رهپويان حرم تا حرم
حاج آقا كمي فكر كرد و گفت «ما زمان اسارت از خدا مي خواستيم آزاد بشيم و برگرديم ايران، بتونيم باري از دوش اين عزيز برداريم، حالا خودمون هم بياييم و به سنگيني اين بار اضافه كنيم؟ نه، اين كار درست نيست.»
*********************************
يكي از بچه هاي آزاده بدجور مريض شد. مدتي هم نگذشت كه زمين گير شد؛ طوري كه كارهاي شخصي اش را هم نمي توانست انجام دهد. چون كسي را نداشت، او را به ساختمان هيئت ازادگان آوردند. حاج آقا با دوتا پسرهايش ازش مراقبت مي كردند؛ بهش غذا و دارو مي دادند. بدنش را ماساژ مي دادند. كنارش مي نشستند و به درد دلهايش گوش مي دادند.
***********************************
وقتي برگشتيم ايران،كاروان «رهپويان حرم تا حرم» را راه انداخت. خيلي به امام رضا علاقه داشت؛ از حرم امام خميني پياده راه مي افتادند مي رفتند مشهد. توي راه با اصرار،
لباس پيرمردها را ازشان مي گرفت و مي شست.
*******************************
فهميد مريض است. خيلي دنبالش گشت تا پيدايش كرد. دوست قديمي اش بود. از موقعي كه توي ستاد جنگهاي نامنظم ديده بودش؛عمري مي گذشت.آن روزها كه تازه جنگ شروع شده بودچه جوش وخروشي داشت.اما حالا،پيروتنها شده بود. كسي بهش سر نمي زد.
حاج آقا ديگر ولش نكرد. مرتب مي رفت سراغش؛ كنارش مي نشست و نوازشش مي كرد. هر كار مي توانست بكند، كرد تا زندگي اش سر و سامان پيدا كند.
********************************
خيلي وقت ها خودش مي رفت كساني را كه مشكل داشتند پيدا مي كرد. تا مسائلشان را حل نمي كرد،دست بردارنبود. وقتي داشت كار مردم را راه مي انداخت، خوش رو بود و بردبار.
******************
از كدورت بين بچه ها خيلي ناراحت مي شد. هروقت مي شنيد دو نفر از هم دلگيرند و جدايي بينشان افتاده، پا پيش مي گذاشت و آشتي شان مي داد.
راوي: فريبرز خوب نژاد
يادمان يازدهمين سالگرد مرحوم سيد علي اکبر ابوترابي
