مادراني راستقامت اما تنها
اگرچه بيش از 20 سال گذشته است اما اين روزها كه زمين و زمان از پيامهاي بازرگاني تلويزيون و دستنوشتههاي پشت ويترين مغازهها و پيادهروهاي شلوغ كوچه و بازار، همه حاكي از فرا رسيدن روز مادر است و كادوهاي رنگارنگ در دستان كوچك و بزرگ و گل فروشيهاي پر ازدحام، نمايشگر سنت پسنديده قدرشناسي از مقام والاي مادران است، فكر و ذهن من مشغول ميشود به يافتن مادراني كه اين روزها كسي آنها را ولو به يك تبريك خشك و خالي نيز مهمان نميكند.
مادراني راستقامت اما تنها كه پسران قدرشناس خود را در يك لحظه باشكوه در ميان انبوه دود اسفند و صلوات با بوسيدن سربندهاي يا فاطمهشان بدرود گفتهاند و اينك كه بيش از 20 سال از رفتن و بازنگشتن آنان ميگذرد، تنها نصيبشان تصوير لبخندي است در قاب عكس ديوار و شايد تكهسنگي كه به آن خيره شوند تا با تنهاييهاشان گريه ساز كنند.
اين روزها كه ميگذرد، در خيال مادران شهدا، جوان 20 ساله آن سالها براي خودش عاقله مردي است كه لحظه سلام و بدرود را با بوسه بر دستان چروكيده مادرش متبرك ميكند و پيشاپيش در تكاپوست تا حاجتي از حاجات اين روزهاي مادرش را به حكم وظيفه برآورده سازد.
به اين سان، نه حتي در روستاها و شهرهاي دور افتاده و حتي نه در لابلاي حلبي آبادها و محله هاي محروم جنوب تهران، بلكه حتي در همسايگي همه ما نيز بيشمارند مادراني كه در «روز مادر» چشمان كم سو شده شان به قفل درهاي بسته خشك مي شود.
آنان منتظرند تا شايد فرزندان غيرتمندشان، شايد و شايد و شايد بازگردند از سفري كه هنگامه رفتن به آن سروده بودند «مي روم تا انتقام سيلي زهرا بگيرم ...».
اما مردان مرد اين روزها به شيرزنان بيشههاي پنهان شده در ازدحام ترافيك و دود و تورم و گله بازارها، باز نخواهند گشت تا بدرقه آخرين رجزهاي مردانه مادرانشان را در معراج شهدا با فريادهاي قهرمانانه و اشكهاي پنهان شده ميان گلهاي پر پر و نقلهاي پاشيده شده روي تابوتها، جبران كنند.
آنان باز نميگردند چون دنيا را بدرود گفتهاند و «عندربهم يرزقون» نشستهاند به تماشاي قدرشناسي آناني كه به بركت وجود مادران شهدا، زندگيشان را سامان دادند و بچههايشان را به مهدكودك و مدرسه و دانشگاه فرستادهاند و اين روزها از براي قدرشناسي فرزندانشان، تبريك ميشنوند و هديه ميگيرند.
* نويسنده: مصطفي آجرلو
