فقط برا تبريك اومده يم
يك روز دلش را به دريا زد و رفت پيشش. حاج آقا جلوي پاش بلند شد. وقتي هم عذرخواهي مي كرد، حاجي طوري رفتار مي كرد كه انگار از همه چيز بي خبر است.
*****************
يك روز برايمان از سيگار گفت و از ضررهايش. بعد، از سيگاري ها خواست همت كنند و سيگار را ترك كنند. حرف هاي حاج آقا به گوش يكي از سيگاري ها رسيد. خيلي وقت بود سيگار مي كشيد گفت «من سيگار رو ترك نمي كنم. همين الآنم مي رم تو روش واميستم و همين رو بهش مي گم» بلند شد و رفت پيش حاج آقا. حاج آقا را ديد،تا خواست حرف بزند، حاجي دستش را گرفت توي دستش. حالش را پرسيد و گفت «با من كاري داري؟» با لكنت گفت «نه حاج آقا، اومدم بگم، من اولين نفري هستم كه ديگه سيگار نمي كشم!»
راوي:رضا شانه اي
***********
افسر بي رحمي بود، هر وقت مي آمد اردوگاه، اسرا را به باد كتك مي گرفت. يك روز فهميديم درجه سرهنگي بهش دادن. حاج آقا به ارشدها گفت «يه هديه اي براش آماده كنين و برين پيشش. خدا بخواد، تأثير بذاره و ديگه كسي رو اذيت نكنه.»با آرد خميرهاي نان كيك كوچكي درست كرديم. بچه ها هم تزئينش كردند، چند شاخه گل م كنارش گذاشتيم،بعد پارچة تميزي روش كشيديم و رفتيم پيش اقاي سرهنگ. وارد شديم و نشستيم. با اخم پرسيد «برا چي اومدين،چيزي مي خواين؟» يكي گفت «شنيديم درجه گرفتي، اومديم به نمايندگي از اسرا بهت تبريك بگيم و اين هديه رو تقديم كنيم.» با تعجب پرسيد «چي برايم اوردين؟» پارچه را برداشتيم. لبخند زد. ازمان تشكر كرد. بلند شديم كه برگرديم، صدامان كرد، گفت «حالا كه اومدين خواسته اي ندارين؟» گفتيم «نه، فقط برا تبريك اومده يم.» دستور داد مقداري وسايل و امكانات بهمان بدهند. از آن به بعد هم، رفتارش بهتر شد.
فيروز عباسي
يادمان يازدهمين سالگرد مرحوم سيد علي اکبر ابوترابي
