پيوند عشق و عرفان با ادبيّات پايداري
مقدّمه
ادبيّات پايداري در يک مَنظر عرفاني ،ادبيّاتي است که بتواند انسان راتا اوج مقام قُرب الهي رهنمون سازد.امّا براي دستيابي به چنين آرماني بلند، بايد مراحل ويژه اي را طي کرد و به مباني خاصي نيز پاي بند بود.فهم و کشف اين مباني ِعرفاني نيز بدون بررسي سه نهادگاه "انسان"،"زبان" و "عرفان" وتحليل نحوةپيوند اين منظومه ممکن نيست؛ امري که بعنوان يکي از اهداف اين مقاله به حساب مي آيد و از کارکردهاي آن شمرده مي شود.
با نظر به "انسان "بعنوان يک جانشين الهي و نيز با توجه به يکي از ويژگيهاي "عرفان "بعنوان يک حسّ متعالي و توان برتر اُلُوهي در وجود انسان ،به صورت طبيعي "ادبيّات "و نظام ادبي اي که در قلمرو وجودي زبان سَر خواهد زد؛ داراي خصوصيات و ويژگيهاي ويژه اي مي شود و بر اين اساس بتدريج ،پايه هاي عرفاني ادبيات پايداري، خود را نشان خواهد داد و مي توان اميد به بارقه هاي مينوي آن داشت.
بدين ترتيب اين مقاله با بررسي منظومة سه گانةفوق، در صدد است مباني ادبيّات پايداري را از زاويةيک نگاه عرفاني خاص مورد بازکاوي قرار دهدو لذا اصول و پايه هاي بنيادين را به صورت يک سلسلةمنطقي مطرح کرده و مورد نظر قرار مي دهد.
پاره اي از اصولي که در اين مقاله مطرح شده اند عبارتند از :
1-هويّت اُلوُهي انسان:
انسان به دليل مقام جانشيني، داراي هويّتي اصيل و الهي است و لذا ضمن قُرب و نزديکي ذاتي با خدا، از تواناييهاي بي حدّو حصري برخوردار شده و براي وصول حقيقي تنها، محتاج يک طلب حقيقي است و بَس .
2- کالبد طبيعي انسان:
انسان با همة هويّت الهي اش، داراي کالبدي طبيعي است وهمين کالبد ، تبديل به حجاب بين انسان وخدا مي شود و انسانِ رو به بالا را به صورت عارضي، به پايين نيز مي کشاند. لازمة چنين کالبد و پوشش طبيعي بر موجودي الهي آن است که انسان همواره ناله و فرياد فراق سَر دهد و هميشه در طلب و خواست دائمي باشد و نيز مدام صداي ناله و سوز داشته باشد . امّا اين فريادها محتاج يک جوهرة دروني است به نام عشق !
3- عشق، رمز حرکت از طبيعت به سوي فطرت :
عشق، سرآغاز حرکت به سوي بالاست و انسان بدون عشق، مانند موجودي است که تنها ناله و فرياد دارد ولي ميل و نيرويي براي حرکت ندارد. بنابراين انسان با قدرت عرفانِ عشق حرکت مي آغازد و صداي ناله هاي خود را به حقيقت و اُفق متعالي وجود خود مي رساند؛ امّا طبيعتاً اين قدرت نيز، از سويي نيازمند " لوازمي" است و از جانب ديگر محتاج "شرايطي"!
4- ادبيّات عارفانه ، لازمة عشق انسان :
به اين ترتيب ادبيّات عارفانه ، هم لازمة فرياد فراق از هويّت اصيل انسان خواهد بود و هم اينکه ، لازمة عشق و رمز حرکت از طبيعت به سوي فطرت حقيقي به حساب خواهد آمد . امّا اين نوع ادبيّات نيز با همة اوج و بلندي اش نمي تواند به عمق حقيقي وجود دست يابد مگر آن که انسان ، شرايط ويژه اي را فراهم سازد .
5- دل صيقلي، لازمة ماندگاري:
رمز ماندگاري ادبيّات عارفانة انسان ، شفّافيّت دل انسان است و هر آن که بيشتر و بهتر به اين شفّافيّت ناب دست يابد؛ به لازمه، از زمزمه اي دل نشين تر برخوردار خواهد شد.
6- رمز کلام پايدار :
براين اساس است که ادبيّات پايداري شکل مي گيرد چرا که دل ، مظهر عشق انسان خواهد شد و ادبيّات پايداري نيز نمود دل بيدار است. يعني بر اساس اصول پيش، کلمه ، رمزي از رموز الهي شده و ادبيّات نيز نمود رمز الهي خواهد بود و همين امر، رمز اعجاز کلام اعجاز الهي نيز هست که پيوندي ناگسستني و پيوسته با ذات باري برقرار کرده است .لذا ادبيّات عارفانه هم ، در پيوند با ذات الهي است که از خلوص حقيقي بهره خواهد برد و هر که تشنه تر و نياز عرفاني او بيشتر ، پس جلوة کلام و کلمه اش هم، خالصتر خواهد بود وهمين جاست که شعر، تبديل به جلوه و قالبي براي تشنگي حقيقي انسان و نيازِ پاک عرفاني او مي شود.
بدين ترتيب پايداريِ دلِ صيقلي به زايش ادبيّات پايداري اي منتهي خواهد شد که مي تواند انسان را تا اوجِ عروجِ آسمان بالا برد .
به بيان ديگر مي توان چنين جمع بندي کرد که :
اگر انسان، موجودي ترکيبي از دو بُعد عالي و داني است، پس همواره در صحنة نبرد و حرکت بين مُلک و ملکوت قرار دارد و اين صفحة وجودي، هميشه انسان را با پايداري دو طرفه همراه مي سازد؛ پايداري در برابر حرکت از فطرت به سوي طبيعت و نيز پايداري و مقاومت دو چندان براي حرکت مُدام و مستحکم از طبيعت به سوي فطرت!
امّا آنچه مي تواند به اين پايداري ، ثبات و نيرو بخشد، عشق الهي است و به همين دليل ، عشق الهي خواهد توانست که حرکت آغاز کند و انسان را به پيش برد. حال بر اساس اين نيروي دروني و آن فضاي پايداري، ادبيّات پايداريِ دل در صحيفة وجودي انسان سَر زده و شکل مي گيرد و از آنجا که چنين ادبيّاتي جز با پيوند با دلِ صيقلي و خالصِ انساني نمي تواند به رمز ماندگاري خود دست يابد؛ پس رمز ماندگاري و دوام ادبيّات پايداري، تنها در پيوند خالصانه با ذات الهي خواهد بود .
از اين رو، ادبيّاتي، ادبيّات پايداري است که به پايداري دل صيقلي الهي دست يافته باشد و جز اين هم ، نمي توان از ماندگاري و دوام و يا ثبات و اثر مفيد هيچ نوع ادبيات ديگري در طول تاريخ و در همة عرصه ها سخن ياد کرد !
يادآوري اين نکته ضروري است که زبان اين مقاله، کنايي و متناسب با ادبّيات رمزي و تمثيلي عرفاني برگزيده شده و به همين منظور براي حفظ فضاي ويژه و خاص مقال، استناد به اشعاري مورد توجه قرار گرفته و در نهايت پاورقيهاي توضيحي و تفسيري به همراه ذکر منابع تحقيق، در يادداشتهاي ضميمه آمده اند.
1- هويّت اُلوهي و خليفة زميني
...انسان تنها موجودي است که او را تا خداي خود فاصله اي نيست :" ..وَ نَحنُ اَقرَبُ اِلَيهِ مِن حَبلِ الوَريد"(ق16) و اگر اين اوج ، تا آستانة : " وَ نَحنُ اَقرَبُ اِلَيهِ مِنکُم.." 1 ( واقعه 85)(1) بار مي گيرد يعني :" زان که او از من به من نزديکتر " 2، پس آنگاه بايد گفت :" ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست".(3 )وچنانچه حايلي هم هست ، صرفاً خود اوست که :" وَ اعلَمُوا اَنَّ الله يحوُلُ بَينَ المَرءِ وَ قَلبِهِ"(4)...(انفال24). اما دليل مسأله آن است که نه تنها هستي او از اوست :" ..اِنّاللهِ "؛که همة هستي او نيز به اوست :" وَ اِنّا اِلَيهِ راجِعُون "5 (بقره 156).
جــزئهــا را رويهــا ســــوي کــل اســـت بلبـــلان را عشــــق بــا روي گـــــل اســت
آنچــه از دريـــا بــــه دريــــا مـــي رود از همــان جـــا کـامـــد ، آنجـــا مــــي رود
از سَــــر کُــــه ، سيلهـــــاي تيـــــز رو و از تــــن مــــا جــان عشــــق آميــــز رو.(6)
و اين راز ، همة رمز هويّت اُلوهي اوست که:" انسان ،حقيقتي ماوراء تعلّق وکشش به سوي خداي يزدان ندارد"؛ (7 )هويتّي برخاسته از مقام صدر نشيني( 8 )و نشسته بر تاج و تخت مصدري عالَم ؛ يعني : آدمي خاکي( 9 )و مصدري عالَمي عالي، که فرمود: " اِنّي جاعِل في الاَرضِ خَليفَة. "(بقره 30).
پس بي جهت نيست که او را بايد " خداي زميني" ناميد( 10)؛ خدايي که بهترين آفريدة آفريدگار آسمان و زمين است : " لَقَد خَلَقنَا الِا نسانَ في اَحسَنِ تَقويمٍ " (تين 4). و خدايي با همه قدرتهاي روحاني و آسماني اما محدود به حدود اين زميني و در اندازة دنياي دنيوي چه اين که :" خليفة الهي ، جانشين و گونة امکاني همين ريشة واحد اُلوهي است :" ًاِنّ اللهَ خلقَ الانسانَ عَلي صُورَتِه؛"
خلـق مــا بر صــورتِ خــود کــــرد حــقّ وصــف مــا از وصـــف او گيـــرد سَبـــَق.(11)
تواناييها و استعدادهاي اين موجود پيچيده، پر ابهام و اعجاب برانگيز(12)آنچنان در هم تنيده و غير قابل دسترس است که گويي قدرتهاي او در اندازه و قابليّتهاي بي حد و حصر الهي رقم خورده است؛ کِششي خدايي تا دروازه هاي بي نهايت الهي که :" وَاَنَّ اِلي رَبّکَ المُنتَهي " (نجم 42) و..." اَلا بِذِکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ ". (رعد )
گـرچــه پَــرِ عشـــق تـــو غــايت نـداشـت راه ابــــد نيـــز نهــايـت نــداشــت .(13)
و به قول حافظ :
ايـن راه را نهايـت صــورت کجـا تـوان بســت کــش صـدهــزار منزل بيش اســت دربــدايـت .
و يا :
ســرمنـزل فراغـت نتــوان ز دســت دادن اي سـاروان فروکــش کاين ره کران نــدارد.(14)
پس او را واسطه اي نياز نيست تا به مقام بالا پيوند زند چه اين که اصولاً از سنخ مقام ديگري نيست که نيازمند وصل و واصل و وصول باشد، بلکه حقيقت ِ طبيعت وجودي او ، رنگ جوهرة مافوق طبيعت در قالب و شکل طبيعت است؛
نــظـري کـرد کــه بيند به جهــان صورت خويـش خـيمه در مزرعـــــة آب و گـــــل آدم زد .(15)
و اگر او را نيازي است ودر پس آن ، نيازمندي ؛ از اين روست که در دنياي فاني ،آراستني وآراميدني است و رمز نياز هر روزاو نه در وَجه اُلوهي ،که درپايبندي طبيعتِ اين موجودِباقي دردنياي فاني است .(16)
و بدينسان ، چنانچه او را دوري و جدايي نيست و پياپي درنگي هم نيست ، چون همواره و هميشة زمان از اين پيوند همايون برخوردار بوده است و تنها يک " طلب "، او را به اوج درياي " ايصالِ الي المطلوب " مي رساند که :" مَن طَلَبَني وَجَدَني .." .( 17)
مـــــا بهـــــا و خونبـــهـا را يافــــتـيـــم جـانب جـــان باختـــن بشــــتافتيــــم.(18)
دوش آمـد و گفـت : چنـدم آواز دهـــي؟ مــن دورنيـــــم ، تـو دوري آغاز نهـــي
ديـوار،حجاب اسـت،چوبـرخـاست زپيش ايـن خـانـه و آن ، يکي شـود، بـاز رهـي.(19 )
و اين ، مَدارحقيقي حرکت اوست.
2- کالبد طبيعي و رمز نيازمندي
امّا تنها تفاوت در اينجاست که کالبد طبيعت ، مي تواند دردوره اي کوتاه ، امّا ، شيريني مدار بُنيادي حرکت او را بپوشاند ، يعني :
.. چـگونـه بـاز کنــم بال در هــواي وصـــال که ريخــت مرغ دلــم ، پــر در آشيان فراق .(20)
والاّ ترديدي نيست که :"حجاب ميان تو وحقّ نه آسمانست ونه زمين ،حجاب ، هستي موهوم است که تو به خود نسبت مي دهي" (21 )و براستي اين تنها تلخکامي است که کام شيرين او را به تلخي زهرآ گيني مي گرايد و گاه ، تا هلاکت و جان سپاري نيز به پيش مي برد که :" ..وَلَوسَها قَلبُهُ عَنِ الله تَعالي طَرفَهَ عَينٍ لَماتَ شَوقا اِلَيه ..". (22 )
...و اينجاست که نداي ناله و فرياد فراق او ، روح و جوهره طبيعت را به لرزه مي اندازد ، که او، آواره کوه و بيابان است :
صبـا بــه لطــف بگـــو آن غـــزال رعنــا را کــه سـر بـه کــوه وبيابان تـو داده اي مـا را ...(23 )
و همانا اين حال ، حالِ شرحِ درد اشتياق و شعلة فراقي است که گرچه در آتش غم عزيزي است ، امّا نيک، ناي شادي قريبي هم هست :
سينه خواهم شـــرحه شـــــرحه از فـــــراق تا بگـــــويم شـــــرح دردِ اشــتــــياق
آتـش است ايـن بـانگ ناي و ، نيسـت بـاد هر که ايـن آتــش نـدارد نيسـت بــاد (24)
... بنابراين ، اگر مي خواند ، چون مي خواهد و اگر مي خواهد ، چون او را مي خوانند . مي طلبد چون طالب است : "هست وادي طلب آغاز کار "(25)و طالب است ، چون مطلوب دارد : "... زآن که هر طالب به مطلوبي سزاست ." (26)
طـالـب آن بـاشد که جـــانش هــــر نَفـَس
تشنـــه تـر بــاشـد وليـکن بــــي سبــب... (27)
يعني دُوري پيوسته و پي در پي بين احتياج نياز و اشتياق ناز ؛ (28) طالب محتاج و مطلوب مشتاق:
...سايـة معشوق اگر افتـاد بر عـاشق چـه شـد ؟
مــا بــه او محتـاج بـوديم اوبـه ما مشتاق بـود(29)
ازسويي کشش معشوق وازسوي دگر،کوشش عاشق ؛که فرمود:" قُل اِن کُنتُم تُحِبُّونَ الله فَاتَّبِعُوُني يحبِبکُمُ اللهُ .."(آل عمران 31).(30)
به رحمت ســـــر زُلف تو واثقـــم ورنه کشش چــو نبـود از آن ســو چـه ســود کـوشيدن.(31)
ورنــــــه شيفتـــه شيفتـــه خـويـش بــود رغبتـي از مـــن ،صـــــــد از او بيـــش بــــــــود.(32)
و به يک جا ، همه سوز و از جاي ديگر ، همه ساز :
سازطرب عشق،که داند،که چه ساز است؟ کززخمـ?آن،نُه فلک اندرتک وتازاست
رازي است دراين پرده گـــرآن رابشناسي داني کـه حقـيقـت زچه دربندمجازاست
عشق است که هر دم به دگـررنگ درآيد نازاست به جايي وبه يک جاي نياز است
درصورت عاشق چودرآيدهمـه سوزاست درکسوت معشوق چوآيدهمه سازاست(33)
3- سخن عشق و حرکت عاشق
... و بدينسان ، " عشق"، رمز سخن نياز او و کلام نازِ معشوق است که :
عشـق جمـالِ جـانـان ، دريـاي آتشين اسـت گـــر عــاشقــي بسـوزي ، زيرا که راه اين است .(34)
او عاشق است ، چون عشق به معشوق دارد:" بي عشق تو زيستن دريغم آيد" ؛ و معشوقِ محبوب دارد ، چون حُبِّ عشق عاشق ، هزار ناله و فرياد دارد که :"جز از تو گريستن دريغم آيد".(35)
...و اين است که ، بي ترديد ؛ " عشق " ، سرآغاز حرکت اوست.
يعني اين که :" .. عشق ، بُراقِ سالکان و مرکب روندگان است "..(36 ) ؛ چرا که : " عشق چيست ؟ از قطره دريا ساختن "( 37 ) ؛ و در اين صورت :
عاشـق آن بـاشـد که چـون آتــش بـود گرم رو ســوزنـده و ســـرکـش بــــــود. (38 )
پس ؛ مي گويد و مي نالد و ناله و فرياد سَر مي دهد و.. آنگاه ، " جنبش" آغاز مي کند.(39)
4- ادبياّت عارفانه و راز جاودانه
اينجاست که زمزمة عاشقانه و عارفانة او ، رمز بيداري و راز هشياري و مرزِ مرزداري او از خط سکون و ثُبات است چرا که تنها : " درون عاشقان ،صحراي عشق است "؛
درون عاشقان صحـراي عـشــق است که آن صحرانه نزديک ونــه دوراست
درآن صحـرانهاده تــخــت معشــوق به گِردِتـخـت،دايـم جشن وسوراست
همــه دلــهــاچو گلــهاي شکوفــتــه هــمـه جانـهاچو صفهــاي طيـور است
سراينده همه مــرغـان به صــدلــحـن کـه درهـرلحـن صـدسـور ســروراست
ازآن کم مي رسدهرجان بدين جشن کـه ره بس دوروجـانان بس غيـور است(40)
و صد البته ، اين چنين زمزمه اي است که عالم گير و عالمتاب است؛ يعني :
.. فکنــد زمــزمــة عشــق در حجــاز و عــراق نـــــواي بانــگ غزلـــــهاي حــافـــظ از شيـــراز.(41)
ويا:
..به شعــر حــافــظ شيـراز مـي رقصندو مي نازند سيـه چشمــان کشميـري و تـرکــان سمــرقنــدي.(42 )
و چنانچه زبان به اين زمزمه مي گشايد ، ازآن روست که پرده اي برآن دردِ عشق دروني بنشاند و راه بر طُغيان و شوره سَري آن مجنون پنهاني نهاند ، تا در اين ميانه ، نداي دعوتِ " اُدعُوا رََبّکُم تَضَرٌّعاً وَ خُفيتهً..." (اعراف 55) را ، باري ديگر ، به اصلِ .." اَلا بِذِکرِاللهِ تَطمَئِنُّ القُلُوبُ" ( رعد 28) باز گرداندکه:
و چون فقط با محبوب و معشوق خود حديث مي دارد ، پس اين آواز نهاني و زاريِ پنهاني بر هيچ اَحدي پوشيده نمي ماند و چنين است که ادبيّات عارفانه ؛ هر قدر اديبانه و عالمانه و ماهرانه ، امّا ، نتواند نشاني از آن ترانة زيباي جسوراني را بنمايد. چرا که :" عشق دريايي است قعرش ناپديد "(44 )و سخن عشق نه آن است که آيد به زبان .(45)
هر آنــکــه جــانـب اهــل خــدانــگــه دارد خـداش درهمـه حال ازبلا نگه دارد
حديث دوست نگويم مگربه حضرت دوست کــه آشـــنــاسـخــن آشنانگه دارد
دلا معاش چنان کن کــه گـــربـلـغــزدپــاي فرشته ات به دو دست دعـانگه دارد
گرت هواســت کـه مــعشــوق نـگسلدپيمان نگاه دارســررشـــتــه تــانـگه دارد
در نيـايـد عشق در گفـت و شنـود عشـــق دريــايـي ، کـرانــه نــــاپـــديـد .(46)
يعني :
..قم را آن زبــان نبــود کـه سّـر عشق گـويد بـاز وراي حدّ تقــريرسـت شـرح آرزومندي .(47)
پس اگر :
..عنقاشکــارکــس نــشـود دام بــاز چــيــن کـانـجـاهميشه بادبه دست است دام را.(48)
امّا بايد:
... گرچه وصالش نه به کوشش دهنــد آن قــــــدر اي دل که توانــــــي بکــــوش
لطف خـدا بيشتـــر از جُـــرمهــاسـت نکتـــة ســربستــه چـــــه دانـي خمـــــوش...(49)
و بر اين بُنيان ، آنچه مي ماند تنها و تنها ترجمه اي است ظاهري از آن حقيقت باطني ؛ حقيقتي موجود اما مکتوم ، و جلوه اي عيان از نُمادي پنهان :
...دلنشان شدسخنم تاتو قبولش کردي آري آري ســــخـن عـشــق نـشـاني دارد
درره عشق نشد کس به يقين مَحرم راز هر کسي بر حسب فکر خود گماني دارد...(50)
و در ادامه :
جان بي جمال جانان ميل جـهـان نــدارد هـرکس که اين نداردحقّاکه آن ندارد
باهيچ کس نشاني زان دلـستــان نـديـدم يــامــن خبــــر نـــدارم يااونشان ندارد
هر شبنمي درين ره صد بحرآتشين است درداکه اين معـمّـاشــرح وبــيــان ندارد (51)
و سرانجام ، فرجامِ ماجراي اين شرح وبيان هم به دست خودِ عشق و عاشقي است که :" شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت "؛
هرچـــــه گويم عـــشق را شــــرح و بيــان
گـــــرچه تفـــسير زبان روشــــنگر اسـت
چون قلـم اندر نــــوشتـــن مــي شتــافـــت
عقل در شـرحـش چـو خـرد در گل بخفـت
چــون به عشــق آيــم خـجــل بـاشــم ازآن
لـيک عشـق بـــي زبـان روشـنـتـــــر اســـت
چــون بــه عشق آمدقلـم بـر خــودشـکافـت
شـرح عشـق و عــاشقـي هـم عشق گفـت... 52
5- دل صيقلي و زمزمة ابدي
اينجاست که به آن رمز ماندگاري پي مي بريم ؛ يعني رمز جاودانة زمزمه هاي هزارينة همة عشّاق، درهرهزارة تاريخ بشري چه اينکه:"قُل اِنَّ صَلواتي ونُسُکي وَمَحياي ومَماتي للهِِ رَبِّ العالَمين"( 53 ) (انعام/162)
و دوباره ، در مدار جاويد ناز و نياز :
اي سَروناز حُسن که خـــوش مي روي به نـــاز عشّــاق را بـه نـــاز تـو هــر لحـظه صـــد نيــاز
فـرخـنده بـــاد طلعــــت خــوبـت کـه در ازل بُبريده اند بــر قــد ســـروت قبـــاي نــاز ...(54)
و در اين وادي پُر بهرة روزي بخش ،يعني واهة عشق نمايي ؛و در اين دنياي وامداري آب و آينه ؛و در هر آنِ آنِ آدينه ها ؛ هرآنکه پردة دلش به آينه شفّافتر است ، نور عشق جاودانِ جاويدان در آن صيقلي تر وزمزمة او دلشين تر ؛ و صد البته ، دل انگيزتر است چون: " سخني که از دل برآيد، بر دل نشيند ".(55)و سخن دل، هر آينه نداي عشق است:
گــرعشـق نبــودي و غــــم عشــق نبــودي چنـدين سخـن نغـزکـه گفتــي کــه شنــودي ؟
ور بــاد نبـودي که ســـر زلــــف ربـــودي رخـســارة معشــوق بـه عاشــق کــه نمــودي ؟.(56)
6- رمز کلام و راز کلمه
و بدين ترتيب ،" کلمه"، معجزة زيباي آفرينش مي شودکه :"وَ يحِقُّ اللهُ الحَقَّ بِِکَلِماتِهِ. ."(57 ) (يونس 82)؛ کلامي که زمزمه ها با آن ، بر تارک دل مي تابد و ادبيّات از آن ، بر صحيفة جان مي زايد . و اينجاست که " کلمه " ، رمزي الهي است چه اين که :" در ابتدا کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود ..."(58)
و کلمه، ديگر مخلوقي خالق نما نيست که خود، خالقي ديگر بر دل و جان و روح بي قرار بشر است؛ و ديگر آفريده اي در پهنة آفريدگان بزرگ و پاک نهاد نيست که، آفريدگاري است که مي توان بدان سوگند مقدّس خورد: " ن وَالقَلَمِ وَ ما يسطُروُنَ " (قلم 1)(59)
تـوانـايي که در يـــک طَـرفــة العيـن زکاف ونـــون پـــديـــد آورد کـــونيـن
چـو قــاف قـــدرتـــش دم بـــر قلـــــم زد هـزاران نقـش بـــر لـــــوح عـــــدم زد.(60)
پس کلمه ، هم مَظهراست و هم مُظهر؛ از سويي جلوه نمايي مي کند و از جانبي ، جلوه زُدايي ؛جلوه نماست : در مَصدرِ نشانِ تابشِ شورِ شيدايي ، و جلوه زداست : در مقامِ صيقلي فراقِ قلبِ بي قرار .
- جوشش آب و تابش آينه
و بي گمان ، رمز حيات جاويد کلام اعجاز نيز در همين يک " کلمه " نهفته است ، چه اين که : يا بايد " آب" بود و يا چون "آينه ".يعني : يا " جوشش " و سپس " رويش " و آنگاه " زايش " ؛ و يا " تابش " و سراسر " نمايش " .
خيـــز و در کاســــة زر آب طـــربناک انـــداز پيشتـر زانکه شـود کاسة ســـر خـــــاک انـــــداز
عـاقبت منــزل مــا وادي خــمـوشــان اســـت حـاليـا غلغلـــــــه در گنبــــد افـــلاک انــــــداز
چشـم آلـوده نظــراز ُرخ جـانـان دور اســـت بــر ُرخ او نظــــر از آيينـــة پـــاک انــــداز ... (61)
و در پس اين جلوة پر شکوه ، جلوه اي ديگر ُرخ مي نمايد ؛ يعني " حيات " ،نمود همين يک نماد مي شود : " آبِ آينه نما ". يا شکوه و اوج جلوة آفريدگاري ودرمصدر ايجاد وخَلق نشستن ،و يا نشاني ازجلوة زيباي آفرينش داشتن؛يعني يا در محورناز و يا در مبدأ نياز ، چه اينکه :" نيازي عرضه کن بر نازنيني " !(62)
پس يا بايد درپردة ايجادي آب حيات بود و يا در پردة موجودي آينه نمايي( 63 )آن ؛ يا بايد آفريد يا نشاني از آفرينش داشت ؛
....تا حياتي ابدي داشت؛ و آنگاه به جهاني، "همه عاشقي"، رسيد که:
جهان کان جـهـان عاشـقـــان است جـــهــان مــــاوراي نــــارونــور است(64)
جهاني تا به يزدان که :" وَاَنَّ اِلي رَبِّکَ المُنتَهي " ( نجم 42).
دست نشدبالاي دست اين تا کـجا؟ تـــابــه يــزدان کــه الـيـــه الـمنـتهــي.(65)
و اين ، از آن روست که " مطلوب "، لايتناهي است. (66 )
زان يار دلنوازم شـکريست باشـکايــت گرنکته دان عشقي بشنو تــوايـــن حکايت
دراين شب سياهم گم گشته راه مقصود ازگوشــه اي برون آي اي کوکب هدايت
ازهرطرف که رفتم جزوحشتم نـيــفزود زنــهـارازايــن بـيـابان ويـن راه بي نهايت
اين راه رانهايت صورت کجا توان بست کش صـدهزارمنزل بيش است در بدايت(67)
ب- آب حيات و اعجاز کلمات
بنابراين تفسير هستي هستي در هويدايي همين دو حرف ِ بَس ساده و پيچيده است :" آب " و " تشنگي"، چه اين که: " آب کم جو تشنگي آور به دست".(68)و آن هم ،همان آب حياتي است که سرچشمة حيات ِ هميشگي انسان است :
دوش وقت سحر ازغصه نـجـاتـم دادنــد واندرآن ظلمت شب آب حياتم دادند
بي خـودازشـعشـ? پـرتــوذاتـم کـردنـــد بـــاده ازجـــام تــجلـــّي صفاتم دادند
چه مبارک سحري بود وچه فرخنده شبي آن شب قدرکه اين تــازه بــراتم دادند
بعدازاين روي من واينه وصـف جـمـال کـه درآنـجاخــبرازجلــوه ذاتــم دادند...(69)
و هرآينه اين تفسير، ما را به رازي شگرف رهنمون است ؛ يعني راز شيدايي زمزمه هاي عاشقانه و نيک ، ادبيات عارفانه ، و در اُفقي ديگر، کلام اعجاز پروردگاري ؛ چه اين که : همانا " معجز اکبر، سخن اولياست ".(70)
پس بايد رفت و بايد يافت :
دست از طلب ندارم تا کام من برآيد ياتن رسد به جانان ياجان زتن برآيد..(71)
و اين ره يافت ، گذرگاه هميشگي حرکت تشنگان به اميد آب حيات ابدي بوده است :
اي جان جان جانم ،تـوجـان جان جاني بيرون زجان جان چيست؟آني وبيش ازآني تو
پي مي بردبه چيزي جانم ،ولي نه چيزي تـوآنـي ونـــه آنـي،يــاجــانـي ونــه جــانــي
بس کزهمه جهانت ،جستم به قدرطاقت اکـنـون آنـگاه کــردم،تـوخــودهــمه جهاني
گنج نهاني امّــا چـنـديـن طـــلـســم داري هرگز کسي ندانست گنجي بدين نهاني
چيزي که ازرگِ من خون مي چکدکردم فـاني شـدم کنون من،باقي دگر تو داني
عطّاربي نشـان شــد ازخـويـشـتـن ،به کلي بــويـيِ فــرست او را از کُنهِ بي نشاني(72)
آب حياتي که انسانّيت ، غرق در کرانة آن است( 73) و آدمّيت ، بي خبر از ساية آن ، چه اين که :
سالها دل طلب جام جم ازمـامي کــرد وآنچه داشت زبيگانه تمنّا مي کـرد
گـوهرکزصدف کون ومکان بيرونست طلب ازگمشدگان لب دريامي کرد
بـيدلي درهمه احوال خـــدا بـــااو بـود او نـمي ديدش ازدورخدايا مي کرد..(74)
ج- تشنگي زبان نياز و نزديکي نشان ناز
... و بدينسان بايد گفت هر آنکه تشنه تر است؛ به خاستگاه زندگاني و مبدأ جاوداني نزديکتر است؛ چرا که هر آنکه مخلوقتر است، جلوة خلقِِ خداوندي نيز در او نمايانتر است يعني :" ..خشکي لب هست پيغامي زآب ".(75)
و اين تشنگي، نقطة مشترک همة نامها و تمامي نشانه هاست و نيز نامه هايي عاشقانه بين همة عُشّاق و تنها خدايان؛ که کلمات، بر محور آن نياز به اوج جلال و جمال ابدي، تعالي خواهند يافت.
- ساز شيرين و سوز دلنشين
.. وآنگاه که تشنگي روح تشنه قرين با شفافيتِ قلب زنده مي گردد ، ناز و نياز در يک جا به نور و نماز مي نشيند ، و آهنگ دلنشين کلمات آن، سازِ شورِ شيرينِ الهي و شيدايي سَرمدي سَر مي دهد که :
... دلنشين شـد سخنم تا تو قبـولـش کردي
آري ،آري، سخـــن عشــق نشـاني دارد.(76)
پس بي شکّ و ترديد، دراين ميدان لاله خيز، هر کلمه اي که بُروُن مي تراود ، جلوه اي است عيان و نمايان ، از حياتِ آب ؛ از حياتِ آبي آب ِ زلال وحي که :" اللهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الارضِ"... (نور 35)( 77 )
زجـــايـي مــي بـــرآيــد ايـن سخنهــــا
کـه جـاي جــان و جانـان است تنهـــا .(78)
حال چه اين شکوه پاک و جلوة ناب را ، در کرانة روشن کلامِ ناطق دريافت که :" وَ ما ينطِقُ عَن ِ الهَوي اِن هُوَ اِلاّ وُحي يوحي " ( نجم 3)؛ و چه در پردة زيبا ، اما رمز آميزِ کلام صامت که :" يس وَ القُرأن ِ الحَکيم ِ "(يس1) ؛ (79 )که همانا اين "هردو، از يک پيشگاه يکتاي اعلاء فرود آمده اند ": (80 ) " .. وَ کَلِمَهُ اللهِ هِي العُليا..."(توبه40) و چه در لسان عارفان و بيان اديبان و يا شاعران نامدار و شارحان عجايب روزگار(81) :
شعر چيست ؟اين جمله دربگـشــادن اسـت شــرح چــنـديــنـي عـجـايـــب دادن اســـت
تومپندارکه من شـعر بـه خـود مـي گـويـم تــاکــه بــيــدارم وهـشــيــار يــکـي دم نـزنم
اي آنکه اندرجان من تلقين شعرم مي کني گرتن زنم،خامش کنم ،ترسم که فرمان بشکنم
و يا اين که:
پيـــش و پسـي بست صف اوليـــــاء
ايـن دو نـظــر محـرم يـک دوسـتند
شعـر تــو را ســدره نشـاني دهـــــــد
پـــس شعـرا آمــــــــد و پيـــش انبيـــــاء
ايـــن دو چو مغـز ، آن دگــــران پوستنــد
ســلطنــت ملــک معــــانــــي دهد .(85)
و در اين ميان، و در خيل اين همه؛ وامداراني اند که به زمزمة خود مي نازند و مي بالند ؛ و با" زمزمة عاشقي " ، تمرين خط و خالِ عشق و عاشقي مي کنند :
ازعشق خط توسرنگون مي گردم وزخــال تـودرميان خون مي گردم
تا روي نمــــودنقط? خــال تــوام چون پرگاري،به سربرون مي گردم(86)
... تا حالي ،
و در شبي خوش امّا؛
به شادي شيدايي دست يابند که :
...حافظ،شب هجران شد،بوي خوش وصل آمد
شاديت مبارک بـاداي عـاشقِ شيدايي (87)
- يادداشتها :
1- ر.ک: (دفتر ششم مثنوي معنوي به نقل از " گزيدة فيه مافيه "، صفحه 234).
2- ر.ک: ("مثنوي معنوي "، دفتر اوّل، 2196)
3- ر.ک: (" حافظ نامه "، بخش دوم ، صفحة 852).
4- ر.ک: "نهج البلاغه " ترجمة دکتر سيد جعفر شهيدي، خطبه 49، صفحة 43 ونيزببينيد :" کشف الاسرار"، جلد 4 ، صفحة 36 و نيز :" حکمت نظري و عملي در نهج البلاغه " ، صفحه 94.
5- ر.ک: ( شــرح مقدمــة قيـصري "، صفحــة 824 و صفحــة 63 و نيز ر.ک : " فرهنگ ديوان امام خميني "، صفحه 147.
6- " مثنوي معنوي "، دفتر اوّل ، صفحه 143 و نيز ر.ک: "دفاتر ملکوتي "، صفحه 452.
7- " پيامبر وحدت "، صفحه 169. همچنين در مقاله " خداي زميني " ( از همين قلم ) آمده است :" رجعت که اوج بازگشت حقيقت انساني است ، سمت و سويي الهي دارد و خلقت نيز سرآغازي چنين، و انسان يعني: موجود دامنه دار خدايي از خلقت اوّلين تا رجعت آخرين؛ زيرا که فرمود: " اناّ لله و اناّ اليه راجعون ( بقره 156) ،" يا ايها الانسان انّک کادحٌ الي ربّک کدحا فملاقيه "( انشقاق 6) .( " مجلة معرفت " ، شمارة 32 ، صفحة 66). و نيز در مقاله " شهد شيرين شهادت در کلام اميرالمؤمنين (ع) " : "... و مرگ نيز دور ديگري درقوس صعودي انسان به سوي الله تعالي است:انّا الله و انّا اليه ...".("مجلة معرفت"،شمارة 39، صفحه 54).
8- ر.ک : " پيامبر وحدت "، صفحة 47 ( بحث صادر اوّل).
9- دراين باره ببينيد : " کشف الاسرار "، جلد 1، صفحة 140.
10- ر.ک : مقالة " خداي زميني " ، مجلة معرفت.
11- همان و نيز ر.ک : " کتاب الانسان الکامل "، صفحة 381 و " عرفان مولوي "، صفحة 29 و " مجموعه آثار حلّاج "، صفحة 38 و " دفتر عقل و آيت عشق "، صفحة 127.
12- (" نهج البلاغه " ترجمة محمد دشتي ، حکمت 8، صفحة 624. پيرامون شگفت هاي آفرينش انسان ر.ک: " نهج البلاغه"، خطبة 163،83،192و نيز:" دربارگاه آفتاب "، صفحة 22.
13- مخزن الاسرار .ر.ک: " گنجينة حکمت در آثار نظامي "، صفحه 230و نيز : پاورقي شماره 16.
14- ر.ک : " حافظ نامه "، بخش دوم ، صفحة 1180.
15- " اثر پذيري حافظ از قرآن و احاديث "، صفحة 100.
16- رمز نيازمندي انسان در فناء دنياست چرا که نياز از سنخ بي ثباتي و ناپايداري است که از ويژگيهاي خاص دنياست. آن حضرت فرمود : " الدُنّيا دارُ دُوَلٍ " ( دنيا سرايي است بي ثبات و ناپايدار) (ر.ک: " دربارگاه آفتاب"، صفحة 92)
17- اشاره به حديث قدسي: " مَن طَلَبَني وَجَدَني وَ مَن وَجَدَني عَرَفني وَ مَن عَرَفَني عَشَقَني وَ مَن عَشَقَني عَشَّقتُه و من عَشَقَتُه فقتلته وَ مَن قَتَلته فَانَا دَِيتُه". (ر.ک : " مضامين مشترک در ادب فارسي و عربي" ، صفحه 192و نيز: " احاديث و قصص مثنوي"، صفحة 404 و صفحة80 به نقل از المنهج القوي ، جلد 4 ، صفحة 398).
18- " مثنوي معنوي "، دفتر اوّل ، 1750.
19- " گزيدة رباعيّات عطار نيشابوري"، صفحة 130.
20- ر.ک :"ديوان حافظ شيرازي"، صفحة 229 و نيز :"مضامين مشترک در ادب فارسي و عربي "، صفحة 238.
21- " شرح ديوان منسوب به اميرالمؤمنين (ع) "، صفحة 43.
22- اشاره به روايتي منقول از امام صادق (ع) درتوصيف ويژگيهاي عارف که فرمود : اَلعارِفُ شَخصُه مَعَ الخَلقِ وَ قَلبُهُ مَعَ الله تعالي وَلَوسَها قَلبُهُ عَنِ الله تَعالي طَرفَةَ عَينٍ َلماتَ شَوقًا اِلَيهِ .." .(عارف فردي است که بدن او با خلايق است ولي قلب و دلش با خداست واگرلحظه اي دل او از خدا غافل گردد از شدت شوق هلاک مي شود). (ر.ک:" فرهنگ ديوان امام خميني "، صفحة 219 به نقل از باب نود و پنجم کتاب مصباح الشّريعه و مفتاح الحقيقه ملاعبد الرّزّاق گيلاني و نيز ببينيد :" مضامين مشترک در ادب فارسي و عربي "، صفحة 27.)
23- " ديوان حافظ شيرازي "، صفحة 3 و نيز ر.ک : " گزيدة فيه مافيه "، صفحة 264.
24- " گزيدة فيه مافيه "، صفحة 123 و نيز ر.ک : " فرهنگ ديوان امام خميني "، صفحة 258.
25- عطار نيشابوري در " منطق الطّير "، صفحة 180 ، طلب و سپس عشق را از آغازين واديهاي سيرو سلوک دانسته است :
گفت ماراهفت وادي در ره است چون گذشتي هفت وادي درگـه است
..هست وادي طلــب آغـــازکــار وادي عشق است ازآن پس ،بي کنار...
باز ببينيد :" گزيدة فيه مافيه "، صفحة 264 و" تعبيرات عرفاني از زبان عطار نيشابوري"، صفحة 194 و"فرهنگ ديوان امام"، صفحه 215 و"بررسي مضامين مشترک ديوان امام و حافظ "، صفحة 187.
26- " گزيدة فيه مافيه "، صفحة 265.
27- " تعبيرات عرفاني از زبان عطار نيشابوري "، صفحه 117.
28- " همچنان که نياز و عجز عاشق را ناز و کرشمه معشوق دريابد، همچنين کرشمه و ناز او را نيز طلب و نياز عاشق به کارآيد ، و اين کار بي يکديگر راست نيايد ، اينجا ناز و کرشمه و دَلال معشوق ، با نياز و تذّلل و انکسار عاشق "... (" فرهنگ ديوان امام "، صفحه 238 به نقل از لمعات شيخ فخرالدين عراقي ، صفحة 128).
ر.ک : " ديوان حافظ شيرازي "، صفحة 160 و نيز :" حافظ نامه "، بخش دوم ، صفحة 1176
30- نيز ببينيد :" دفتر عقل و آيت عشق "، صفح? 64.
31- " ديوان حافظ شيرازي "، صفح? 305 و نيز :" حافظ نامه "، بخش دوم ، صفح? 1179.
32- " مخزن الاسرار "، ر.ک :" گزيد? فيه ما فيه "، صفح? 191.
33- فخرالدّين عراقي همداني ، ر.ک : " دفاتر ملکوتي "، صفح? 363.
34- " تعبيرات عرفاني از زبان عطار نيشابوري "، صفح? 77.
35- ( " گزيد? رباعيّات عطار نيشابوري " ، صفح? 134).
36- " کتاب الانسان الکامل "، صفح? 161.
37- " تعبيرات عرفاني از زبان عطار نيشابوري "، صفح? 132.
38- ر.ک:( " منطق الطير "، صفح? 186.)
39- ر.ک :" تعبيرات عرفاني از زبان عطار نيشابوري "، صفح? 127و نيزصفح? 132.
40- ديوان غزليات عطّار ، صفحه 49 که در آن به زيبايي تمام جشن و سرور عاشقان بيدار دل ترسيم شده است. ر.ک :" تعبيرات عرفاني از زبان عطار نيشابوري "، صفح? 112.
41- ر.ک :" ديوان حافظ شيرازي "، صفح? 201.
42 - همان ، صفح? 342.
43- " حافظ نامه "، بخش اول ، صفح? 499.
44- (ر.ک :" تعبيرات عرفاني از زبان عطار نيشابوري "، صفح? 133.)
45- ر.ک :" ديوان حافظ شيرازي "، صفح? 125و نيز :" حافظ نامه "، بخش دوم ، صفح? 1185 و " مضامين مشترک در ادب فارسي و عربي "، صفح? 198.
46- مثنوي معنوي ، ر.ک:" گزيد? فيه مافيه "، صفح? 263.
47- " ديوان حافظ شيرازي "، صفح? 341.
48- ر.ک : همان ، صفح? 6و نيز :" حافظ نامه " ، بخش دوم ، صفح? 1174و " فرهنگ ديوان امام "، صفح? 251.
49- " ديوان حافظ شيرازي "، صفح? 220و نيز ر.ک :" حافظ نامه "، بخش دوم ، صفح? 1179. ر.ک :" گزيد? فيه مافيه "، صفح? 265و نيز :" مولوي و جهان بينيها "، صفح? 229.
50- " ديوان حافظ شيرازي "، صفح? 97.
51- همان ، صفح? 98و نيز ر.ک :" حافظ نامه "، بخش دوم ، صفح? 1180.
52- " مثنوي معنوي "، دفتر اوّل ، صفح? 112.
53- ( " کشف الاسرار "، جلد 3، صفح? 544).
54- " ديوان حافظ شيرازي " ، صفح? 202.
55- اشاره به اين کلام زيبا از مولا اميرالمؤمنين (ع) که فرمود :" الکلمهُ اِذا خرجت مِنَ القَلبِ وقعت فِي القَلبِ وَ اذا خرجت مِنَ الّلسانِ لَم تجاوزِ الآ ذانَ". ( " دربارگاه آفتاب "، صفح? 163، به نقل از شرح نهج البلاغه ، جلد 20، صفحه 287.)
56- به نقل از کتاب " سهروردي و مکتب اشراق "، صفح? 5.
57- ( " مجموعه آثار حلّاج" ، صفح? 135، و نيز ر.ک :" فرهنگ اصطلاحات فلسفي ملاصدرا "، صفح? 416، واژ? کلام.)
58- به نقل از انجيل يوحنّا باب اوّل بند1و 14 ر.ک :"حقيقت مسيحيّت "،صفح? 71 و نيز :" انجيل عيسي مسيح "، صفح? 193.) ظاهراً منظور از کلمه در اين عبارات ، حضرت مسيح (عليه ال
