محمد بروجردي مرد بود...

کد خبر: ۱۲۷۵۷۵
تاریخ انتشار: ۰۴ خرداد ۱۳۹۰ - ۰۹:۱۶ - 25May 2011

 

در اين مدت، چند بار در شهر درگيري پيش آمده بود و در درگيري‎ها به محل استقرار ما هم حمله كرده بودند. به‏خاطر همين، شبها مجبور بوديم با لباس كامل بخوابيم، تا اگر چنانچه دوباره حمله كردند، بتوانيم دفاع كنيم.

آن شب وقتي كه مي‎خواستم بخوابم، ديدم لباس‎هايم كثيف شده‎اند. تصميم گرفتم لباس‎هايم را درآورم و با لباس زير بخوابم، با خود گفتم: "ان شاء الله كه امشب حادثه‎اي پيش نمي‎آيد ".

بعد از مدتها وقتي با لباس زير به بستر رفتم، احساس راحتي كردم. در اين مدت خوابيدن برايم سخت و ناراحت‎كننده شده بود. اگر خستگي كارهاي روزمره نبود، امكان نداشت بتوانم با آن حالت تا صبح بخوابم.

هواي بيرون سرد بود. سوز از درزهاي پنجره خود را داخل اتاق مي‏كشاند و مثل مهماني ناخوانده مزاحم مي‎شد، ولي گرماي داخل اتاق مجال جولان به سوز و سرماي بيرون را نمي‎داد.

در خواب عميقي فرو رفته بودم و در عالم بي‎خبري سير و سياحت مي‎كردم. خواب منزل و اعضاي خانواده را مي‎ديدم؛ خواب اين‎كه دور هم جمع شده‎ايم، كه ناگهان دستي سرد را روي شانه‎ام احساس كردم. سردي آن مرا از عالم خيال بيرون كشيد و به عالم واقعيت آورد. وقتي چشمهايم را باز كردم، دوباره خودم را در همان اتاق همجوار ساختمان استانداري ديدم. فكر كردم وقت نماز صبح است و بچه‎ها بيدارم كرده‎اند تا براي نماز صبح آماده بشوم.

بالاي سرم را نگاه كردم، يكه خوردم. وقتي چشمهايم به تاريكي عادت كرد، «بروجردي» را شناختم.

به‎سرعت برخاستم و نشستم. از حالتي كه داشتم، خجالت مي‎كشيدم. ساعت را نگاه كردم، ساعت دو بود. در حالي كه از آمدن بروجردي متعجب شده بودم، گفتم: "برادر بروجردي . . . اين موقع شب؟! "

با چشمهاي متعجب چشم دوختم به او. گفت: "منطقه جنگي است، برادر! بلند شو لباست را بپوش و دوباره بگير بخواب! "

در حين صحبت باوقار و سنگين بود. انگار از اين‎كه در آن موقع شب مرا از خواب بيدار كرده، احساس خجالت مي‎كرد. معذرت خواست، خداحافظي كرد و رفت.

همچنان در حالت تعجب گنگ نشسته بودم و رفتن او را تماشا مي‎كردم. فكر كردم در آن هواي سرد چه‎قدر احساس مسئوليت مي‎كرده كه از خواب و استراحت خود گذشته و آمده به ما سر بزند و ببيند وضع امنيت ما خوب است يا نه ".

از خودم خجالت مي‎كشيدم؛ حتي از خوابي كه ديده بودم. از اين‎كه با فكر خانواده خودم را مشغول كرده بودم؛ به‎خاطر اين غفلت و بي‎خيالي از خودم شرمنده بودم.

بلند شدم؛ لباسهايم را پوشيدم و تصميم گرفتم ديگر نخوابم. از اتاق بيرون رفتم تا گشتي بزنم و از حال ديگران كه در اتاق‎هاي مجاور بودند، باخبر شوم. با خود گفتم شايد يكي ديگر مثل من راحت خوابيده باشد.

اما محمد مثل هيچ‎كس نبود. محمد بروجردي مرد بود، مرد.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین