روايتي از آخرين ديدار شهيد حسنزاده با مادرش
رنگين طلا زينيوند در بيان خصوصيات شهيد محمد حسنزاده اظهار داشت: آخرين باري كه محمد به مرخصي آمده بود را هيچگاه از ياد نميبرم، وسط حياط خانه نشسته بودم محمد در حالي كه ساكي بر دوش داشت از در وارد شد.
وي در ادامه افزود: به استقبالش رفتم و صورتش را بوسيدم، اما از نگاهش متوجه شدم كه محمد، محمد هميشگي نيست، غمي در چهره داشت و بغضي در گلو، طاقت نياوردم و علت غمي كه در چهرهاش نمايان بود را پرسيدم.
رنگينطلا زينيوند با اشاره به علاقه خاص پسرش به شهادت خاطرنشان كرد: او سه روز از فرماندهاش مرخصي گرفته بود اما زماني كه متوجه شده بود قرار است همرزمانش به شناسايي بروند به آنها گفته بود كه من هم همراه شما ميآيم.
وي در ادامه بيان داشت: محمد مرخصياش را لغو كرده بود تا با آنها به شناسايي برود، اما دوستانش به او گفته بودند تو نبايد همراه ما بيايي و در حين شناسايي در اثر اصابت گلوله توپخانه همه آنها به شهادت رسيده بودند.
اين مادر شهيد عنوان كرد: محمد از اينكه نتوانسته بود با آنها برود، به شدت ناراحت بود و هميشه ميگفت "مادر، آيا من مرتكب گناهي شدهام يا اينكه در حق كسي ظلم كردهام كه لياقت شهادت نصيبم نشده است ". من در جواب محمد گفتم "پسرم من و پدرت در تربيت شما نهايت تلاشمان را كردهايم و خدا ميداند شما چشم و چراغ ما هستيد " و شروع به گريه كردم.
زينيوند گفت: چند روزي از رفتن محمد نگذشته بود كه خبر شهادتش را برايم آوردند؛ او به آرزوي ديرينهاش كه شهادت در راه خدا بود رسيد.
