معجزه حضرت موسي در زندان تكريت

کد خبر: ۱۲۷۸۲۲
تاریخ انتشار: ۰۱ تير ۱۳۹۰ - ۰۶:۴۹ - 22June 2011

 

 زندان تكريت عراق، نيمي از خرداد گذشته است. هوا بي نهايت، گرم و شرجي. اسرا پيراهن هاي خود را در آورداند، برهنه و سبك حال، توي آسايشگاه نشسته بودند. دَر و پنجره ها هم كه تابستان و زمستان نداشت، هر روز باز مي شد و هرشب بسته، بچه ها بي رمق و كم گفتگو دور هم نشسته اند. تو گوئي كه در صف مردگان هستند؛ توي اين آفتاب گرم عراق، اين سكوت كشنده اردوگاه تكريت، از دور دست، صداي پوتين هاي افسر ارشد اردوگاه است كه به سوي "آسايشگاه 12 " خصمانه گام برمي داشت.

چهره اي سوخته و عبوس، با همراهي چند سرباز وارد شد، در حالي كه لبخندي سنگين برلب داشت، تا آمد داخل گفت:

" خميني مُرد! ايران فرو پاشيد! به آخر خط رسيديد... "

بد حالتي رخ داده بود، نه مي شد پذيرفت نه ترس از واقعيت داشتن اين حرف از توي دل ها خارج مي شد؛ همين طور كه كنايه وار حرف مي زد، آمد داخل و تا انتهاي سوله رژه نظامي رفت، كنار تلويزيون ايستاد و با تركه اش آن را روشن كرد، داشت به زبان عربي اخبار مي گفت. يك لحظه عكس امام را نشان داد و بعد شروع كرد به بيان كردن حرف هايي به زبان عربي. اين افسر هم يك لحظه گوش داد بعد با غيظ گفت:

" ديديد اين هم همين را گفت... "

اين بار شبكه را تغيير داد، مجري گفت: "امام خميني... "

اين جمله مثل آن بود كه يك ظرف پرآتش را بر روي افسر بعثي ريخته باشند، با عصبانيت فرياد زد:

" كي گفت خميني امام است. خميني هرگز امام نيست نيست نيست... "

به سرعت تلويزيون را خاموش كرد و دوباره همان جملات را تكرار كرد؛ توي اين لحظه يكي از بچه ها زير لب با لرزش به طوري كه فقط آهسته شنيده مي شد گفت:

" خميني امام است، امام ماست، امام همه است، اين را همه مي دانند.... "

اين شمر بعثي يك لحظه برگشت و به ماها نگاه كرد تا بفهمد كي اينها را گفت؟
حالا همه واقعا ترسيده بوديم، هم از اين مي ترسيديم كه نكند حرفش راست باشد، و هم از قائله اي كه تازه شروع شده بود...
همين طور كه همه را از زير ذره بين نگاهش مي گذراند به طرز مرموزي از آسايشگاه خارج شد و به سمت دورترين نقطه محوطه اردوگاه يورش برد.

درست مثل عقابي كه از دور موشي، جوجه اي، چيزي را براي شكار انتخاب مي كند، همين طور از پنجره هاي كوتاه و در باز نگاهش مي كرديم. آن هم درحالي كه بدن هاي مان خيس عرق بود و دل هامان پردلهره، محوطه كه به همت نور پرژكتورها روشن تر از روزها بود، آمدن دشمن مسلح را حكايت مي كرد، با آن هيكل ديوگونه اش وارد شد.

ابتدا سعي كرديم توجهي نكنيم، ولي حركات مار وحشي و زهرآگين كه هرلحظه مي رفت تا سر و صورت شيطان را به نيش بكشد، همه را به خود مشغول كرده بود، حتي سربازان را، همه منتظر حمله بوديم، همه منتظر شهادت بوديم؛ منتظر بوديم كه بلايي نازل شود؟ به اولين نفر كه رسيد، مار را بر روي دوش او رها كرد به طوري كه دمش روي كتف جوان 18 يا 19 ساله با بدن عريان قرار داشت، روي كتف و در دست عدو و سر مار بر روي سينه جوان، مار مثل تكه اي طناب رها شد بدون تحرك.
دقايقي بعد درحالي كه به امام ناسزا مي گفت، حرفهايش را تكرار مي كرد، دست برد تا سر مار را بگيرد و مار را از روي بدن جوان بردارد، مار حمله اي كرد به سوي سرش، به سختي آن را كنترل كرد و سمت نفر بعدي رفت؛ اين يورش و آرامش مار هر بار ادامه داشت، و تعجب و حيرت همه بيشتر، تا اينكه رسيد به نوجواني كه هنوز پشت لبش هم سبز نشده بود، اين بار مار را كاملا رها كرد، نيمي از آن روي سينه نيم ديگر بر پشتش، اين نوجوان مثل بقيه سكوت كرده بود و حتي پلك هم نمي زد، سرش رو آورده بود پايين، مار هم همين طور انگار به آرامش تازه اي رسيده بود. آرام و بي حركت، مثل تكه اي چوب، انگار اصلا مار نبود، فقط شعبده اي، فيلمي، چيزي اين چنين، انگار روز موعود موسي و ساحران بود. ساحر اعظم دست برد، تا چوبش را بردارد، نه، چوب كه نبود، ماري وحشي بود كه ديگر چوب شده بود. مار مرده بود! و ديگر هيچ حركت نكرد، بعثي دست برد و مار را گرفت و به سمت پنجره رفت، دستش را از دزدگيرها بيرون برد و مار را به گوشه اي پرت كرد، و سكوتي را شروع كرد؛ تا اين لحظه زبانش مثل توپخانه هايشان مثل ميگ هايي كه از اربابانشان گرفته بودند آتش مي ريخت، ولي انگار گلوله تمام كرده يا نه توپخانه سقوط كرده، سكوتي با گره زدن نگاهش به گوشه اي دور در تنها قسمت تاريك مانده حياط، بين دژباني و ساختمان مديريت، لحظه اي بعد جثه بزرگش مثل گوني سنگر سازي كه از روي وانت به پايين بيافتد، روي زمين پهن شد و لرزه و صدايي از خود برجاي گذاشت؛ تمام سربازانش دورش را گرفتند، دنبال راه حل بودند، ما هم نمي دانستيم از اين پيروزي شاد باشيم، يا غمگين امام مان، چند لحظه همان جا دراز كشيد و همانند بيماران سرعي تشنج كرد و لرزيد، بعد يك هو از جاي خودش بلند شد و به سمت در خروجي رفت، بقيه هم به تقليد، از او خارج شدند، تا وسط حياط اردوگاه نرفته بود كه دوباره ايستاد، مكثي كرد و برگشت و به سمت همان پنجره كه كنارش نقش بر زمين شده بود؛ حركت كرد و كنار پنجره سرش را به دزدگيرها چسباند و چند بار بلند به طوري كه تقريبا همه صدايش را شنيدند فرياد كشيد " والله، خميني امام بود... "

*نويسنده: هادي لاغري فيروزجائي

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین