جشن حنابندان/بخش اول

کد خبر: ۱۲۷۷۶۹
تاریخ انتشار: ۲۳ خرداد ۱۳۹۰ - ۲۲:۴۰ - 13June 2011

 

سايت ساجد در نظر دارد تا بخش هايي از کتاب جذاب و خواندني "جشن حنابندان" خاطرات محمد حسين قدمي  را جهت مطالعه مخاطبين منتشر کند."جشن حنابندان" از کتاب هايي است با موضوع دفاع مقدس که مقام معظم رهبري بر روي آن تقريظ داشته اند.رهبر انقلاب با اشاره به اينکه کتاب «جشن حنابندان» اثر خوب و خوش‌نگارشي است، در تقريظي بر اين کتاب مي نويسد: «روز و شبي چند در لحظه‌هاي پيش از خواب، در فضايي عطرآگين و مصفا و در معراج شور و حالي که سطور و کلمات نوراني اين کتاب به خواننده خود عطا مي‌کند، سير کردم و خدا را سپاس گفتم، هم بر آن قطره عشقي که در جان اين نويسنده افکنده و چنين زلال‌ِ انديشه و ذوقي را بر قلم او جاري ساخته است، و هم بر آن دست قدرتي که نقشي چنان بديع و يکتا بر صفحه تاريخ معاصر پديد آورده و صحنه‌هايي که افسانه‌وار از ذهن و چشم بشر اين روزگار بيگانه است، در واقعيت زندگي اين نسل از ملت ايران نقش زده است. له الحمدالحامدين ابدا لآبدين.

بيشتر فضيلت‌هايي که تاريخ انسان را زيور بخشيده و آرايش داده و مشعل و راهنماي افراد بشر شده است. محصول لحظه پرباري از زندگي يک يا چند انسان است. صبر، زهد، امتناع، گذشت، شجاعت، صدق، ايثار، و همه فضايل بشر که در سرگذشت او مي‌بينيم از اين قبيل است.
هزاران لحظه پربار در هر روز و شب حماسه هشت ساله ملت ايران مکنون است و هر که با نگاهي هنرمندانه آن‌ها را ببيند و با قلمي هنرمندانه آن را ثبت و ماندگار کند و پيش از اين‌ها، با توفيقي الهي به اين همه دست يافته باشد، مشعل رهروان معراج انساني را جان مايه و فروغ بخشيده است و اين کتاب و نويسنده‌اش در آن زمره‌اند.»

يادداشت نويسنده

هرگاه از نزديک، شگفت انگيزترين حماسه هاي ايثار رادرجبهه ها مي ديدم ، ازاينکه اين همه خلوص به سين? فراخ تاريخ نمي آيد و در پشت خاکريزها باقي مي ماند، احساس گناه ميکردم. چرا که حفاظت از گنجينه هاي جنگ را واجب مي دانستم وثبت ارزشهاي آن را تکليف. مصمم شدم که سلاح قلم ودوربين را توأمان به خطّ مقدم زندگي ببرم ومرام جان برکفان خط امام را به تصوير بکشم و فرهنگ زندگي ساز صلواتي ها را به شهر بياورم؛ که همه نيازمند اين مرام خدايي هستيم . هم? بدبختي جوامع بشري درنداشتن و نشناختن الگوواسوه هاي حقيقي زندگي است.تا وقتي ارزشهاي طاغوتي حاکم باشد واخلاق يزيدي رايج ،آن جامعه روي سعادت نخواهد ديد .به قول حضرت امام ـ قدس السره الشريف ـ جنگ ما برسرمکتب است؛ وشايد که ما مي جنگيم تا جنگي نباشد. خشاب قلم را پرازواژه کردم وضامن دوربين را روي رگبار«فريم» هاتنظيم ،تا بلکه بتوان گوشه اي ازخلوص وايمان وعشق و وحدت وشهادت رزمندگانه را به تصوير کشيد .هرچند که اينها زبان دل نمي شوند:
ـ «علي» و« مصطفي» در حالي به مشهد نشستند که لبخند بر لبانشان نشسته بود .
ـ پيکر طلبه جوان « سهرابي» با توپ مستقيم تانک به دو نيم شد.
ـ محاسن « نعمت جان محمدي» - فرماند? دسته – به خون سرش رنگين گشت  و « بهشتي » پيش چشمانم در حال سجده چون پروانه سوخت. ـ ترکشي ديگر بر بوسه گاه پدر مصطفي نشست. چندين بار تا مرز شهادت رفته و از مذبح عشق و خاکريز تشويش گذشتم ،
اما به جايگاه صدق نرسيدم و جرعه اي از آن شراب وصال ننوشيدم. دوستان زيادي در اين

آزمايش الهي پيروز شدند و با کارنامه قبولي نزد خدايشان پر گشودند و من همچنان بر جاي مانده و راوي خاطراتشان گرديدم .حال ، شما را به آن وادي ايثار و مدرس? عشق مي برم تا گوشه اي از آن صحنه هاي خدايي و لحظه هاي جدايي را نشانتان بدهم.
   

*************

10آذر 1365
براي انجام آخرين مراحل ثبت نام به پايگاه (( مقداد  )) مي روم. پايگاه بي اندازه شلوغ است . داوطلبان از نوجوانان کم سن و سال تا مردان پير پشت خميده ، جهت ثبت نام هجوم آورده اند. در صفي طويل از هم سبقت مي گيرند که صف گوشت و تخم مرغ نيست ! صف مشتريان مجا هدي است که کالاي جانشان را به صاحب کالا عرضه ميکنند _ ان الله اشتري من المؤمنين ..._ خداوند جانهاي مؤمنين را به بهاي بهشت خريداري ميکند.
بچه ها خوشحال اند و مضطرب ! خوشحال که بالاخره رضايت پدر و مادر را جلب کرده و در صف (( سپاهيان محمد (ص) )) قرارگرفته اند و مضطرب از بابت نرسيدن نوبت.
ساعت هفت بعد از ظهر است و 5 ساعت از وقت اداري گذشته است . برادر مسئول ملتمسانه مي گويد :  ((  برادران عزيز لطفاً شلوغ نکنيد . تحمل کنيد تا کارتان زودتر درست شود . ما تاصبح در خدمت شما هستيم . ))آرامش لحظاتي بيش به طول نمي انجامد و دوباره بچه ها براي گرفتن کارت از سرو کول هم بالا مي روند . خدا حفظشان کند ، آنها اميد هاي امامند و پاسداران واقعي قرآن واسلام.


11 آذر 1365
قرار است ساعت 8 صبح مقابل پايگاه مقداد جمع شويم . بارسفر بسته شده ، وصيت و سفارش هاي مربوطه انجام گرفته و قضاياي جنگ و شهادت براي اهل خانه جا افتاده و حل شده است ،حتي براي بچه ها . چند روز پيش که صحبت از جبهه بود ، پسر 9 ساله ام در جواب مادرش که مي گفت : «  اگر بابا شهيد شود چه بايد کرد ؟ّّّّّّّّّّّّّ» پس از درنگ کوتاهي گفت: « هيچي ديگه ،چراغوني مي کنيم ! بلند گو مي زاريم » خواهر چهار ساله اش هم گفته بود: « به بهشت زهرامي ريم »
پس از خداحافظي خودم را به ميدان جمهوري مي رسانم . امروز ميدان چهره ديگري دارد . برادر همراه مي گويد : « بگرديم ببينيم آشناي به چشم مي خورد » گفتم : « بر عکس ، بگرد ببين غريبه پيدا مي کني » اينجا همه آشنا هستند و نزديک و برادر و متحد ، يکصدا براي يک خدا.
سرود « سپاه محمد (ص) مي آيد» در فضا طنين افکن است . لحظه به لحظه بر تعداد سپاهيان محمد (ص) افزوده مي شود . خانواده هاي بدرقه کننده گوش تا گوش صف کشيده اند . يکي منقل بدست اسپند دود مي کند ; يکي فرزندش را مي بوسد و از زير قرآن رد مي کند  ;ديگري عکس امام را به سينه چسبانده است و اشک مي ريزد . رفقا و دوستان امده اند تا بچه هاي محل را بدرقه کنند. در ميان اشک و شادي شعار مي دهند : « مرگ بر آمريکا ، مرگ بر شوروي ، مرگ بر صدام ، مرگ بر متجاوز 000»   نگاه ها لحظه اي از کربلاييان برداشته نمي شود ، مرتب دست تکان مي دهند و پيام و سفارش رد و بدل مي کنند . دل کندن و بريدن از تعلقات زندگي مشکل است اما در راه خدا همه چيز آسان مي شود  مارش نظامي نواخته مي شود و بعد سرود  « اي لشکر حسيني ، اي لشکر حسيني ، تا کربلا رسيدن يک يا حسين ديگر »
کم کم لحظه جدايي نزديک مي شود . به جايگاه خواهران رفته و پاي صحبت چند مادر قهرمان مي
نشينم . مادر « سعيد سعيدي » که دومين بار است فرزندش به جبهه اعزام مي شود مي گويد: « امام عزيزمان گفته است امروز اسلام در خطر است و دفاع بر همه واجب ، پس اين وظيفه همه ما ست که بي تفاوت نباشيم ، فرزندانمان را به نبرد مي فرستيم و خودمان در پشت جبهه از هيچ کمکي دريغ نمي کنيم . همين الان خواهر زاده و همسرم نيز در حال اعزام هستند . »
مادر « ولي الله نوزاد » گفت: « پسرم 5 ماه در جبهه بود . براي مرخصي آمده که الان بر مي گردد. »
مادران «محمد محمدي » (دانش آموز ) و « محمد غياثوند » از توفيق اعزام فرزندانشان اظهار خشنودي مي کنند.لحظه حرکت فرا مي رسد . بلند گو اعلام مي کند : « برادران رزمنده هر چه زودتر سوار اتوبوس ها شوند . » با شنيدن صدا ، طپش قلب مادران به يکباره تند مي شود . براي آخرين بار راهيان کربلا را در آغوش گرفته ، مي بوسند . عکاسان و خبر نگاران مشغول شکار لحظه ها هستند تا صحنه هاي سرنوشت ساز را ثبت کرده و به سينه تاريخ بسپارند. بچه ها به ترتيب سوار مي شوند . پير مردي آنان را از زير قرآن رد مي کند . ديگري بر سر تازه دامادش و ساير رزمندگان نقل مي ريزد .با سلام و صلوات حرکت مي کنيم تا به دانشگاه « شريف » مي رسيم. درآنجا لباس و پوتين و بقيه وسايل را تحويل گرفته ، موقتاً سازماندهي مي شويم . جايتان خالي !انجا هم لطف مادران شامل حالمان شد . آش مفصلي خورديم . برعکس معمول،آش پشت پا را جلوي پا خورديم .به هنگام خروج ، امت حزب الله را مي بينيم که جلوي درخروجي صف کشيده اند . با شعار« صلّ علي محمّد،لشکر مهدي آمد »  راهيان را مشايعت مي کنند . به ساعتم نگاه مي کنم . 12 ظهر است . نوشته هاي درون ماشين توجهم را جلب مي کند :
پروردگارا :

گر در سفرم تويي رفيق سفرم
ور در خطرم تويي انيس و سپرم
القصه به هر کجا که باشد گذرم
جز تو000 ( کمرنگ و نا خوانا ست)
از پنجره به بيرون نگاه مي  کنم . مردم دو طرف خيابان دست تکان مي دهند و متقابلاً بچه ها به آنان مژده زيارت و پيروزي .
زائرين آماده باشيد کربلا در انتظار است
يا زيارت يا شهادت هر چه باشد افتخار است
ميدان ازادي را پشت سرمي گذاريم.کمي جلوتر ستوني ازرزمندگان را مي بينيم که ازکرج امده اند وبه دنبالشان تيرباري برروي وانت حمل مي شود . به طرف کارخانه « کفش ملّي » مي رويم.ديگر ازجمعيّت خبري نيست.راننده يکددنده ما!دنده آخر را چاق مي کند وپا را روي گاز مي گذارد.اما لحظاتي بعد سرعتش کم شده ومي ايستد . سرم را ازشيشه بيرون مي برم. عدّه اي جلو ماشين را گرفته اند!کار گران کارخانه هستند . براي مشايعت آمده اند.چند نفر دست وپاي گوسفندي را گرفته به سرعت براي قرباني جلومي آورند .برادران زحمتکش دستان رزمندگان را مي فشارند ودعاي خير بدرقه راهشان مي کنند:
رزمندگان اسلام خدانگهدارتان، بميرد بميرد دشمن خونخوارتان
ازآنجا هم گذشتيم.باور کردني نبود! قرباني پشت قرباني.نه يکجا ، دوجا، که ازکارخانه «مينو»و کفش ملي گرفته تا « ايران خودرو»و« ذوب فلز»و« استقلال » و غيره به استقبال آمده بودند ;و اغراق نيست اگر بگويم درطول مسير بيش از 50 گوسفند قرباني کردند و صدها کيلوشيريني و نقل وشکلات هديه شد !
حالا به کارخانه ايران خودرو رسيده ايم . ماشين ها يکي پس از ديگري از ميان دوصف عبور مي کنند . باران گلهاي سرخ و سفيد و زرد و بنفش بر سر بچه ها مي بارد. اشک خوشحالي در  چشم ها حلقه زده است .
در کار خانه کفش ملي برنامه وسيعي تدارک ديده شده است . در ميان خوش آمد گويي هاي دوستان ، درستون حرکت مي کنم. در مدخل ورودي چهارگاو قرباني مي شود و در مسير داخل ،سر بيش  از 20 گاوبه نيت نذراز تن جدا مي گردد.
در اين ميان چهره بسيجي حبيب گونه پيرمان را مي بينيم که برتارک جمعيت مي درخشد. او شعار مي دهد و بچه ها هم جواب :
بسيجي ،حزب الله ، کجا مي ريم ، کربلا، با کي مي ريم ،روح الله ، هر کي مي آيد ،بسم الله .
از زيرگذر ها مي گذريم و به محل مراسم مي رسيم . قرآني را که برسردرميدان نصب شده همه را متبرک مي کند.بچه ها سريع نظام مي گيرند ودرجاي خود مستقرمي شوند.دورتا دورميدان با پرچم هاي برافراشته جمهوري اسلامي مزين است.عکس هاي کارگران شهيد کارخانه را با گل هاي سرخ لاله تزيين کرده اند.مراسم شروع مي شود.
  قرآن ، خوش آمد گويي ،سخنراني، سرود و...  پايان . به ساعتم نگاه مي کنم . درست سه ساعت از ظهر گذشته است . همراه غذا چيزهاي غير خوراکي هم مي دهند : يک جفت کفش کتاني ، جوراب ، زير پياهن ، شامپو ، خمير دندان ، کتاب  و 000 هديه است . خداوند به کسب و کارشان برکت و به عمرشان عزت ببخشد.
ساعتي بعد به پادگان رفتيم . سر کردن شب با خاطرات دوستان جديد لذتي دارد ! امشب چشمم به جمال شهروندان دماوندي روشن شده که هيئتي آمده اند . آقا رضا با آن هيکل درشتش زودتر از همه جلب توجه مي کند . پيشتر ها به او مي گفتند (( رضا هرکول)) . او خوب مي داند که ارزش بازو به اين است که در راه خدا به کار بيايد. آقا مرتضي نصيري _ معلم _ هم از سر کلاس آمده تا عملاً درس جهاد بدهد . جعفر آقا از سنگر کشاورزي امده است و استاد قاسم هم آمده تا به وصاياي فرزندش عمل بکند و رهرو راهش باشد .
روشن شدن چشم به جمال اين دوستان يک طرف ، شنيدن داستان تکان دهنده مرد مسني که همه را مجذوب خود کرده طرف ديگر . اوراننده يابان بود.پير جهان ديده اي که بارها بدون وقت قبلي عزرائيل را ملاقات کرده است . آخرين حادثه اي که منجر به ترک شغلش شد زماني بود که به خاطر نجات پيرزني خود را به تيغ لودرزد . بعد ازاين حادثه وقتي چشم باز مي کند خود را د ر سردخانه پزشک قانوني ودرميتان اجساد کالبد شکافي شده مي بيند .وانگاه تعجب پزشکان و هجوم خبر نگاران ودرج در روز نامه اطلاعات-زمان طاغوت - که داستانش مفصل است. اگر خدا کسي را عزيز بدارد ،عاقبتش را ختم به خير مي کند . اواکنون با سپاه محمد(ص) است و فدايي شريعت.چهميدانم؟!
شايد او به کربلا و قدس هم برسد . شايد هم خدا مي خواهد او را چون حسينش شهيد ببيند !

12 آذر 1365
قبل ازاذان صبح با نواختن بيدار باش بچه ها آماده شده و جهت انجام مراسم راهي ورزشگاه آزدي
مي شوند.ساعتي بعد گروهان و دسته ها در حالي که پرچم هاي قرمز به دست ، ونوار « سپاه محمد » برپيشاني ،وبازوبند « لبيک يا امام » بر بازو دارند ، وارد ميدان مي شوند.تاريخ تکرار شده وسپاه پر توان محمد (ص)به سان فتح مکه براي فتح ديگري به ميدان امده است تا سرنگون ساز و رسوا گر شرک و جاهليت نوين باشد. زمان حرکت فرا رسيده است . سپاه حرکت مي کند . خيابان هاي مملو از مستقبلين را يکي پس از ديگري پشت سر مني گذاريم . پير و جوان ، خرد و کلان همچون روز گذشته به استقبال امده اند .
بچه ها با مشت گره کرده شعار مي دهند:
همه مي گن : مرگ بر امريکا، دولت ميگه : مرگ بر آمريکا، ملت مي گه مرگ بر امريکا،امام مي گه مرگ برامريکا، هر کي نگه مرگ برامريکا ، جاش تو جهنمه، هرکي بگه مرگ برامريکا، بهشتيه ،اين حمله غوغا مي کنيم ، راه نجف وا مي کنيم، ماشاء الله حزب الله.
پس ازساعاتي راهپيمايي به استاديوم مي رسيم . جاي سوزن انداختن نيست . ازهمه جا امده اند، ازهمه رقم بزرگ و کوچک ،دهاتي وشهري ، کاسب و اداري . واقعاً بسيج مدرسه عشق است . سن و سال، پست و مقام ، زمين و زمان نمي شناسد . شرطش فقط ايمان به خداست به قول دوستي هر وقت خودت را شناختي بيا . فرقي نمي کند که کارگر ساده باشي يا رئيس جمهور . فقط تقوا ملاک است . هر وقت اراده کردي بيا. اگر امکانش نبود دلت را روانه کن ! خلاصه در مدرسه به روي همه باز است . ثبت نام آزاد .
«سروري» مسئول پايگاه مقداد با يک بيسيم کوچک نيروهايش را کنترل مي کند . «آل اسحاق » عکاس ، به دنبال سوژه مي گردد.
در اين مراسم رئيس جمهور و رئيس مجلس شوراي اسلامي سخنراني مي کنند و «آهنگران » و «کويتي پور » هم نوحه سرايي . پرچم هاي قرمز رزمندگان اسلام چون دريايي خون رنگ ،مواج و پر خروش به حرکت در مي آيد . کبوتران سفيد آزادي همراه با نوار سرخ لبيک به سوي خورشيد پر مي گشايند . احساسات به اوج خود مي رسد. هليکوپترها رزمندگان را گلباران مي کنند .
پس از پايان مراسم عازم پادگان مي شويم . مثل ديروز در مسير باز گشت ،بچه مدرسه اي ها دوان دوان به ميان ما مي آيند و ابراز احساسات مي کنند . رزمندگان پيشاني بند و بازوبند هايشان را به سر و بازوي محصلين مي بندند . بچه ها به يکي دوتا قانع نيستند . براي گرفتن نوار بيشتر ،مي دوند و از هم سبقت مي گيرند . در اين ميان پدري که پا به پاي پسر رزمنده اش به راهپيمايي آمده  و هنوز از او دل نکنده است ، دست در دست او طي طريق مي کند . پسر بچه اي به سوي آنان مي دود . از پيشاني بند خبري نبود . پدر دست در جيب مي برد و مشتي آجيل و پسته به او مي دهدو پسرک خوشحال به طرف همکلاسي ها مي رود . من هم به فردايشان مي انديشم که آينده در دست آنهاست .

13 آذر 1365
به سوي ديار عاشقان _جبهه _ حرکت مي کنيم و روز بعد در اردوگاه مستقر مي شويم . بدون وقفه سازماندهي شده ، وضعيت و موقعيت ها مشخص مي شود . خيلي ها که از يک محل آمده اند با هم هستند. عده اي هم به دنبال دوست و آشنا مي گردند .
بالاخره مسئول و معاون دسته ما هم مشخص شدند.
ابتدا خيال مي کردم آنان افرادي پرهياهو و پر دبدبه باشند ، اما آرام اند ومتين .با لبخند حرف مي
زنند و با طمأنينه پاسخ مي دهند .آنقدر انعطاف دارند که افراد را درانتخاب دسته آزاد گذاشته اند .وقت تقسيم بندي است. عده اي از بچه هاي محل مي خواهند در کنار هم و باهم در يک گروه باشند. جواب مثبت است. من که سابقه آنها را مي دانم ،آهسته به مسئول دسته مي گويم:« اين بچه ها اگر با هم در يک چادر باشند شوخي مي کنند و باعث زحمت مي شوند .» جوابم مي دهد که نگران نباشم ، طوري نيست . سر در نمي آورم ! اينجا همه قوانينش با ارتش هاي دنيا فرق مي کند . با خود مي گويم اگر اينها از الان شل بگيرند و با خنده امر و نهي کنند ، فردا حريف بچه ها نخواهند شد . نمي دانم شايد حق با آنها باشد و اينکه رزمنده ،جبهه را خانه خود مي داند به علت همين رفتار و حرکات باشد .

15 آذر 1365
برادر«متين » به عنوان مسئول دسته و « جان محمدي » براي معاونت معرفي شده اند . خاضع و خاشع اند ،از پدر مهربانتر و از مادر دلسوزتر . گفته هايشان به دل مي نشيند . وقتي فرماني مي دهند به خاطر خدا و به احترام خون شهداست :«افراد به خاطر خدا از جلو نظام .»
موقع معرفي بچه ها مي رسد . يک به يک خودشان را معرفي مي کنند . پدر «مروتي » پير دسته ماست . موهاي سرش را در جبهه سفيد کرده است . وقتي بچه ها به او مي گويند «پيرمرد » ، از کوره در مي رود و مي گويد :« من جوانان قديمم ! به من بگوييد جوان قديم.» به هر حال او اکنون «حبيب بن مظاهر » گروه ماست و برادر « صادقي » جوانترين و « قاسم بن الحسن » گروه. در همه جا « قاسم » ها گوي سبقت را ربوده اند . با همان حال و هواي بچگي ، لجبازند و زود قهر ! اگر آنان را به خط مقدم نبري و يا در شب حمله شرکتشان ندهي قهر مي کننند ، يکي از آنها که تيربار چي
هم بود مي گفت :« اگر مرا در حمله شرکت ندهند به تهران بر مي گردم!»
«احساني » کارمند وزارت بازرگاني با خودش 500 حلقه فيلم صلواتي آورده است . بيسيم چي دسته ما کارگر دخانيات است .  «گندمي » و »رجبي» هم از فروشگاه قدس ميدان خراسان آمده اند . خوش برخوردند و خوش زبان. در بين ما هم معلم هست و هم محصل. تقريباً نيمي از نفرات را دانش آموزان تشکيل مي دهند . اينان پا به پاي معلمشان به پيش مي روند ، گاهي هم جلو تر از آنان..
ديشب اولين شب رياضت بود، يعني يک رزم جانانه غير منتظره . هيچکس به فکرش خطور نمي کرد که اينچنين بزم ما را با رزمي به هم بريزند. داستان از اين قرار است که نيمه هاي شب که بچه ها خواب خواب بودند وخستگي راه را از تن به درمي کردند ناگهان انفجار گلوله توپي در پشت چادر، زمين را لرزاند .فانوس خاموش شد و بچه ها سراسيمه ازجا پريدند.به دنبال آن ، رگبارمسلسل و انفجار هاي پي در پي همراه با فرياد فرماندهان که «بدو،بيا، بگير، ببندو  ...» مابه خيال اينکه عراقي ها شبيخون زده اند.سراسيمه بيرون ريختيم. بغل دستي ما از دستپاچگي بر روي استکان نعلبکي ها افتاد . يکي پوتينش گم شد . عده اي پابرهنه بيرون زدند . برادري در کيسه خوابش زنداني شده بود . ازبخت بدش زيپ کيسه خواب گيرکرده بود . من هم درخروجي را گم کرده بودم . دم در با اولين پشت پاي فرمانده ، بچه ها يکي پس از ديگري سکندري مي خوردند و بر روي هم مي افتادند . بيرون چادر« بخيز،بدو ،بشين ، برو» محشري بود !باز هم شانس با ما بود ، چون پس از چند ساعتي خواب واستراحت به تور  رزم شبانه خورده بوديم، ولي بلايي که برسر گروه قبل آورده بودند بي سابقه بود ، يعني اين مزاحمت هاي مشروع وقتي شروع شده بود که آنها گرد راه را به تن داشته و هنوز از اتوبوس پياده نشده بودند.    
به هر حال رزم شبانه بود و جنگ وگريز و مقاومت و دود و آتش و کمي هم خون . ساعتي بعد با دست و پاي زخمي و بدني کوفته برگشتيم ، چه برگشتني !
از اين روز به بعد ديگر از صداي دلنشين مادر و دست نوازشگرش خبري نبود که « فرزندم برخيز وقت صبحانه است» . اينجا با صداي توپ و خمپاره از خواب بيدارت مي کنند و با موج انفجار نوازشت مي دهند .
شبهاي بعد همه آماده مي خوابيدند . پوتين و کليه تجحهيزات را بالاي سر مي گذاشتند و به محض شنيدن شليک و فرمان آماده باش ، بلافاصله از جا مي کندند و از چادر بيرون مي زدند گاهي مي شد که از اين دست رزم ها 3 بار در يک شب اتفاق مي افتاد .
 چند نفري هم گاهي با پوتين مي خوابيدند .  يک بار که کارم به نيمه شب کشيده بود و يادداشتهايم را جمع وجور مي کردم ، ناگهان انفجار بزرگي رخ داد. بچه ها طبق معمول سراسيمه از خواب پريده و سريع آماده شدند ومنتظر شنيدن فرمان. اما با تعجب مي بينند که فرمانده راحت و آسوده خوابيده است و از فرمان « برپا » خبري نيست . دوباره مي خوابند. ساعت 2 نيمه شب فرمانده گروه آهسته از خواب بلند شده ، نگاهي به بيرون مي اندازد و ازخوابگاه بيرون مي زند.نفربغل دستي متوجه شده و نفر بعدي را فوراً بيدار مي کند : -يالاّ بلند شو، الان برادرمتين رفت بيرون.»
به اين ترتيب همه مطلع شده بيدار مي شوند . فوراً پوتين را به پا کرده ، آماده رزم در زير پتو ها دراز مي کشند و خود را به خواب مي زنند ! عده اي کلاه آهني شان را هم برسر گذاشته مي خوابند ! فرمانده که بر مي گردد متوجه خنده و پچ پچ بچه ها در زير پتو مي شود . دقت که مي کند مي بيند بعضي از پوتين ها از زير پتو بيرون آمده و اوضاع غير عادي است . خلاصه با ديدن اين اوضاع از
رزم شبانه صرف نظر کرده سري تکان مي دهد و با لبخندي سر جايش مي خوابد . بچه ها دلخور و پکر به خودشان مي خندند و هاج و واج به هم خيره مي مانند و دوباره مي خوابند ، منتها با دلهره و ترديد.
***
ازآن پس ، ديگر سختي بود وحرکت و استقامت  ، راهپيمايي و کوه پيمايي هاي طولاني ،گذراز دره ها و صخره هاي صعب العبور و دشت و ماهور.
فراموش نمي کنم آن شبي را که در راهپيمايي شبانه تا سحر طول کشيد.درفواصل استراحت سفارش و نصيحتمان مي کردند . از تاريخ و خود سازي و دين و دنيا و مرگ و زندگي و وعشق و ايثار مي گفتند ، ازحسين (ع) و مظلوميتش . قلبها شکسته و اشکها جاري شد . هر شب تکرار تذکر بود و  تصفيه و تزکيه . ازاردوگاه برايتان بگويم . اردوگاه را مي توان يکي از کلاس هاي اين مدرسه بزرگ به حساب آورد، مدرسه عشق . فضاي عطرآگينش دلچسب ودوست داشتني است. بچه هايش با صفا و بي ريا هستند.همه يکدست و يکدل و يک صدا و يک خدا ، ورد زبانشان سلام و صلوات است . .اينها سحر گاهان با اين شعار وارد ميدان صبحگاه مي شوند :
- اي راهيان کربلا ، السلام السلام، السلام السلام
- اي پيروان امام ،السلام السلام، السلام  السلام گروهي که که زود تر در ميدان مستقر شده با آهنگ دلنشيني جواب مي دهند :
- سلام عليکم و رحمت الله
...و بعد هم اجراي مراسم .
درس هاي مدرسه عشق مشکل وطاقت فرسا نيست . معلمينش به قول بچه ها ديپلم به بالا درس نمي دهند،بلکه خيلي ساده، ابتدايي و خودماني. فقط ياد مي گيري که خدا را ازياد نبري ،همين وبس . وقتي فراموشش نکردي وبه اومتکي شدي ،ديگر قبولي وحساب وکتابت با خود اوست.ذکر اين فرماندهان «الله » است و يادشان اولياء الله.اين چنين فرمان مي دهند :
- جند الله 000 به خاطر خدا از جلو نظام .
و بچه ها در جواب مي گويند :
-الله.
...وبعد ادامه پيدا مي کند :
-خبر دار .
- اسلام پيروز است . شرق و غرب نابود است . يا حسين .
-بشين .
-يا حسين .
-بر پا !
-يا علي !
-خسته نباشيد .
- نصر من الله و فتح قريب .
- کي خسته س ؟
- دشمن .
-به جاي خود قدم رو !
- اللهم صل علي محمد و آل محمد .
و در طول راه با هم زمزمه مي کنند که :
هر چه خدا خواست همان مي شود
نه اين نه آن فقط همان مي شود
کرب و بلا ز دست اشرار رها مي شود
هر چه خدا خواست همان مي شود
شبهاي اردوگاه روشن است ، روشن به نورمناجات و دعاو صبح هايش معطربه زيارت عاشورا و تلاوت قرآن . بچه ها عادت مي کنند که کمتر بخوابند و بيشتر به تفکروذکر و مطالعه بپردازند. کمتر حرف بزنند و بيشتر عمل کنند . نماز جماعت يکي ازارکان اساسي کلاس محسوب مي شود.در اينجا فقط تشويق نيست ، جريمه و تنبيه هم در کار است . اما نه اجباري بلکه افتخاري ، افتخار سر دادن ذکر و صلوات . بله ، صلوات . اگر کسي بي نظمي کند و سر صف حرف بزند ، مي بايست 300 صلوات بر محمد ( ص ) و آلش بفرستد ، آن هم پنهان و در دل و مي تواند شانه خالي کند و نفرستد . آن وقت است که کارش سخت تر شده و حسابش با احکم الحاکمين است . برادر مسئولي مي گفت : « بدانيد که سر پيچي از فرامين فرماندهي مسئوليت شرعي خواهد داشت . من از فرد خاطي روز قيامت شکوه خواهم کرد.» اين حرف بيش از هر تنبيهي براي بچه ها خطرناک و تکان دهنده است . فرد خاطي جايي در خطوط مقدم ندارد و نمي تواند در عمليات شرکت کند . فقط شاگرد ممتاز اين کلاس مي تواند پيشتاز حملات باشد و به قول برو بچه ها خط شکن .. شاگردان ايم مکتب ، نهايت آرزويشان به عمليات رفتن و به لقاء خدا پيوستن است . و در مقابل آن زجر آورترين جريمه ، ماندن در خط پدافندي است .
روز ها مثل برق مي گذرد و به قول علي (ع ) ،  در هر نفسي به سوي مرگ نزديک مي شويم . بچه ها در گير و دار کامل کردن تجهيزات سفر به اين سو وان سو مي روند . عده اي در صف گرفتن لباس اند . بسيجي کم سن و سال به لباس هاي گل و گشادي که به تنش گريه مني کند ، مي خندد . در انتظار لباس مطلوب ملتمسانه گردن کج کرده .
امروز نوبت ماست که به ميدان تير برويم و براي آخرين بار سلاحمان را امتحان کنيم . به وقت استراحت برادري آهسته و مردد به طرفم مي آيد . چهره اي آشنا دارد . مي گويد :
_شما معلم مدرسه معرفت نبوديد ؟
_چرا ، ولي من شما را به جا نمي آورم .
_آقا ،... من شاگرد شما بودم .
تازه يادم آمد ... حدود 10 سال پيش ... در مدرسه ابتدايي . با خوشحالي دفتر ذهنم را ورق مي زنم . در عرض 15 ثانيه 15 سال به عقب بر مي گردم . الله اکبر ! همان شاگرد زرنگ و زيرکي است که مدير طاغوتي مدرسه را به ستوه مي آورد . او همان است که عکس شاه را از سر در کلاس به زير آورد و شکست . و روزي ديگر به خاطر قرائت اعلاميه حضرت امام درجمع بچه ها اخراج شد و به دردسر افتاد . چه زيبنده است اکنون لباس رزم بر پيکر آهنين و قامت استوارش!
 

راوي:محمد حسين قدمي

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین