بلند شويد سرتان را با لا بگيريد

کد خبر: ۱۲۷۷۰۵
تاریخ انتشار: ۱۸ خرداد ۱۳۹۰ - ۰۵:۰۶ - 08June 2011

بيشتر بچه هاي تيپ ما ،تيپ 27 نور؛ غير بومي بودند .از بچه هاي خوزستان کم بودند .فرماندهي گردان ما سيدحميد بود .وقتي علي هاشمي آمد مسئوليت ها را مشخص کرد ،بچه ها گفتند :خدا رحم کند به اين گرداني که اين دو نفر مسولش شده اند!!
يادم مي آيد توي دهلاويه با بچه ها مي رفت کانال مي کند! سيد با جعفرنيا و چند نفر ديگر کانال مي کندند .گرما بيداد مي کرد. من که بچه اهواز بودم طاقت نمي آوردم .صبح ها همه مي آمدند جواب پاتک را مي دادند .سيد آرپي جي زن خوبي بود .راستش سلاحي سنگين تر از آرپي جي نداشتيم .توي عمليات (ام الحسنين) بود که من کنارش بودم .سيد آن شب به من گفت :بيا برويم روضه !چند نفري را هم جمع مي کنيم با هم مي رويم عقبه ،پادگان دو کوهه.من دلم گرفته .دلم لک زده براي يک روضه درست و حسابي . رفتيم .فکر کنم حاج آقا هاشميان آن جا بود، با يک سيد ديگر به نام سيد برهان و روضه خوبي خواند که دل همه راصفا داد .سيد خيلي گريه کرد .بعد انگار که بار سنگيني را از دوشش برداشته باشند ،احساس سبکي مي کرد .
جانشين محور بود .خيلي قبل از عمليات زحمت کشيد .عمليات ايزائي بود .يعني جوري بود که بايد دشمن را منحرف مي کرد که عمليات اصلي اينجاست تا بقيه نيرو ها خودشان را براي فتح المبين آماده مي کردند .عراق دو روز بعد پاتک زد.با تانک هاش خاکريز را گرفت .همان روز دو نفر از بچه هاي شناسايي را موج گرفت .
سردار ناصري آمد به من گفت: باسيد برو جلو!من حقيقتش ترسيده بودم .عراقي ها آمده بودند و با تانک چسبيده بودند به خاکريز .سنگري هم براي پناه گرفتن نبود .پيش خودم گفتم :سقوط اينجا حتمي است .
بچه هايي مثل سيد و جعفرنيا ،از بس آرپي جي زده بودند ،از گوششان خون مي آمد .سيد را دوباره در اين حال ديدم .يک بار همين عمليات ام الحسنين بود ،يک بار هم بيت المقدس .ما افراد انگشت شماري داشتيم که توانستند اين طوري جواب تانک هاي عراقي را بدهند. کارشان واقعا کارستون بود .حالا که فکرش را مي کنم مي بينم گوشت در مقابل تانک بوده .سيد آنقدر آن جا ماند تا دستور دادند که:آماده باشيد براي عمليات ديگر .
سيد کسي نبود که فقط اسمش فرمانده گردان باشد .هر باري که رو زمين بود برمي داشت .يادم است با بولدوزر تا صبح کار مي کرد .با بچه هاي شناسايي ،با بچه هاي لجستيک ،با بچه هاي تدارکات ،با همه بود .همه کاره بود .بعضي وقت ها به او مي گفتم: بابا تو مثلا فرمانده گرداني .چي کار داري به شناسايي ؟آن موقع هنوز مهندسي نبود .
ما فقط يک لودر داشتيم و يک بولدوزر .مي رفت با آنها کار مي کرد .
تو همين عمليات بود که سيد سه روز نخوابيد .همه مي ديدن که غذاش را در حال راه رفتن مي خورد .خلاصه اين که قبل از بيت المقدس و بعد از ام الحسنين آمدند به ما گفتند :بايد تا نزديم عراقي ها کانال بکنيد .سيد آمد تقسيم مان کرد و به من گفت :امشب تو برواين قسمت را نظارت کن و من مي روم آن قسمت .
گفتم :سيد !بچه ها که هستند .
گفت :هستند .خسته هم هستند .
شناسايي را با خود سردار ناصري مي رفت .مي خواست ببيند شب عمليات بايد کجا برود .اين خيلي مهم است .مي خواست بهترين راه را برود و کمترين تلفات راداشته باشد .الان که آمديم توي تشکيلات ،مي فهمم که چقدر ذهنش از ما جلوتر حرکت مي کرده وکار اساسي را واقعا او انجام مي داده .
شب عمليات رفتيم جلو و بعد دستور دادند :برگرديد !
عمليات موفق نبود
سيد گفت :خواست خدا بود .
همه را جمع کرد و گفت :بايد بيشتر بررسي کنيم . نشستيم و تبادل نظر کرديم . بالاخره عمليات انجام شد .هر چند که علي هاشمي دستور داده بود که فقط ناظر باشيم و حق نداريم جلوبرويم ،ولي سيد قبول نمي کرد .مي گفت :چطوري به بچه ها بگويم برويد جلو و خودم نروم ؟ما سه محور بوديم .محور ما و محور جعفرنيا و محور علوي .محور ما به اين بن بست برخورد .تلفات هم داديم .حميد از بس آرپي جي زده بود از گوشش خون مي آمد و چيري نمي شنيد .گفت: بايد بزنيم که جرات نکنند بيايند جنازه هايشان راببرند.او به اجساد مطهر شهدا نگاه مي کرد و مي گفت :چرا ما اين همه آدم را نتوانستيم نجات دهيم ؟حالامن چه جوري نگاه کنم به علي هاشمي .
دشمن بعد از عمليات از جفير عقب نشيني کرد و سيد روي جاده نماز خواند .
به ما دستور دادند :جنازه ها را سريع بفرستيد عقب !دونفري سوار موتور شديم .من بودم وسيدبا يک موتور و عزيز انصاري ويک بيسم چي ازبچه هاي شمال باموتور ديگر .
دوتايي راه افتاديم و حالا نمي دانستيم عراقي ها کجا هستند و ما کجاييم !!از خوشحالي همين طور مي رفتيم .رسيديم به نزديکاي سه راه جفير .از آنجا رفتيم به مقر لشکر پنج عراق .ديديم تا حدودي آتشش زده اند و رفته اند .هورالعظيم را نديديم .علي ناصري هم آنجا بود .بايکي ديگر از بچه ها رفتيم .
بچه ها گفتند :هور هور .گفتيم هور ديگه چيه؟بي کله بازي در آورديم .و همين طور رفتيم .مثل بي کله بازي خودش که هر وقت بچه ها کپ مي کردند ،بلند مي شد مي ايستاد ومي آمد به همه شان مي گفت :بابا چيه مي خوابيد ؟بلند شويد سرتان را با لا بگيريد !

راوي:محمود احمدي همرزم

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین