همه راحت بخوابيد...
وقتي جنگ شروع شد، بيست و چهارساله بودم ، هفت سال از ازدواجم مي گذشت و حاصل اين هفت سال زندگي مشترك، سه فرزند بود: يك پسر و دو دختر. عضو بسيج بودم، احساس تكليف مي كردم. مغازه ي نجاري را تعطيل كردم و همراه چند نفر از دوستانم فارسان را ترك كرده و به طرف شهركرد، مركز استان چهارمحال و بختياري حركت كرديم .
ثبت نام شروع شده بود. ما هم همراه بقيه ي مردم، يك ماه آموزش نظامي عمومي ديديم و با وجود اين كه به خدمت سر بازي هم نرفته بودم، با همراهي سيصد نفر، به فر ماندهي حاج غلام كاووسي به غرب كشور منطقه مريوان اعزام شديم.
بيشتر اين عزيزان، به مدت سه ماه در منطقه، روي تپه هاي اطراف مريوان مستقر بودند و هدف اصلي آنها تأمين جاني و مالي مردم درمقابل دشمنان دست نشانده اي مثل گروهک كومله وحزب دمكرات و منافقين بود .بقيه افراد که هشت نفر بودندومن نيز جزء آنها بودم به خط مقدم مشرِف به حلبچه به نام منطقه عمومي دزلي يا راه خون اعزام شديم. اين اعزام، مصادف شد با آغاز عمليات محمّد رسول الله(ص)، به فرماندهي جاويد الاثر متوسليان و شهيد بزرگوار حاج همت.
شبي که به منطقه رسيديم، هيچ گونه سر پناهي نداشتيم . با روشني هوا در صدد درست كردن سنگر برآمديم.من و بچه هاي فارسان هشت نفر بوديم كه براي اولين بار به منطقه جنگي مي آمديم و همگي جوان و سرحال و هدفداربوديم .
بلافاصله به تداركات رفته، تعدادي گوني خالي و الوار و ورق شيرواني تحويل گرفته و مشغول ساختن سنگر شديم. در ساختن سنگر دقت به خرج داده و سنگر بزرگ و تميزي كه بتواند حدود 30 نفر را در خود جاي دهد ساختيم . كار مبارزه با ساختن سنگر آغاز شد .
چند روزي بدين منوال گذشت و برف سنگيني باريد. تعداد زيادي نيرو به منطقه اعزام شد. با اينكه از وجود آنها مطلع بوديم، اما نمي دانستيم كه از كجا و چه كساني هستند. هر كدام، در آن شب سرد، دنبال جاي مناسبي مي گشتند. يكي از نيروها كه قد رشيدي داشت،به سنگر ما وارد شد و پرسيد:«ميهمان نمي خواهيد؟» با خوشرويي به وي تعارف كرديم كه بدنبال آن تعارف، ده دوازده نفري ميهمان ما شدند .
سنگرمان شلوغ بود امّا كسي ناراضي نبود ، در كنار هم از همه جا حرف مي زديم. ميهمانان كه بچــه هاي سپاه بودند، به يكي دو نفر بيشتر از بقيه احترام مي گذاشتند كه با كنجكاوي متوجه شديم كه فرمانده لشكر محمّد رسول الله(ص) برادر متوسليان و حاج همت، در ميان ميهمانان هستند . برادر ناهيدي را نيز كه يكي از فعالين سپاه بود، شناختيم و تصميم گرفتيم حداقل تغييراتي در وعده هاي غذايي بدهيم، چون كه چيزي جز نان خشك و پنير و كنسرو نداشتيم!بايد كاري مي كرديم.
شبانه يك ديگ بزرگ از تداركات تحويل گرفتيم . چون جزو واحد خمپاره بوديم جعبه هاي گلوله خمپاره را در اختيار داشتيم . صبح خيلي زود در تاريك روشن هوا بچه ها دست به كار شدند. جعبه هاي چوبي را شکستيم و برف جمع آوري کرديم. با روشن شدن هوا، آتش روشن كرديم و ديگ را روي چاله گذاشته، داخل آن برف ريختيم و تخته هارا زير آن آتش زديم. برف ها آب شد ، آب به دست آمده را صاف كرديم و جوشانديم و با تلاش زياد، چاي درست كرديم . مشكل ليوان را هم حل كرده و با شستن قوطي هاي كنسرو،ازآنها به جاي ليوان استفاده كرديم تا موقع صبحانه، نان و پنير و چاي شيرين داشته باشيم. با اين كار بچه ها، برادران همت و متوسليان خوشحال شده و بسيار تشكر كردند .
در منطقه ي عمار مستقر بوديم. در سمت راست محل استقرارمان تپه ي كوچكي بنام حياط وجود داشت كه ده رزمنده اعزامي از قم، روي آن مستقر بودند . در دامنه و پائين اين تپه، دو روستا وجود داشت كه تحت اشغال منافقين و كومله بود و فر مان هاي عراقي ها را به اجراء مي گذاشتند.برفي كه از روز گذشته شروع شده بود، هنوز مي باريد. هوا به شدت سرد بود . به خاطر شدت سرما تردد در روستا كمتربه چشم مي خورد،مخصوصاً در اطراف ده و دامنه ها هيچ كس را نمي توانستي ببيني .
از پست نگهباني مشرف به تپه حياط، خبر رسيد كه يك نفر از آن ناحيه كه در ديد نگهباني بچه هاي قم هم نيست به طرف ما مي آيد. هر كس فكري مي كرد .آيا مي خواهد پناهنده و اسير شود يا براي شناسايي مي آيد ويا ستون پنجم و ...است آماده شديم . نزديك شد . از سرما يخ زده بود و از زبان افتاده . لباسهايش كاملاً يخ زده و بدنش در حال سياه شدن بود . پناهش داديم و با امكاناتي كه داشتيم گرمش كرديم . وقتي زبان باز کردگفت :« من بيگلري هستم از سپاه قم.چندي قبل با تعدادي از نيرو هاي داوطلب بسيجي به منطقه مريوان آمديم و تأمين تعدادي روستا و جاده را بر عهده گرفتيم. من مسئول اين تعداد هستم كه ده نفر آنها را به منطقه حياط فرستادند . امروز صبح موقع سركشي از برادران جهادي شنيديم كه حياط در اين نزديكي است . حركت كردم؛ برف به شدت مي باريد. چند متري را نمي توانستم ببينم. ظاهراً مسير را اشتباه كرده، از تپه پائين آمدم و سر از روستايي در آوردم. حدود ساعت ده صبح، در خانه اي را در روستا زدم . بلافاصله پيرمردي قد خميده در را گشود و با ديدن من و ديدن لباس سبز پاسداري، دست و پا شكسته فهماند كه بايد سريعاً روستا را ترك كنم والا به دست كفّار مي افتم. با عجله از روستا بيرون آمدم . هيچ رد پايي بجا نمانده بود . برف هنوز مي باريد، به خدا توكل كرده و حركت كردم تا اينكه به شما رسيدم ».
چند روزي ميهمان ما بود به محض اينكه بارش برف تمام و هوا مساعد شد ، او را تا حياط همراهي كرديم .
چندروزي ازعمليات«محمّدرسول الله(ص)»مي گذشت من همراه برادرعلي ضامن اسلامي، به مدت چند روز به منطقه اي به نام قلعه خاني رهسپار شديم .در آنجا نيز در واحد خمپاره بوديم. طي پانزده روزي كه در آن منطقه مانديم،با صحنه اي مواجه گشتيم كه بيشتر با خباثت و قسي القلبي و جنايات دشمنان قسم خورده انقلاب آشنا شديم.در منطقه ي قلعه خاني با نزديك شدن به عيد، برفها زودتر آب مي شد. آن منطقه نسبت به منطقه دزلي و «راه خون» كمي زودتر هوا گرم مي شد، به همين علت بهار سريعتر به منطقه مي آمد .
از يك مبارز شيعه ي عراقي كه در سپاه بدر خدمت مي كرد در مورد آثار و بقاياي استخوان هاي زيادي كه در منطقه به چشم مي خورد سوال كردم. وي كه ابو زينب نام داشت گفت :« اين منطقه در سال 1358 در دست كومله بود . طي آن مدت هيچ يك از احشام اهالي در امان نبود ، گله ها را مي گرفتند و مي كشتند و مي خوردند ، ضمن اينكه در غاري هم كه به شكل زندان در آورده بودند، نيروهاي ارتشي و سپاهي و بسيجي را نگه مي داشتند و با انداختن حيوانات وحشي در غار، آنها را شكنجه مي دادند تا به شهادت برسند» .
بعد از پانزده روز، به منطقه ي عمار باز گشتيم و همراه چهار نفر از رزمندگان تهراني که با ما دوازده نفر مي شديم در واحد خمپاره به مدت دو ماه مستقر بوديم. .طي اين دو ماه، ما چهار ، پنج روز آفتابي داشتيم و بقيه ي ايام يا برف بود يا مه آلود و ابري.
سنگر ما در دامنه ي كوه منطقه ي شمالي بود كه كمتر آفتاب مي گرفت و برفي هم كه مي باريد، ماندگار بود .به طوري كه طي اين دو ماه بين سه تا چهار متر روي سنگر برف جمع شده بود ، از لحاظ بهداشتي در مضيقه بوديم .
اگر كمي سنگر را گرم مي كرديم، برفها شروع به آب شدن مي كرد و چكه مي كرد . اگر هم گرم نمي شد كه سرما تا مغز استخوان نفوذ مي كرد . در چنين وضعيتي، بدون امكانات اوليه و يا حتي وسيله ي استحمام، بچه ها تلاش مي كردند تا مي توانند تميز و طاهر باشند و حداقل روزهاي دوشنبه و پنجشنبه را روزه بگيرند .
روز دوشنبه بود، بچه ها اكثراً روزه گرفته بودند. موقع اذان ظهر بود. دو نفر از بچه ها براي وضوگرفتن از سنگر بيرون رفتند بقيه اطراف چراغ خوراك پزي جمع بودند. صداي شكستن چيزي به گوش رسيد، سپس صداي غلتيدن شيئي سنگين و بعد از آن تاريكي! ستون و نبشي روي سنگر طاقت نياورد و آوار شد، چراغ، خاموش و در سنگر بسته شد. يك طرف سنگر فرو ريخت. و به طرف ديگر پناه برديم هوا كم بود و ده نفري دچار مشكل تنفسي بوديم. تلاش كرديم با دست برفها را عقب زده و جاي آنها قرار بگيريم، ظاهراً چاره اي نبود. همه در دل دعا مي كردند. من و برادر منوچهر سلطاني شروع به كندن برفها از در سنگر كرديم و آنها را به داخل ريختيم. حدود سه تا چهار متر تونل زده بوديم كه روشني را احساس كرديم و هوا وارد سنگر شد، بچه ها را يكي يكي از زير برفها بيرون كشيديم.
ديگر نمي شد از آن سنگر استفاده كرد. بيشتر وسايل هم از بين رفته و مفقود شده بود . ساختن سنگر هم در آن شرايط مشكل بود. به ناچار سراغ سنگري ديگر رفتيم كه روي آن را كاملاً برف پوشانده بود. پيدايش كرديم وپس از ساعاتي كار قابل استفاده شد تا غروب موقع افطار در آن سنگر مستقر شديم .
يك روز به اتفاق يكي از دوستان تصميم گرفتيم كه به مريوان رفته به حمام برويم و كمي هم خريد كنيم. در بين راه دزلي ـ مريوان تنگه اي دربين دو قله ي مرتفع وجود دارد( به نام هزار شهيد ) اين دو قله و اطرافش پوشيده از برف بودند. در اين تنگه، دو بسيجي ايستاده ومنتظر ماشين بودند. وقتي آنها را سوار كرديم گلوي يكي از آنها به شدّت متورم بود وبه سختي نفس مي کشيد. علت راپرسيديم در جواب گفت :«از آب برف، به جاي آب آشاميدني استفاده مي كنيم. هرازچند گاه با ذوب كردن برفها، يك بيست ليتري آب آماده كرده و مصرف مي كنيم. اين بار پس از مصرف متوجه شديم كه لاشه ي يك موش در بيست ليتري است. همين امر باعث شده كه بچه ها بيمار شوند.
به مريوان رسيديم. كارهايي كه قرار بود انجام دهيم، انجام شد. موقع بازگشت در مقر دزلي مانديم. شب هنگام نمي شد به طرف موقعيت خودمان برگرديم. شب را در دزلي استراحت كرديم و روز بعد هنگام غروب، به موقعيت خود در عمار برگشتيم . نوبت نگهباني من بود. ابتدا سر شب بايد نگهباني مي دادم، سپس مي خوابيدم، در يکي از شبها نوبت بعدي ساعت 2 تا 4 صبح را نيز بايد نگهباني مي دادم. بين اين دو نگهباني، نوبت نگهباني سياوش اسدي بود كه مي بايست از نيمه ي شب تا ساعت 2 بامداد نگهباني بدهد.
ساعت 4 صبح از خواب پريدم نگاهي به ساعت كردم. چرا كسي مرا بيدار نكرده ؟ متوجه سياوش شدم كه جلو در سنگر چراغي گذاشته و به كيسه هاي پر از خاك سنگر تكيه داده و پاهايش را طرف ديگر سنگر زده و خوابيده چند بار صدايش زدم تا بيدار شد، پرسيدم چرا اينجا خوابيدي ؟ چرا مرا بيدار نكردي ؟ با خنده پاسخ داد: «پانچو» نگهبان است . پانچو كيست ؟ از درب سنگر به بيرون نگاه كردم، هيبت مهيب شخصي را ديدم ، بي نهايت درشت هيكل و ترسناك. وحشت كردم. سياوش خنديد و گفت : «ديدي گفتم پانچو بيدار است و نگهباني مي دهد همه راحت بخوابيد ... »
اما بچه ها همگي از سرو صدا بيدار شدند. بيرون رفتيم. متوجه يك آدم برفي شديم كه سياوش با برف هاي اطراف سنگر درست كرده بود و باراني مشکي رزمنده ها را كه به « پانچو» معروف بود به تنش كرده و كلاهي نيز روي سرش گذاشته بود در آن تاريكي شب بسيار بد هيبت و ترسناك به نظر مي رسيد سياوش با شوخي گفت : وقتي ما خالقين پانچو از او مي ترسيم حتماً كومله ها و عراقي ها بيشتر مي ترسند .
بچه ها از اين که درآن شب سرد نگهباني نداده بودند وصبح هم وسيله ي خنده اي داشتند، خوشحال شدند. زمستان رو به پايان بود و چهره ي منطقه دچار تحول مي شد بالاخره با تلاش زيادرزمنده ها در عمليات «محمّد.رسول الله» منطقه عمومي سليمانيه پاك سازي شد. در يكي از شبهاي آخر زمستان در منطقه ي مريوان برادر داريوش مالكي تعريف مي کرد : براي عمليات ايذايي و پاكسازي منطقه سرو آباد، معمولا بسيجي هاي كم سن و سال را با خودمان نمي برديم اما در يكي از همين عمليات ها در اطراف مريوان وقتي به عباس جمشيدي گفتيم كه منطقه خطرناك است تو امشب بايد بماني و همراه ما نباشي خيلي ناراحت شد و قبول نكرد. ما هم مجبور شديم وي را در محلي كه براي بازداشت كوموله ها درست كرده بوديم و در آن شب كسي در آن نبود حبس كنيم. فرداي عمليات وقتي آزادش كرديم آنچنان نگاه اعتراض آميزي به من كرد كه درس بزرگي گرفتم. سكوت پر از رمز و رازش كه پر از نا گفته ها بود بماند به جاي خود.
من كه سه ماه بود در منطقه بودم فرصتي بدست آوردم تا به مرخصي رفته و چند روزي را در محل باشم و به كار هايم سرو ساماني بدهم.
اولين مرخصي حال و هواي عجيبي داشت، نگاه هاي مردم و سوالاتشان، صحبت كردن از منطقه، از دشمن هاي خارجي و داخلي. در آن موقع فكر كردم كه پشت جبهه هم مي شود مثل خط مقدم فعال بود و با توضيح و تشريح مسائل جنگ ملي ميهني و اينكه انقلاب در خطر است مي شود افكار مردم را جهت دار كرد و براي تشويق مردم به مبارزه عليه متجاوزين تلاش بيشتري كرد. در آن زمان تصميم گرفتم كه هر گاه در مرخصي بسر مي برم براي كمك به جبهه تلاش بيشتري بكنم
