ونردباني بود تا فراسوي رازها
وقتي كه شيپور رزم و شور و حال حماسه
مثل تندري در شب توفان، خواب شبانة همگان را بر آشفت
او
او كه از تبار مردي و مهر بود
 او كه مرد مرد بود و اهل درد
چونان وتفان از جاي برخاست و به فتح قله هاي حماسه شتافت
كردستان، خطر گاه او بود كه مأمن شبهاي گريه و خلوت خلوص و خضوع او شد.
كردستان، آن روز مسيح ديگري را در آغوش خويش ديد كه جان دوباره اي به او مي بخشيد
نمي دانم
او به سنگ هاي مرده جان داد؟
با صخره هاي مغرور مگر چه حرفي زد...
و با قله هاي سربلند، مگر چه شعري خواند كهخ ضم، آشفته تر از هميشة خود شد؛
و درغارهاي گمشدة هراس ئ ترس
در كومه هاي گمشده در مه
ودر دره هاي گمشده در عمق شب، پنهان شد...
*
او قله هاي حماسه را سربلند كرد؛
غرورو كينه و تدبير خصم را فتحي دوباره بخشيد؛
تكليف نا تمام حماسة زيستن به دست او ادامة با شكوهي يافت؛
و در روزگاري كه همگان، مشق ماندن مي كردند،
از رفتن گفت
وزيستن
 از گونه اي ذيگر
*
شبان كردستان،
هم او كه تمامي رمه هاي را تا فراز دشت هاي امن رساند،
و گرگ هاي گرسنه را به طمع تلخ خاموشي و مرگ، دچار كرد
اوكه، تفنگ ها را از حراميان گرفت و گفت:
(بايد كه اين سلاح، قلم گردد)
ورؤياي بي تعبير(فرهنگ به جاي تفنگ) را
در آينة فصيح رفتار خويش به تعبير تماشا رساند.
او كه، غمان هميشه را از چهرة خستة كردستان سترد
و كردستان، اين خورشيد در غروب خفته را
به سامان روشني و سپيده، وطلوعي تا هميشه رساند.
او كه تمامت حماسه و نگاه و تبسم خويش
همگان را به عصر لبخند و حماسه
آن گمشدة انسان امروز
فرا خواند
نسيم نفسه هاي مسيحايي اش، دشتهاي گمشده درخاطرات راحياتي ديگر بخشيد
وعطرخنده و شعروترانه را در تمامي آن پراكند.
به سمت بهاري ابدي كه ارمغان دستهاي سبز او بود؛
بهاري كه تاه ميشه سبز خواهد ماند؛
بهاري كه تا هميشه سبزخواهد بود.
*
درعصرجاهليت ثاني
او چراغي شد روشن، دركوره راههاي پرپيچ وخم
فرا راه انسان گمشده در مه
انساني گمشده در خويش
انساني كه درپي حقيقت خودافتاده است؛
انساني كه دنبال روشني است
اوچراغي بود.
دفترخاطرات او،برات عبورازمرزهاي بستة تاريكي وترديد است، كه صداي گامهاي اودراين مسير، تداعي ميكند.
اوچراغي بود،
وخاطرات او نيز، كه روشناي راه اوست.
سهم ما ازاين روشني، ا بدي باد.

  سيد مهدي حيسني
 ارديبهشت هفتاد وشش

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین