تاريخچه ي عکاسي جنگ در جهان

کد خبر: ۱۲۸۰۲۴
تاریخ انتشار: ۲۲ تير ۱۳۹۰ - ۱۱:۲۹ - 13July 2011

تاريخچه ي عکاسي جنگ در جهان
بين تمام هنرها، هيچ هنري خطرپذيرتر ازهنر عکاسي نيست و اين تصادفي نيست که در جنگ ويتنام بيش از سي نفر از خبرنگاراني که جان باختند، عکاس بودند. هنگامي که عکاسان براي اولين بار در صحنه ي جنگ حضور پيدا کردند، جنگ خود وارد مرحله ي جديدي از صنعت شده بود و سلاح ها به توليد انبوه رسيده بودند.
دوره ي شکوفايي عکاسان بزرگ جنگ، زمان ادغام و تشکيل ارتش هاي بزرگ در اروپا، آمريکا، آسيا و هند بود. انگلستان در جنگ جهاني اول (1918 ـ 1914) چهار سپاه تشکيل داد که بيش از پنج ميليون نفر بودند. اين تعداد حدود يک چهارم جمعيت ذکور انگلستان بود. در دوران جنگ بزرگ، اين عکاس و گزارش بود که با تصاوير، ديدگاه شخصيش را خلق مي کرد. عکس و زير نويس آن، تاثير جنگ و عواقب آن را به خانه ها مي آورد.
وقوع جنگ هاي متعدد و ضرورت درج تصاوير و گزارش هاي مصور مربوط به جنگ در مطبوعات، نسل جديدي از عکاسان را پرورش داد که به «عکاسان جنگ» معروف شدند.
 
جنگ کريمه و راجر فيتون
جنگ کريمه1 (1856 ـ 1853) اولين جنگي بود که گزارش هاي خبري داشت. اولين عکس خبري را کارل باتيست فن زاتماري ـ نقاش اهل بخارست ـ برداشت.
اولين عکاس جنگ بريتانيا، راجر فينتون ـ شهروند موجه و سرشناس امپراتوري بريتانيا ـ بود که پس از خواندن مقالات ويليام هوارد راسل  در «تايم»، رهسپار جبهه ي جنگ شد. راسل ويژگي هاي بسياري چون چشمان تيز، شهامت ونفسي والا داشت. گزارش او در باره ي حمله ي بي اثر به لايت بريگيد در بالاکلاوا (1854)، ترکيبي از گزارش و شعر بود که امروز نيز خواندن آن جذابيت روز نگارشش را دارد.
روز بيستم فوريه ي 1855، راجر فينتون رهسپار درياي سياه شد. فينتون، نخستين عکاسي انگليسي بود که با دوربين و وسايل عکاسي و تاريک خانه اي سيار، به دستور پرنس آلبرت ـ همسر ملکه ويکتوريا ـ به عنوان خبرنگار جنگي راهي جبهه ي جنگ شد. او وظيفه داشت با عکس هاي خود، قدرت ارتش بريتانياي کبير را در شبه جزيره ي کريمه به شکلي مستند به نمايش درآورد و پيروزي امپراتوري انگلستان را روي صفحه ي عکاسي ثبت کند.
دربار ملکه ي ويکتوريا از همان ابتدا، نوع عکس هايي را که فينتون موظف به تهيه ي آن ها بود، مشخص کرد. به او گفته بودند که حق ندارد عکس هاي دلخراش، ناراحت کننده و چشم آزار تهيه کند، از همه مهمتر اين که در عکس ها نبايد از اجساد قربانيان جنگ خبري باشد. کريمه هزاران کيلومتر از انگلستان فاصله داشت و جامعه ي ثروتمند و متمدن انگليس هيچ چيز در باره ي واقعيت جنگ نمي دانست و وظيفه ي فينتون با عکس هايش کمک به استمرار اين ناآگاهي بود. فينتون، اجازه ي نشان دادن واقعيتي را که به چشم مي ديد، نداشت. در عکس ها ي او، نه از خون خبري هست، نه از باروت. زشتي هاي جنگ، در اين تصاوير که گويي از اردوگاه پيش آهنگان گرفته شده اند، راه ندارد.
مثلاً گروهي از سربازان ديده مي شوند که در دامنه ي تپه اي در محيطي شاد و رمنتيک روبروي دوربين ژست گرفته اند، يکي روزنامه مي خواند، ديگري چپق خود را چاق مي کند و آن ديگري، در نقش ساقي، براي همرزمان خود نوشابه مي ريزد. عکس ها گويي از تفرجي دوستانه گرفته شده اند. هنگامي که توپ ها مي غريدند و سربازان جان مي دادند، دوربين عکاسي در سنگري امن آرميده بود. فينتون هنگامي عکس مي گرفت که ميدان جنگ پاکسازي شده و اجساد به خاک سپرده شده بودند. او عکس هاي خود را در نشريه ي «ايلاستريند ـ لندن نيوز» منتشر مي کرد.

جنگ داخلي آمريکا و ماتيو بي برادي
از زمان جنگ کريمه، عکاسان به دنبال و همراه ارتش بوده اند و ارتش نيز از عکاسان استفاده کرده است. در دوازدهم آوريل 1861، سرگرد آندرس، فرمانده پادگان دولت فدرال در فورت سامتر در جنوب کاليفرنيا، از پيوستن به ارتش متحد سرباز زد. ژنرال پي ير، فرمانده يگان توپخانه، به سوي آنان تيراندازي کرد و بدين ترتيب، جنگ داخلي آغاز شد. طي چهار سال، يازده ايالت جنوبي و بيست و سه ايالت شمالي به جدالي مهلک با يکديگر پرداختند. اما سرانجام، اين جنگ به اتحاد سراسر آمريکا انجاميد.
در شانزدهم ژوئيه ي 1861، ماتيو بي برادي با دو دليجان (تاريک خانه) وارد اردوگاه ژنرال ايروينگ مک داول  در سنترويل ايالت ويرجينيا  شد. صبح روز يک شنبه، بيست ويکم ژوئيه، نبرد بال ران  آغاز شد. در ابتداي نبرد شمالي ها پيروز شدند، اما سرانجام شکست خوردند و ارتش شمال ناگزير به عقب نشيني شد.
برخي از ناظران مدعي بودند که برادي مسئول اين شکست بوده است، چون سربازان در حال عقب نشيني تصور مي کردند دوربين او توپي است که در يک دقيقه، پانصد گلوله به سوي نيروهاي دشمن شليک مي کند. برادي که سعي مي کرد از خطر ناشي از عقب نشيني آشفته ي سربازان دور بماند، توانست نگاتيوهاي گرانبهايش را حفظ کند.
برادي نخستين تصاوير واقعي از جنگ داخلي و چگونگي قتل و ويراني هاي ناشي از آن را به آمريکايي ها عرضه کرد. ذکاوت برادي، عکاسي جنگ را در مرحله ي جديدي قرار داد.
همان طور که اشاره شد، در جنگ بال ران، او هنگام هرج و مرج و عقب نشيني ارتش شمالي ها سر رسيد. برادي نسبت به بسياري از افسران که در صحنه ي جنگ حضور داشتند، شهامت بيشتري از خود نشان داد. او با آستين هاي بالا زده و دوربين بزرگش، که هر نقطه ي جالب در ميدان جنگ را نشانه مي رفت، به ميدان رفت.
وي از اجساد کشته شدگان نبرد گيتسبورگ  و قربانيان جنگ جهني آنتي تم عکس برداري کرد (روزي که در تاريخ ارتش آمريکا خونين ترين روز نام گرفته بود) و چهره هاي معوج از درد مجروحان و دست و پاهاي کوفته و شکسته، لاشه هاي بادکرده ي اسبان و اجساد اسيران جنگي را در اردوگاه مخوف آندرسون ويل  ـ محلي که چهارده هزار سرباز شمالي به فجيع ترين شکل از گرسنگي در آن هلاک شدند ـ نشان داد. کشتار در آنتي تم، در اذهان حک خواهد شد و با عکس هاي جنگ زنده خواهد ماند.
هنگامي که برادي عکس ها را در گالري واشنگتن به نمايش گذاشت، تاثير فراواني به جا نهاد و احساسات همگان را برانگيخت.
در ماه دسامبر، برادي در شهر فال ماس، در ساحل رودخانه ي راپاهانوکو در کنار فردريکسبورگ به سر مي برد.
برادي، دوربين بزرگ آنتوني خود را آماده کرد تا از نيروهاي متحد عکاسي کند. صبح زود بود و هنوز هوا چنان روشن نشده بود. وقتي مه از بين رفت، او عدسي بزرگ هريسون اپتيکال را، که شصت و يک سانتي متر طول و ده سانتي متر عرض داشت، روي دوربين سوار کرد. نيروهاي جنوبي، که در ساححل روبرو موضع گرفته بودند، به تصور اين که او در حال آماده کردن توپ جنگي است، شروع به تيراندازي کردند. گلوله ي توپي در نزديکي برادي منفجر شد. در نتيجه، دوربين از بين رفت و اسب هايي که به دليجان بسته شده بودند، رم کردند. برادي زخمي نشد، اما تمام صفحات شيشه اي شکست.
به دنبال شکست شمالي ها، ژنرال هوکر  از مقام خود برکنار شد و به جاي وي، ژنرال ميد به سمت فرمانده ارتش پوتوماک انتخاب شد. برادي و اسوليوان، الکساندر گاردنر را در تقاطع چندين جاده ي سوق الجيشي که تقريباً صدوشصت و يک کيلومتر از واشنگتن فاصله داشت، در محلي به نام گيتسبورگ ملاقات کردند. از اول تا سوم ژوئيه، يکي از نبردهاي پر تلفات در طول جنگ به وقوع پيوست.
هنگامي که در ساعت شش بعدازظهر روز سوم ژوئيه، نيروهاي جنوب عقب نشيني کردند، بيست هزار زخمي و کشته برجاي مانده بود. از سپيده ي صبح روز بعد، برادي و اسوليون شروع به عکاسي کردند. آن ها چهل و هشت ساعت متوالي عکس گرفتند و حاصل آن، تاثر برانگيزترين عکس هايي است که تاکنون گرفته شده است.
در نهم آوريل جنگ پايان يافت. پترزبورگ سقوط کرد و ريچموند به آتش کشيده شد. ژنرال لي، ساختمان دادگستري در آبوماتوکس را به ژنرال گرانت36 تسليم کرد. هنگامي که جنگ، طي اعلاميه ي تسليم ژنرال لي خاتمه يافت، رقابت سخت و شديدي براي عکاسي از اين وقايع تاريخي بين عکاسان سر گرفت.
اولين نفر، اسوليون بود، اما دير رسيده بود و فقط توانست از محل اين واقعه ي تاريخي عکاسي کند. جلوي ساختمان دادگستري، يک گروه سرباز بودند که هنوز چادرهاي خود را جمع نکرده بودند. گاردنر اندکي بعد رسيد و با عجله از ويرانه هاي ريچموند، که از آن دود برمي خاست، عکاسي کرد.
برادي در 1896 در فقر و تهي دست درگذشت، چرا که نتوانسته بود عکس هاي جنگ را بفروشد. اين نسخه هاي گران قيمت و حساس در انبارها پوسيد. بعدها تعدادي از آن ها در حراجي فروخته شد و سرانجام، کنگره بقيه ي آن ها را با قيمت بسيار ناچيزي خريد. اکنون قسمت اعظم اين مجموعه در کتاب خانه ي کنگره در واشنگتن نگهداري مي شود. نيويورک تايمز در 1886 نوشت «برادي براي نخستين بار واقعيت وحشتناک جنگ را نشان داد.»
عکس هاي برادي اهميت عکاسي مستند جنگ را نشان مي دهد. عکس هاي او با زمان نوردهي طولاني گرفته شده است.
فينتون و برادي، هر دو در واگني سر پوشيده تاريک خانه ساخته بودند. برادي دخل تاريک خانه را، براي محفوظ ماندن از نفوذ آفتاب، با پارچه اي کتاني پوشانده بود. داخل تاريک خانه، محفظه اي براي نگه داري بطري ها، داروها و نيز دوربين و سه پايه اي بزرگ تعبيه شده بود. در فصل تابستان، گرماي شديد و فانوس هايي که براي تامين نور نارنجي رنگ آميزي شده بودند، داخل تاريک خانه را مانند کوره گرم و خفقان آور مي کردند، به نحوي که حتي هواي ملايمي هم به داخل آن نفوذ نمي کرد.
فينتون و برادي به سختي امرار معاش مي کردند. عکس هاي ماتيو بي برادي پس از مرگش منتشر شد. يکي از دست ياران او، الکساندر گاردنر، در 1886 دو آلبوم هريک داراي صد عکس به اسم «صد عکس از ميدان هاي جنگ گاردنر» منتشر کرد.
اشتياق عمومي براي عکاسي جنگ خيلي کم تر از آن چيزي بود که برادي، چه در زمان جنگ و چه بعد از آن، پيش بيني کرده بود. در چرخش قرن، عکاس در لباس نظامي، مکمل ارتش و يکي از نخستين موارد مهم براي آغاز جنگ جهاني اول بود. در جنگ هاي بزرگ، عکاس نظامي در حقيقت، ميدان را در دست داشت، در صورتي که خبرنگاران و فيلم برداران شخصي اجازه ي ورود به ميدان جنگ و خط مقدم را نداشتند و راه بر آنان مسدود بود. ارتش عکس ها را به شدت کنترل مي کرد و تعداد کمي از آن ها هنگام جنگ به عموم مردم نشان داده مي شد. بعدها، وقتي عکس ها در معرض نمايش عموم گذاشته مي شد، اکثر عکس ها بدون نام و امضا بودند. اين موضوع، يکي از شروط عکاسي نظامي بود.
در ابتدا، تلاش هاي عکاسي در ارتش آمريکا کم بود، اما بعدها به طور متعادلي بيشتر شد، تا آن جا که گروهاي عکاسي به تمام مناطق نبرد اعزام مي شدند. اين عکاسان نظامي تمام مراحل مقدماتي جنگ را پوشش مي دادند، به نحوي که تعداد زيادي از عکس هايي که به واشنگتن فرستاده مي شد، حتي تا امروز به صورت کتاب و جزوه منتشر نشده است.
در جنگ جهاني اول، اغلب زنان، جاي مرداني را که در جبهه ها خدمت مي کردند، مي گرفتند. هوراس دبليو. نيکولز،42 براي بيان هرچه بهتر نحوه ي کار و فعاليت زنان، مجموعه ي شگفت آوري تحت عنوان «زنان در جنگ» تهيه کرد.
در برخورد عظيم ارتش هاي بزرگ در جبهه ي غرب در جنگ جهاني اول، مقامات سعي داشتند نقش عکس و عکاسي را کوچک جلوه دهند. در ابتدا، بخش سانسور ارتش بريتانيا اجازه ي عکاسي را در خط مقدم نمي داد. بيشتر خاطرات جنگ جهاني اول، از نقاشي ها و نوشته هاي آن دوران شکل گرفته است. نقاشي هاي افرادي چون او تو ديکس،  پال نش و حتي واسيلي کاندينسکي، احساسات اروپا را در برابر جهنم ماشين سازي خود تقويت مي کرد. در نمونه اي معروف، هنر دنباله روي عکاسي بود. مجموعه اي از عکس هاي گرفته شده از قربانيان گاز در بتون، در 1918، منبع الهامي شد براي جان سينگر براي نقاشي «گازگرفتگان».
عکاسي ماده اي حياتي براي توسعه ي تاکتيک هاي جديد براي شکستن بن بست سنگر جنگ بود. حدوداً از 1916، هواپيما عکس هاي دقيقي را براي نقشه هاي توپ خانه تهيه کرده است.
جنگ داخلي اسپانيا و رابرت کاپا
آندره فريدمن در 1935 جنگ هاي داخلي اسپانيا را به تصوير کشيد. وي بعدها به تبعيت آمريکا درآمد و نام رابرت کاپا را براي خود برگزيد.
او پيشگام عکاسي مدرن جنگ بود و به همين دليل، پيدا کردن ميزاني براي سنجش کار وي دشوار است. اگر فيليپ جونز گريفيث، قاضي و داديار باشد، دانکن وکيل مدافع و باروژ، پيشه وري حساس، کاپا قطعاً يک دزد دريايي بي خيال است! کاپا پيوسته مشتاق بود تا حد امکان به سوژه نزديک و نزديک تر باشد.
وي در 1913در بوداپست متولد شد. پس از فرار از چنگال نازي ها در برلين، در 1933 به پاريس رفت. نام رابرت کاپا را براي خود برگزيد، چون کسي حاضر نبود عکس هاي يک يهودي جوان فراري استخواني مجار را خريداري کند.
کاپا با گروهي جنگ جوي وفادار به جمهوري، چند روزي خارج از کوردوبا53 به سر برد. حمله اي در پيش بود. سربازان در دشتي باز به سوي گروه هاي شورشي هجوم بردند. حمله به عقب رانده شد و کاپا خود را با يکي از سربازان در سنگري جدا افتاده از نيروهاي اصلي يافت. سرباز بي تاب بود و مي خواست پيش رفقايش برگردد. وقتي مطمئن شد که خطري متوجهش نيست، از سنگر بيرون پريد، اما صداي رگبار مسلسلي برخاست.
گلوله اي سر سرباز جوان را شکافت و تقريباً در همان لحظه، کاپا به طور غريزي دوربين خود را بالا گرفت و از صحنه عکس برداشت. سرباز مرده، بي صدا در سنگر افتاد. ساعت ها بعد، وقتي شب دامن حمايت خود را بر ميدان نبرد گسترد، کاپا از سنگر بيرون آمد، دشت را پيمود و به محل امني رسيد.
وي با اين عکس به شهرتي جهاني رسيد. اين عکس از لحاظ فني کامل نيست، اما وحشت مرگ را در لحظه ي اصابت گلوله به بيننده انتقال مي دهد. کاپا در بي باکي هم چون ماتيو بي برادي ـ عکاس جنگ داخلي آمريکا ـ بود.
تا دسامبر 1938، رابرت کاپاي بيست و پنج ساله، دو سال از زندگيش را با عکاسي از جنگ هاي اسپانيا و چين سپري کرده بود. در اين ماه، مجله ي انگليسي «پيکچر پست»55 در يازده صفحه ي خود، آخرين عکس هايي را که او از جنگ گرفته بود، چاپ کرد و به جاي پيش گفتار عکس ها، يک صفحه را به عکس کاپا اختصاص داد و زير آن نوشت «رابرت کاپا، بزرگترين عکاس جنگي جهان، کسي که از جنگ جهاني دوم، جنگ اعراب و اسرائيل و جنگ هندوچين ـ فرانسه عکس تهيه کرد، حال آن که او را فقط يک عکاس جنگي معمولي مي شمارند.»
کاپا مجبور بود در مادريد خطرهاي زيادي را به جان بخرد: عکس گرفتن زير بمباران ها و رفتن به خطوط مقدم جبهه. او توانست عکس هاي ارزشمندي تهيه کند، اما اين ها ارضايش نمي کرد و از نظر او کافي نبود. احساس کرد بايد خطر را به صورت اغراق آميزي در عکس هايش نشان دهد. او به خوبي مي دانست که اگر بتواند ناشران را متقاعد کند که براي گرفتن چنين عکس هايي خطرهاي بزرگي را به جان خريده است، مي تواند پول بيشتري از آن ها بگيرد.
عکس هايي که در مادريد در طول روزهاي اعتصاب و محاصره گرفت، سبب شد حقايق جنگ را بهتر درک کند و در بحبوحه ي آن، جنگ را آن طور ديد که دولت نشان مي داد، و از طرفي، شاهد آن چه که در حاشيه ي آن اتفاق مي افتاد هم بود: سربازاني که سرما را تحمل مي کردند و رنج مي کشيدند، خستگي و بيماري در پشت خطوط مقدم، وحشت غارت و ويراني شهرها و سرانجام نابودي.
جان هرسي56 در 1947 گفت «عکس هاي کاپا نشان مي دهند که او نيروي زيادي صرف شناختن شخصيت خويش کرده است. عکس هاي او، همدردي انساني عميقي را براي مردان و زناني که در بند واقعيات اند، به ارمغان مي آورد.»
کاپا به تارو 57 کار با دوربين را ياد داد و در خلال اولين سال جنگ داخلي اسپانيا، آن دو با يکديگر کار کردند. در ابتدا، هر دو کارهايشان را با نام «کاپا» چاپ مي کردند. سپس، عنواني از پيوند نام هايشان برگزيدند و سرانجام، هرکس نامش را زير عکسي که گرفته بود، درج مي کرد. هنگامي که تارو در 1937 زير چرخ هاي (شني) يک تانک خودي که از کنترل خارج شده بود، کشته شد، کاپا از درون فرو ريخت. در بهار آن سال، کاپا از تارو تقاضا کرده بود با او ازدواج کند. تارو قبول نکرده بود ـ چون اين امر از نظر او مانع استقلال شغلي و بالندگيش مي شد ـ اما کاپا پس از مرگ تارو به همه گفت که با هم ازدواج کرده بودند.
کاپا بعدها گفت که با مرگ تارو، زندگي او هم به نوعي پايان يافت و احساس کرد که چيز چنداني از او باقي نمانده است. از آن پس، او تا حد زيادي از دوستان، خانواده و پول دوري گزيد و در حقيقت، از زندگي جدا شد، چرا که اين چيزها فقط در زمان حال لذت بخش و گوارا هستند و هيچ کدام از آن ها آينده را تضمين نمي کنند. اين انزوا فضاي فوق العاده آزادتري را برايش فراهم کرد که او را بيش از پيش زبانزد ساخت.
غم از دست دادن تارو، او را بيش از پيش به سوي جبهه هاي جنگ کشاند. مخاطرات جبهه او را تسکين مي داد. در 1937 به جبهه ي ترلوليت58 رفت، در 1938 از جنگ چين و ژاپن گزارش تهيه کرد، شاهد سقوط بارسلون در 1939 بود و در 1941 در لندن حاضر شد. پس از آن، در بهار 1943 به آفريقاي شمالي رفت.
او ديگر افسانه اي بين المللي شده بود. شجاعت، بذله گويي و آسان گيريش سبب مي شد به راحتي بتواند خود را بين سربازان جا کند. کاپا با لباس غير نظامي، لهجه ي خارجي غليظ و دوربين، بدون هيچ سلاحي، داوطلبانه به خطوط مقدم پا مي گذاشت و همين به سربازان روحيه مي داد. فرمانده ها بي پروايي و مهارت او را براي زنده ماندن تحسين مي کردند. آن ها کاپا را به ماموريت هاي بسيار خطرناک دعوت مي کردند و اعتقاد داشتند که او برايشان شانس مي آورد!
در خلال جنگ در اروپا، کاپا از عمليات هاي جنگي متعددي عکس گرفت. سيسيل، ناپل، دره ليري، آنزيو، سواحل اوماها، نورماندي، آزادي پاريس، حمله ي هوايي در مسير راين ولايپزيگ از جمله مناطقي بودند که او هنگام جنگ در آن ها حضور داشت. چنين برمي آيد که او بزرگ ترين عکاس جنگ است و خيلي ها هم او را بزرگ ترين عکاس جنگ مي شناسند.
کاپا در گزارشي که از تهاجم به سيسيل تهيه کرد بسيار مبالغه کرد و تا حد زيادي به آن شاخ و برگ داد. او اظهار کرد که در اولين شب تهاجم، يعني نهم ژوئيه، با هواپيمايي که مملو از چترباز بود، پرواز کرده و از آن ها هنگام بيرون پريدن بر فراز سيسيل عکس گرفته است. سپس، با هواپيما به پايگاهي نظامي در شمال آفريقا برگشت تا عکس هايش را ظاهر و ارسال کند. اين عکس ها، اولين مراحل تهاجم را نشان مي دهد و جزو بهترين آثار کاپا به شمار مي آيند.
هنگامي که جنگ جهاني دوم به پايان رسيد، کاپا که در آن موقع سي ويک سال داشت، خود را خسته، سردرگم و درهم شکسته يافت. او بخش عمده اي از سه سال گذشته را در جبهه هاي جنگ سپري کرده بود.
در 1947، او و چند تن از دوستانش يک شرکت تعاوني عکاسي به نام «مگنوم» تاسيس کردند تا کارهايشان را از اين طريق هم آهنگ کنند و از امکاناتي که در اختيارشان گذاشته مي شد، بهره ببرند. اما کاپا در اندک مدتي دريافت که بازرگان و فروشنده شده است و از اين بابت ابداً خشنود نبود.
در 1953 ـ که خودش آن «سال سياه» ناميد ـ اداره ي مهاجرت امريکا اجازه ي اقامت او را در آن کشور به اتهام کمونيست بودن لغو کرد، حال آن که او اصلاً کمونيست نبود. کمي بعد از اين که وکيلش اجازه ي اقامت را به او بازگرداند، بيماري سياتيک به سراغش آمد و چندين ماه بستري شد، اما سرانجام به کار بازگشت. کاپا حالا ديگر چهل ساله شده بود. فکر مي کرد بهتر است کار ديگري را شروع کند. درست قبل از اين که به ژاپن سفر کند، به يکي از دوستانش گفت به اين نتيجه رسيده که عکاسي کار بچه ها است . عکاسي بيمارش کرده بود، اما نمي توانست خودش را از افسانه ي خويش رهايي بخشد. گفته بود که بيش از هر چيز علاقه دارد رمان بنويسد يا وارد معامله ي بزرگي مملو از هيجان و درگيري شود.
در پايان آوريل، هوارد سرشورک،  عکاس مجله ي «لايف»، که از جنگ فرانسه و هندوچين گزارش تهيه مي کرد، به دليل مشکلات خانوادگي به طور غير منتظره اي به ميهن بازگشت.
ري مک لند، سردبير اسناد مجله ي «لايف» که مي دانست کاپا در ژاپن است، از طريق «مگنوم» از او پرسيد که مايل است به ويتنام برود يا نه. با وجود مخالفت برخي از اعضاي «مگنوم»، کاپا اين پيشنهاد را پذيرفت. او در اول ماه مي به جان موريس در «مگنوم» چنين نوشت «از اين که به من اطلاع داديد، بسيار سپاسگزارم. مطمئن باشيد که اين پيشنهاد را بنا به احساس وظيفه قبول نکردم، بلکه به دليل خشنودي و ارضاي خودم آن را پذيرفتم. عکس گرفتن در اين دوره برايم لذت بخش است، به ويژه عکس گرفتن از موضوع هاي پيچيده، اما اگر از خياباني که در آن زندگي مي کنم، عکس مي گرفتم، بسيار راضي تر مي شدم.»
در بيست و پنجم مي 1954، کاپا همراهي گروهي فرانسوي که ماموريت داشتند دو قلعه را در امتداد جاده ي نامدين به تايبين درهم بکوبند، عازم شد. بعدازظهر آن روز، هنگامي که گروه فرانسوي به دليل درگير شدن با تيراندازاني که مخفي شده بودند متوقف شد، کاپا براي بررسي موقعيت، کمي از گروه دور شد و درست زماني که قصد داشت از کپه خاک پوشيده از علفي که کنار جاده بود بالا رود، روي مين رفت و در دم کشته شد.
ارنست همينگوي در مورد او گفت «او دوست خوب و عکاس بزرگ و شجاعي بود. اين بدشانسي انسان است که نادرترين اتفاق بد نصيب او شود. در مورد کاپا بايد گفت نهايت بدشانسي نصيبش شد. آن قدر سر زنده بود که به سادگي نمي توان مرگ او را باور کرد.»
کاپا از خود کارهايي به جا گذاشت که هم ذات جنگ را نشان مي داد و هم احساس و همدردي نسبت به ديگران را در شرايط مختلف برمي انگيخت. در حقيقت، کارهايش سرشت و واقعيت درون او را آشکار مي سازد.
جان اشتاين بک در مورد کاپا نوشته است «به نظر من، کاپا ثابت کرد که دوربين وسيله ي مکانيکي بي روحي نيست، بلکه مانند قلم به اندازه ي کسي که آن را به کار مي برد، سودمند است. دوربين مي تواند مبين انديشه و روح انسان باشد.»
ورنر بيشاف در مورد کاپا نوشته است «کاپا وقتي با شما تنهاست، مثل پدر است.»
علاوه بر کاپا، عکاسان ديگري نيز از جنگ جهاني دوم عکس تهيه کردند،عکاساني نظير ديويد داگلاس دانکن، يوجين اسميت، مارگارت بورک وايت و بيل برانت.

شهيد سعيد جان بزرگي

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین