پرستاري زير آتش و گلوله

کد خبر: ۱۲۷۷۵۳
تاریخ انتشار: ۲۲ خرداد ۱۳۹۰ - ۰۹:۳۹ - 12June 2011
«مهين ترابي» يكي از دعوت شدگان به برنامه «شب خاطره» است. وي در اوايل جنگ دانشجوي تكنسين بيهوشي بوده، زماني كه احساس مي كند درجبهه به كمك او نياز دارند، درس و دانشگاه را رها مي كند و به جبهه مي شتابد. وي از جانبازان جنگ تحميلي است. اتفاقات جالب و خواندني در زمان حضور او درجبهه برايش رخ مي دهد كه شنيدن آن خالي از لطف نيست:
با ظهور انقلاب اسلامي ضدانقلاب از داخل و خارج به مرزهاي كردستان حمله كردند و شهرها را يكي پس از ديگري اشغال كردند تا به شهر پاوه رسيدند. پاوه كاملا در محاصره دشمن قرارگرفته بود و تلفات زيادي متحمل شده بوديم. حضرت امام(ره) دستور دادند كه ظرف بيست و چهارساعت بايد محاصره پاوه شكسته شود ما هم برخود تكليف دانستيم. بعد از گذراندن دوره عملي وتئوري، يك تيم پزشكي متشكل از 7نفر تشكيل شد و تنها زني كه به همراه اين گروه بود فقط بنده بودم. ما به باختران اعزام شديم. وقتي به باختران رسيديم به ما گفتند شما چه از راه زميني و چه از راه هوايي نمي توانيد وارد پاوه شويد. قرار شد شب را سپري كنيم و اگر توانستيم فردا به پاوه برويم. در بيمارستان طالقاني باختران مستقر شديم بعداز نماز صبح قرار بود به فرودگاه باختران برويم. تصور مي كرديم فرودگاه باختران، يك فرودگاه مجهزي باشد. وقتي وارد فرودگاه شديم، ديديم فرودگاه مملو از مجروح و شهيد است و انگار كه ما وارد يك اورژانس شده باشيم، بسياري از جوانان روي برانكاردها رها شده بودند و بسياري از آنها خونريزي هاي شديدي داشتند كه دل هر كسي را به درد مي آورد. ما با ديدن اين صحنه بسيار ناراحت شديم. سپس با يك هليكوپتر كه مقداري دارو، خون، سرم و ديگر تجهيزات اوليه پزشكي را دارا بود، سوار هليكوپتر شديم . نزديكي هاي پاوه بود كه بين زمين و آسمان، ضدهوايي دشمن به طرف هليكوپتر ما نشانه گرفت. دو هليكوپتر كبري، اسكورت ما بودند كه دشمن ما را نكوبد. وضعيت بسيار اضطراري بود. هليكوپتر ما در بيابان و در يك زمين كاملا خاكي فرود آمد، چند لحظه اي كه گذشت، دشمن شروع به تيراندازي كرد، ما به حالت سينه خيز خود را به پاسگاه رسانديم ما در آنجا با دكتر چمران و برادر ابوشريف و تني چند از برادران به همراه گروهي از بچه هاي جنوب شهر تهران به نام «دستمال سرخ ها» همراه شديم آنها از منطقه جنوب شهر «خاني آباد» باهم اعزام شده بودند و همه يك دستمال قرمز به گردن خود آويخته بودند كه اگر شهيد شوند مشخص باشند و تعداد آنها حدود 80 نفري بود. وقتي به آنجا رسيديم چيزي حدود 40 نفر آنها شهيد شده بودند. دكتر چمران از ديدن گروه پزشك و امدادگر بسيار خوشحال شدند. بچه ها بسيار خسته بودند و سرو صورت آنها تمام خاكي و لب و دهانشان خشك بود. دكتر چمران گفتند بيمارستان درمحاصره است، بهتر است شما در پاسگاه مستقر شويد و اينجا را به صورت يك بيمارستان دربياوريد. ما با وسايلي كه با خود آورده بوديم سرو شكلي به آنجا داديم و خواستيم كه مجروحان را به اينجا بياورند. وقتي زخم هاي بسياري از اين عزيزان را بررسي مي كرديم، بدن بسياري از آنها كرم گذاشته بود كه ما مجبور مي شديم كرمها را با پنس از بدن مجروحان برداريم و با بتادين و گاز و ديگر وسايل زخمهاي آنها را شستشو بدهيم و ببنديم. آقاي دكتر زركش يكي از رزيدنت هاي سال دوم نيز همراه ما بود. همه با هم كار را شروع كرديم. حدود 48 ساعت به همين شكل گذشت. مردم بومي كه خود نيز درمحاصره دشمن بودند با مقدار غذاي مختصري و با اسلحه هاي ساده و ابتدايي كه داشتند از خانه و شهر خود دفاع مي كردند. بعد از مختصري استراحت، ما وارد روز سوم شده بوديم. شب كه مي شد ضدانقلاب حركات خودش را شروع مي كرد و از لابه لاي شيارها و درختان و ديوارها بيرون مي آمدند و شروع مي كردند به تيراندازي. با سلاح هاي سبك و سنگين خانه ها را هدف قرار مي دادند. تنها جايي كه سالم مانده بود فرمانداري و پاسگاه بودند. ما در فرمانداري مستقر بوديم. گويا ضدانقلاب خبردارشده بودند كه تيم پزشكي داخل فرمانداري مستقر شده اند، اين بود كه آنجا را هدف گلوله و آتش سنگين قرار دادند. و ما فكر كرديم كه لحظات آخر زندگي ماست اما هيچ ترسي نداشتيم. يكي دو روز را همين طور سپري كرديم كه روز سوم ارتش با تمام تجهيزات از راه زمين وارد پاوه شد. مردم بسيار خوشحال شدند و جلوي پاي نيروها قرباني كردند، ارتش در آنجا توپخانه و ضدهوايي و ديگر ادوات را مستقر كرد. ضدانقلاب مطمئن شد كه ديگر در آنجا جايي ندارد، به طرف نوسود و سنندج حركت كرد تا شايد بتواند آنجا را بگيرد.
در مدتي كه در آنجا بوديم با صحنه هاي بسيار وحشتناك و غيرانساني مواجه بوديم. منافقين بسياري از مجروحان را كه همگي زير 25سال داشتند، چشمان شان را از حدقه بيرون آورده بودند و آنها را به شهادت رسانده بودند. بسياري از آنها را با بير حمي تمام سر از بدنشان جدا كرده بودند. چه بسيار از برادران سپاهي را كه در پاي عروس و دامادشان سر بريده بودند و ما وقتي وارد شهر شديم با بسياري از بدن هاي بي سر اين عزيزان در شهر روبرو شديم.
 سوسنگرد از سكنه خالي شده بود و كاميون كاميون زنان و كودكان بودند كه شهر را خالي مي كردند. قدم به قدم آتش دشمن روي اين كاميون ها فرود مي آمد و آتش مي گرفت و ماشين ما به سرعت دورمي شد. ما وارد اهواز و از آنجا به هلال احمر اعزام شديم. شهيد چمران از ديدن ما بسيار خوشحال شدند و گفتند اگر بتوانيد خودرا به سوسنگرد برسانيد كار بسيار خوبي كرده ايد. چند جبهه ما حتي يك امدادگر هم ندارد. شب ها در اهواز زيرآتش دشمن بوديم. صبح بعد از نماز صبح با ماشين هاي استتارشده به سمت سوسنگرد حركت كرديم. دو ماشين ما درحركت توسط راكت هاي دشمن كوبيده مي شد ولي خوشبختانه ما صحيح و سالم به سوسنگرد رسيديم. وقتي به سوسنگرد رسيديم شهر فاقد آب و برق بود. داخل بيمارستان شديم ديديم درهم و برهم است. همه تخت ها را شكسته اند همه جا به هم ريخته است. با بسياري از برادران دست به كار شديم و اورژانس را مرتب كرديم. اتاق عمل را راه انداختيم با وسايل و امكانات كمي كه دراختيار داشتيم شروع به درمان مجروحين كرديم. از يكي از فرماندهان پرسيدم افرادي كه شهيد مي شوند چكارشان كنيم؟ گفت اينجا سردخانه اي نيست كه بتوانيم شهدا را در آنجا نگهداري كنيم اين است كه همه آنها را اينجا دفن مي كنيم. اكثر شهدا از شهرهاي مختلف آمده بودند اين بود كه دلمان نيامد آنها را در اينجا رها كنيم. بي سيم زديم و از باختران يك هلي كوپتر براي حمل اجساد آمد و آنها را به باختران اعزام كرديم تا از روي پلاك هايي كه داشتند شناسايي شوند و بعد به شهرهايشان انتقال بدهيم. بعدها كه خيانت بني صدر آشكارشد و حضرت امام(ره) وي را عزل كردند نيروهاي رزمنده جان گرفتند و با همت و رشادت جوانان ايثارگر كه به حق انقلاب مديون خون اين عزيزان است با سربلندي از اين آزمايش الهي بيرون آمديم. البته ما پيروزي مان را مديون رهبري امام هستيم كه با درايت و تيزهوشي نظام را پيش بردند.
 

راوي:صنوبرمحمدي

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین