بني‌صدر ما را به جلسه راه نمي‌داد! /روايت سردار صفوي از نقش رهبر انقلاب در ابتداي دفاع مقدس

کد خبر: ۱۲۷۷۳۲
تاریخ انتشار: ۲۱ خرداد ۱۳۹۰ - ۰۸:۴۸ - 11June 2011

 مکان گفت‌وگو، دفتر فرمانده سابق سپاه است که اين روزها علاوه بر مشاوره‌ي نظامي و دستياري ويژه‌ي رهبر انقلاب، در دانشگاه‌‌، جغرافياي سياسي تدريس مي‌كند.با يادآوري خاطره‌ي خوش آن عمليات، به دنياي سال 1360 سردار سيدرحيم صفوي و منطقه‌ي دارخوين پا مي‌گذاريم و پاي گفته‌هاي فرمانده‌ي قرارگاه جنوب در روزهاي آغازين دفاع مقدس مي‌نشينيم.
 

- روز بيست و يک خرداد، سال‌روز عمليات «فرمانده کل قوا خميني روح خدا» را تبريک مي گوييم. گويا شما به همراه شهيد حسن باقري طراحي و اجراي اين عمليات را بر عهده داشته‌ايد.
در بررسي نقش آقا در انقلاب، چهار برهه ي اصلي مد نظر ماست؛ يکي ارتباط آقا با سپاه است و حكم حضرت امام در تاريخ سوم آذر 1358 كه سرپرستي سپاه را بر عهده ي ايشان گذاشته بودند. ديگر نمايندگي حضرت امام در شوراي عالي دفاع است؛ قبل از رياست‌ جمهوري آقا. پيش از آن هم معاونت وزارت دفاع در سال 1358 و يکي ديگر هم بحث کلي حضور آقا در جبهه هاي نبرد. بيشتر منظور ما که خدمت شما رسيديم، اين است که شما فضاي کلي کشور را در آن سال ها و نقش حضرت آقا را در مسائل نظامي و سياسي آن روزها چگونه ارزيابي مي کنيد؟
در رابطه  با اين نکته ي حساس، اين عملياتي که امروز شما يادآوري کرديد، يعني بيست و يک خرداد سال شصت، خاطرم هست كه ما با حدود دويست و پنجاه نفر پاسدار و بسيجي حمله کرديم به لشگر سه زرهي عراق. تعدادمان خيلي کم بود. لشگر سه زرهي عراق، حداقل پنج تا شش هزار نفر نيرو داشت؛ حداقل پانصد دستگاه تانک و نفربر داشت؛ به غير از خود لشگر، يک تيپ نيروي مخصوص هم داشت که همان‌هايي بودند که آبادان را محاصره کرده بودند.
 
- دقيقاً کدام منطقه بود؟
در جنوب دارخوئين، همان جبهه ي سَلمانيه و محمديه؛ حد فاصل رودخانه¬ي کارون و جاده ي اهواز به آبادان. ما حدوداً سه و نيم تا چهار کيلومتر پيشروي کرديم. همان صبح زود، «مهندس طرح چي» که مسؤول جهاد سازندگي بود، خاکريزي را از کنار جاده‌ي آسفالت تا کنار رودخانه‌ي کارون درست کرد. نيروهاي ما پشت اين خاکريز رفته بودند براي خط دفاعي. ما براي آن عمليات، اسم ديگري گذاشته بوديم، ولي خورد به حکم امام که بني صدر را عزل کردند. ما هم اسم آن عمليات را گذاشتيم «فرمانده‌ي کل قوا، خميني روح خدا». اين عمليات اولين عمليات موفقيت‌آميز بود در آن مدت¬. چون نيروهاي ما دو سه مرتبه حمله كرده بودند براي شکستن حصر آبادان، ولي نشده بودند. در اين عمليات غير از موفقيت، از آن دويست و چند نفر، بيش از صد نفر شهيد شدند. هشت شبانه‌روز دشمن پاتک مي‌کرد، هشت شبانه روز. حتي مي رسيد به خاکريزهاي ما. به صورتي که بچه ها نارنجک مي کشيدند و مي انداختند پشت سر خاکريز خودشان. عراقي‌ها يک نفربر PMP را بدون اين ‌که سرنشين داشته باشد، گازش را بستند و فرستادندش که از خاکريز عبور کند. تا رسيد به خاکريز، زدندش تا روحيه‌ي بچه ها را تضعيف کنند. ولي بچه ها ايستادگي کردند و آن خط حفظ شد. خودم هم در اين عمليات يک ترکشي خوردم که آثارش هست روي سرم هنوز.
عزل بني صدر، يک روحيه‌ي خوبي براي اين عمليات به ما داد. اولين عملياتي بود که ما اسير گرفتيم از عراقي ها و گردان زرهي صلاح الدين را به طور کامل غنيمت گرفتيم. همين عمليات هم باعث شد که به نيروهاي سپاه و بسيج اهميت بدهند. همه‌ي دنيا منتظر بودند كه آثار منفي  عزل بني صدر را در جبهه ها ببينند. اتفاقاً بعد از عزل بني صدر وضعيت بهتري هم در آرايش جبهه¬ها و هم در پيشرفت‌هاي ما حاصل شد.
      
- آيا تغيير در استراتژي سپاه هم از همين زمان بود؟
مي توانم بگويم كه از شکستن حصر آبادان اين اتفاق افتاد. تقريباً تغيير استراتژي از پنجم مهر ماه سال 1360 بود. اما اين  ماجرا مربوط به بيست و يک خرداد 1360 بود؛ سه ماه بعدش حصر آبادان شکسته شد.
در مورد حضور تأثير گذار مقام معظم رهبري در اوايل جنگ، من فضاي نُه ماهه¬ي اول جنگ را، يعني از اوايل مهر سال پنجاه و نه تا خرداد سال شصت و عزل بني¬صدر از فرماندهي کل قوا و بعد هم فرار بني‌صدر از ايران، اين فضا را ترسيم مي¬کنم و به‌خصوص نقش محوري حضرت آيت‌الله العظمي خامنه اي را در فضاي سياسي کشور.
جنگ در حالي شروع شد که بني صدر فرماندهي کل قوا و رياست جمهوري را عهده‌دار بود و با خوي بسيار مستبد و حالت غرور و تکبري که داشت، نه تنها رياست جمهوري و فرماندهي کل قوا را، بلکه  مجلس و حتي قوه ي قضائيه را هم گويا در خدمت خود مي خواست. بنابراين از يک طرف جاه طلبي و قدرت‌طلبي بني صدر مطرح بود و از يک طرف هم تعارض‌هاي او بود. بني‌صدر هم با شهيد رجائي به عنوان نخست‌وزير مشکل داشت و هم با مجلس شوراي اسلامي و هم با شهيد بهشتي. او با هر سه اين‌ها درگير بود و هر روز هم در روزنامه¬ي انقلاب اسلامي‌اش يک طعنه اي يا يک گوشه اي به اين‌ها مي زد.
اما در رابطه با جنگ و حضور مقام معظم رهبري، آقا به عنوان نماينده ي حضرت امام در شوراي عالي دفاع همواره در جلسات شوراي عالي دفاع حضور داشتند و مسائل مربوط به جنگ را با دقت و ظرافت و با حضورشان در خطوط مقدم جبهه هاي نبرد، پيگيري مي‌کردند. حضرت آقا لباس رزم مي پوشيدند، يک تفنگ کلاشينکف قنداق تاشو به شانه‌شان مي¬انداختند و از خود خرمشهر بازديدشان را آغاز مي‌كردند تا بالا. ايشان در حالي از خط مقدم خرمشهر بازديد مي‌كردند که قسمت غربي خرمشهر سقوط کرده بود.  و قسمت شرقي شهر به سمت آبادان، اين طرف پل و اين طرف رودخانه تا خانه هاي کنار رودخانه‌ي کارون را ايشان مي آمدند و با بچه هاي خرمشهر و با بچه هاي رزمنده از نزديک ديدار مي‌کردند. يا اين كه در جبهه هاي سوسنگرد حضور پيدا مي کردند. ايشان حتي در منطقه‌اي به اسم «دُبّ حَردان» نزديک اهواز كه نزديک ترين فاصله اي بود که دشمن به اهواز رسيده بود، حضور پيدا مي کردند. حضور حضرت آقا در خطوط مقدم جبهه تأثير بسياري در رزمندگان خطوط مقدم داشت؛ از ارتش گرفته تا بسيج نيروهاي مردمي و ديگران. وقتي که آقا را با آن هيبت به عنوان نماينده ي امام مي‌ديدند، اصلاً قوت قلبي مي‌گرفتند.
در رابطه با تأثيرگذاري حضرت آقا در بحث جبهه هاي نبرد بايد به يک نکته توجه داشته باشيم. ببينيد. آن زمان دو خط سياسي در رابطه با سرنوشت جنگ مطرح بود. يکي خط سازش و تسليم در مقابل آمريکا و در مقابل زورگويي متجاوز بعثي بود که اين خط را بني صدر رهبري مي کرد. يعني بني صدر با جسارت رسماً مي گفت که ما نمي توانيم اين‌ها را از خاک و سرزمينمان بيرون کنيم و بايد با آمريکايي ها کنار بياييم. او حتي به ما پاسدارها مي گفت آقاي خميني اشتباه مي کند که اين مردم و اين بسيجي ها را براي جبهه ها فراخواني مي‌کند؛ در اين جبهه نيروهاي متخصص مي توانند جنگ را جلو ببرند. شما پاسدارها که تخصصي نداريد، اين بچه هاي بسيجي هم تخصصي ندارند. اما خط سياسي دومي هم بود بود كه خط استقامت بود. اين خط دوم را، يعني خط استقامت و دميدن روحيه ي جهادي در رزمندان بسيج و سپاه و ارتش را و خط استقامت و خط روحيه¬ي دادن براي جهاد في سبيل الله  در جبهه هاي نبرد را مقام معظم رهبري پيگيري مي‌کردند؛ آن‌ هم از طرف امام و به عنوان خط امام و به عنوان خط اسلام.
به همين خاطر بود که بني صدر هيچ نوع کمکي به سپاه نمي کرد. حتي دستور داده بود که به سپاه، اسلحه و مهمات داده نشود. به فرماندهان سپاه هم اعتقادي نداشت. آن زمان من فرمانده عمليات سپاه در جنوب کشور بودم، در خوزستان. فرماندهي عملياتي که از جبهه ي دزفول- جبهه ي کرخه به‌ش مي گفتند که بچه هاي دزفول بودند، يعني برادرمان آقاي غلامعلي رشيد، سردار رئوفي‌نژاد و ديگران- شروع مي‌شد و تا جبهه ي شوش که سردار مرتضي صفاري که الان فرمانده نيروي دريايي ما است و سردار شهيد دکتر مجيد بقايي در آن‌جا بودند و تا جبهه ي آبادان و خرمشهر ادامه داشت. فرماندهي عمليات اين جبهه‌ها به عهده ي من بود. ما هم يک ستادي به اسم ستاد عملياتي جنوب داشتيم که من فرمانده عمليات بودم و سردار رشيد جانشين من بود، سردار شهيد حسن باقري معاون اطلاعات بود و سردار سيد محمد حجازي که الان معاون سپاه است، مسئول اعزام نيروها به جبهه ها بود. دوستان ديگري هم بودند که به ذهنم نمي¬آيد.
در فضاي عدم کمک بني صدر به سپاه و بسيج و عدم اعتقاد بني صدر به روحيه ي استقامت، در حقيقت حضرت آقا پناهگاه بسيجي ها و پناهگاه سپاه بودند. يعني هر جا که ما به مشکلي برمي خورديم، کمکي مي‌خواستيم، تدارکي مي خواستيم، سلاحي مي خواستيم يا مهماتي مي خواستيم، به آقا رجوع مي‌کرديم که ما پاسدارهاي فلان‌جا هستيم و در کدام جبهه ها هستيم، ولي سلاح نداريم يا مهمات نداريم.
من به خاطر دارم که مثلاً ما در جبهه¬ها به تعداد کافي آرپي جي هفت نداشتيم. اولين پارتي  قبضه ها و موشک هاي آرپي جي هفت که به تهران آمد، حضرت آقا دخالت کردند و با اصرار و پافشاري ايشان نيمي از آن قبضه ها و مهمات را به سپاه دادند و نصفش را هم به ارتش. يعني اگر نبود اين دخالت حضرت آقا، از آن تسليحات به دست پاسدارها و بسيجي ها که در جبهه ها بودند، هيچ چيزي نمي رسيد.
يکي ديگر از مقاطع اين بود که اگر تصميم گيري و قاطعيت حضرت آقا نبود، واقعاً حصر آبادان شکسته نمي شد. طرح  شکستن حصر آبادان را خود من بردم در شوراي عالي دفاع. آن موقع در شوراي عالي دفاع هنوز بني صدر بود، آقا بودند، آقاي هاشمي رفسنجاني بود، شهيد محمد منتظري بود و آقاي پرورش بود. محل تشکيل شوراي عالي دفاع هم در پايگاه هوايي دزفول بود. آقاي بني صدر با طرح‌ ما به شدت مخالفت مي کرد.  آقايان ديگر هم بعضي مخالفت مي کردند، ولي حضرت آقا چون شناخت مناسبي از سپاه و توانايي ‌ما داشتند، خيلي قاطع از ما حمايت کردند. در واقع، طرح شکستن حصر آبادان با دخالت شخص حضرت آقا در آن جلسه به تصويب رسيد و اگر آن قاطعيت و آن درايت و آن برخورد آقا نبود، در آن جلسه اين طرح تصويب نمي¬شد.
مرحوم ظهيرنژاد هم با وجود مخالفت‌هاي بني‌صدر، همان‌جا گفت: خيلي خب، اين منطقه مسؤولش لشگر هفتاد و هفت خراسان است و بايد ارتش هم بپذيرد، چون طرح را ما در سپاه تنظيم کرده بوديم. اين بند را هم آوردند در مصوبه که بايد لشگر هفتاد و هفت نظر بدهد که نظر مثبت هم داد بعداً و همان طرح با يک مقداري تغييرات و با هماهنگي ارتش اجرا شد که واقعاً حصر آبادان شکسته شد. در آن مقطع، اين واقعاً تصميم¬گيري حساسي بود. يعني جايي بود که بني‌صدر نمي خواست بپذيرد.
من در اين بخش برمي گردم به خاطراتي که خدمت حضرت آقا در با جبهه و جنگ دارم. من اوايلي که از کردستان آمدم به خوزستان، به منطقه‌ي به نام دارخوئين رسيدم و از آنجا هم آرام آرام رفتم به روستايي به نام سلمانيه. بعد هم رفتم به محمديه و در امتداد کانال آبي که آن‌جا بود، اولين خط دفاعي آن منطقه را در مقابل عراقي‌ها تشکيل داديم؛ اسم آن خط دفاعي را هم گذاشتيم خط شير. چه‌ کساني  بودند؟ بنده بودم، حسين خرازي بود، مصطفي رداني‌پور بود و حدود صد و بيست نفر پاسدار و بسيجي ديگر. از آنجا شروع کرديم آرام آرام به سمت دشمن پيشروي کردن.
آن زمان حضرت آقا در استانداري اهواز به اتفاق شهيد چمران، ستاد جنگ هاي منظم را سامان داده بودند و خود آقا دکتر چمران را گذاشته بودند براي فرماندهي آنجا. در حقيقت آقا گفته بودند كه چه‌کار بکنند و چه‌کار نکنند. من هر موقع از دارخوئين مي آمدم به اهواز، خدمت آقا مي‌رسيدم. اين‌ها تقريباً مهرماه سال پنجاه و نه بود؛ اول جنگ. در همان منطقه‌ي سلمانيه و روستاي محمديه، يک شب با حدود بيست و پنج نفر از پاسدارها و بسيجي ها رفتيم تا عملياتي عليه عراقي ها انجام بدهيم. از کنار کارون و از ميان درخت ها و بوته زارها حرکت مي کرديم؛ ساعت از دو بعد از نيمه شب گذشته بود. همين جور که مي رفتيم، نرسيده به آن خاکريزي که دشمن زده بود، يک‌مرتبه يک چيزي جلوي چشم ما ظاهر شد و با يک فاصله ي نسبتاً صد متري، يک انفجاري جلوي چشم ما به وجود آورد. تا انفجار حاصل شد، دشمن همان منطقه اي را که رفته بوديم، شروع کرد به تيربار زدن و خمپاره زدن و ما سينه‌خيز و به صورت ناگواري عقب نشيني کرديم. سرها و سينه هامان را آن‌قدر توي خاک فرو مي برديم که تيرهايي که از بغل گوشمان رد مي شد، به ما اصابت نکند. به سختي برگشتيم.
فردا صبح  زود من به يکي از عزيزان پاسدار گفتم تو برو شناسايي کن که چه اتفاقي افتاد جلوي ما. آن عزيز که نيروي شناسايي بسيار قوي و جواني بود، رفت و برگشت. به من گفت از آن منطقه اي که رفته بوديم، پنجاه شصت متر جلوتر يک گاو رفته بود روي ميدان مين. ما اصلاً نمي دانستيم كه جلوي ما را مين‌گذاري كرده بودند. مين گذاري مفهومش اين بود که دشمن به لاک پدافندي و لاک دفاعي رفته است.
وقتي که براي گرفتن مهمات و سلاح و بي سيم خدمت آقا رسيدم در همان ستاد جنگ‌هاي نامنظم اهواز، همين داستان را براي حضرت آقا گفتم که ما رفتيم عمليات انجام بدهيم، يک همچين حادثه اي رخ داد. ايشان پا شدند و پيشاني ما را بوسيدند و يک جمله¬اي فرمودند که هنوز توي گوش من هست. فرمودند که آن گاو مأمور از جانب خدا بوده که قربان شما بشود که شما بدانيد جلوتان مين هست. و اين‌ نکته‌ي جالبي بود که آقا برداشت کردند. بعد هم به ما هم بي سيم دادند و هم يک نامه نوشتند به آقاي سرهنگ فروزان که فرمانده ستاد اروند در ماهشهر بود که به ما کمک کند.
      
- چيز ديگري هم درباره‌ي جلسات شوراي عالي دفاع به خاطر داريد؟
خاطره ي دومي که به ذهن دارم، مربوط به يكي از جلسات شوراي عالي دفاع است که بني صدر تشکيل داده بود. من و شهيد حسن باقري هم به آن جلسه رفتيم. ارتشي‌ها گزارش هايشان را دادند و مسائلي را از زاويه‌ي ديد خودشان مطرح کردند. بعد نوبت به ما سپاهي‌ها رسيد. من به حسن باقري که مسؤول اطلاعات بود، گفتم که شما برو پاي نقشه. حضرت آقا يک نگاهي به ما کردند. آن موقع خود من يا چهل و هشت کيلو بودم يا حد اكثر پنجاه کيلو؛ خيلي لاغر. فانوسقه را دو دور، دور کمرم بسته بودم. حسن باقري كه ديگر از من خيلي لاغرتر بود. عکس هايش را که ديده‌ايد. آقا يک نگاهي به ما کردند که اين جوان حالا جلوي بني صدر چه مي‌خواهد بکند؟ حسن باقري رفت و قشنگ تمام خط هاي جبهه ي نبرد را دقيق توضيح داد؛ اين‌ جا چه واحدي از دشمن هست، چه لشکري هست، چه ارگاني هست، حتي دشمن از اين‌جا مي خواهد حرکت کند به کدام سمت و... وضعيت جبهه ها و خاکريزها را خيلي دقيق تشريح کرد. هرچقدر حسن باقري بيشتر حرف مي زد، آقا خوشحال تر مي‌شدند که بچه هاي انقلاب و بچه هاي امام اين‌طور دقيق و مسلط به مسائل نظامي نگاه مي‌کنند. آن جلسه هم براي ما و هم براي حضرت آقا خيلي جلسه‌ي جالبي بود، بسيار زيبا.
اين را هم بگويم که ما با اين كه فرمانده عمليات خوزستان بوديم، اما بني صدر اصلاً ما را به جلسه‌هايشان راه نمي داد. ما مي رفتيم خدمت آقا و آقا دست ما را مي گرفت و مي بُرد در جلسه. بني‌صدر هم ديگر جرأت نمي کرد چيزي بگويد. اصلاً حضور ما در آن جلسات، با حمايت حضرت آقا بود تا واقعيت هاي جنگ را بگوييم براي اعضا.
      
- راجع به ترور آقا و پيش‌زمينه‌هايش تحليلتان چيست؟
بني صدر علاوه بر اين ‌که از فرماندهي کل قوا حذف شد، در مجلس شوراي اسلامي هم عدم كفايتش براي رياست ‌جمهوري تصويب شد. يکي از کساني که سخنانش در مجلس بسيار مؤثر واقع شد، سخنان مقام معظم رهبري بود. ايشان به عنوان نماينده‌ي مردم تهران، سخنراني کردند که من يک جمله از آن سخنراني را در ذهن دارم. آقا فرمودند: «آقاي بني صدر! هفت ماه پيش جنگ شروع شد. شما هفت ماه فرماندهي کل قوا را داشتيد، چرا ارتش را سامان نداديد؟ چرا نيروهاي مسلح را سامان نداديد؟ چرا آن‌ها را آماده ي دفاع از کشور نکرديد؟»
اين سخنان خيلي مستدل و منطقي و متين‌ بود و در مجلس شوراي اسلامي زمينه‌ي رأي به عدم کفايت سياسي بني صدر را فراهم کرد. اما درباره‌ي فرار بني صدر و دست دادنش با منافقين، در حقيقت بني صدر مي‌خواست يک انتقامي از مخالفانش بگيرد، اين شد که هم ترور حضرت آقا را سامان دادند و هم بمب‌گذاري هفت تير را و هر دو اين‌ها کار منافقين بود.
      
- اين وقايع و همين‌طور هشتم شهريور را منافقين سامان دادند...
بله، همين‌طور است، اما در حقيقت اين يک نوع انتقام گيري بني صدر بود از انقلاب و نه فقط آن‌ها. مي خواستند امام را و فرزندان و ياران او را از ميان بردارند. خب، آن زمان چه کساني ياران امام بودند؟ آقا بودند، شهيد بهشتي بود، آقاي هاشمي رفسنجاني و اين‌هايي که مي ايستادند جلوي بني صدر و اين خط انحرافي كه شاخص ترين‌هاشان همين سه نفر بودند.
خداوند متعال نخواست که نعمت آقا از اين نظام گرفته بشود. واقعاً ما جز عنايت خداوند متعال هيچ چيزي را نمي‌بينيم. اين بمب را در ضبط صوتي کار گذاشته بودند که درست جلوي قلب آقا بود. حالا چه کسي  و از کجا عنايت مي کند؟ اين را نمي شود ساده گرفت. کسي تصور نمي کرد که ايشان سالم بمانند و بعدش هم رئيس‌جمهور و بعدتر رهبر انقلاب بشوند.
- درباره‌ي همان جلسه که فرموديد مربوط به شکست حصر آبادان و اين بحث ها بود، حاشيه¬ يا جزئيات بيشتري به خاطر داريد؟
بله. الان حتي جزئياتش را به ياد دارم که چه گذشت؟ افراد حاضر و حتي شکل‌ها و قيافه¬ها. مهم اين است که در آن جلسه بني صدر نمي خواست طرح را بپذيرد و به يک صورتي مي‌خواست اين طرح را رد کند. افراد ديگري که مخالف بني‌صدر بودند، استدلال نظامي نداشتند، اما آقا به مسائل نظامي آگاهي داشتند و نقشه و طرح را مي‌شناختند. مثلاً اين‌ که از کدام طرف جبهه و با چند گردان برويم و... در حقيقت فقط آقا بود که از تصويب اين طرح دفاع مي کرد، آن هم به صورت نظامي و با استدلال نظامي. چون ايشان بيشتر حضور داشتند در جبهه ها تا ديگراني که در آن جلسه بودند. مثلاً شهيد رجائي که نخست وزير بود، نمي توانست استدلال نظامي بياورد.
براي اين ‌که مسأله روشن شود، توضيح مي‌دهم. لشگر سه زرهي عراق آمده بود و آبادان را محاصره کرده بود. دو دهنه پل روي رودخانه زده بود؛ پل مارد و پل حفار. اساس طرح ما اين بود که اين دو پل را قطع بکنيم و از جبهه ي دارخوئين كه فرمانده¬اش حسين خرازي بود و از جبهه ي فياضيه كه فرمانده‌اش احمد کاظميبود، حمله کنيم. اين يک طرح ريزي بود که بايد ازش دفاع مي كرديم. بايد استدلال نظامي مي‌آورديم که چرا اين طرح درست است؟ حضرت آقا با استدلال هاي قوي‌شان در حقيقت ميدان‌دار بودند در آن جلسه. چهره‌هاي نظامي که در جلسه حاضر بودند، مثل شهيد تيمسار فلاحي كه رئيس ستاد مشترک بود و مرحوم تيمسار ظهيرنژاد كه فرمانده نيروي زميني ارتش بود هم از نظر نظامي تأييد مي‌کردند. فقط مرحوم ظهيرنژاد گفت که اين را بايد آن لشگري هم که آنجا مسؤوليت دارد- لشگر هفتاد و هفت خراسان- بپذيرد. به هر حال اگر آن استدلال ها و آن قاطعيت حضرت آقا نبود، آن طرح تصويب نمي¬شد و حصر آبادان هم شکسته نمي¬شد.
 
- آقا مشخصاً چه مسؤوليت هايي را در آن سال ابتداي جنگ داشتند؟
چيزي که من الآن در ذهنم هست، اين است که ايشان نماينده‌ي حضرت امام در شوراي عالي دفاع بودند.
      
- شوراي عالي دفاع همان شوراي عالي امنيت ملي الان است؟
بله؛ بعداً با تغيير قانون اساسي، تبديل به شوراي عالي امنيت ملي شد. ولي آن موقع شوراي عالي دفاع بود. ايشان نماينده ي مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي و امام جمعه ي تهران هم بودند. ايشان با همان لباس نظامي و خاکي که در جبهه‌ها  مي پوشيدند، مي آمدند به تهران و فقط يک قبا و عبا رويش مي‌پوشيدند و با همان لباس خاکي جبهه مي¬آمدند براي نماز جمعه. اين سه مسؤوليت را کاملاً در ذهنم هست.
      
- آقا تا چه زماني سرپرست سپاه بودند؟
-حضرت امام آن‌قدر که من يادم هست، اداره‌ي امور سپاه را براي مدتي به ايشان سپرده بودند؛ ما آن موقع در اصفهان بوديم. هنوز هم جنگ شروع نشده بود. قبل از شروع جنگ بود و همان اوائل سال پنجاه و هشت بود، ولي مدتش کوتاه بود.
 
- از ستاد جنگ هاي نامنظم چيز بيشتري به خاطر داريد؟
ستاد جنگ هاي نامنظم تا آن‌جا که يادم مي آيد، تشکيل مي‌شد از مرحوم شهيد عالي‌مقام دکتر چمران- با آن روحيات و آموزش ها و تجاربي که در جنوب لبنان داشتند- و عده‌اي از جوان‌هاي مستعد، چند نفر هم از ارتش بودند. عمدتاً نيروهاي بسيجي و نيروهاي مردمي بودند که براي ضربه زدن به دشمن مي‌جنگيدند. او جوان هاي بسيار خوب و رشيد و مؤمني را جمع کرده بود. چند عمليات هم انجام دادند و هدايتشان با شهيد چمران بود. مثلاً در همان منطقه‌ي دهلاويه عمليات انجام دادند که بعد از عمليات دکتر چمران براي بازديد از آنجا رفته بودند که ترکش خمپاره ي شصت به ايشان اصابت کرد و به شهادت رسيدند.
آن قدري که خاطرم هست، هم فرماندهي خود شهيد چمران بر نيروها به عنوان يک فرمانده‌ي شجاع جالب بود و هم خود نيروها، نيرهاي جوان مؤمني بودند؛ قيافه هاشان در ذهنم هست هنوز. چند نفر از عزيزان ارتش بودند که البته درجه نمي زدند بالاي لباسشان. فعاليت‌هاي اين ستاد براي همه‌ي ما مايه‌ي دلگرمي و افتخار بود. در حالي که دشمن تا دروازه هاي اهواز پيشروي کرده بود، يکي از تدابير حضرت آقا و شهيد چمران اين بود که يک خندقي دور اهواز بزنيم به همان فاصله ي جاده ي اهواز تا «دب حردان» که با وجود اين خندق کسي نتواند عبور نکند؛ حتي تانک هاي دشمن هم عبور نکنند. بعداً اين ايده منجر شد به اين ‌که آب بياندازند زير پاي دشمن. اين نشان مي‌دهد كه چقدر وضع اضطراري بود در آن زمان. در آن شرايط اضطراري، راه¬اندازي اين ستاد جنگ¬هاي نامنظم، خودش يک کاري بود. در آن غربت، هيچ چيزي نبود جلوي دشمن؛ هيچ نيرويي نبود، هيچ خط دفاعي نبود. دشمن به راحتي مي¬توانست تا اهواز پيش بيايد.
      
- اين ستاد زير مجموعه ي سپاه بود؟
نه؛ اين ستاد جداگانه فعاليت مي‌کرد و زير نظر شهيد چمران و خود حضرت آقا بود و به سپاه هيچ ارتباطي نداشت. يعني در سلسله مراتب سازماني ما در سپاه و بسيج نبود.
      
- شما هنگام شنيدن خبر ترور آقا کجا بوديد؟
من جنوب بودم که خبر را شنيدم. همه ي بچه هاي بسيج و سپاه يک حالت مصيبت و عزايي گرفتند. يعني يک غم و غصه ي فراواني بر ما وارد شد. ما هم مسائل  سياسي را مي فهميديم و درگيري هاي بني صدر را مي‌ديديم و اين را ‌که بني صدر عزل شده بود و اوضاع سياسي کشور به‌ هم ريخته بود. هنوز رئيس‌ جمهور تعيين نشده بود و در اين اوضاع احساس مي کرديم که اين مسأله ي سياسي، آثارش در جبهه ها هم پيدا مي شود. اما روز بعد از ترور آقا که آن حادثه‌ي هفتم تير رخ داد، مردم ريختند به خيابان ها و در تهران و همه ي شهرها عزاداري كردند. اين‌جا هم بايد عنايات خداوند متعال و مديريت امام را ديد که اين صحنه را چگونه امام جمع کرد؟ از يک طرف مسأله‌ي جنگ جلوي امام بود و از طرف ديگر،  تعداد زيادي از مسؤولين کشور به شهادت رسيده بودند؛ از وزرا گرفته تا مجلسي ها. ببينيد داخل کشور را چطور امام اداره  کردند؟ جنگ را چطور امام مديريت کردند؟ امام با آن روحيه ‌شان و با صحبت‌هايي كه فرمودند، از اين شهادت ها هم روحيه ي مضاعفي را به مردم دادند. بعد هم که خبر سلامتي آقا آمد که ايشان سالم هستند، اين خبر خودش قوت قلبي شد براي رزمندگان جبهه ها.


مصاحبه از  هادي سجادي‌پور
 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین