روايتي از يك طلبه تخريب‌چي

کد خبر: ۱۲۷۶۱۳
تاریخ انتشار: ۰۸ خرداد ۱۳۹۰ - ۱۰:۴۱ - 29May 2011
 گردان تخريب معروف بود به "گردان مخلصين ". مي گفتند فيتيله معنوي در تخريب خيلي بالاست. جبهه، دانشگاه معنويت بود هركس طالب معنويت بود پا تو جبهه مي گذاشت و به اعتراف بچه هاي جبهه معنويت بين بچه هاي تخريب در اوج بود و حضور طلبه هاي بسيجي در اين جمع، به اين جمع باصفا طراوت خاصي بخشيده بود.

از جمله اين نازنينان و به عرش سفر كردگان شهيد "سيدمهدي اعتصامي " بود. اين عزيز به دنبال گمشده‎اش، اسفند ماه سال 1364 پا به گردان تخريب لشكر ده سيدالشهدا عليه السّلام گذاشت. آمدن سيد تو گردان مصادف شده بود با شهادت "شهيد نوريان "، فرمانده گردان تخريب و مهندسي كه اوايل اسفند در فاو شهيد شده بود.

فضاي آن روز "مقر الوارثين " (موقعيت يا مقر الوارثين اردوگاه رزمندگان گردان تخريب لشگر ده سيدالشهدا عليه السّلام طي سالهاي 1364 تا 1367 بود. اين مقر در نزديكي سايت 5 در مسير فكه قرار داشت كه در عمليات فتح المبين توسط رزمندگان اسلام آزاد شده بود) توأم با حسرت شهادت بازماندگان عمليات والفجر 8 و غم از دست دادن فرمانده و پدر معنوي بچه‎هاي تخريب بود. وقتي سيد مهدي آمد چون طلبه و مضافاً ملبس هم نبود، او را فرستادن چادر تبليغات. سيد مهدي آمده بود بجنگد، اما روحيه اطاعت پذيري اين سيد جاي هرگونه چون و چرايي را از او گرفته بود. سيد آن‎قدر تو دل برو و دلنشين بود كه ظرف چند روز جاي خودش رو ميان بچه هاي قديمي باز كرد.

روز هفتم يا هشتم بعد از حضورش در گردان، بين نماز ظهر و عصر اعلام كردند كه كلاس تجويد قرآن توسط برادر اعتصامي در حسينه الوارثين عصر هرروز برگزار مي شود. ما به خاطر علاقه اي كه به سيد داشتيم در كلاس درس شركت مي كرديم. روز اول به سيد گفتم: سيد مهدي، من شايد ده بار كلاس تجويد رفتم اما تجويد ياد نمي‎گيرم. با مهرباني گفت: اين كلاس بهانه رفع دلتنگي ماست، فقط تو بيا توي كلاس بنشين. از اين همه اخلاص و مهرباني سيد همه به وجد مي آمدند.

در همان روزهاي اول سيد با رفتارش كاري كرد كه شد رفيق شفيق همه، اگر چند ساعت او را نمي ديدي دل‌تنگش مي شدي. عيد سال 65 فرارسيد، شب عيد مصادف بود با شب ولادت جواد الائمه عليهم السّلام. ولادت هاي ماه رجب و خصوصا ولادت مولا علي عليه السّلام فضاي حزن حاكم بر گردان را يك‎مقدار عوض كرد. فردا يا پس‎فرداي بعد از ولادت يك دسته از بچه‎ها مهياي مين‎گذاري جلوي دشمن در فاو شدند چون دشمن اطراف كارخانه نمك و جاده فاو - البحار فشار زيادي مي آورد و شهيد " صاحب‎علي نباتي " مسئول اين دسته بود.

سيد به همراه بچه هاي گردان تخريب اعزام شدند به فاو براي مين‎گذاري، اما اين مجسمه عاطفه و مهرباني از فاو كه برگشت حال خوشي نداشت، شهادت مظلومانه همرزمان تخريبچي‎اش در فاو سيد را حسابي غصه‎دار كرده بود. (7 تن از رزمندگان گردان تخريب لشگر ده سيدالشهدا عليه السّلام در حالي كه هركدام دو عدد مين ضدتانك ام 19 دردست داشتند و مي رفتند با كارگذاشتن آن از نفوذ تانك ها به جاده فاو - البحار جلوگيري كنند به علت آتش پرحجم دشمن، مين‎ها كه هركدام حاوي 10 كيلوگرم مواد منفجره بود در دستانشان منفجر شد و همگي در شب ولادت علمدار كربلا حضرت قمر بني‎هاشم(ع) به شهادت رسيدند و از بدن مطهرشان فقط چند كيلو گوشت له‎شده باقي ماند. كه يكي از بچه هاي تخريب بعد از شهادت، آن عزيزان را در خواب ديد كه هفت نفرشان در بهشت دور هم هستند. از آنها سوال كرده بود كه شما چه مي‎كنيد؟ درجواب گفته بودند كه دور هم صفا مي كنيم كه لذا به "هفت تن آل صفا " در فرهنگ بچه هاي تخريب سيدالشهدا معروف هستند. شهداي اين حماسه عبارتند از: شهيدان صاحب‎علي نباتي- حسين مصيّبي- غلامرضا زند- منصور احدي- توحيد ملازمي- مجيد رضايي- رحمان ميرزازاده)

اواخر فروردين سيد غمديده و غمگين در حسرت شهادت از فاو برگشت . بعد از اين اتفاق ديگر خنده‎هاي سيد ظاهري بود، شايد در ظاهر مي خنديد اما دلش پرغم بود. حتي عيد ولادت حضرت مهدي عليه السّلام روحيه سيد را عوض نكرده بود. انگار تو آسمون‎هاست، سيد شب تا صبح بيدار بود. قبل از نماز صبح صداي نوار مناجات حضرت امير مقر الوارثين را عطرآگين مي كرد. وقتي ما مي آمديم براي نماز صبح مي‎ديديم نوجوان كوتاه‏قدي كنار ستون حسينيه تكيه داده و گريه مي كند.

اوايل ارديبهشت ماه 65 بود كه دشمن به تلافي شكست فاو تحركاتي را در جبهه شروع كرد كه به "دفاع متحرك " مشهور شد. دشمن از سمت فكه هم تحركاتي داشت كه فرماندهان جنگ را نگران كرده بود. مقر ما كه مقر الوارثين نام داشت در جاده فكه نرسيده به سايت 5 در معرض خطر هجوم دشمن بود. به جهت نگراني از حضور گشتي هاي دشمن، قرار شد بچه‎ها شبها در مقر نگهباني بدهند. يك شب هم نوبت شهيد سيدمهدي اعتصامي و شهيد سيد محمد زينال الحسيني بود. اين دو با هم تا به صبح نگهباني دادند.


آن شب اتفاقي افتاد كه "سيدمحمد زينال الحسيني " (شهيد سيدمحمد زينال الحسيني فرمانده گردان تخريب و جانشين تيپ سوم كربلا از لشگر ده سيدالشهدا عليه السّلام، كه تيرماه سال 1366 در عمليات نصر4 در ماووت عراق به شهادت رسيد) بعد از شهادت سيد مهدي گفت كه گويا از زبان سيد شنيده بود، در عالم رؤيا يا مكاشفه وقتي مقابل درب حسينيه الوارثين مشغول نگهباني بودم، آقايي به من فرمود: به چادرها سر زدم ديدم بچه ها خوابيده اند. چرا اين‎قدر زياد مي‎خوابند؟ سحر وقت مناجات با خداست، و از قول سيدمهدي مي گفت: آقا آمد داخل الوارثين و به چادرها سر كشيد، ديد همه خوابند و رفت. شهيد زينال الحسيني اين مطلب را از قول سيد مهدي با سوز و گداز مي گفت و ما آن را به شوخي گرفتيم.

سيدمهدي در اين مدت كوتاه با مقر الوارثين انس گرفته بود و سعي مي كرد در جاي جاي آن تلاوت قرآن و مناجات داشته باشد. قرآن سيد به علت استفاده زياد و مداوم ورق ورق شده بود. همه بچه ها به اين مطلب رسيده بودند كه سيد ديگه نمي ماند، تا اينكه سر و صداي عمليات و مقابله با دشمن آغاز شد. خبر رسيد دشمن در جبهه فكه پيشروي كرده و تيپ سيد الشهدا مأموريت مقابله با دشمن را دارد. نزديك ماه رمضان بود. يك عده از بچه‎ها . . . . بعضي‎ها هم رفته بودند بليط بگيرند براي تهرون، نزديك عصر بود كه گردان حضرت علي اكبر(ع) و گردان حضرت علي اصغر(ع) وارد مقر الوارثين شدند، همه با تجهيزات كامل آمدند. مثل اينكه كار خيلي جدي بود.

شهيد "سعيد صديق " براي شناسايي رفته بود. وقتي برگشت از حضور پرحجم دشمن در منطقه فكه مي‎گفت. از سعيد عمق ميدان مين را پرسيدم و گفت كه: ما به ميدون نرسيديم و هنوز وقت نكرده ميدان مين و موانع ايجاد كنه. قرارشد بچه ها تقسيم شوند و تيم‏هاي معبر به گردان‎ها مأمور شوند. سيدمهدي هم كه بو برده بود عمليات در پيشه، مدام دور و بر شهيد زينال الحسيني مي پلكيد تا اينكه سيد را راضي كند كه او هم با بچه‏ها به عمليات بره.
شهيد سيدمحمد اجازه نمي داد تا اينكه برادرش، شهيد سيدمجتبي زينال الحسيني (تخريب‎چي شهيد سيد مجتبي زينال الحسيني در عمليات سيدالشهدا در ارديبهشت 1365 در فكه به شهادت رسيد) هم به جمع اضافه شد. با حيا مقابل برادرش ايستاد و گفت: آقا سيد ما را هم بفرست. سيد يك مقدار مِن مِن كرد اما اصرار مجتبي را كه ديد، گفت سريع وسايلت را جمع كن و تجهيزات بگير . . . مجتبي كه رفت. سيدمهدي با التماس دوباره به آقا سيد گفت: آقا سيد ما چي!!!! ما بمونيم؟ شهيد سيدمحمد خيلي عاطفي بود و علاقه شديد به سيدمهدي داشت. گفت: تو بمون با گردان هاي بعدي برو. سيدمهدي گفت: آقا سيد ما را جواب مي‏كني. خلاصه از سيد مهدي اصرار تا اينكه شهيد زينال الحسيني راضي شد و سيد مثل باز شكاري رها شد. سريع ساكش رو تحويل داد و تجهيزات گرفت و مهيا شد كه با گردان حضرت علي اصغر(ع) برود.

نماز مغرب را خونديم، بچه ها حركت كردند و رفتند. ما داخل مقر الوارثين نگران بچه ها بوديم. گفتيم با گردان هايي كه ادامه دفع تجاوز مي كنند به منطقه برويم. صبح روز عمليات بود كه ديدم مقر الوارثين شلوغه. يك عده زن و مرد مسن داخل حسينيه هستند. جويا شدم گفتند: آقاي مسجدي (مسئول اردويي لشكر) خانواده شهدا را براي بازديد از جبهه آورده و شنيد كه عمليات شده خانواده‎هاي شهدا را در مقر رها كرد و خودش را به فكه رساند. خانواده‎هاي شهدا فهميده بودند كه در منطقه عمليات شده خصوصاً وقتي صداي انفجار توپ‎ها و خمپاره‏ها از داخل مقر الوارثين شنيده مي شد. نزديك اذان ظهر بود، كماكان تجهيزات پوشيده آماده براي ادامه عمليات بوديم كه تويوتايي وارد گردان شد همه دويديم سمت ماشين، ديديم عقب وانت تويوتا غرق خون است و پر بود از لباس هاي خوني. ما كه رفتيم سمت تويوتا مادران شهدا هم دنبال ما دويدند. هرچي كرديم آنها منظره لباس‎ها و تجهيزات خوني را نبينند نشد. در يك لحظه مقر الوارثين را فرياد و شيون خانواده شهدا فراگرفت. در بلندگو اعلام مي‎شد: "عجّلوا بالصلاة "، مثل اينكه گوش‎ها نمي‎شنيد. آن‎قدر فضا سنگين شد كه بچه هاي گردان تخريب و ساير رزمندگان كه آماده‎باش بودند در مقر الوارثين دور ماشين را خالي كردند. و مادران شهدا و پدرانشان دور ماشين حلقه واويلا زدند. شهيد سيد محمد از خط رسيد و ماشين را از مقر خارج كرد. سيدمحمد كه آمد حامل اخباري از منطقه درگيري بود، اولين سوالي كه از شهيد سيدمحمد كردم گفتم: سيد، از سيدمهدي اعتصامي چه خبر؟ سيد بلادرنگ گفت: سيد مهدي رفت ملكوت. اين خبر سيد همه بچه‎ها را غصه‎دار كرد. بچه‎ها يكديگر را تسلي مي‎دادند. سيد هم مي‎خواست گريه كند، با بچه‎ها، اما خودش را به‎سختي نگه مي‎داشت. آن روز نماز ظهر و عصر با تأخير برگزار شد. نماز كه تمام شد همه رفتند براي نهار داخل چادرها. اما شهيد سيد محمد داخل حسينيه در غم از دست دادن بچه‎ها مي سوخت. با اصرار سيد را از جا بلند كرديم و از در حسينيه الوارثين بيرون آمديم تا براي نهار به چادر فرماندهي برويم. كه تويوتاي گردان رسيد و مستقيم آمد مقابل حسينيه الوارثين. يكي از بچه‏ها آمد پائين و با سيد روبوسي كرد. شهيد سيدمحمد ازش پرسيد: چه خبر؟ اون بي‏معرفت هم بدون ملاحظه گفت: سيد، داداشت . . . سيد مجتبي رفت. تا اينو گفت سيد با يك حسرتي گفت: خوش به حالش . . . . من كنارش بودم. ديدم همان‏طور كه ايستاده بود، عقب عقب رفت و تكيه به ديوار حسينيه الوارثين داد و يواش يواش پاهاش سست شد و روي زمين نشست. گفت: مجتبي به آرزويش رسيد و اما من جواب مادرم را چي بدم؟

سيد ناهار نخورده سوار ماشين شد به سمت خط حركت كرد. سيد مي دانست وضعيت خط چطوره. هنوز نهار بچه‎ها تمام نشده بود كه بلندگوي مقر الوارثين به صدا درآمد. صدا صداي شهيد "چهاردولي " بود كه صدا مي‏زد: برادران رزمنده، توجه فرمائيد. از بيمارستان شهيد كلانتري اعلام كردند نياز مبرم به تمام گروه‏هاي خوني است، برادرهاي داوطلب مهيا شوند براي خون دادن. خيل كثيري از رزمندگان و خانواده هاي شهدا اعلام آمادگي كردند . . . .

خلاصه، شهيد سيد مهدي اعتصامي به عنوان تخريبچي، مامور شد به گردان حضرت علي اصغر(ع) كه شهيد حاج حسين اسكندرلو فرمانده آن بود. سيد در حين زدن معبر كنار جاده فكه در حالي كه طناب معبر مي كشيد با روشن شدن مين منور بدن نازنينش آماج گلوله هاي دوشكا قرار گرفت و بعد از اين اتفاق آتش دشمن روي معبر گردان حضرت علي اصغر(ع) متمركز شد و در اين لحظه حماسه عاشورايي حاج حسين اسكندرلو آغاز شد. شهيد اسكندرلو در حالي كه تعداد زيادي از بچه‎هاي گردانش زخمي و شهيد شده بودند زير آن آتش ايستاد و شروع به سخنراني كرد كه: امشب شب عاشورا است، حفظ انقلاب و اين منطقه خون مي‏خواهد و اگر نتوانيم اين منطقه را حفظ كنيم دشمن تا جاده انديشمك اهواز پيش خواهد رفت . . . . با اين سخنان حماسي حاج حسين موجب شد بچه‎هاي گردان حضرت علي اصغر(ع) هم مردانه جنگيدند. شهيد اسكندرلو در حال رجزخواني بود كه گلوله‏اي گردن مباركش را شكافت و به شهادت رسيد. با رفتن حاج حسين كار گره خورد. حجم آتش و انبوه نيروهاي دشمن موجب شد كه از كنارهاي جاده فكه بچه‏ها عقب رفته از پهلو به دشمن بزنند. اين عقب رفتن باعث شد بدن مطهر شهيد اسكندرلو و شهداي گردانش و شهداي تخريب از جمله شهيد سيدمهدي اعتصامي دهها روز در منطقه درگيري بماند. تا اينكه خرداد ماه سال 65 اين ابدان مطهر از خاك برداشته شد. اما سايه‏اي از بدن نازنين آنها روي زمين بود. هُرم گرما به‎قول بچه‎ها، روغن بدن‏ها را كشيده بود. بدن شهيد سيدمهدي وقتي از روي زمين برداشته شد، موهاي سر مهدي روي زمين ماند و بچه‏ها از محل شهادتش عكس گرفتند. بدن شهيد سيدمهدي را به كرج منتقل و در امام‎زاده محمد كرج به خاك رفت. مقداري از بدن و موهاي او كه روي زمين مانده بود به مقر الوارثين انتقال دادند و روي تپه‎اي در جوار حسينيه الوارثين به خاك سپردند. شهيد سيدمجتبي زينال الحسيني هم پيكر مطهرش در حالي كه توسط دشمن زير خاك قرار گرفته بود و وسايل شخصي و پوتين‎هاي او را بالاي سرش گذاشته بودند، پيدا شد و به تهران منتقل و در قطعه 53 بهشت زهرا(س) به خاك سپرده شد.
و اين حماسه ديگري بود از كربلاي فكه و نبرد عاشورايي رزمندگان گردان حضرت علي اصغر(ع) و حماسه معبر شهيد سيد مهدي اعتصامي، باشد كه حماسه سازان آن روز را از ياد نبريم.

*راوي: جعفر طهماسبي

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین