جواب
رفته بود براي ثبت نام. همه شرايط را داشت هوش و استعداد تحصيلي ، نظم و ادب و... فقط مانده بود كه با اين شرايط چهك ند: (سي توامن پول به عنوان حق ثبت نام) پول زيادي بود نمي دانست چهك ند. نمي دانست چطور به مادرش بگويد...
به هرترتيبي كه بود پول فراهم شد؛ انگار دنيا را به او داده بودند نمي دانست از مادرش چطور تشكر كند...
صبح صبحانه را هنوز كاملا نخورده بود كه بلند شد؛ پرونده اش را برداشت و پول را كه با هزاران سختي تهيه شده بود به دقت تا كرد و در جيب گذاشت .هنوز پا از خانه بيرون نگذاشته بود كه سايه دو سياهي را بر چارچوب در خانه ديد؛ ترس همه وجودش را فرا گرفت؛ يعني چه اتفاقي افتاده ؟
اين آقا طلبكار انگار سي تومن بهش بدهكاريد. زود طلبشو بديد كه خيلي كار داريم.
مرد مانده بودكه چه كند، سي تومان پول؟ يعني درست به همان اندازه كه بايد به مدرسه مي داد تا بتواند درس بخواند. يك لحظه همسايه ها جلوي چشمش ديد كه جمع شده بودند و سردرگوش هم مي بردند و چيزي مي گفتند. ترس از آبروي مادر زحمتكش، تمام ترديد و دودلي ها را ازد لش بيرون برد. دست در جيب كرد و سي تومان را به پاسبان داد پولها خيس عرق بودند
وارد خانه كه شد انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است فقط مانده بود جواب مادرش محمد كي بود؟
هيچي! با من كار داشتن...
مادر شهيد
