خاطره يك تخريب‌چي از درگيري تن به تن با عراقي ها

کد خبر: ۱۲۷۷۸۰
تاریخ انتشار: ۲۵ خرداد ۱۳۹۰ - ۱۰:۱۶ - 15June 2011

 

 يازدهم آبان ماه سال 1361بود كه رزمندگان بسيجى چند لشگر از جمله لشكر 17على بن ابيطالب(ع) براى اجراى مرحله دوم عمليات محرم گوش به فرمان فرماندهان بودند، ذكر خدا بر لبان همه جارى بود، قرار بود عمليات در قسمت جنوب دهلران و غرب عين‌خوش و چند محور ديگر به اجرا درآيد.

نيروهاى دشمن به خاطر ترس و وحشت از اجراى عمليات شب قبل ( مرحله اول عمليات محرم ) در حالت آ ماده باش كامل به سر مي‌بردند‌، قرار بود نيروها بعد از باز شدن معبر (معبر به راهي در ميدان مين مي‌گويند كه فاقد هر نوع مين باشد) توسط تخريبچيان (تخريبچي به خنثي ساز مين و مين گذار مي‌گويند) و علامت گذارى معبرها با قرص‌هاى فسفري و نوارهاى فسفرى، به جلو هدايت شوند.

فرمان حركت نيروها به سمت دشمن با رمز مقدس يا زينب (س) صادر شد، آ ماده حركت به منطقه عملياتى شديم، بارش باران شب قبل سطح زمين را گل و لاى كرده بود، به همين جهت حركت را براى نيروها دشوار مي‌ساخت، آتش دشمن به قدرى شديد بود كه اگر نيروها در طول مسير، حالت سينه خيز هم به خود مي‌گرفتند باز خمپاره‌هاى زمانى دشمن در بالاى سر همه منفجر مي‌شد و كسى را امان نمي‌داد، ولى عشق و علاقه رزمندگان به حضرت اباعبدالله الحسين (ع) بيش از اين حرف‌ها بود و هيچ عاملى مانع حركت نيروهاى اسلام نگرديد.

اين حقير به اتفاق چند تن از تخريب چيان و نيروهاى اطلاعات و عمليات لشكر 17على بن ابيطالب (ع) براى عبور نيروها از ميدان مين، وظيفه باز كردن معبرها را داشتيم. يك يا دو نفر از نيروهاى تخريبچى، جلوتر از ستون‌هاى عملياتى حركت مي‌كردند، ساعتى گذشت، چند معبر جهت عبور نيروها باز شد، عده‌اى از نيروها به اتفاق فرمانده‌هان خود ميدان مين را پشت سر گذاشتند و عده‌اى هم منتظر باز شدن معبرهاى بعدى بودند، ما هم نيروها را يك به يك از معبر به جلو هدايت مي‌كرديم، اين كار ساعتى به طول انجاميد تا اينكه همه برادران از ميدان مين عبور نمودند.

در اين لحظات، عمليات از چند محور ديگر آغاز و دشمن از حضور نيروها آگاه شده بود، به‌ همين جهت آتش دشمن ثانيه به ثانيه شديدتر مى‌شد، وصف اوضاع و احوال آن موقعيت با زبان و يا قلم دشوار است؛ بايد در لحظات صحنه بود تا حقيقت را فهميد.

در حين عمليات، در قسمتى از منطقه با نيروهاى خودمان فاصله زيادى پيدا كردم؛ تنها بودم كه يك دستگاه خودروى سيمرغ نيروهاى دشمن را در داخل دره كوچكي ديدم. درحالي كه چراغ‌هاى سوئيچ و پشت آمپرهايش روشن بود، به نظر مي‌رسيد نفرات داخل خودرو به تازگى خودرو را ترك نموده بودند، آهسته به سمت خودرو حركت كردم كه دو نفر ناشناس ظاهر شدند، رمز گردان‌ها و واحدها نام حضرت «علي اصغر»(ع) و پاسخش از طرف نيروى مقابل نام حضرت «علي اكبر»(ع) بود، آن دو نفر به من نزديك شدند، به آنها رمز على اصغر را گفتم ولى از پاسخ خبرى نشد، با خود گفتم شايد پاسخ رمز يادشان رفته و چون از مسير سمت خودمان به من نزديك شده بودند اصلا فكر نمي‌كردم كه نيروى دشمن باشند، ناگهان يكى از آنها كه هيكل قوى و درشتى داشت مرا غافلگير كرده و يك دستش را محكم به دهانم گذاشت و با دست ديگر نيز سينه‌ام را چسبيد، ديگرى هم كمى از ما فاصله داشت، من كه اضطراب سراسر وجودم را فرا گرفته بود خودم را در يك قدمى مرگ مى‌ديدم.

در آن لحظه نمى‌دانستم چه تصميمى بگيرم، ولى در دل از خدا كمك مي‌خواستم، فقط توانستم لوله اسلحه‌اى را كه به وسيله بندى بر گردنم آويزان بود به طرف شكم فرد مورد نظر بچرخانم، ناگهان ديدم چند تير رسام (گلوله‌هاي رسام داراي مواد فسفري هستند و بعد از شليك از خود نور توليد مي كنند) به صورت رگبار از پشت فردى كه مرا گرفته بود خارج شد و لحظه‌اى بعد بدنش شل شده و نقش بر زمين گرديد، بعد از اين تيراندازى فرد دوم فرياد « ادخيل يا خمينى » سر مي‌داد و ...

تا آن لحظه نمى‌دانستم گلوله‌ها از لوله اسلحه من خارج شده است، بعد از اينكه فرد مقابل به زمين افتاد تازه فهميدم كه ناخودآگاه ماشه اسلحه را چكانده‌ام، با شليك گلوله‌هاى رسام، چند تن از رزمندگان سر رسيده و با فرياد من متوجه موضوع شدند و فرد ديگرى را كه ازنيروهاى دشمن بود با رگبارى به هلاكت رساندند.

* راوي: كريم داودي

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین